و باز از خود میپرسم که آیا راه بازگشتی هست.... ؟ چرا که مرا طاقتی نیست......
ببخش خدا. حق الناس داره... و خودت هم گفتی که بر عهده ی خودمونه.... همینجا باید حلش کنم...... کمکم کن که دوباره رئوف شود به من
یا امام رئوف
سلطان.... کمکم کن
و باز از خود میپرسم که آیا راه بازگشتی هست.... ؟ چرا که مرا طاقتی نیست......
ببخش خدا. حق الناس داره... و خودت هم گفتی که بر عهده ی خودمونه.... همینجا باید حلش کنم...... کمکم کن که دوباره رئوف شود به من
یا امام رئوف
سلطان.... کمکم کن
تا عادتت دیر نشده
رنجاندن یه انسان همیشه مثل اینه که آدم تو قلب خودش یه کارد بزرگ فرو کنه...
و اگه اون نفری رو که تحت این رنجش قرار گرفته نشناسی ، حتی ممکنه از اعصاب خوردی بخوای قرص اعصاب و قرص خواب و... بخوری تا شاید بطور مجازی بتونی فراموشش کنی..... ولی وقتی دوباره پا میشی میبینی که سر خونه ی اولی.....
فقط میتونم بگم ببخشید .....
تقصیر من نبود..... منم دل داشتم......... و این تو بودی که شروع کردی
ترجيح ميدم روي موتورسيكلتم باشم و به خدا فكر كنم، تا اينكه تو كليسا باشم و به موتورسيكلتم فكر كنم: مارلون براندو
می دونی چرا وقتی میخوای بری تو رویا چشمهات رو میبندی؟؟؟؟ وقتی میخوای گریه کنی چشمهات رو میبندی؟؟؟ وقتی میخوای خدارو صدا کنی چشمهات رو میبندی؟؟؟ وقتی میخوای کسی رو ببوسی چشمهات رو میبندی؟؟؟؟ چون قشنگ ترین لحظات این دنیا قابل دیدن نیستن
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه ای خدا ی قادر بی همتا
یکدم ز گرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجاب سیاهی را
شاید درون سینه من بینی
این مایه گناه و تباهی را
دل نیست این دلی که به من دادی
در خون تپیده آه رهایش کن
یا خالی از هوی و هوس دارش
یا پای بند مهر و وفایش کن
تنها تو آگهی و تو می دانی
اسرار آن خطای نخستین را
تنها تو قادری که ببخشایی
بر روح من صفای نخستین را
آه ای خدا چگونه ترا گویم
کز جسم خویش خسته و بیزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گویی امید جسم دگر دارم
از دیدگان روشن من بستان
شوق به سوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا و بیاموزش
از برق چشم غیر رمیدن را
عشقی به من بده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
یاری به من بده که در او بینم
یک گوشه از صفای سرشت تو
یک شب ز لوح خاطر من بزدای
تصویر عشق و نقش فریبش را
خواهم به انتقام جفکاری
در عشقش تازه فتح رقیبش را
آه ای خدا که دست توانایت
بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستی را
راضی مشو که بنده ناچیزی
عاصی شود بغیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل سرشکش را
در پای جام باده فرو بارد
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرابشنو
آه ای خدای قادر بی همتا
فروغ فرخزاد
استادم میگفت شما هدف دارید... خوب هم نشانه گیری می کنید ولی
هیچوقت شلیک نمی کنید.
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
زن
از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت.
فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد:چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را ديده اي ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکي نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جايگزيني باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از
جايش بلند شد ناپديد شود.
بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا
قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت:شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته
باشند.
-اين ترتيب، اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها.
خداوند سري تکان داد و فرمود:بله.
يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار مي کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود:نمي شود !!
چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است،
تمام کنم.
از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را با
يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بکني
که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد:فکر هم مي تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد
.
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي
زيادي مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتي نيست، اشک است.
فرشته پرسيد:اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت:اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي،
تنهايي، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها
واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند.
همواره بچه ها را به دندان مي کشند.
سختي ها را بهتر تحمل مي کنند.
بار زندگي را به دوش مي کشند،
ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند.
وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند.
وقتي خوشحالند گريه مي کنند.
و وقتي عصباني اند مي خندند.
براي آنچه باور دارند مي جنگند.
در مقابل بي عدالتي مي ايستند.
وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي پذيرند.
بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند.
بدون قيد و شرط دوست مي دارند.
وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و و قتي
دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند.
در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند،
با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند.
آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدر
برايشان مهم هستيد.
قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند مي دانند که بغل کردن و
بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان
مي آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند
خداوند گفت:اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد:چه عيبي ؟
خداوند گفت:قدر خودش را نمي داند
اين بحث هم فقط يک جور بهانه است ، بهانه رد شدن و قد کشيدن . اين بحث نه قاعده اي دارد و نه نظمي . تنها قاعده اش نوشتن براي اوست .
اين روزها ، آدم ها سرشان شلوغ است . بعضي ها حوصله خدا را ندارند . حال او را نمي پرسند براي نامه نمي نويسند ، اما تو اين کار را بکن . تو حالش را بپرس . تو چيزي برايش بنويس . ساعتهايت را با او قسمت کن ، ثانيه هايت را هم .
****
و اما آن کتاب آسماني يادت هست ؟ اسمش قرآن بود . کلمه هاي خدا بود در دست هاي پيامبر . با اينکه اين روزها اين کلمه ها همه جا هست ولي کسي آنها را نفس نمي کشد
، کسي با آنها زندگي نمي کند . تو اما کلمه هاي خدا را نفس بکش و زندگي کن . و اما اين تلنگر کوچکي است به قلب بزرگ تو !
ديگر چه بگويم که تويي و کلمه و خداوند 
پس برايش بنويس ... بنويس ... هر چه که باشد 
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
خدايا ! من هماني هستم که وقت و بي وقت مزاحمت مي شوم ، هماني که وقتي دلش مي گيرد و بغضش مي ترکد ، مي آيد سراغت .
من هماني هستم که هميشه دعاهاي عجيب و غريب مي کند و چشمهايش را مي بندد و مي گويد : من اين حرف ها سرم نمي شود . بايد دعايم را مستجاب کني .
هماني که گاهي لج مي کند و گاهي خودش را براي تو لوس مي کند . هماني که نمازهاش يک در ميان قضا است و روزه هاي نگرفته دارد . حالا يادت آمد من کي هستم ؟
خدايا دوست دارم عوض بشوم . دوست دارم بزرگ بشوم . دوست دارم بهتر باشم . من يک عالم سوال دارم . سوالاتي که هيچ جوابي برايش ندارم . به من يک قولي بده ! به من کمک کن ، قول مي دهي ؟
از يک جا شروع کن . تو هم يک جوري سر صحبت را با خدا باز کن ! يک کم از خودت بگو . درست است که خدا خوب تو را مي شناسد اما عيبي هم ندارد خودت را به او معرفي کني .
راستي تو چه برنامه اي داري ؟ در اين بحث چه مي خواهي بگويي و چه مي خواهي برايش بنويسي ؟ 
مبادا که گفته باشی دوستت میدارم.
دلت را میبویند
روزگار غریبیست،
و عشق را
کنار تیرک راهبند
تازیانه میزنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بنبست کج و پیچ سرما
آتش را
به سوختبار سرود و شعر
فروزان میدارند.
به اندیشیدن خطر مکن.
