برای رسیدن باید رفت

هميشه،

رفتن رسيدن نيست؛

ولي براي رسيدن،

بايد رفت؛

در بن بست هم،

راه آسمان باز است؛

پرواز بياموز.....

 

گاهی آن قدر نگران رسیدنیم که مهمترین چیز را از یاد می بریم و آن حرکت

است!

 
 
 
 
 
دوستي
دوست شما همان دعاي شماست كه مستجاب شده است.
مزرعه شماست كه در آن با عشق دانه مي كاريد و با شكر درو مي كنيد.
سفره طعام شماست
زيرا با گرسنگي نزد او مي آييد و در كنارش آرامش مي جوييد.
و خوشتر آنكه در دوستي هيچ مقصودي در ميان نباشدمگر آنكه روح شما ژرف تر و عظيم تر شود.
زيرا اگر عشق در پي چيزي جز كشف اسرار عشق باشد، به حقيقت عشق نيست بلكه، دامي است كه آدمي مي گسترد و در آن صيدي جز كالاي بيهوده نمي افتد.

و بگذار بهترين بخش هستي تواز آن دوستت باشد.
اگر او درياي وجودت را هنگام جزر آب ديده است ، بگذار در مد آب نيز آنرا تجربه كند.
زيرا اگر دوستت را بدان خاطر بخواهي كه ساعات خود را در صحبت او بر باد دهي ،
بهره آن دوستي چه خواهد بود؟
پس در صحبت او ساعاتي بجوي براي زيستن ( نه براي كشتن).
زيرا دوست براي آن است كه نياز تو را بر آورد نه تهي بودنت را پر كند.
و بگذار كه در پيوند شيرين دوستي خنده و شادي باشد و شريك شدن در لذتهاي يكديگر.
زيرا در شبنم نكته هاي ظريف و كوچك دل آدمي صبح خود را مي يابد و تازه و با طراوت مي شود.

جبران خلیل جبران

 
 
 
If you can't be a highway
Then just be a trail
اگر نمي تواني شاهراه باشي، كوره راهي باش
If you can't be the sun
be a star
اگر نمي تواني خورشيد باشي، ستاره باش
It isn’t by size that you
win or you fail
كميت ، نشانگر پيروزي و ناكامي نيست
Be the best of whatever
you are
بهترين هر آنچه هستي باش !
 
 
 
 
 
 

تو زیبا نیستی  من  کلک  زیبا  آفرین  دارم

تو شیدا نیستی من شور شیدا آفرین دارم

 

تو در بزم من این آوازه مستی به خود بستی

تو رسوا نیستی، من  جام  رسوا آفرین دارم

 

جنون گل کرد و مجنونی چو من از نو هویدا شد

تو  لیلا نیستی،  من  عشقِ  لیلا  آفرین  دارم

 

تو مشغول خود و من با تو در بیداری و خوابم

تو  رویا  نیستی،  من  فکر  رویا  آفرین  دارم

 

 در این  گلزار  از  هر  سو خرامد  سروِ  آزادی

 تو  رعنا  نیستی،  من  چشم  رعنا آفرین دارم

 

 تو سرگرمی که در جمعی منم تنهای سرگردان

تو  تنها  نیستی،  من  بخت   تنها   آفرین   دارم

 

تو سود اشک من هستی که جوشان تر ز دریایی

تو   دریا   نیستی،  من  اشک   دریا   آفرین  دارم

 

تو با  شیرینی  شعر  من  اینسان  مجلس آرایی

تو  گویا   نیستی،  من  طبع   گویا  آفرین  دارم

 

تو را چون طور و خود را همچو موسی در سخن دیدم

تو   سینا  نیستی،   من  برق   سینا  آفرین   دارم

خداییش نیتم صاف و پاک بود ........ تقصیر حافظه

 

 

فال در ادامه

ادامه نوشته

دو حکایت از حکایت پارسایان

آن باش كه هستى

--------------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

 گویند شغالى ، چند پر طاوس بر خود بست و سر و روى خویش را آراست و به میان

 طاوسان در آمد. طاوس ها او را شناختند و با منقار خود بر او زخم ها زدند .

