خداییش نیتم صاف و پاک بود ........ تقصیر حافظه
فال در ادامه
فال در ادامه
خويش را در خويش حيران کرده ام
با دل خود گفتگو ها داشتم
روح را ز تن جدا انگاشتم
مرغ روحم تا خدا پر مي کشد
ليک تن خود را به بستر مي کشد
روح من با تن ندارد آشتي
گويدم با تن چرا بگذاشتي
روح و تن نا آشنايي مي کنند
روز و شب ميل جدايي مي کنند
روح سر در عرش اعلا مي کند
تن مرا در چاه دنيا مي کشد
روح گويد شهر من از تن جداست
زانکه تن بازيچه ي آز و هواست
جاي من اندر سراي خاک نيست
خاکيان پستند و اينجا پاک نيست
اين تن خاکي به گل دل بسته است
ليک روح از چاه دنيا خسته است
![]()
![]()
روح من همچو عقابي تيز پر
مي کند تا اوج ناپيدا سفر
ليک تن همچون کلاغي دلپريش
مي زند بر جيفه ها منقار خويش
تن کلاغ و مال دنيا جيفه دان
جيفه خواري نيست کار بخردان
![]()
![]()
هاتفي در گوش من گويد مدام
مرغ جان را از چه افکندي به دام
روح تو رودست و تن مرداب تو
روح چون کشتي و تن گرداب تو
روح را در قرب حق پرواز ده
نفس بازيگوش را آواز ده
پاک شو پر نور شو مهتاب شو
رود شو بيرون از اين مرداب شو
با عجوز زندگي خوشدل شدي
همچو کودک محو آب و گل شدي
زرق و برق زندگي شادت کند
حرفي از ويرنه آبادت کند
جهد کن از چاهک دنيا در آ
خيمه را بر کن از اين ويرانسرا
پنج حس نارسا و گنگ و کور
کي تو را هادي شود شهر نور
اين تن خاکي چو مرغ خانگيست
کاوشش در خاک از بي دانگيست
در پر او قدرت پرواز نيست
در گلويش معجز آواز نيست
بهر دانه گام در پرچين زند
پنجه و منقار در سرگين زند
مرغک بي پرو بال گند خوار
عشرتي دارد ولي در گند زار
قد قد او جلوه ي آواز اوست
بال بسته خود پرپرواز اوست
او چه داند نزهت هر باغ را
خود نديده جلوه گاه راغ را
بر فراز ابر او را راه نيست
هيچ از سير عقاب آگاه نيست
جنب و جوش وشادي اش در گلخنست
کي چنين مرغي سزايش گلشنست
او چه داند در فضاي پاک چيست
عرصه ي کنکاش او جز خاک نيست
خود نداند دامن گلشن کجاست
دسته دسته لاله و سوسن کجاست
اي برادر خاک ماواي تو نيست
اين سراي عاريت جاي تو نيست
![]()
![]()
بره آهويي ز مادر دور شد
از چميدن در چمن مهجور شد
از بيابان تا بيابان گام زد
ضجه ها هر بامداد و شام زد
از قضا با ماده گرگي يار شد
شير او نوشيد تا پروار شد
بره آهو با عدو سر کرده بود
زو خيال روي مادر کرده بود
گفت با خود کاين همان مام منست
شير گرمش شربت کام منست
بي خبر کان گرگ بود آهو نبود
وانکه بايد مادري کرد او نبود
در کنار دشمن از خوش باوري
داشت از گرگ انتظار مادري
روزي آخر گرگ بر آهو پريد
سينه و قلب و تهيگاهش دريد
روزها بر بره آهو شام داد
تا طعام گرگ خون آشام شد
![]()
![]()
ما و تو هستيم آن آهوي دشت
همچو آن آهوست ما را سرگذشت
ما که روزي جا به جنت داشتيم
چاه دنيا را بهشت انگاشتيم
گرچه از آفات دنيا خسته ايم
باز هم بر رنج آن دل بسته ايم
با خود انگاريم دنيا مادر است
اي عجب اين قصه ما را باور است
غافل از آن کاين همان گرگست و بس
عاقبت ما را درد در يک نفس
مي خوراند تا گرانبارت کند
بهر صید خويش پروارت کند
مست خشمي مست دل مست فريب
طعمه ي دنيا شوي عما قريب
واي اگر دنيا تو را غافل کند
حلق و جلق و دلق تو کامل کند
آن زمان خود طعمه ي دنيا شوي
بي خبر از جنت الماوا شوي
ما بهشتي بوده ايم اي بي خبر
رخت خود زين دامگه بيرون ببر
اسب همت را از اين ميدان بتاز
بر تن خود بال پروازي بساز
اي بهشتي روي آور در بهشت
دل منه چون کودکان بر خاک و خشت
از خداييم اي رفيق با صفا
بازگشت ما بود سوي خدا
پاک شو تابشنوي بانگ از درون
گويدت کانا اليه راجعون
اثر مهدی سهیلی
قاصدک !