روزگار غریبیست،
آن که بر در میکوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه پنهان باید کرد
آنک، قصابانند
بر گذرگاهها مستقر
با کنده و ساطوری خونالود
روزگار غریبیست،
و تبسم را بر لبها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبیست،
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را





میان ربنای سبزدستانت دعایم کن
هدف داشتن برخی افراد هزاران دلیل برای انجام ندادن کاری که مایلند انجام دهند دارند.در حالی که همه ی آنچه که نیاز دارند یک دلیل برای انجام دادن آن است .
قدر لحظه ها رو بدونیم زندگی مثل یه بستنی میمونه قبل از اینکه آب بشه باید ازش لذت ببری.
کسی که شیر میخواهد نباید روی چهار پایه در میان مزرعه بشیندومنتظر شود تا گاوها نزد او بیایند.(آلبرت هیوبرت)
رشد کردن
هدف زندگی برنده شدن نیست.هدف زندگی رشد کردن و سهیم شدن آن است.هنگامی که به گذشته و کارهایی که انجام داده اید نگاه کنید،زمان های که موجب شادی دیگران شده اید بیشتر راضی خواهید شد،تا اوقاتی که انها را ناراحت کرده اید .
تعهد
لحظه ای که شخصی نسبت به دیگری متعهد
می شود مشیت الهی به حرکت در می آید.
هر نوع اتفاق پیش بینی نشده ای مطلوب
ملاقاتهای دلخواه و نعماتی که هیچ کس
انتظار آن را ندارد رخ میدهد تا به کسی که
هرگز چنین نبوده کمک کند.
صداقت بهترین سیاست است
اگر روزی خواستی بگی دو ستت ندارم ارام ارام بگو اهسته اهسته بمیرم .
--------------------------------------------------------------------------------
اگر رفتم تو یادم کن اگر مردم تو خاکم کن اگر ماندم با مهر ,ای خوب در این دنیا تو شادم کن
--------------------------------------------------------------------------------
تکیه بر دیوار کرد خاک بر شتم نشست/ دوستی با هر که کردم عاقبت قلبم شکست.
--------------------------------------------------------------------------------
حافظ ز چشمان قشنگ تو غزل ساخت هر کسی تو را دید به چشمان تو دل/ نقاش ازل تا که به چشمای توپر داخت دیوا نه شد از طرز نگاه قلم انداخت
هيچکس منتظرت نيست از اين لحظه به بعد
سايه اي دوروبرت نيست از اين لحظه به بعد
خفته اي در شب روياي دروغين غزل
از خودت هم خبري نيست از اين لحظه به بعد
دست گرمم که پر از حس نوازش شده بود
حيف ديگر به سرت نيست از اين لحظه به بعد
به نفس هاي خودت هم که خيانت کردي
مرگ هم پشت درت نيست از اين لحظه به بعد
شعرهايت اگر از جوشش احساس من است
شاعري در هنرت نيست از اين لحظه به بعد
مي روم تا به تو وابسته نباشد دل من
دلم ارث پدرت نيست از اين لحظه به بعد!
ماندن ویا رفتن در سفری که انتظار همه را میکشد . ولی ما چه غافلیم.
فکر زود رفتن امانم نمیدهد و مرا چه پر اضطراب ساخته است.
چه بی قرار و چقدر خاموش چرا شد و چرا این موقع و خیلی چراهای دیگر
تنها مشغولیت فکری من شده اند
و من چه خوب خودم را از دست داده ام و فقط منتظر کمکی از خدای متعالم.
چه کرده ام و اینکه خوب بوده ام ویا بد ازارم میدهد
ودر این محکمه وجدان مرا چه محکوم کرده اند
قراربود من فقط معلم باشم و تو فقط شاگرد! فقط همین !
قرار نبود تومرا آنقدرنگاه کنی! قرار نبود مرا آنقدربشنوی ! قرار نبود مرا آنقدر حس کنی ...
قرار نبود تمام روزهای تو ، من شوم ... قرار نبود تو آنقدر در روزهای من تکرار شوی ...
قرار نبود اصلاً قراری بین ما باشد...!
قرار نبود... اما ...
آنقدر نگاهم کردی که در آتش نگاهت ذوب شدم ...آنقدر به من گوش سپردی که سراپا حرف شدم ...
آنقدر در من وزیدی که نسیم خیالت مرا با خود برد ...آنقدر در روزهایم سرک کشیدی که شب تنهایی درمن مرد ...
قرار نبود قراری بین ما باشد ... وتو قراربرایم نگذاشتی ...قرار بود من معلم تو باشم ...ولی تو معلم من شدی ...
معلم زیباترین درسهای زندگی من ... شاید هم ... توخود زندگی را به من آموختی ...
باتو، بزرگا؛ استادا، دانستم که آنچه می دانم ، ندانستن است و آنچه نمی دانم ، دانستن ...
من با تو ازحقیقت سخن گفتم و تو، حقیقت را از سراب بازشناختن به من فهماندی ...
من با تو از دریا بودن گفتم وتو، حباب نبودن را به من شناساندی ...
من با تو از آفریده های زیبای خدا حرف زدم وتو، دست مرا گرفتی و خدارا نشانم دادی ...
من با تو از زیبایی بال های علم و دانش گفتم وتو، پرواز در ملکوت را به من یاد دادی ...
من بزرگ بودن را برایت وصف کردم وتو بزرگی کردن را به من نمایاندی ...
من ازرهایی برایت قصه ها گفتم وتو، چگونه شکستن قفس رابه من نشان دادی ...
من از چشمان باز برایت می گفتم و خواب بودم وتو، با سخنان چون لالایی ات ، بیدارم کردی ...
من، تو شدم ؛ تو مرا به خود رساندیم تا بیخودم کنی ...
در تو فنا شدم ... تا ازنو زنده شوم ...
... می دانم... قرارنیست توتا ابد درکنارم باشی... مثل حالا که نیستی ...
اما...تو در نبودنت هم ، هستی ... بی تو هم ، با توام ...
و همچنان می آموزم و همچنان پرواز می کنم و در آسمان غرق می شوم...وهمچنان ذوب می شوم، نیست می شوم ودوباره هست می شوم ... وهمچنان دلم تنگ می شود، اما وسیع می شوم ... وهمچنان سرکلاس می روم ، اما تا ابد شاگرد تو می مانم ...
قرار نبود برایت بنویسم ...
قرار نبود بگویم .... اما ...
آنقدر مرا خواندی که دستهایم بی اختیار برایت می نویسند ...
گفتم آي لخته خون، از كجا اومدي ؟ از دلي يا كه زخم كاري...؟
ديدم جواب نميده .. فهميدم از دل نيست .
و چه خوب مي شد كه تو از دل خون بالا مي آمدي...
لااقل ارزش دو كلوم اختلاط رو داشتي و ميفهميدي چي ميگم...
ولي خودمونيما... رنگت خيلي سرخه . چيكار ميكني كه اينقدر خدايي هستي..... چقدر در رياكاري حرفه اي عمل مي كني ...
و هيچ نداشت كه باز گويد....
آنقدر فشردمش تا حل شد و به رنگ بقيه در آمد... و رفت.. و حسرت يك اختلاط خدايي را دوباره به داغ دلمان افزود...
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&7
بالاخره تونستم تنهايي پانسمانم كنم...
و اين شروع خوبي بود. آخرش كه خواستم گازا رو بچسبونم، چسب كاغذي رو كشيدم و ناخودآگاه آوردم سمت دهنم كه پاره ش كنم... وياد دوران چسب زدن تبليغات با چسب شيشه اي افتادم.
ترك عادت موجب مرض است
از خداوند نیرو خواستم
ضعیفم آفرید که تواضع بندگی را بیاموزم.