 شغال از میان آنان گریخت و به جمع همجنسان خود بازگشت ؛ اما گروه شغالان نیز

او را به جمع خود راه ندادند و روى خود را از او بر مى گرداندند .

 

شغالى نرمخوى و جهاندیده ، نزد شغال خودخواه و فریبكار آمد و گفت :

 

 اگر به آنچه بودى و داشتى ، قناعت مى كردى ، نه منقار طاوسان بر بدنت فرود مى

 آمد و نه نفرت همجنسان خود را بر مى انگیختى . آن باش كه هستى و خویشتن را

بهتر و زیباتر و مطبوع تر از آنچه هستى ، نشان مده كه به اندازه بود، باید نمود

-----------------------------------------

 

 

 

تا شب

---------------

 

 

 گویند: صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت . نمازگزاران ، همه او را

شناختند؛

پس ، از او خواستند كه پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید . پذیرفت .

 نماز جماعت تمام شد . چشم ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر

 پله نخست منبر نشست . بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود.

  آن گاه خطاب به جماعت گفت :

مردم !هر كس از شما كه مى داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد!

 

 كسى برنخاست . گفت :

حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است ، برخیزد!

 

 باز كسى برنخاست . گفت :

 شگفتا از شما كه به ماندن اطمینان ندارید؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید!

-----------------------------------------

 

 

 

گفت ما را هفت وادی در ره است

گفت ما را هفت وادی در ره است

چون گذشتی هفت وادی،درگه است
وا نیامد در جهان زین راه کس
نیست از فرسنگ آن آگاه کس
چون نیامد باز کس زین راه دور
چون دهندت آگهی ای ناصبور؟
چون شدند آن جایگه گم سر به سر
کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟
هست وادی طلب آغاز کار
وادی عشق است از آن پس ، بی کنار
پس سیم وادی است آن معرفت
پس چهارم وادی استغنا صفت
هست پنجم وادی توحید پاک
پس ششم وادی حیرت صعبناک
هفتمین وادی فقر است و فنا
بعد از این روی روش نبود تو را
در کشش افتی روش گم گرددت
گر بود یک قطره قلزم گرددت

وادی اول:طلب

ملک اینجا بایدت انداختن
ملک اینجا بایدت درباختن
در میان خونت باید آمدن
وز همه بیرونت باید آمدن
چون نماند هیچ معلومت به دست
دل بباید پاک کردن از هرچه هست
چون دل تو پاک گردد از صفات
تافتن گیرد ز حضرت نور ذات

وادی دوم:عشق

کس درین وادی بجز آتش مباد
وان که آتش نیست عیشش خوش مباد
عاشق آن باشد که چون آتش بود
گرم رو و سوزنده و سرکش بود
عاقبت اندیش نبود یک زمان
درکشد خوش خوش بر آتش صد جهان

وادی سوم:معرفت

چون بتابد آفتاب معرفت
از سپهر این ره عالی صفت
هر یکی بینا شود بر قدر خویش
بازیابد در حقیقت صدر خویش
سر ذراتش همه روشن شود
گلخن دنیا بر او گلشن شود
مغز بیند از درون نه پوست او
خود نبیند ذره ای جز دوست او

وادی چهارم:استغنا

هفت دریا یک شَمَر اینجا بود
هفت اخگر یک شرر اینجا بود
هشت جنت نیز اینجا مرده ای است
هفت دوزخ همچون یخ افسرده ای است

وادی پنجم:توحید

رویها چون زین بیابان درکنند
جمله سر از یک گریبان برکنند
گر بسی بینی عدد، گر اندکی
آن یکی باشد درین ره در یکی
چون بسی باشد یک اندر یک مدام
آن یک اندر یک ، یکی باشد تمام

وادی ششم:حیرت

مرد حیران چون رسد این جایگاه
در تحیر ماند و گم کرده راه
گر بدو گویند"مستی یا نه ای؟
نیستی گویی که هستی یا نه ای؟
در میانی یا برونی از میان؟
برکناری یا نهانی یا عیان؟
فانیی یا باقیی یا هردویی؟
یا نه ای هردو ، تویی یا نه تویی؟"
گوید:"اصلا می ندانم چیز من
وان "ندانم" هم ندانم نیز من
عاشقم اما ندانم بر کیم
نه مسلمانم نه کافر پس چیم
لیکن از عشقم ندارم آگهی
هم دلی پر عشق دارم هم تهی"