خوش خبر باشی اما ، اما !
گرد بام و در من ، بی ثمر می گردی
انتظار خبری نيست مرا
نه زياری ، نه ز ديار و دياری ، باری
برو آنجا که ترا منتظرند
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که ترا منتظرند
قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند
دست بردار از اين در وطن خويش غريب
قاصدک تجربه های همه تلخ ،
با دلم می گويند ،
که دروغی تو دروغ
که فريبی تو فريب
قاصدک !
قاصدک هان ، ولی آخر اي وای
راستی آيا رفتی با باد ؟
با توام ، آيا کجا رفتی آی ،
راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی جايی ؟
در اجاقی ، طمع شعله نمی بندم
خردک شرری هست هنوز ؟!
قاصدک !
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گريند
در دلم می گريند . . . . . .
اخوان ثالث
به حال زارم نظر ندارد
خبرندارم من از دل خود
دل من از من خبر ندارد
کجا رود دل ؟ که دلبرش نیست
کجا پرد مرغ ؟ که پر ندارد
امان از این عشق ! فغان از این عشق !
که غیر خون جگر ندارد
همه سیاهی همه تباهی
مگر شب ما سحر ندارد ؟
چه کس خبر ز لیلا سوی صحرا می برد ؟
...
| ساقی به نو ر باده برافروز جام ما | مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما | |
| ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم | ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما | |
| هرگزنمیردآنکه دلش زنده شدبه عشق | ثبت است بر جریده عالم دوام ما | |
| چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان | کاید به جلوه سرو صنوبر خرام ما | |
| ای باد اگر به گلشن احباب بگذری | زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما | |
| گو نام ما ز یاد به عمدا چه میبری | خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما | |
| مستی به چشم شاهددلبندماخوش است | زان رو سپردهاند به مستی زمام ما | |
| ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواست | نان حلال شیخ ز آب حرام ما | |
| حافظ ز دیده دانه اشکی همیفشان | باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما | |
| دریای اخضر فلک و کشتی هلال | هستند غرق نعمت حاجی قوام ما |
در پي آن طعمه ، در تلاش و تكاپوست .
دست غريقی به دست توست ، كه هر موج
می زندش مشت ،
می كَندَش موي ،
می دَرَدش پوست !
هر چه توان در تو بوده ، برده به غارت ،
هر چه رمق در تو بوده ، رفته به تاراج .
می كُشدت درد ،
می كِشدت آب ،
بر سر و روی تو تازيانه امواج !
زور تو ناچيز و زور موج زياد است
راه تو بسته ست و دست و پای تو خسته ست .
دست تو از دست او جدا شدنی نيست
رشته ای از جان او به جان تو بسته ست !
طرفه نبردی است ، نابرابر ، خونبار ،
حمله موجت ميان ورطه كشانده ست .
گاه ، يقين می كنی ، كه اينك ، تا مرگ ،
فاصله ای جز يكی دو لحظه نمانده ست !
دير زمانی است ، اين غريق ، دريغا
سخت فسرده ست و دل به مرگ سپرده ست
در تو ، شگفتا ! هنوز ، در دل گرداب
ذره ای از گرمی اميد ، نمرده است !
>>فریدون مشیری<<
دوستی
دل من دير زمانی است كه می پندارد :
« دوستی » نيز گلی است ؛
مثل نيلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظريفی دارد .
بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد
جان اين ساقه نازك را
- دانسته-
بيازارد !
در زمينی كه ضمير من و توست ،
از نخستين ديدار ،
هر سخن ، هر رفتار ،
دانه هايی است كه می افشانيم .
برگ و باری است كه می رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است
گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،
زندگی را به دلانگيزترين چهره بيارايد .
آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،
كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .
بینيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .
زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .
در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ،
عطر جانپرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز
دانه ها را بايد از نو كاشت .
آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان
خرج می بايد كرد .
رنج می بايد برد .
دوست می بايد داشت !
با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد
با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند
دست يكديگر را
بفشاريم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از ياری ، غمخواری
بسپاريم به هم
بسراييم به آواز بلند :
- شادی روی تو !
ای ديده به ديدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ،
عطر افشان
گلباران باد .