از او سلامتی خواستم که کارهای بزرگی را انجام دهم
ناتوانم آفرید که کارهای بهتری انجام دهم.
از او ثروت خواستم که سعادتمند شوم
فقرم بخشید تا عاقل باشم.
از او قدرت خواستم تا ستایش دیگران را به دست آورم
شکستم بخشید که بدانم پیوسته نیازمند اویم.
از او همه چیز خواستم تا از زندگی لذت ببرم
زندگیم بخشید تا از همه چیز لذت ببرم.
آنچه خواستم به من نداد
آنچه که بدان امید داشتم به من بخشید.
و دعاهای ناگفته ام مستجاب شدند و آنها این بودند :
من هستم در میان انسانها و غرق در نعمت های پروردگار
امروز صبح وقتي از خواب بر خاستي تو را تماشا کردم و اميد داشتم که با من حرف خواهي زد فقط در چند کلمه و يا از من به خاطر چيزهاي خوبي که ديروز در زندگي تو اتفاق افتاد تشکر خواهي کرد.اما تو سرگرم پوشيدن لباس بودي.
هنگامي که مي خواستي از خانه بيرون بروي ميدانستم که مي تواني چند دقيقه اي توقف کرده و به من سلام کني اما تو خيلي سرگرم بودي.
زماني که پانزده دقيقه بيهوده بر روي صندلي نشسته بودي و پاهايت را تکان مي دادي فکر مي کردم که مي خواهي با من سخن بگويي اما تو به سوي تلفن دويدي و با يکي از دوستانت تماس گرفتي تا از چيزهاي بي اهميت بگويي.من با صبر و شکيبايي در تمام مدت روز تو را نگاه مي کردم و تو آنقدر مشغول بودي که هيچ چيز به من چيزي نگفتي.
موقع نهار خوردن متوجه شدي که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمي با من حرف مي زنند اما تو چنين کاري نکردي.باز هم زمان باقي است و اميدوارم که تو سرانجام با من حرف بزني.
به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که کارهاي زيادي براي انجام دادن داري و بعد از انجام چند کار تلويزيون را روشن کرده و وقت زيادي را در برابر آن سپري کردي.
من باز هم با شکيبايي منتظر ماندم که بعد از تماشاي تلويزيون و خوردن غذا با من حرف بزني. هنگام خوابيدن گمان کردم که خيلي خسته اي. بعد از گفتن شب به خير به خانواده سريعا به سوي رختخواب رفتي و خوابيدي. مهم نيست شايد نمي دانستي که من هميشه آن جا با تو هستم.
من بيش از آن که تو بداني صبر پيشه کردم. من حتي مي خواستم به تو بياموزم که چگونه با ديگران صبور و شکيبا باشي.
من به تو عشق مي ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزني.
چقدر مکالمه يک طرفه و يک جانبه سخت است!
بسيار خوب تو يک بار ديگر از خواب برخاستي و من نيز يک بار ديگر فقط براي عشق به تو منتظر خواهم ماند. به اميد اين که امروز مقداري از وقتت را به من اختصاص دهي روز خوبي داشته باشي.
اين قافله ي عمر عجب مي گذرد
درياب دمي که با طرب مي گذرد
عمري که اجل در پي آن است
آن بِه که به نيستي و هستي گذرد
×××××××××××××××××××××××××××××××××
پیاده روها نارنجی نارنجی
برگ های خشکیده چنارها
خش خش خاطرات پاییزی
آی پاییز پاییز...
چه دیر می آیی چه زود می روی
همه بهترین ها در تو خفته اند
برگ ها که می ریزند، همه خوبی ها جان می گیرد
پاییز! چه بی وفایی، چه گریزانی
از ما چه دیدی؟ در ما چه کردی؟
خزان تو کجا دلگیر است؟ نسیم تو از بهار لطیف تر است
درثانیه هایت غرق می شوم، این گونه است که از دستت می دهم
بادبادک خوشی هایم را تا دنیا دنیا می بری و من بیقرار تا پاییز بعد سر نخ را نگه می دارم
پاییز! دوستت دارم، پاییز
احساس من نسبت به پاییز وصف ناشدنی است. هر چه از عمرم می گذرد این حس عمیق تر می شود. دوست دارم به جای نوشتن، این روزها بیشتر نگاهش کنم که فردا دیر است...
اين بار تو را شکر مي گويم.
به بودنت،به هستي ات، به عشقت، به احساست، به وجودت!
اين بار تو را به شکرت شکر مي گويم!
اين بار تو را شکر مي گويم.
به بودنم، به هستي ام، به عشقم، به احساسم، به وجودم!
اين بار تو را به شکرم شکر مي گويم!
اين بار تو را شکر مي گويم.
به بودنش، به هستي اش، به عشقش، به احساسش،به وجودش!
اين بار تو را به شکرش شکر مي گويم!
اين بار مي دانم چرا و چگونگي شکرم را!
تو را شکر....!!!
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
در دل آتش فقر ...
دامن خاموشی
از همه تلخی جانسوز که یک عمر چشید : قلب من
قلب من بسکه طپید !
قلب من بسکه شکست ...
نفسم بسکه در اعماق دلم نعره کشید .
هوسم ، بسکه به مغزم کوبید ...
درد بیچارگی و ماتم جانسوز سکوت
بسکه بر خاک سیاهم مالید .
همچو یک قطره سرشک ، از دل خون ،
زندگی ، از لب چشمم غلطید !
لاشه ی مرده ی روحم بوسید
وندر آغوش بهم کوفته ی وهم و جنون ،
مغز سرگشته ی بختم پوسید
***
نفسم
هر چه بیهوده مرا کشت بسم بود ٬ بسم
نفس بیکسم ای زنده دلان ٬ قطع کنید
سینه ام چاک کنید
این غبار ستم از روی رخم پاک کنید
قلب من پاره کنید
به چه کار آید این چشمه ی خون ؟
این تن مرده ی مرگ :
که تن زنده ی من کرده چنین آواره
از کف سینه ام ٬ آرید برون
ببرید ...
ببرید : در بیابان سکوت
زیر مشتی لجن و سنگ سیه خاک کنید !
***
نظری بر سر پوشیده ز برفم فکنید
وه بدانید اگر ،که چقدر از پس این دیده ی حسرتبارم
چهره ی زشت ستمکاری و محنت دیده !
ای چوانان شریف .
به خدا در پس هر رشته از این خرمن برف
عالمی رنج سیه روزی و غم خوابیده !
***
کف پایم نگرید ... !
نگرید این کف پایم که خزید ،
سالها پشت زمین ...
سند زنده ای از درد شرربار است این ،
مکتب رنج توانسوز بسی خاراست این !
قطرات سیه خون که چنین ناله کنان
همچو خاکستر سرد .
از پر پینه ی دل سوخته اس میبارد .
از غم خانه بدوشان بیابان پیما ...
وزنم ریزش باران ستم ، در شب سرد ...
داستان ها دارد !
اگه از تغییرات خوشت نمیاد بگو ااااااا
راهی شدم
به دربی رسیدم به آرمی درب خانه را کوبیدم
ندا آمد : درون آی
گفتم : به چه روی ؟
گفتا : برا آنچه نمی دانی
هراسان پرسیدم : برای چومنی هم زمانی هست ؟!
پاسخ رسید : تا ابدیت
تردیدی نبود ، خانه ، خانه خداوندی بود ، آری اوست که ابدی و جاوید است .
پرسیدم : بار الهی چه عملی از بندگانت بیش از همه تو را به تعجب وا می دارد ؟!
پاسخ آمد :
اینکه شما ها تمام کودکی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر می برید و دوران پس از آن را در حسرت بازگشت به کودکی می گذرانید.