وادی هفتم:فقر و فنا

بعد از این وادی فقر است و فنا
کی بود اینجا سخن گفتن روا
عین وادی فراموشی بود
گنگی و کری و بیهوشی بود

روح و تن

بارها سردر گريبان کرده ام

خويش را در خويش حيران کرده ام

با دل خود گفتگو ها داشتم

روح را ز تن جدا انگاشتم

مرغ روحم تا خدا پر مي کشد

ليک تن خود را به بستر مي کشد

روح من با تن ندارد آشتي

گويدم با تن چرا بگذاشتي

روح و تن نا آشنايي مي کنند

روز و شب ميل جدايي مي کنند

روح سر در عرش اعلا مي کند

تن مرا در چاه دنيا مي کشد

روح گويد شهر من از تن جداست

زانکه تن بازيچه ي آز و هواست

جاي من اندر سراي خاک نيست

خاکيان پستند و اينجا پاک نيست

اين تن خاکي به گل دل بسته است

ليک روح از چاه دنيا خسته است

روح من همچو عقابي تيز پر

مي کند تا اوج ناپيدا سفر

ليک تن همچون کلاغي دلپريش

مي زند بر جيفه ها منقار خويش

تن کلاغ و مال دنيا جيفه دان

جيفه خواري نيست کار بخردان

هاتفي در گوش من گويد مدام

مرغ جان را از چه افکندي به دام

روح تو رودست و تن مرداب تو

روح چون کشتي و تن گرداب تو

روح را در قرب حق پرواز ده

نفس بازيگوش را آواز ده

پاک شو پر نور شو مهتاب شو

رود شو بيرون از اين مرداب شو

با عجوز زندگي خوشدل شدي

همچو کودک محو آب و گل شدي

زرق و برق زندگي شادت کند

حرفي از ويرنه آبادت کند

جهد کن از چاهک دنيا در آ

خيمه را بر کن از اين ويرانسرا

پنج حس نارسا و گنگ و کور

کي تو را هادي شود شهر نور

اين تن خاکي چو مرغ خانگيست

کاوشش در خاک از بي دانگيست

در پر او قدرت پرواز نيست

در گلويش معجز آواز نيست

بهر دانه گام در پرچين زند

پنجه و منقار در سرگين زند

مرغک بي پرو بال گند خوار

عشرتي دارد ولي در گند زار

قد قد او جلوه ي آواز اوست

بال بسته خود پرپرواز اوست

او چه داند نزهت هر باغ را

خود نديده جلوه گاه راغ را

بر فراز ابر او را راه نيست

هيچ از سير عقاب آگاه نيست

جنب و جوش وشادي اش در گلخنست

کي چنين مرغي سزايش گلشنست

او چه داند در فضاي پاک چيست

عرصه ي کنکاش او جز خاک نيست

خود نداند دامن گلشن کجاست

دسته دسته لاله و سوسن کجاست

اي برادر خاک ماواي تو نيست

اين سراي عاريت جاي تو نيست

بره آهويي ز مادر دور شد

از چميدن در چمن مهجور شد

از بيابان تا بيابان گام زد

ضجه ها هر بامداد و شام زد

از قضا با ماده گرگي يار شد

شير او نوشيد تا پروار شد

بره آهو با عدو سر کرده بود

زو خيال روي مادر کرده بود

گفت با خود کاين همان مام منست

شير گرمش شربت کام منست

بي خبر کان گرگ بود ‌آهو نبود

وانکه بايد مادري کرد او نبود

در کنار دشمن از خوش باوري

داشت از گرگ انتظار مادري

روزي آخر گرگ بر آهو پريد

سينه و قلب و تهيگاهش دريد

روزها بر بره آهو شام داد

تا طعام گرگ خون آشام شد

ما و تو هستيم آن آهوي دشت

همچو آن آهوست ما را سرگذشت

ما که روزي جا به جنت داشتيم

چاه دنيا را بهشت انگاشتيم

گرچه از آفات دنيا خسته ايم

باز هم بر رنج آن دل بسته ايم

با خود انگاريم دنيا مادر است

اي عجب اين قصه ما را باور است

غافل از آن کاين همان گرگست و بس

عاقبت ما را درد در يک نفس

مي خوراند تا گرانبارت کند

بهر صید خويش پروارت کند

مست خشمي مست دل مست فريب

طعمه ي دنيا شوي عما قريب

واي اگر دنيا تو را غافل کند

حلق و جلق و دلق تو کامل کند

آن زمان خود طعمه ي دنيا شوي

بي خبر از جنت الماوا شوي

ما بهشتي بوده ايم اي بي خبر

رخت خود زين دامگه بيرون ببر

اسب همت را از اين ميدان بتاز

بر تن خود بال پروازي بساز

اي بهشتي روي آور در بهشت

دل منه چون کودکان بر خاک و خشت

از خداييم اي رفيق با صفا