>>فریدون مشیری<<
رها شدیم رها، مثل روح بیجسدی
نه با
توایم و نه بیتو ، چه روزگار بدی
رها شدیم در آئینههای تو در تو
چه
ازدحام عجیبی چه شهر بیعددی
رها شدیم در این کوچههای سرگردان
نه
آستانهی عشقی نه خانهی خردی
مرا به حاشیهی سرد زندگی آورد
امید رو
به زوالی، دلیل نابلدی
ستارهای شدم و در خودم درخشیدم
ولی چه سود که
چشمی نمیکند رصدی
مگر به سایهی نام تو رو کنم پس از این
که در پناه
تو امن است، یا علی مددی
الهي اي تو نور خانه دل.......انيس و مونس و كاشانه دل
الهي اي غمت سوداي جانم...........بمن رحمي كه يا رب ناتوانم
چه باشد اي پناه بي پناهان...............بشوئي از كتاب من گناهان
چه باشد اي اميد بي نوايان..................بگيري دستي از خيل گدايان
چه باشد اي تو آواي دل من...................غم عشقت نمائي حاصل من
چه باشد اي چراغ روشن عشق...................مرا راهي دهي در گلشن عشق
چه باشد اي صفاي شام عاشق.........................بر اري از محبت كام عاشق
چه باشد اي اميد نا اميدان.............................شفا بخشي تو درد دردمندان
تجلي كن كه دل جاي تو گردد......................امورم جمله هم رأي تو گردد
دل از هجران تو طوفان گرفته.................غمت از اين فتاده جان گرفته
مرا اي مونس و هم جان و هم هوش........بقيد بندگي كن حلقه در گوش
كه من جان در ره عشق تو دارم..........بود اميد در راهت سپارم
اگر شب ناله و افغان برآرم.............من اين افغان ز جان خودبرآرم
ببين مسكين زهجرت اشك ريزان..تو يارب قلبش از عشقت بسوزان
الهي اي صفاي روح و جانم....عنايت كن كه من بي خانمانم
دلم از عشق كويت شاد گردان.....ز هر قيدي مرا آزاد گردان
بسوزان اين دلم را در غم عشق......روانم زنده بنما از دم عشق
يكي بلبل به باغ اشتياقم...................بناله از غم و دردو فراقم
شده عشق تو يارب پيشه من...............اميدم بر تو شد انديشه من
صفاي دل بود ياد تو اي دوست..............دل و جانم بود شاد تو اي دوست
اگر در ذلت عصيانم اي يار.....................اگر من خسته و بي جانم اي يار
اگر افتاده در بند گناهم............................اگر سر تا به پا من دود آهم
اگر در چاه خود بيني فتادم....................اگر دستي به دست حق ندادم
اگر عمرم فنا شد در گناهان................اگر گشتم ز خيل بي پناهان
اگر خوار و اسيرو مستمندم.............اگر نالان و زار و دردمندم
اگر شيطان فريبم داد اي دوست.....اگر آهم اگر بيداد اي دوست
خوشم زيرا تو باشي ياور من.....كريم و داد خواه و داور من
ببين مسكين دور افتاده از راه...ندارد مايه اي جز اشك و جز آه
در اين ويران سراي سست بنياد..گدايان را مبر يارب تو از ياد
گدايان چشم دل سوي تو دارند......اميد رحمت از كوي تو دارند
به درگاه تو انان آه دارند...............همه زين آه با تو راه دارند
شكوه خود پرستي را شكستند............ببزم عاشقي اينك نشستند
دل اين دردمندان شاد گردان...............اسيران را ز بند آزاد گردان
عطا كن درد ايشان را دوايي.................مريضان را محبت كن شفايي
كرم كن قلبشان را نور بينش...............تو اي نقاش نقش آفرينش
ز رحمت جرعه اي بر جرعه نوشان....گناه اين خطا كاران بپوشان
بسوزان تا بسوزند از غم تو.............بدم تا زنده گردند از دم تو
بده ياري به خيل بي نوايان............مران از درگه لطفت گدايان
الا اي راحت جانهاي جانها..........گل عشقت برويان در نهان ها
شب بيچارگان را روز گردان......به شيطان جمله را پيروز گردان
فقيران را بده خط اماني..........زكوي خود به آنان ده نشاني
بود مسكين ز خيل پر گناهان..پناهش ده پناه بي پناهان
الهي اي روان تيره را نور ...... ز درگاهت مكن اين خسته را دور
نصيبش كن بهشت جاودانه........ براه عزتش بنما روانه
اميد او خداوندا توئي تو............. صفاي جان جهان دارا توئي تو
در رحمت برويم باز فرما.............مرا با مغفرت دمساز فرما
دلم از نور عشقت كن فروزان..........قبولم كن به جمع پاك بازان
قسم بر تو ز عشقت مست مستم..........بولله فقيري حق پرستم
گرفتارم به بند بي نوائي....................دل تاريك من را ده صفائي
ندارم چاره اي اي چاره من..................نظر كن بر دل بيچاره ي من
تجلي كن تو بر اين خانه دل..............عمارت كن همي كاشانه دل
ببخش اين رو سياه بي نوا را...........مكن محروم لطفت اين گدا را
ال اي مرهم اين قلب مجروح..........در رحمت برويم كن تو مفتوح
دل آگاه و جان روشنم بخش...........ز گلخن وارهان و گلشنم بخش