اینکه شما سلامتی خود را فدای مال اندوزی می کنید و سپس تمام دارایی خود را صرف بازیابی سلامتی می نمائید .
اینکه شما قدری نگران آینده اید که حال را فراموش می کنید . در حالی که نه حال را دارید نه آینده را .
اینکه شما طوری زندگی می کنید که گویی هرگز نخواهید مرد و چنان گورهای شمار را گرد و غبار فراموشی در بر می گیرد که گویی هرگز زنده نبوده اید .
سکوت کردم ، اندیشیدم
درب خانه چنین گشوده !
چه می طلبیدم ؟ بلی ، آموختن
پرسیدم : چه بیاموزم ؟
پاسخ آمد :
بیاموزید که مجروح کردن قلب دیگران بیش از دقایقی طول نمی کشد ولی برای التیام بخشیدن یا آن سالها وقت لازم است
بیاموزید که هرگز نمی توانید کسی را مجبور به دوست داشتن خود بکنید . زیرا عشق و علاقه دیگران نسبت به شما آئینه ای از کردار و اخلاق خود شماست .
بیاموزید که هرگزخود را با دیگران مقایسه نکنید از آنجا که هر یک از شما به تنهایی و برحسب شایستگی های خود مورد قضاوت و داوری ما قرار میگیرد.
بیاموزید که دوستان واقعی شما کسانی هستند که با ضعف ها و نقصان های شما آشنایند و لیک شما را همانگونه که هستید دوست دارند .
بیاموزید که داشتن چیزهای قیمتی و نفیس به زندگی شما بها نمی دهد ، بلکه آنچه با ارزش است بودن افراد بیشتر در زندگی شماست .
بیاموزید که دیگران را در برابر خطا و بی مهری که نسبت به شما روا می دارند مورد بخشش خود قرار دهید و این عمل پسندیده را با ممارست بیشتر در خود تقویت نمائید .
بیاموزید که دونفر می توانند به یک چیز یکسان نگاه کنند ولی برداشت آن دو از آن ، هیچگاه یکسان نخواهد بود .
بیاموزید که در برابر خطای خود فقط و بخشش دیگران بسنده نکنید ، آنگاه که مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتید راضی و خشنود شوید .
بیاموزید که توانگر کسی نیست که بیشتر دارد بلکه آن که خواسته های کمتری دارد .
ای بنده من ، به خاطر داشته باش که مردم گفته های تو را فراموش می کنند .
مردم کرده های تو را نیز از یاد خواهند برد .
ولی هرگز احساس تو را نسبت به خویش از خاطر نخواهند برد
سکوت که می کنی جهان من لبریز می شود
لبریز تردیدی در میانه ی راه رفتن و ماندن
با اولین واژه عاشق می شوم و با آخرین جمله ات بی تاب ...
باشی یا نباشی ٬بمانی یا نه٬ ....من ایستاده ام بر بلندی های دلم و فریاد می زنم نام تو را
یادمان یاد تو اینک پابرجاست به استواری تمام ثانیه های دلواپسی ٬
به حرمت دل لرزه های هر روز و هنوز
به احترام یاد تو هر طلوع تکرار می کنم ترانه باران را ٬تا شاید ....
خستگی های دلت را بباری و
طنین لبخندت
جهان پر تردید مرا بلرزاند
ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد
ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت
ویرانه دل ماست که هر جمعه به یادت
صد بار بنا گشت و دگر باره فرو ریخت
العجل مولا ........
خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
این جمعه هم آمد و رفت و نیامدی مولا جان
جمله ی " میتونست خیلی بدتر از الان باشه" واقعا جمله ی بجاییه ......
بالاخره از زیر عمل موفق بیرون اومدیم... خدایا حالا که انگار دوباره بهم زندگی دادی ، نذار با افکار و اعمال پوچ و بی ارزش و بد ، این حسن نیتت رو خراب کنم .
فقط میتونم بگم ممنونتم که دوباره بهم زندگی دادی... من لایقش نبودم .
همین.
اکسیر عشق به مسم افتاد ، زر شدم
کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را ؟
کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را ؟
غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور
پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر ارزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود...
ملا صدرا
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
خداوندا چقدر انسان ها را پر دغدغه آفریدی…
همان طور که خودت گفتی ما جهت آزمایش آفریده شده ایم وبا آرزو های بسیار و خیالات زشت وزیبا....
راستی اگر از پس امتحانات تو بر نیاییم چی؟!!
چه می شود؟!!
تو ظرفیت بنده های خود را بهتر می دانی مگر اینطور نیست؟!!پس با آنها به قدر ظرفیتشان رفتار کن وآنها را آزمایش کن....نکند امتحانی کنی که ما در آن شرمسار شویم و......
خداوندا تو مهربانی و ما را دوست می داری آنقدر که با گریه و زاری ما جهت آمرزش می گویی:
"یا ملائکتی قد استحییت من عبدی و لیس له غیری فقد غفرت له"
دعوتش را اجابت کردم و امیدش بر آوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده شرم دارم......
چه قدر می توانی خوب باشی که ما اشتباه می کنیم و تو شرمنده میشوی......
با این وجود نمی دانیم که دوست داشتن تو چقدر بیشتر از دوستی ماست....!!
ساعت شنی زندگی ما به سرعت در حال سپری شدن است بدون اینکه کمتر اعتنایی به ذرات ریخته شده آن داشته باشیم,گویی برای همیشه در رودخانه ی پر تلاطم زندگی می مانیم.....
دیگر بس است باید نگاهی هم به پشت سرمان بیاندازیم , نگاهی به جاده ی طی شده ی زندگی که پر رد پا های نرم و خشن است .....
راستی چرا؟ چرا با اینکه می توانیم به آن نگاهی بیاندازیم از آن روی بر می گردانیم؟ روی بر می گردانیم چون شرمنده و گاهی هم نادم می شویم؟!!....البته نادم که خوب است گاهی بی اعتنا می شویم و بدی خود را برای خود توجیح می کنیم.......
در آخر از تو می خواهم ,می خواهم که ما را در بهترین جاده ی خاکی با کمترین پیچ و تاب هدایتمان کنی تا به مقصودی که تو می خواهی ما را برسانی....
×××××××××××××××××××××××××××××
مي دوني ...
مي دوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟
جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جاباهاتم
.تو تنها نيستي تو کوله بارت عشق مي ذارم که بگذري قلب مي ذارم که جا بدي
اشک مي دم که همراهيت کنه و مرگ که بدوني بر مي گردي پيشم...
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
نميداني تنهايي من چقدر بزرگ است
حتي اگر هزار سيب از دستهايم بچینی
باز هم نميداني كه ريشه هاي اين درخت
تا چه عمقي از خاك فرو رفته اند.
وحتي اگر صد بار پرنده شوي
وصد لانه بر شاخه هايم بسازي
باز هم سكوت سنگین نگاهم نمی شکند
کاش می دانستي تنهاييم چقدر بزرگ است...
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
اگه با دلت کسی یا چیزی رو دوست داشتی، زیاد جدی نگیرش ،
چون کار دل دوست داشتنه مثل کار چشم که دیدنه .
ولی اگر کسی رو با عقلت دوست داشتی
بدون داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه.......
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم .
پر پروانه شکستن هنر انسان نيست گر شکستيم ز غفلت، من و مايي نکنيم .
يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم.
اهدافه بزرگ
انگیزه های بزرگ ایجاد می کنه.
***
من میدونم که همیشه رفتن رسیدن نیست
ولی
برای رسیدن باید رفت.