بازگشت ما بود سوي خدا

پاک شو تابشنوي بانگ از درون

گويدت کانا اليه راجعون

اثر مهدی سهیلی

قاصدک ! هان چه خبر آوردی ؟

                        

 

 

قاصدک !

قاصدک ! هان چه خبر آوردی ؟

                                           از کجا وز که خبر آوردی ؟

                                                                         خوش خبر باشی اما ، اما !

گرد بام و در من ، بی ثمر می گردی

                                              انتظار خبری نيست مرا

                                                                 نه زياری ، نه ز ديار و دياری ، باری

برو آنجا که ترا منتظرند

                              برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

                                                                               برو آنجا که ترا منتظرند

قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند

                                                         دست بردار از اين در وطن خويش غريب
قاصدک تجربه های همه تلخ ،

                                        با دلم می گويند ،

                                                              که دروغی تو دروغ
                                                                                         که فريبی تو فريب

قاصدک !


قاصدک هان ، ولی آخر اي وای

راستی آيا رفتی با باد ؟

                                با توام ، آيا کجا رفتی آی ،

                                                                 راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی جايی ؟

                                    در اجاقی ، طمع شعله نمی بندم

                                                                          خردک شرری هست هنوز ؟!



قاصدک !


ابرهای همه عالم شب و روز

                                     در دلم می گريند

                                                            در دلم می گريند . . . . . .

                                                    اخوان ثالث

دنيا را نگه دارید ، می خواهم پياده شوم !!!

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

خواستم زندگی کنم :     راهــم را بستند !

 

ستایش  كردم       : گفتند خرافات است !

 

عاشق شدم          :   گفتند دروغ است !

 

گریستم               :   گفتند بهانه است !

 

خندیدم               :  گفتند دیوانه است !

 

دنيا را نگه دارید ، می خواهم پياده شوم !!!

 

                                         دکتر علی شريعتی

سخنان امام حسين (ع) پيرامون طلب روزي

       

امام به شخصي خطاب فرمود: فلاني، در راه به دست آوردن روزي ستيزه گرانه تلاش مکن و بر قدر، همچون واگذار کننده بي اختيار، تکيه ننما، زيرا در جستجوي روزي برآمدن، از سنت است و خلاصه جويي از عفت. عفت مانع روزي نيست و حرص زياد روزي نمي اورد، همانا رزق تقسيم شده است و اجل حتمي است و به کار گيرنده حرص، جوينده گناه است.

 

·     اثر توانمندي

امام حسين فرمود: توانمند شدن بر دشمن، خشم را از بين مي برد و آتش کينه را خاموش مي سازد. هر به حال و کار خود داناتر است.

 

·     مدارا کليد مشکلات

امام حسين (ع) فرمود: هر که از تدبير باز ماند و از چاره ها ناتوان گردد، مدارا کليد گره گشاي اوست.

 

·     آثار صله ارحام

امام حسين (ع) فرمود: هر که دوست دارد اجل او تأخير افتد و روزيش فزوني گيرد بايد صله ارحام انجام دهد.

