گمان کردم که روز شنبه مـُردم
گفتم باید در وصیتنامه چیزی بنویسم
اما هیچ چیز به ذهنم نرسید
گفتم باید دوستی را دعوت کنم
و به او بگویم که مردهام
اما کسی را نیافتم
گفتم باید به قبرم بروم و آن را پر کنم
اما راه را پیدا نکردم
و قبرم خالی ماند...
به خود گفتم
شاید کاملا نمردهام
شاید هنوز میان مرگ و زندگی سرگردانم
شاید مردهای هستم بازنشسته
که در تعطیلات کوتاهش به زندگی آمده!
محمود درویش
و اما امشب قراره بار و بنديلو از خونه خرابه ي تهران برچينيم و بريم مسكن قديمي در شهرستان...
كل اسبا و اثاثيه كه ۱۹۰ كيلو شده بود از ابتداي زندگي در تهران تا بحال (يعني حدود ۷ سال) ديروز توسط مامورين محترم راه و آهن به خانه واگاژ شد و ما مونديم دست تنهاي خالي...
مثل يه كوچ كوچيك كه هر سال در تابستان داريم .... ولي اينبار سخت تر از هميشه ....
باها رو كه گذاشتم روي باسكول ، بعد از انجام كاراي ارسالي ، وايسادم يكي دو ديقه بهش بر و بر نيگاه كردم... شايد داشتن بهم ميگفتن الان هم خيلي ديره...
ناگهان چقدر زود دير ميشود...
مثل برق...
مثل باد...
و تنها شدن آن لحظه اي كه همه تو را به جايگاه ابدي ات بدرقه ميكنند و بعدش هم براحتي از تو و خاطراتت دل ميكنند چقدر سخت است.. در حاليكه مانده اي و تنها ميتواني نيگاهشان بكني و بايد خودت را براي سوال و جواب آماده كني...