شکسپير : بدترين گناه اين است که به کسی که تو را
راستگو می پندارد دروغ بگویی
××××××××××××××××××××××××
هرچه باشی نازنین
ایام خارت می کند،
هر چه باشی شیر دل ،
دنیا شکارت می کند
هر چه باشی با لب خندان میان دیگران ،
عاقبت دست طبیعت ،
اشکبارت می کند.
از تهی سرشار
جویبار لحظه ها جاریست
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب،واندر آب بیند سنگ
دوستان و دشمنان را می شناسم من
زندگی را دوست می دارم؛
مرگ را دشمن.
وای ، امابا که باید گفت این؟_من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن
جویبار لحظه ها جاری
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
در کنجکاوی همانقدر لذت نهفته است که در تمام خواستن های شدید،
لذت دانستن و کنجکاوی آنقدر است که زندگی خیلی از کنجکاوان را به باد داده است.(الکساندر دوما)
در سقوط افراد در چاه عشق، قانون جاذبه تقصیری ندارد. (آلبرت انیشتین)
امام على(علیه السلام): «مؤمن شادمانى اش در صورت و اندوهش در دل است. سینه اى گشاده و نفسى فروتن دارد. بالانشینى را کراهت دارد... سکوتش طولانى و اوقاتش مشغول است، شاکر و شکیبا است
در زندگی انسان چیزی به زیبایی دوست داشتن نمی رسد. (ژرژساند)
دوست داشتن کسانی که دوستمان میدارند کار بزرگی نیست، مهم آن است آنهایی را که ما را دوست ندارند، دوست بداریم ...(حضرت عیسی مسیح)
هیچ چیز در زندگی شیرین تر از این نیست که کسی انسان را دوست بدارد. من در زندگانی خود هر وقت فهمیده ام که مورد محبت کسی هستم, مثل این بوده است که دست خداوند اعلام را بر شانه خویش احساس کرده ام..."چارلز مورگان"
از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند تنها آنهایی که با خود چتر به همراه می برند به کار خود ایمان دارند . ( آنتوان چیکف)
هیچ کس نمی تواند ما را بهتر از خودمان فریب دهد . (گوته)
انسان ها شکست نمیخورند بلکه تنها تلاش کردن شان را متوقف می سازند(ارنست همینگوی)
کسی که تا به حال عمل اشتباهی انجام نداده ، هیچ کار تازه ای انجام نداده است . (آلبرت انیشتن)
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
پاییز٬ پادشاه فصل ها از راه می رسد
ومن پابر روی برگ های عاشق آن می گذارم
وصدای خش خش برگ ها طنین انداز قلبم می شود
گویی آنها مرا به جرم عاشق نبودن محکوم کرده اند...!!
فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه
فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟
جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد
يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. (هههههههه
هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟
اوه فرشته، زنم افتاده توي آب
فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟
" آره " هيزم شكن فرياد زد
فرشته عصباني شد. " تو تقلب كردي، اين نامرديه
هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. ميدووني، اگه به جنيفر لوپز " نه" ميگفتم تو ميرفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم تو ميرفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم ميگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
این سوالی است که برای قرن های متمادی بی پـاسـخ مـانـده اسـت... اما حالا ما می خواهیم پاسخ آنرا به شما بدهیم
اگر خانمتان را بر بالای یک سکو بگذارید و از او در مقابل موش ها محافظت کنید...شما یک مرد هستید
اگر در خانه بمانید و کارهای خانه را انجام بدهید...شما یک مرد لوس و مامانی هستید
اگر به شدت کار کنید...برای او اهمیت قائل نیستید که برایش وقت صرف نمی کنید
اگر به اندازه کافی کار نکنید...مفت خوری هستید که به درد هیچ چیز نمی خورید
اگر او یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشد...شما قصد بهره کشی اقتصادی از او را دارید
اگر شما یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشید...بهتر است تنبلی را کنار بگذارید و کار مناسب تری پیدا کنید
اگر شما شغل بهتری گرفتید...پارتی بازی شده
اگر او شغل بهتری بگیرد...به خاطر توانایی های بالایش بوده
اگر گریه کنید...آدم بی عرضه ای هستید
اگر گریه نکنید...بی احساس و بی عاطفه هستید
اگر بدون مشورت با او تصمیم بگیرید...شما یک متعصب خودخواه هستید
اگر او بدون مشورت با شما تصمیم بگیرد...یک خانم لیبرال و آزادمنش است
اگر از او خواهش کنید که به خاطر شما کاری را که دوست ندارد انجام دهد...این امر سلطه جویی و دیکتاتور بودن شما را می رساند
اگر او از شما یک چنین درخواستی داشته باشد...انجام آن لطف و مرحمت شما را می رساند
اگر به خودتان برسید...خودبین و از خودراضی هستید
اگر این کار را انجام ندهید...یک فرد ژولیده و نا مرتب هستید
اگر برای او گل بخرید... این کار را برای دستیابی به چیزهای دیگر انجام داده اید
اگر نخرید...احساسات او را درک نمی کنید
اگر به پیشرفت های خود افتخار کنید...انسان جاه طلبی هستید
اگر این کار را نکنید...اصلا بلندپرواز نیستید
اگر او سر درد داشته باشد...خسته است
اگر شما سر درد داشته باشید...می خواهید به او بفهمانید که دیگر دوستش نداری
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
پرنده گفت:"چه بوئی٫چه آفتابی٫آه
بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت."
پرنده از لب ایوان پرید٫مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمی کرد
پرنده روزنامه نمی خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمی شناخت
پرنده روی هوا و بر فراز چراغ های خطر
در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه می کرد
پرنده ٫آه٫ فقط یک یک پرنده بود
فروغ فرخزاد
اشاره:
روزی که شیطان تلفنی تماس گرفت و بی مقدمه گفت: "حاضرم رؤیای تو را تبدیل به واقعیت کنم"، به ناگاه شوکه شدم! باورم نمی شد! تنم خیس عرق شده بود! وحشت و ترس سرا پای وجودم را فرا گرفته بود! به هر زحمتی که بود خودم را جمع کردم و بالاخره قراری برای مصاحبه گذاشتم.
جناب شیطان با دو ساعت تاخیر حاضر شد. وقتی هم که رسید عذرخواهی کرد و گفت:
مأموریت خطیری پیش اومد که از دوستان ساخته نبود و می بایست خودم انجام می دادم.
پیش از انجام مصاحبه گفتم:
با چه تضمینی باور کنم که در جریان مصاحبه بر مبنای صداقت در گفتار سخن خواهی گفت؟
خندید و گفت: دلیلی ندارد دروغ بگویم. چون من به حربه ای مجهزم که اگر پرده از تمام اسرار من برداشته شود باز هم می توانم به خواسته های خود دست یابم.
گفتم: چه حربه ای؟
جواب داد: غفلت؛ انسانها را به خواب نوشین غفلت می برم و آن وقت نقشه هایم را عملی می کنم.
سوگند یاد می کنم که تا انتقامم را باز نستانم شما آدمیان را لحظه ای آسوده نخواهم گذاشت، پیوسته بر سر راهتان در کمین می نشینم و راهزن راهتان می شوم. اکنون ببینید چگونه راه نجات را بر شما خواهم بست.
عبدالله: خودتان را معرفی کنید.