ز عصيان يا ربم آزاد گردان........دل پر غصه ام را شاد گردان
ز مسكين در گذر اي حي داور....مرا امروز و فردا اي تو ياور
اي به وفا نور دل تار من....عزت من هستي من يار من
صبح اميد من دلخسته اي....پاي دلم را به غمت بسته اي
خاطرم از ياد تو روشن بود....خاك وجودم ز تو گلشن بود
عشق تو روشنگر جان من است....عفو تو اندر خور شأن من است
جان و دلم را به غمت زنده كن....لطف بر اين بنده شرمنده كن
رحم كن اي دوست بر اين زاريم....عفو كن اي يار خطاكاريم
ياد تو شمع شب تار من است....عين شفاي دل زار من است
از گنه اي دوست نجاتم بده....ز آتش دوزخ تو براتم بده
زاري من ناله من آه من....توبه من سوي تو شد راه من
لطف تو اي دوست نصيب من است....عشق تو اي يار طبيب من است
خلوت دل وادي سيناي من....جلوه ي تو طور تجلاي من
هرگز از اين در تو مران بنده ات....بنده ي آواره ي شرمنده ات
در دو جهان عشق تو يار من است....لابه به درگاه تو كار من است
مست ز صهباي تو مسكين شده....عشق تواش يكسره آئين شده
از كتاب مناجات عارفان از جناب حسين انصاريان

اي يار دل آراي، من و دوري رويت
کي مي رسد آن روز، بيايم سر کويت
در کوي تو گشتن، کند آرام دلم را
دل گشته اسيرت، شده آشفته ي مويت
تنها نه دل من ،شده سرگشته وحيران
دلهاي خلايق ، شده ديوانه بويت
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تسلیم من و خشت در میکدهها
مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر به کف آری جامی
یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت![]()
![]()

از تنگنای محبس تاریکی فروغ
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه ای خدا ی قادر بی همتا
یکدم ز گرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجاب سیاهی را
شاید درون سینه من بینی
این مایه گناه و تباهی را
دل نیست این دلی که به من دادی
در خون تپیده آه رهایش کن
یا خالی از هوی و هوس دارش
یا پای بند مهر و وفایش کن
تنها تو آگهی و تو می دانی
اسرار آن خطای نخستین را
تنها تو قادری که ببخشایی
بر روح من صفای نخستین را
آه ای خدا چگونه ترا گویم
کز جسم خویش خسته و بیزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گویی امید جسم دگر دارم
از دیدگان روشن من بستان
شوق به سوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا و بیاموزش
از برق چشم غیر رمیدن را
عشقی به من بده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
یاری به من بده که در او بینم
یک گوشه از صفای سرشت تو
یک شب ز لوح خاطر من بزدای
تصویر عشق و نقش فریبش را
خواهم به انتقام جفکاری
در عشقش تازه فتح رقیبش را
آه ای خدا که دست توانایت
بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستی را
راضی مشو که بنده ناچیزی
عاصی شود بغیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل سرشکش را
در پای جام باده فرو بارد
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرابشنو
آه ای خدای قادر بی همتا
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره ی باز سحر
غلغله می آغازند
جان گلرنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه...بشتاب
که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
دانه پاشیدی برایم دام گستردی سپس
پای من در دام تو گیر است پس پرواز هم
دل مطیعت شد تو سرهنگی و من فرمانبرت
هرچه میخواهی بگو فرمان بَرَد سرباز هم
شب که میآید دلم مانند کودک میشود
شعر میگویم نمیخوابد به این آواز هم
وای! میترسم که هر شب، شب در آغوشم کشد
ساعتی تنها شوم آیی سراغم باز هم
آب
آب را گل نكنيم
آب را گل نكنيم:
در فرودست انگار، كفتري ميخورد آب.
يا كه در بيشه دور، سيرهيي پر ميشويد.
يا در آبادي، كوزهيي پر ميگردد.
آب را گل نكنيم:
شايد اين آب روان، ميرود پاي سپيداري، تا فرو شويد اندوه دلي.
دست درويشي شايد، نان خشكيده فرو برده در آب.
زن زيبايي آمد لب رود،
آب را گل نكنيم:
روي زيبا دو برابر شده است.
چه گوارا اين آب!
چه زلال اين رود!
مردم بالادست، چه صفايي دارند!
چشمههاشان جوشان، گاوهاشان شيرافشان باد!
من نديدم دهشان،
بيگمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست.
ماهتاب آنجا، ميكند روشن پهناي كلام.
بيگمان در ده بالادست، چينهها كوتاه است.
مردمش ميدانند، كه شقاق چه گلي است.
بيگمان آنجا آبي، آبي است.
غنچهيي ميشكفد، اهل ده باخبرند.
چه دهي بايد باشد!
كوچه باغش پر موسيقي باد!
مردمان سر رود، آب را نميفهمند.
گل نكردندش، ما نيز
آب را گل نكنيم.