 

·     موارد صبر

در مواردي که حق تو را ملزم مي سازد، بر آنچه نمي پسندي، شکيبا باش و در مواردي که هواي نفس  تو را فرا مي خواند، از آنچه دوست مي داري، خود را نگهدار.

 

·     معناي بردباري

امير مومنان (ع) به حسين (ع) فرمود: فرزندم! حلم چيست؟

فرمود: فرو بردن خشم و بر خود مسلط بودن

 

·     نيکي بايد به خوب و بد

شخصي پيش امام حسين اظهار داشت: اگر نيکي به نا اهل برسد، تباه مي شود، امام حسين (ع) فرمود: چنين نيست، بلکه نيکوکاري همچون رگبار است که بايد به نيک و بد برسد.

 

·     هواي نفس

امام حسين (ع) فرمود: از اين هواهاي نفساني که مجموعه آنها گمراهي و سرانجام آنها آتش است بپرهيزيد.

 

·     بدي کردن، پوزش خواستن

امام حسين (ع) فرمود: کاري مکن که از آن پوزش بخواهي، زيرا مومن نه بد مي کند و نه عذر مي طلبد و منافق هر روز بد مي کند و عذر مي خواهد.

 

·     عذر بدتر از گناه

امام حسين (ع) فرمود: چه بسا گناهي که از عذر طلبي آن نيکوتر است.

 

·        عيب جويي نکردن از ديگران

امام حسين (ع) فرمود: هر که از کسي عيب جويي نکند، کنار هر عيب جويي خود، عذر خواهي را از دست نخواهد داد.

 

·     واقعيت غيبت

شخصي نزد امام از کسي غيبت کرد، امام فرمود: اي فلاني دست از غيبت بردار زيرا غيبت نان و خورش سگهاي دوزخ است.

 

·     دوري از عيبجويان

امام حسين (ع) فرمود: وقتي شنيدي که کسي به اعراض مردم تعدي مي کند سعي کن ترا نشناسد، زيرا بدترين عرض و ها نزد او آبروي آشنايان اوست.

 

·     نتيجه گناه

شخصي به امام حسين (ع) نامه نوشت که: با دو کلمه مختصر مرا پندي ده. حضرت نوشت: کسي که از راه نافرماني خدا درصدد چيزي برآيد، آنچه را اميد دارد زودتر از دست مي دهد و آنچه را بيم دارد زودتر سر مي رسد.

 

·    انواع برادران

امام حسين (ع) فرمود: برادران چهار گونه اند: برادري که به سود تو و به سود خود است، برادري که تنها به سود توست، برادري که به زيان توست و برادري که نه به سود تو و نه به سود خود است.

 

·     تصوير مرگ

امام حسين (ع) فرمود: اگر مردم، مرگ را باور مي کردند و آن را به همانگونه کههست به نظر مي آوردند دنيا ويران مي گشت.

 

·     اندرز گنهکار

شخصي خدمت امام حسين (ع) رسيد و گفت: من مردي گنهکارم و در برابر گناه تاب نمي آورم، مرا نصيحتي فرما!

فرمود: پنج کار را انجام ده، آنگاه هر چه خواهي گناه کن، اول: روزي خدا را مخور و هر چه خواهي کن. دوم: از قلمرو فرمانروايي خدا بيرون شو و هر چه خواهي کن. سوم: به جايي درآ، که خدا تو را نبيند و هر چه خواهي کن. چهارم: هر گاه فرشته مرگ آمد تا جان تو را گيرد او را از خود بران و هر چه خواهي کن. پنجم: هر گاه مالک دوزخ تو را در آتش افکند، در آتش مرو و هر چه خواهي کن.

 

·    اندرز غافلان

امام حسين (ع) فرمود: اگر سه چيز نبود، فرزند آدم هرگز براي چيزي سر خم نمي کرد: فقر، بيماري و مرگ.

 

·     بدترين اوصاف زمامداران

امام حسين (ع) مي فرمود: بدترين اوصاف زمامداران، ترس از دشمنان و بي رحمي بر ناتوانان و خودداري هنگام بخشش است.