شیطان: فردی هستم از طایفه جن. مسمی به اسم خاص "ابلیس" و مشهور به اسم عام "شیطان"؛ البته اسامی و اوصاف دیگری هم دارم که چندان معروف نیستند نظیر وسواس، خنّاس، عزازیل، عفریت، شیصبان، حارث، مارد، غوی، رجیم، ابو مره، ابولبین، مذموم، مرید و…(1)
عبدالله: پیشه و شغل شما چیست؟
شیطان: مشاغل فراوانی دارم؛ گاهی مسافر کشم؛ سر دو راهی حق و باطل می ایستم و مسافران را در جاده گمراهی در بست به سفر جهنم می برم. گاهی کشاورزم و بذر کینه و نفاق را در زمین دلها می افشانم. گاهی نقاشم؛ رنگ بطلان به چهره حقیقت می زنم و جامه کژی برقامت راستی می پوشانم. گاهی هم خلبانم؛ با بالهای وسوسه و القاء آنقدر بر فراز قلب آدمی چرخ می زنم تا باند مناسب برای فرود بیابم.(2)
عبدالله: دشمنی دیرینه ات با آدمی زاد از کجا سرچشمه می گیرد؟
شیطان: ماجرا از آن روزی شروع شد که صحنه آرای خلقت، دست به کار آفرینش آدم شد.(3) ملائک نه از روی اعتراض که از روی کنجکاوی گفتند: این موجود خاکی که می آفرینی بر روی زمین فسادها خواهد انگیخت و خونهای بسیارخواهد ریخت.اگر قصد تو طاعت بردن است که ما در فرمانبری مطاعیم. واگر مقصود تو تسبیح و تقدیس است که ما پیوسته در این کاریم.(4)
با ما بگوحکمت این کار در چیست؟ او در جواب فرمود:
در این کار رازهاییست سر به مهر؛ من آنچه را که در خشت خام می بینم شما در آینه هم نخواهید دید.(5)
اینچنین بود که خالق به واسطه این مخلوق نوپای دو پا به خود بالید و بر ما فخر فروخت؛ آنگاه فرمانمان داد که: "در مقابل این مخلوق خاکی به خاک سجده فرو افتید!"
تمامی فرشتگان بی درنگ برآدم سجده بردند.
این فرمان اما بر من بسیار گران آمد؛ چه آنکه من سوابقی درخشان داشتم، تنها 6000هزار سال(6)(با حساب شما البته صد و نه میلیارد و پانصد میلیون سال دنیا(7))، خالصانه خدای را در آسمانها دوشادوش فرشتگان پرستیده بودم، آنقدر مستغرق در عبادت بودم که فرشتگان گمان می کردند که من نیز چون آنها فرشته ام، من نتوانستم بار این خفت را به دوش کشم. هر چه باشد آفرینش من از آتش بود وخلقت او از خاک، برتری من بر او چون آفتاب روز، روشن بود، من کجا می توانستم بر انسانی خاکزاد سجده برم.
آری، آن روز گستاخانه در برابر خالق ایستادم و متکبرانه از این فرمان سر باز زدم.
این شد که از درگاه ربوبی اش رانده شدم. از آن زمان به بعد کینه آدم را سخت به دل گرفتم و هر روز آتش این کینه در دلم شعله ورتر می شود.
عبدالله: این عبادتهای خالصانه که گفتی چگونه ترا از این تکبرورزی بازنداشت؟
شیطان: من به زعم خود از روی خلوص خدای را می پرستیدم حال اینکه از ابتدا شائبه شرک و نفاق در خداپرستی ام راه داشت و این امتحان، شرک و نفاقم را آفتابی کرد.
عبدالله: با چه شیوه و شگردی انسانها را به دام می افکنی؟
شیطان: با روش منحصر به فرد " گام به گام". (8) من به طور معمول کارم را در چند مرحله انجام می دهم؛ نخست از طریق وسوسه های تحریک آمیزخود، افکاری پلید را بر قلب انسان القا می کنم، آنگاه آن اندیشه زشت را نیک جلوه می دهم، سپس در مرحله عمل با تزیینات گوناگون، اشتیاق فرد را برای ارتکاب گناه برمی انگیزم.
این را هم اضافه می کنم که در مقام روش اساساً با حصر گرایی مخالفم؛ بر این باورم که همیشه نمی توان با روشی واحد به صید شکار رفت. وسوسه، تزیین و حتی تسویل، شاید برای اغلب انسانها سودمند افتد، اما حریم دفاعی برخی انسانها گاهی نفوذ ناپذیر است؛ اینجاست که ناگزیرم به حربه های دیگری چون وحی، نسیان و ایجاد فراموشی متوسل شوم.(9) البته هنرمندیهای دیگری هم دارم؛ مثلا در هیئت و قالب اجسام، تمثل و تجسم می یابم و از این رهگذر، ابنای آدم را به سراشیبی سقوط در پرتگاه تباهی و عصیان، سوق، که چه عرض کنم، هل می دهم.(10)
عبدالله: بزرگترین آرزوی شیطان چیست؟
شیطان: گفتن ندارد اما اغوای تمامی آدمییان در همه ادوار و اعصار تنها آرزوییست که در سر می پرورانم.
عجبا! من فقط شما را سوی گناه خواندم؛ شما اما به سوی گناه دویدید، اگرطعم گناه در ذائقه شما شیرین افتاد دیگر چرا مرا مقصر و مسوول این تباهی و گمراهی می انگارید؟
عبدالله: کدام عمل انسانها بیش از همه تو را خشمگین می کند؟
شیطان: هر چند خوش ندارم از ابرازش اما برخی انسانها برحسب عادت، با سجده های طولانی، مدام مرا آزار می دهند و بینی مرا به خاک مذلت می مالند.
عبدالله: کدام عملشان تو را بیشتر خوشحال می کند؟
شیطان: برای من بسی مسرت بخش است اینکه آدمی پشت سر هم گناه کند و توبه را مدام به تاخیر بیاندازد.
عبدالله: عجیبترین عمل انسانها کدام است؟
شیطان: برسر سفره گناه می نشینند و از هر گناهی لقمه ای بر می گیرند، آنگاه معترضانه برمن خشم می آورند که سفره گناه را تو گستردی.
عجبا! من فقط شما را سوی گناه خواندم؛ شما اما به سوی گناه دویدید، اگر طعم گناه در ذائقه شما شیرین افتاد دیگر چرا مرا مقصر و مسوول این تباهی و گمراهی می انگارید؟!(11)
عبدالله: شاید انسانها پر بیراهه نمی روند که تو را مقصر می دانند؟
شیطان: چنین نیست. رسالت اغواگری را خداوند خود بر دوش من نهاده است؛ پست تبهکاری و اضلال از ناحیه خداوند به من اعطا شده است. او خود فرموده که هر که را از فرزندان آدم می توانم بلغزانم؛ با سواره نظام و پیاده نظام بر آنها بتازم؛ در ثروت و فرزند شریکشان گردم والبته من جز فریب و دروغ نویدشان نخواهم داد.(12)
عبدالله: چه اموری زمینه های نفوذ تو را بیش از پیش فراهم می کنند؟
شیطان: زمینه های نفوذ من البته بی شمارند اما نقطه ضعفها، حساسیت ها، حقارت ها، حسادت ها، رقابت ها، محرومیت ها، عقده ها، شهرت طلبی ها، شهوترانی ها، افزون خواهی ها و... مناسبترین زمینه هایی(بخوانید زمین هایی) هستند که درخت دشمنی و بستر نفوذ مرا بارور می کنند.