آب را گل نكنيم
"بوي موي يار"
سرمنزل ومقصود مرا كوي تو باشد
دائم هوس چنگ مرا موي تو باشد
هر سو كشم اين دد دل ديوانه ي خود را
آخر ره خويش آيد وبر سوي تو باشد
بي باده شود مست و خراب وبد عالم
در باد چو بو از سر گيسوي تو باشد
غير از رخ تو ديده ي ما هيچ نديداست
در آينه جاي رخ من روي تو باشد
صد جور نمودي به همه عالم وآدم
سحر است كه كس نيست كه بد گوي تو باشد
صياد دلم در هوس صيد تو افتاد
غافل كه خودش طعمه ي آهوي تو باشد
هم خوي تو كس نيست در اين گنبد دوار
مرغ سحرم گفت كه هم خوي تو باشد
فرياد به هر انس وملك فخر فروشد
زيرا كه فقط اوست كه همخوي تو باشد
من رویای چشم های تو را در غبار سنگین خواب هایم از دست داده ام ... در من حلول کن چونان که ماه ، همچنان که دایم هست ، گاهی تمام رخ، رو می کند به ما ....
ای خدا این وصل را هجران مکن
سرخوشان ِ عشق را نالان مکن ( مولانا )
که پرورده ی مرغ ِ بيدل شد ست
ز آب ِ مژه پای در گل شد ست ( فردوسی )
برآمد نيلگون ابری ز روی نيلگون دريا
چو رای عاشقان گردان چو طبع ِ بيدلان شيدا ( فرخی سیستانی )
با باد چو بيدلان همی گردی
نه خواب و قرار، نه خور و مسکن ( ناصرخسرو )
چو بيدلان به سر ِ کوی خويش باز روم
چو ناگهان به سر کوی بنده برگذری ( سوزنی )
شور ِ عشق تو در جهان افتاد
بيدلان را به جان زيان افتاد ( خاقانی )
گهی دل را به نفرين ياد کردی
ز دل چون بيدلان فرياد کردی ( نظامی )
هزار بيدل ِ مشتاق را به حسرت ِ آن
که لب به لب برسد، جان به لب رسانيدی ( سعدی )
بیدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد ( حافظ )
ز شوق ان روی با طراوت نهاده بر کف سر ارادت
اگر برانی زهی شقاوت و گر بخوانی زهی سعادت
بدرد عشق تو دردمندم زرنج هجر تو مستمندم
چه باشد ای سرو سر بلندم مریض خود را کنی عیادت
من آنچه از غم نصیب دارم از آن رخ دل فریب دارم
نه تاب صبر و شکیب دارم نه دیگرم طاقت جلادت
چرا چو بلبل نمی خروشم که عشوۀ گل ربوده هوشم
از این پس ار در سخن نکوشم زهی خرافت زهی بلادت
من و سماع رباب مطرب من و سؤال و جواب مطرب
من و حضور جناب مطرب وز او افاضت وز او افادت
مرا کن ای شهریار نامی غلام آن استان سامی
اگر نیم لایق غلامی ولی مرا می سزد سیادت
بر آستانت بسر نیازم بر استانت که سر فرازم
همین بود روزه و نمازم زهی حضور و زهی عبادت
گذشت عمری به تشنه کامی ز خمّ وحدت نخورده جامی
نه بیم ننگ و نه فکر نامی زهی ریاضت زهی زهادت
نظاره ای ای نگار جانی مگر مرا سوی خود کشانی
زخود پرستی مرا رهانی اگر چه سخت است ترک عادت
دلی ندانم منزّه از عیب زظلمت شک و شبهه و ریب
مگر کند شمع محفل غیب تجلّی از عرصۀ شهادت
بیک تجلّای عالم افروز شب سیه را کند به از روز
بطالع سعد و بخت فیروز بیابی ای مفتقر مرادت

همیشه منتظرت هستم
بی آنکه در رکود نشستن باشم.
همیشه منتظرت هستم
چونان که من
همیشه در راهم.
همیشه در حرکت هستم.
همیشه در مقابله
تو مثل ماه
ستاره
خورشید
همیشه هستی
و می درخشی از بدر
و می رسی از کعبه
و کوفه همین تهران است
که بار اول می آیی
و ذوالفقار را باز می کنی
و ظلم را می بندی
همیشه منتظرت هستم
ای عدل وعده داده شده.
این کوچه
این خیابان
این تاریخ
خطی از انتظار تو را دارد.
و خسته است.
تو ناظری
تو می دانی.
ظهور کن که منتظرت هستم.
ظهور کن که منتظرت هستم.
[ استاد طاهره صفار زاده]
روحت شاد .. خیلی برات دعا میکنم ... انشاءالله یه راست بری بهشت برین ....