 

·     نسخه دادن به پادشاهان

امام حسين (ع) فرمود: به هيچ پادشاهي دستور درمان مده، زيرا اگر سودش بخشد سپاست نمي گويد و اگر زيانش رساند تهمت مي زند.

 

·     ارزش اطعام مسلمان

امام حسين (ع) فرمود: اگر برادر مسلماني را اطعام کنم برايم محبوب تر است تا افقي از بردگان را آزاد کنم. پرسيدند افق چقدر است؟ ده هزار

خدا به همه ی ما توفیق عمل کردن به دستورات الهی را عنایت کند

سخنان امام حسين

 

 

 

 

·     نشانه هاي عاقل

امام حسين فرمود: عاقل، با کسي که مي ترسد او را دروغگو پندارد هم سخن نمي شود، از کسي که مي ترسد او را رد کند درخواستي نمي کند، به کسي که مي ترسد او را بفريبد تکيه نمي نمايد و به کسي که به اميد او اطميناني نيست اميد نمي بندد.

 

·     کمال عقل

امام حسين مي فرمايد: عقل، جز از راه پيروي حق به کمال نمي رسد.

 

·     نشانه هاي دانا و نادان

امام حسين مي فرمايد: از نشانه هاي اسباب قبولي اعمال، همنشيني با خردمندان است و از نشانه هاي اسباب ناداني، کشمکش با نابخردان است و از نشانه هاي دانا، نقادياو از گفتار خود و آگاهي او از اسرار  آراي گوناگون است.

 

·     دانا کيست؟

امام حسين مي فرمايد: اگر همه گفتار دانا نيکو و بحق بود، از خود پسندي در آستانه ديوانگي قرار مي گرفت. همانا دانا کسي است که حق گويي او فراوان باشد.

 

·     صفتهاي زيبا

امام حسين مي فرمود: دانش نطفه بارور معرفت است. تجربه هاي طولاني، فزوني عقل است، شرافت همان پارسايي است. قانع بودن، آسايش تن است، هر که تو را دوست دارد، از پليدي بازت مي دارد، هر که تو را دشمن دارد، بر نابکاري واردت مي سازد.

امام حسين مي فرمايد: هر اين پنج چيز را نداشته باشد، از زندگي خود چندان بهره اي نمي برد: عقل، دين، ادب، شرم و خوش خلقي.

 

·     شريف ترين مردم

شخصي از امام حسين پرسيد: شريف ترين مردم کيست؟

امام فرمود: آن که پيش از اندرز ديگران، خود پند گيرد و پيش از بيدار باش ديگران، خود بيدار شود.

عرض کرد: شهادت مي دهم که چنين کسي سعادتمند است.

 

·     تسليم در برابر خدا

از امام حسين پرسيدند: چگونه صبح کردي؟

فرمود: صبح نمودم در حاليکه پروردگارم بالاي سرم و آتش، پيش رويم، مرگ، جوينده ام و حساب الهي فراگيرم مي باشد و چنين روزي من، در گرو کردار خويشم، نه آنچه دوست دارم پيدا مي کنم، و نه آنچه نمي پسندم از خود مي رانم و همه کارها در اختيار ديگري است. اگر بخواهد عذابم مي کند و اگر بخواهد از من مي گذرد. بنابراين کدام فقيري از من نيازمندتر است.

 

·     ايمان و يقين

شخصي از امام حسين پرسيد: فاصله ميان ايمان و يقين چقدر است؟ فرمود: چهار انگشت.

گفت: چگونه؟ فرمود: ايمان آن است که آن را مي شنويم و يقين آن است که آن را مي بينيم و فاصله بين گوش و چشم چهار انگشت است.

پرسيد: ميان آسمان و زمين چقدر است؟ فرمود: يک دعاي مستجاب.

پرسيد : ميان مشرق و مغرب چقدر است؟ فرمود: به اندازه ي سير يک روز آفتاب.

پرسيد: عزت آدمي در چيست؟ فرمود: بي نيازيش از مردم.

پرسيد: زشت ترين چيزها چيست؟ فرمود: در پيران هرزگي و بيعاري است، در قدرتمندان،درنده خويي، در شريفان، دروغگويي، در ثروتمندان، بخل است و در عالمان حرص.