عبدالله: اگر اجازه بفرمایید سوال را قدری خصوصی تر کنیم. شما آیا ازدواج هم کرده اید؟
شیطان: آری، من در اوان جوانی با دختری به نام"لهبا" فرزند"روحا" از طائفه جن ازدواج کردم.(13)
عبدالله: این ازدواج ثمره ای هم داشت؟
شیطان: البته که داشت. حاصل این ازدواج فرزندان بی شماری بودند که در وجود آمدند.(14)
عبدالله: سرنوشت آنها چه شد؟
شیطان: در زمانهای کهن پیش از خلقت انسانها، میان طوایفی از جن و نسناس(طایفه ای به جای انسانهای فعلی) جنگ و خونریزی بالا گرفت و خداوند فرشتگان را فرمود که به زمین هبوط کنند، آنها هر دو طائفه از جمله فرزندان مرا به هلاکت رساندند و من از آنجا که خداپرست بودم از این معرکه جان سالم به در بردم.(15) آنگاه فرشتگان مرا به آسمان بردند و من در کنار ایشان، خدای را به جد می پرستیدم تا اینکه سخن از خلقت و خلافت آدم به میان آمد و در پی نافرمانی ام از آن جمع رانده شدم.
عبدالله: آیا در میان طائفه خود هواخواه و طرفدار هم داری؟
شیطان: نه تنها در میان قبیله خود که در میان انسانها نیز.
عبدالله: متوجه منظور شما نشدم یعنی می فرمایید انسانها هم به سوی تو دست دوستی دراز می کنند؟
شیطان: تعجب کردید؟! آری! عده ای هستند که مرا ارباب و سرپرست خود می انگارند، کارگزاران وخدمتگزارانی وفادار که اهداف شوم و توطئه های پلید مرا به خوبی جامه عمل می پوشانند.(16)
برسر سفره گناه می نشینند و از هر گناهی لقمه ای بر می گیرند، آنگاه معترضانه برمن خشم می آورند که سفره گناه را تو گستردی.
شیطان:امور تکوینی از قلمرو نفوذ و سلطه من بیرون است؛ تنها در حوزه امور تشریعی مجال جولان دارم، یعنی اعمالی که بشر از روی اختیار و تکلیف ملزم به انجام آنهاست؛ چه می گویم؛ باید اعتراف کنم که در حوزه تشریع نیزدست من بسته است چرا که فعالیتم منحصر به اندیشه و روان(و نه جسم) آدمی است؛ آن هم در حدود دعوت واجابت؛ همین وبس.
عبدالله: حرف آخر؟
شیطان(در حالیکه چهره اش از شدت خشم برافروخته بود): سوگند یاد می کنم که تا انتقامم را باز نستانم شما آدمیان را لحظه ای آسوده نخواهم گذاشت، پیوسته بر سر راهتان در کمین می نشینم و راهزن راهتان می شوم. اکنون ببینید چگونه راه نجات را بر شما خواهم بست.(17)
تهیه و تنظیم: ابوالقاسم شکوری، کارشناس دین و اندیشه
ولی یه آبی هست که صدای هل من ناصر ینصرنی... میده !
یه جریان میگم که از این به بعد به این حرف آقا امام زمان ارواحنا فداه افتادی خوب بسوزید .....
از این به بعد وقتی یادت افتاد یا جایی خوندید که آقا امام زمان ارواحنا فداه گفته :
شيعيان ما به اندازة آب خوردني ما را نميخواهند. اگر بخواهند دعا ميكنند فرج ما ميرسد!
یه خلوتی پیدا کن یه لیوان آب هم بزار جلوت.... هی فکر کن فکر ... اشک بریز ببین یعنی چی ؟؟؟
دیگه نمی گم ... تا همین جا بسه...
اگه شیعیان به فکر باشند خودشون معنی شو پیدا میکنند !!!
بعضی از این رفقای مافکر می کنند که ما داریم با احساسات بازی میکنیم و از این جور حرفا...
عیب نداره باشه ...
((دارم براتون به وقتش ))
ولی جانم فدای امام زمان ...بمیرم برات آقا جان ... بمیرم برات که با روضه عمو عباست هرجا باشی خودتو سراسیمه میرسونی !!!
آه آه که چشمم پرگناه ؛ رویم سیاه است
دلم از گناه پر خون ، شر مسار زرویت
نگاه مکن! ای یوسف زهرا به این دل
دلی که درد تو را ندارد پر گناه است!
.................
..........................
به اميد جمعهاي كه
در تقويمها بنويسند
تعطيل: ظهور امام زمان (عج)
ادامه مطلب رو بخونید
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مر گ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي از امروزها و ديروزها
ديدگانم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد و درد
خاك ميخواند مرا هر دم به خويش
ميرسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور نمناكم نهند
ليك ديگر پيكر سرد مرا
مي فشارد خاك بي احساس قبربي تو دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من مي پوسد آنجا زير خاك
بعدها نام مرا باران و باد نرم
مي شويند از رخسار سنگ گور
سنگ گور من گمنام مي ماند
به راه فارغ از افسانه هاي نام و ننگ
دیروز وقتی از پس کوچه خیالاتم عبور می کردم به مسافری غریب بر خوردم. نمی دانم چرا در یک لحظه احساس کردم که تنهاییش بر وجود سردم آتش می زند!
کنارش نشستم، از او پرسیدم آیا تنهایی؟ گفت نه من با رؤیای عشقم زنده ام و زندگی می کنم. کلامش تا اعماق وجودم نفوذ کرد. او کسی بود که با رؤیا می زیست. پرسیدم آیا گمشده ای؟ گفت: نه. عشق من همچون فانوسی هدایتم می کند و راه را به من نشان می دهد. پرسیدم : سفر می کنی؟ گفت: من همیشه در سفرم. پرسیدم: غریبی؟ گفت: غربت یعنی چه؟ هنگامی که با تمام وجود گرمای عشقم حس می کنم. ناگهان اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد و بر روی زمین چکید. پرسیدم: این اشک برای چیست؟ گفت: حُرمت سکوتی است که هیچگاه شکسته نشده و فریادی است به وسعت پرواز. پرسیدم: سکوت می کنی؟ نگاهم کرد !!! پرسیدم : این نگاه چیست؟ گفت: حرمت کلماتی است که در حصار زمان مانده اند. مسافر غریبه بلند شد، دستم را به گرمی فشرد و گفت: هر گاه خواستی عشقت را به شوریده ای ثابت کنی ، سکوت کن... و رفت . و من همچنان رفتنش را تماشا می کردم تا شاید رفتنش نیز پیامی از عشق را به ارمغان بیاورد!!!
زندگی گاهی گریه، گاهی خنده
گاهی بازنده، خوب گاهی برنده
زندگی گاهی عشق، گاهی نفرت
گاهی امید، گاهی حسرت
گاهی افتادن، مردن و بریدن
گاهی وقت ها پر گشودن و پریدن
زندگی مثل یه سقف تو هجوم بی پناهی
زندگی عشق محبت
کندن از مرگ و تباهی
زندگی مثل یه جنگه تنها جنگی که قشنگه
حروف زیر روز یکشنبه تایپ نهایی شده اند....
بعد از نماز صبح قرآن رو باز ميكنم و يه آيه اي مياد كه الان يادم نيست چي بود ولي مضمونش اين بود كه بخاطر خدا رحم كنيد و كمك كنيد تا كمكتان كنند....
تعجب ميكنم و به فكر ميروم فرو..... يه جاي محاسبات اشتباهه...... دل سر نماز شب ميلرزه ولي آيه اين ريختي مياد.....
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
دردش داره غوغا ميكنه ... مخصوصا كه زخم باز كرده و خون آبه مهمونمون كرده .... نمازا بايد با احتياط خونده بشن.... و همه ي اينا فقط در طول يه هفته و نيم اتفاق افتاد....
مامان ميگه بريم دكتر... ميريم.... بعد از معاينه ي سريع دكتر ميگه چيزي نيست .... يه عمل جزيي و كوچولو..... سينوسه..... ياد سينوس و كسينوس دبيرستان ميوفتم و خاطرات خوششون...... ميگن دل به دل راه داره.. حكايت منه و سينوس..... گرفتارشم چون گرفتارمه.....