ای خفتگان تاکی به خوابید و ندانید
کین عمر را آخر به پایان می رسـانید
چون عمر را افسار برکوهان گذاریـد
آخر که حق روشن شود از خاسرانید
گر تو جوانـــــی و مهیــــای قتالـــی
با نفس خویشت بایدت جنگ وجدالی
هان ای جوان با خرد جد باش ومی کـوش
چون تو در آسیب وبلا چون نونهـــالی
می کوش تا بر پای خود آبی رسانی
از کید و شر این و آن خود را رهانی
گر تو به سوی حلقه ی عصمت نیایی
در منجلاب جهل خود دائـم بمانـــی
پس کی بسازی و بیاری توشـــه ی خویــش
کوجت قریب است وبیابانراه در پیش
تو ای جوان و کودک و ای غایت اندیش
فکر خدا باش بکش دیــو بد اندیــش
****************************************
دوستی گفتا به من روزی غمین
که چه باشد مرگ گو ای نازنین
گفتمش دانی چه باشد ای عزیز
مرگ باشد وحشت مـردان ریز
مـــرد دانـــای خردمنـــد شریـــف
مــرگ را داند چو رویایی لطیف
مرگ باشد خلقــت رب جلیــــــل
تو بدش مشمُر که باشد بی بدیل
مرگ باشد رحمتی ازبهر خلـــق
اینچنینش خوانـَد آن پوشیده دلق
مرگ را گر تو ندانی چیست چیست
مرگ چیزی جز رهایی نیست نیست
|
دلبرا‚ دست امید من و دامان شما
|
| سر ما و قدم سرو خرامان شما |
|
خاك راه تو و مژگان من ار بگذارد
|
|
ناوك غمزه و یا خنجر مژگان شما
|
|
شمع آه من و رخساره چون لاله تو
|
|
چشم گریان من و غنچه خندان شما
|
|
لب لعل نمكین تو مكیدن حظّی است
|
|
كه نه طالع شودم یار نه احسان شما
|
|
رویم از نرگس بیمار تو چون لیمو زرد
|
|
به نگردد مگر از سیب زنخدان شما
|
|
نه در این دایره سرگشته منم چون پرگار
|
|
چرخ سرگشته چو گویی است به چوگان شما
|
|
درد عشق تو نگارا نپذیرد درمان
|
| تا شوم از سر اخلاص به قربان شما |
|
خضر را چشمه حیوان رود از یاد اگر
|
|
رَسَدش رَشحهای از چشمه حیوان شما
|
|
عرش بلقیس نه شایسته فرش ره توست
|
|
آصف اندر صف اطفال دبستان شما
|
|
نبود ملك سلیمان همه با آن عظمت
|
|
موری اندر نظر همت سلمان شما
|
|
جلوه دید كلیماللّه از آن دید جمال
|
|
نغمهای بود انا اللّه ز بیابان شما
|
|
طائر سدرهنشین را نرسد مرغ خیال
|
|
به حریم حرم شامخ الاركان شما
|
|
قاب قوسین كه آخر قدم معرفت است
|
|
اولین مرحله رفرف جولان شما
|
|
فیض روحالقدس از مجلس انس تو و بس
|
|
نفحه صور صفیری است ز دربان شما
|
|
گرچه خود قاسمالارزاق بود میكائیل
|
|
نیست در رتبه مگر ریزهخور خوان شما
|
|
لوح نفس از قلم عقل نمیگردد نقش
|
|
تا نباشد نفس منشی دیوان شما
|
|
هرچه در دفتر ملك است و كتاب ملكوت
|
|
قلم صنع رقم كرده به عنوان شما
|
|
شده تا شام ابد دامن آفاق چو روز
|
|
زده تا صبح ازل سر ز گریبان شما
|
|
چیست تورات ز فرقان شما رمزی و بس
|
|
یك اشارت بود انجیل ز قرآن شما
|
|
هست هر سوره به تحقیق ز قرآن حكیم
|
|
آیه محكمهای در صفت شان شما
|
|
آستان تو بود مركز سلطان هما
|
|
قاف عنقای قدم شرفه ایوان شما
|
|
مهر با شاهد بزم تو برابر نشود
|
|
مه فروزان بود از شمع شبستان شما
|
|
خسروا گر به مدیح تو سخن شیرین است
|
|
لیكن افسوس نه زیبنده و شایان شما
|
|
ای كه در مكمن غیبی و حجاب ازلی
|
|
آه از حسرت روی مه تابان شما
|
|
بكن ای شاهد ما جلوهای از بزم وصال
|
|
چند چون شمع بسوزیم ز هجران شما
|
|
مسند مصرِ حقیقت ز تو تا چند تهی
|
|
ای دوصد یوسفِ صدّیق به قربان شما
|
|
مفتقر را نه عجب گر بنمایی تحسین
|
|
منم امروز در این مرحله حسّان شما
|
|
آیةالله غروی اصفهانی معروف به کمپانی |
بنام آنكه هستي نام از او يافت فلك جنبش زمين آرام از او یافت (حکیم نظامی)
سوختم خاکسترم را باد برد-بهترین یارم مرا از یاد برد
در مرام ما نیست رسم ترک دوست-عهد با هرکه بستیم یادمان همراه اوست
زندگی تکثیر ثروتی است که نامش محبت است
دلبرا،دست اميدمن ودامان شما
سرماوقدم سروخرمان شما
خاك راه تومژگان من اربگذرد
ناوك غمزده وياحنجرمژگان شما
حديث عشق را بر من رها كن