 

·     اوصاف مومن

امام حسين مي فرمايد: حقا که مومن ، خدا را حافظ خود گرفته و گفتار او را آيينه خود گزيده است. گاهي در اوصاف مومنان چشم مي دوزد و گاهي در ويژگيهاي سرکشان مي نگرد. از اينرو بهره وري او از کلام خدا، در لطايف و در ژرفاي معرفت خود غوطه ور است، از هوشمندي خود، در بلنداي يقين جايگزين است و در پاکي خود استوار است.

·     توکل

از امام حسين (ع) روايت شده است: عزت و بي نيازي از جايگاه خود بيرون آمده به گردش پرداختند، چون با توکل برخورد نمودند و در آن مقيم گشتند.

 

·     تسليم در برابر گزينش خدا

به امام حسين (ع) عرض شد ابوذر مي گويد: براي من، فقر محبوبتر از بي نيازي و مريضي، محبوبتر از سلامتي است. حضرت فرمود: خداي متعال ، ابوذر را رحمت کند، اما من مي گويم: هرکس به نيک گزيني خدا براي او مطمئن شود، جز آنچه را خدا برايش گزيده است آرزو نمي کند.

 

·     خير دنيا و آخرت

 امام حسين (ع) مي فرمايد: خداوند به هر راستگويي و نيکخويي و پاکدامني و پاک خوري روزي کند خير دنيا و آخرت را ويژه او ساخته است.

 

·     بهترين عبادت

امام حسين (ع) مي فرمايد: جمعي خدا را از شوق بهشت مي پرستند، اين عبادت سوداگران است و گروهي خدا را از بيم دوزخ مي پرستند، اين عبادت بردگان است و مردمي هم خدا را از روي شکر مي پرستند. اين عبادت آزادگان و بهترين عبادت است.

 

·     پاداش عبادت

امام حسين فرمود: هر خدا را آنگونه که حق پرستش اوست بپرستند، خدا از فيض خود به او بالاتر از آرزوها و کفايتش ارزاني دارد.

 

·     کبريايي ازآن خداوند است

يک نفر به امام حسين (ع) عرض کرد: در تو کبر وجود دارد؟ حضرت فرمود: همه کبريايي و عظمت از آن خداوند يگانه است که در ديگري نيست. خداي متعال فرمود: عزت، مخصوص خدا و رسول او و اهل ايمان است.

 

·     ادب چيست؟

از امام حسين (ع) پرسيدند: ادب چيست؟ فرمود: اين است که از خانه خود بيرون آيي و با هيچ برخورد نکني مگر آنکه او را برتر از خود ببيني.

 

·        پاداش سلام

امام حسين (ع) فرمود: سلام ، هفتاد حسنه دارد، شصت و نه حسنه آن، ازآن سلام کننده و يکي ازآن جوابگو است.

 

·     بخيل کيست؟

امام حسين (ع) فرمود: بخيل کسي است که از سلام کردن بخل ورزد.

 

·     نشانه هاي خائن و بدکار

امام حسين مي فرمايد: « درستکار آسوده است، بي گناه بي باک، خيانتکار ترسان و بدهکار هراسان است. هرگاه آشفتگي و بلا بر عاقلي روي آورد اندوه خود را با دور انديشي مي زدايد و براي چاره جويي در خانه عقل را مي کوبد.

 

·     سلام قبل از کلام

مردي با امام حسين (ع) آغاز سخن کرد که خدا عافيتت بخشد، حالت چگونه است؟ فرمود: خدا عافيتت دهد سلام کردن بر سخن گفتن مقدم است. سپس فرمود: تا کسي سلام نداده به او اجازه سخن گفتن ندهيد.

 

·     صفات نيک

امام حسين (ع) در خطبه اي فرمود: هان اي مردم! در اخلاق شايسته و والا با هم رقابت کنيد و در سودهاي معنوي و بهشتي از هم پيشي گيريد، مپسنديد آن کار نيکي را که در آن شتاب ننموده ايد.