مامان ميپرسه : آزمايشي ؟نمونه خوني ؟نوار قلبي چيزي ميخواد.. ؟ دكتر : نه بابا .. جوونه ديگه ...... و به شوخي ميگه :البته به فكرش نباشيد داره پير ميشه ها... پس كي ميخواين براش ..........؟
مامان : به محض قبولي تو دكترا....
براش مينويسم كه همين فردا بستري بشه....
پيش خودم فكر ميكنم كه حتي دكتر بيمارستان هم فهميد : درد دل سوخته رو... و ميشكنم با خودم
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
دكترفلاني شب تو نماز ميبينتم... و كلي باهام ميصحبته كه تو اين هفته داريم اسامي رو با رزومه ها ميفرستيم.............. اگه تو هم ميخواي و مي دونم كه شرايطشم داري ، رزومت رو امشب بيار جلسه قرائت قرآن يا در خونه ، اگر هم نه فردا صبح بيارش دفتر.....
شب اومديم كلي با آب و تاب قضيه رو تو خونه مطرح كرديم... و بابا طق معمول و بلافاصله توپيد و اومد صاف تو برجكمون كه اين استفاده از رانته.... و حق الناسه و ..... چه و چه ... كلي دليل براش آوردم وقانعش كردم ولي هنوز نميذاشت... ولي ميدونست كه اشتباه ميگه و ديگه حرفي براي گفتن نداشت ......
منم گذاشتم فردا صبح بردمش دفترش
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
رفته بوديم بهبهان ...براي صله ي رحم و اندكي دوا گذاشتن به زخم يه خونواده ي سيد بادگيو.......
نون آور خونواده فوت شده و الان دختر خونه رو براش ، يه دستگاه چرخدوزي خريديم و اندكي كمكي كه جمع شده بود داديمشان.... تا شايد منبع درامد شود و خير...
خونه شون رو سه سال پيش به يكي فروخته بودن 4 تومن..... و الان طرف ميگفت بايد 8 تومن بدين تا بمونين.... بعد از اينكه ماشينشون رو فروخته بودن و 3 تومن داده بودن بهش ، طرف گفته بود نه ، الا و بلا ، 13 تومن... خدا.؛ اين 5 تومن از كجا اومد ؟
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
در راه برگشت از بهبهان دوباره بهم اطمينان كردند و فرمون رو دادن دستم.... منم تا اهواز با 120 اومدم..... چند تا حركت ريسكي هم اانجام دادم كه همه ي سرنشينان تقبيحم كردند.... خودمم همينطور...
¤××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
پشت چراغ قرمز : دو تا بچه عرب با لباسهايي ژوليده و كثيف ميزنن به شيشه ماشين مامان.....
با خودم فكر ميكنم اين پول صرف چي ميشه ؟تحصيل .. رفاه ... يا خرج عمل ... يا خرج اعتياد يه بدبخت ... يا بدست مالك بچه ها كه اونا رو خريده ميرسه تا ازشون نگهداري كنه .... يه چيز مثل كوزت و ژان و تنارديه و ....
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
تو خونه نشستيم كه خانم عسكري در ميزنه..... و دم در اشك و آه و .... مامان بهش دلداري ميده و از :::: ان شاءالله::: براش صحبت ميكنه..... بعد هم با هم ميرن......
خدا كي ميخواد داد مظلوم رو از ظالم بگيره خودش ميدونه.... دختر تيزهوشش رو كه دندون مشهد قبول شده بود ، با زور عقد كردن و كشتنش .. پزشكي قانوني رو هم قانع كردن كه حكم به خودكشي دختره بده... تا اينكه دو تا دكتر مرد و با خدا رفتن و كذب بودن گزارش رو اثبات كردن.... آخرشم كه با اون همه مال و اموال ، كه همشو يه هفته قبل از حكم دادگاه به اسم خواهر وبرادرش كرده بود، تا از زير مهريه در بره ... قاضي هم حكم به:::: سه ماهي، يه سكه::::::: ؛ ميده
اين عدالت در دستگاه نظام مقدس اسلاميه ..
بعد از يه ساعت مامان بر مي گرده و كلي خوشحاله...
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
ايميلي از يك دوست بهت رسيده .. نه يكي بلكه 4 تا.... البته در نهايت همون يكيه...... بعضي فايلا پسورد دارن و اين يعني تو نامحرمي .... بعضي ايميلها هم حاوي پسوردن و اين يعني تو محرمي.... درنهايت هم تكليف خودت رو نميدوني....
شروع به خوندن همون يكي باقيمونده از 4 تا ميكني كه ميبيني داري خط خطي ميشي.... كاشكي يكي بود اون موقع شب نوار مغز م رو ميگرفت .
به خودت ميگي حق داره.... بلد نيستي حرف بزني ، ميگي چراغعلي ؟ !!!
و چند لحظه بعد بهش ميگي : حق دارم ديگه.... بلد نيستي برداشت كني .....
خلاصه جواب به درازا ميكشه و تصميم ميگيري تا سحر زنده باشي و بنويسي.... بعد از طولاني نويسي خودت خستت ميشه ..... ميگي الان وقتشه... اما وقتي اقامه ميكني ميبيني سر خورده اي..... (بقول فيلم كلاهي براي باران) و ياد صحنه اي از فيلم مولا ميوفتي كه ملعون، سر نماز مجبور ميشه كه بره و دست خودش رو با خنجر پاره كنه.....
اما كاري از دستت برنمياد . فردا صبح خانمهاي بيمارستان دستتو برات پاره ميكنن تا ديگه زحمت اضافه هم نكشي
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
ميريم بيمارستان ولي به اين فكري كه فايل جواب نصفه و نيمه رو تقديم كني..... به فكر راه فراري ....
هي خودت رو لعنت ميكني از اين زندگي.... به ياد احسان و جواد ميوفتي .... و George V.Lauder .... و درنهايت سر خونه ي اولي... راه فرار نداري..... ولي فرار ميكني به جلو.... و به دنبال يه اتصال اينترنتي كه دكتر فلاني رو ميبيني و ياد رزومه ميوفتي و بازم خودت رو لعنت ميكني.... و در نهايت زور شيطانه كه ميچربه ... مثل هميشه....
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
ميرم رو تخت...... آماده ميشم.... تخت بغليم يه پيرمرد عربه كه نابيناس.... دختر جوونش ازم خواهش ميكنه كه نيم ساعت ديگه آبميوه اشو بهش بدم...... بنده خدا داشته از خيابون رد ميشده كه زدنش.... ميگه امروز بايد مرخص بشه ولي قبلش بايد دخترش بره كلانتري و رضايت بده....يا نميدونم چه كار كنه....
خدايا بهم دو تا چشم دادي ..... ممنونتم
نيم ساعت ديگه آبميوه تعارف ميكنم ولي خوابه.....
هنوز تو حال خودتي كه 4-5 تا دختر همسن و سال خودت يا يه ذره كوچيكتر ميان بالاسرت و به راهنمايي يكيشون كه معلومه از بقيه بزرگتره ، يكي نبض ميگيره ، يكي سوالاي جالب ميپرسه، يكي فشار خون ميگيره يكي سوزن تو دستت فرو ميكنه ... و يكي هم خونتو ميكشه....
به همين راحتي اينورو اونورت ميكنن و نميتوني چيزي بگي... مجبور ميشي كه دراز بكشي و بيخيال باشي..... يكي ميگفت بايد دراز بكشي و لذت ببري..... و من به حال جامعه دلم ميسوزه ... و بيشتر به حال خود بدبختم....