تو مجنون شو كه من ليلايم اي دوست
شنيدم عاشقان را مي نوازي
مگر من زين ميان بيرونم اي دوست؟
نگفتي گر بيافتي گيرمت دست
از اين افتاده تر مي خواهي اي دوست؟
مرا از تو نشاني در دلم هست
همان ياد تو كافي در دلم دوست
مجنون به هوای روی لیلی در دشت
درد دشت به جستجوی لیلی می گشت
می گشت همیشه بر زبانش لیلی
لیلی می گفت تا زبانش می گشت
الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم
چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين كاشانه ي عورم ؟
چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟
از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن
نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم
تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم
كجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم
چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم
چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم
از اين دوران آفت زا ، چه آفتها كه من ديدم
سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسيدم
ز بسكه با لب محنت ،زمين فقر بوسيدم
كنون كز خاك فم پر گشته اين صد پاره دامانم
چه مي پرسي كه چون مردم ؟ چه سان پاشيده شد جانم ؟
چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه بر خوانم ؟
ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم
كه خون ديده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم
همان دهري كه بايستي بسندان كوفت دندانم
به جرم اينكه انسان بودم و مي گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بد مستي
وجودم حرف بيجايي شد اندر مكتب هستي
شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستي
كنون ... اي رهگذر ! در قلب اين سرماي سر گردان
به جاي گريه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستي
كه تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستي
نه غمخواري ، نه دلداري ، نه كس بودم در اين دنيا
در عمق سينه ي زحمت ، نفس بودم در اين دنيا
همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دنيا
پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا
به شب هاي سكوت كاروان تيره بختيها
سرا پا نغمه ي عصيان ، جرس بودم در اين دنيا
به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر ، با شادي
كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادي
تو در جهان غریبی وغربت چه میکنی قصد کدام خسته جگر میکنی مکن
از ما مدزد خویش و به بیگانگان مرو دزدیده سوی غیر نظر میکنی مکن
ای مه که چرخ و زیر و زبر از برای تو ما را خراب و زیرو زبر میکنی مکن
کو عهدو کو وثیقه که با ما تو کرده ای از قول وعهدخویش عبرمیکنی مکن
چه وعده میدهی وچه سوگند می خوری سوگندو عشوه را چه سپرمیکنی مکن
ای برتر از وجودو عدم پایه مر تورا از خطه ی وجودگذرمیکنی مکن
ای دوزخ و بهشت غلامان امرتو بر ما بهشت را چو سقرمیکنی مکن
اندر شکر ستان تواز زهر ایمنم آن زهرراحریف شکر میکنی مکن
جانم چو کوره ایست پر آتش بست نکرد روی من از فراق چو زرمیکنی مکن
چون روی درکشی توزغم مه شود سیه قصد خسوف قرص قمر میکنی مکن
ما خشک لب شویم چوتو خشک آوری چشم مرا به اشک چه ترمکنی مکن
چون طاقت عقیله ی عشاق نیستت پس عقل را چه خیره نگرمیکنی مکن
حلوا نمیدهی تو بنجو ر زاحتما رنجور خود را تو بتر میکنی مکن
چشم حرام خواره ی تو دزدحسن توست ای جان سزای دزدبصرمیکنی مکن
سر در کش ای حریف که هنگام گفت نیست در بی سری عشق چه سر میکنی مکن
غیرازجمال مفخرتبریز شمس دین گرزانکه بر دو کون نظرمیکنی مکن
بیا خلوت بی ماه تاب من بگذر بی شام تار من ای آفتاب من بگذر
کنون دیده ام از دیدن تو محروم است فرشته وار شبی را به خواب من بگذر
+دل پریشونم، پریشونم که اربابم نیومد!..... بعد عمری عاشقی حتی یه شب خوابم نیومد!!!
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
آخر از هجر تو دل را پر شرر خواهیم کرد
عالمی را زین غم سخت خبر خواهیم کرد
تا به دامانت نشیند زین غبار زندگی
خاک عالم را به گریه خیس و تر خواهیم کرد
گر بخواهی جان ما تا یک نظر بر ما کنی
در ره یک دیده ات هم ترک سر خواهیم کرد
گر نباشد لابه هایم در تو تاثیری کنون
اهل عالم را ز گریه خون جگر خواهیم کرد
( یا ز آه نیمه شب یا از دعا یا از نگاه )
آخرم در قلب تنگ تو اثر خواهیم کرد
مدد از زاری بخواهیم تا به رحم آید دلت
ور به بی رحمی زنی فکر دگر خواهیم کرد
با نگاه نازنینت این جهان را یک شبه
از دو زلف طره ات آشفته تر خواهیم کرد
شب به یادت با خدا راز و نیازی داشتیم
تاخبر گیریم از تو مدد ازمرغ سحرخواهیم کرد
از سر کویت بگیرند عاشقان وامی و ما
بهر امیدی به کوی تو سفر خواهیم کرد
محنتت گر سر نیاید بار سنگینیست وای
چون به هجرت عاقبت خاکی به سرخواهیم کرد
رحم میکردی به مسکینان چه شد برما رسید
ما که مسکینانه تر از تو گذر خواهیم کرد
بی نشان تر می شوم شاید نشانم داد عشق
برسرراه تو ای مه شام دل را سحرخواهیم کرد
ای عقده گشای دل دیوانه من
ای نور رخت چراغ کاشانه من
بردار حجاب از میان تا یابد
راهی به رخ تو چشم بیگانه من

| دلبرا‚ دست امید من و دامان شما |
| سر ما و قدم سرو خرامان شما |
| خاك راه تو و مژگان من ار بگذارد |
| ناوك غمزه و یا خنجر مژگان شما |
| شمع آه من و رخساره چون لاله تو |
| چشم گریان من و غنچه خندان شما |
| لب لعل نمكین تو مكیدن حظّی است |
| كه نه طالع شودم یار نه احسان شما |
| رویم از نرگس بیمار تو چون لیمو زرد |
| به نگردد مگر از سیب زنخدان شما |
| نه در این دایره سرگشته منم چون پرگار |
| چرخ سرگشته چو گویی است به چوگان شما |
| درد عشق تو نگارا نپذیرد درمان |
| تا شوم از سر اخلاص به قربان شما |
| خضر را چشمه حیوان رود از یاد اگر |
| رَسَدش رَشحهای از چشمه حیوان شما |
| عرش بلقیس نه شایسته فرش ره توست |
| آصف اندر صف اطفال دبستان شما |
| نبود ملك سلیمان همه با آن عظمت |
| موری اندر نظر همت سلمان شما |
| جلوه دید كلیماللّه از آن دید جمال |
| نغمهای بود انا اللّه ز بیابان شما |
| طائر سدرهنشین را نرسد مرغ خیال |
| به حریم حرم شامخ الاركان شما |
| قاب قوسین كه آخر قدم معرفت است |
| اولین مرحله رفرف جولان شما |
| فیض روحالقدس از مجلس انس تو و بس |
| نفحه صور صفیری است ز دربان شما |
| گرچه خود قاسمالارزاق بود میكائیل |
| نیست در رتبه مگر ریزهخور خوان شما |
| لوح نفس از قلم عقل نمیگردد نقش |
| تا نباشد نفس منشی دیوان شما |
| هرچه در دفتر ملك است و كتاب ملكوت |
| قلم صنع رقم كرده به عنوان شما |
| شده تا شام ابد دامن آفاق چو روز |
| زده تا صبح ازل سر ز گریبان شما |
| چیست تورات ز فرقان شما رمزی و بس |
| یك اشارت بود انجیل ز قرآن شما |
| هست هر سوره به تحقیق ز قرآن حكیم |
| آیه محكمهای در صفت شان شما |
| آستان تو بود مركز سلطان هما |
| قاف عنقای قدم شرفه ایوان شما |
| مهر با شاهد بزم تو برابر نشود |
| مه فروزان بود از شمع شبستان شما |
| خسروا گر به مدیح تو سخن شیرین است |
| لیكن افسوس نه زیبنده و شایان شما |
| ای كه در مكمن غیبی و حجاب ازلی |
| آه از حسرت روی مه تابان شما |
| بكن ای شاهد ما جلوهای از بزم وصال |
| چند چون شمع بسوزیم ز هجران شما |
| مسند مصرِ حقیقت ز تو تا چند تهی |
| ای دوصد یوسفِ صدّیق به قربان شما |
| مفتقر را نه عجب گر بنمایی تحسین |
| منم امروز در این مرحله حسّان شما |
![]()
![]()
![]()
دنیا چو حباب است لکن چه حباب
نه بر سر آب بلکه برروی سراب
وان هم چه سرابی سرابی که ببینند به خواب
وان هم چه خوابی خواب بد مست خراب
با این همه که گفتی پس چرا دل بسته اند
گفت یا خوابند یا مستند یا دیوانه اند
![]()
![]()
![]()
| بازا که در هوایت خاموشی جنونم |
|
ای مهربانتر از برگ در بوسههای باران
ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز
|
رفیق حادثههایی به رنگ تقدیـــری
اسیر ثانیههایی شبیهِ زنجیــر
در این رسانهی دنیـا میان برفکها
نه مانده از تو صدایی، نه مانده تصویـری
رسیده سن حضورت به سن نوح اما
شمار مردم کشتی نکرده تغییری
هزار جمعهی بیتو گذشته از عمـرم
هـزار سال پیاپی دچار تأخیری
شبیه کودک زاری شدم که در بـازار...
تو دست گمشدهها را مگر نمیگیری؟