بدانيد که هر کار نيکي، سپاسي را بهره مي دهد و پاداشي را از پي مي آورد، چنانچه کار نيک را مجسم بنگريد، آن را در چهره انساني نيکو و زيبا مي ديديد که ناظران را مسرت مي بخشد. هر که بخشش کرد ، سروري يافت و هرکس بخل ورزيد، فرو مايه شد.

 

·     راستي و دروغ

امام حسين (ع) فرمود: راستي، عزت است و دروغ، ناتواني، اسرار امانت است و همسايگي، خويشاوندي، ياري رساني صميميت است و کار، تجربه آموزي، اخلاق نيک عبادت است و سکوت، زينت، تنگ نظري و آزمندي، فقر، بخشندگي دارايي و مهرباني، خردمندي است.

 

·     سوگند زياد

امام حسين (ع) فرمود: از سوگند زياد بپرهيزيد زيرا سوگند آدمي از چهار خصلت سرچشمه مي گيرد: يا از خواري است که در خود مي يابد و او را بر ذلت تصديق مردمش بر مي انگيزد و يا از ناتواني در منطق است که سوگندها را پرکننده خلأها و پيوند ساز سخنان بي ربط خود مي کند و يا از بدبيني مردم است که از آنان نسبت به خود سراغ دارد و مي داند که سخنش را جز با سوگند نمي پذيرند و يا از آن روست که زبان خود را بي انديشه بکار مي گيرد.

 

·     آداب سخن

امام حسين (ع) فرمود: پشت سر کسي که از تو ناپيداست چيزي مگو، مگر آنچه که مي پسندي او پشت سرت از تو گويد و همانند بنده اي رفتار کن که مي داند به گنهکاري خود گرفتار مي شود و به نيک رفتاري خود پاداش مي گيرد.

 

·        خوف از خدا

به امام حسين (ع) عرض شد: بيم تو از پروردگارت چه فراوان است؟ فرمود: در روز قيامت جز آنکس که در دنيا خوف خدا داشته کسي ايمن نيست.

 

·     گريه از خشيت الهي

روايت شده که امام حسين (ع) فرمود: گريستن از خشيت خدا، رهايي از آتش دوزخ است و فرمود: گريه ديده ها و خشيت دلها، رحمتي از خداست.

 

·     ياري در جوانمردي

امام حسي (ع) فرمود: آن که بخشش تو را نپذيرد، تو را در جوانمردي کمک کرده است.

 

·     انفال مال

امام حسين (ع) فرمود: مال تو اگر براي تو مقدر شده باشد آنرا انفاق خواهي کرد. بنابراين، آن را براي پس از خود مگذار که پس انداز غير تو مي شود، در حاليکه آن را از تو مي خواهند و حساب آن را از تو مي کشند و بدان که تو براي آن نمي ماني، و آن بر تو وفا نمي کند، پس آنرا بخور پيش از آنکه تو را بخورد.

 

·     نصايح امام

امام حسين (ع) فرمود: آنچه را طاقت نداري به عهده مگير، به آنچه نخواهي رسيد مپرداز، آنچه را قادر نيستي به شمار نياور، جز به اندازه اي که سود مي بري هزينه مکن، پاداش، جز به اندازه کارکرد خويش مخواه، جز به فرمانبرداري از خداي سبحان که به دست آورده اي شادمان مشو و جز آنچه که خود را براي آن شايسته مي بيني دريافت نکن.

 

·     شکر

امام حسين (ع) فرمود: شکرگزاري تو براي نعمت پيشين، نعمت تازه را سبب مي شود.

از كلمات حضرت صادق (ع )


1 - بى نيازترين مردم كسى است كه گرفتار حرص نباشد.
2 - بى رغبتى نسبت به دنيا موجب راحتى قلب و سلامت بدن است .
3 - چون خدا خير بنده اى بخواهد او را نسبت به دنيا بى رغبت و نسبت به دين دانشمند كند و او را به عيوبش آگاه گرداند و به هر كه اين خصلتها داده شود خير دنيا و آخرت داده شده است .
4 - پيروان ما كسانى هستند كه در كارهاى نيك پيشقدمند و از انجام اعمال بد خوددارى مى كنند. نيكويى را آشكار مى كنند و به كارهاى خوب پيشى مى گيرند، و براى علاقه اى كه به رحمت خداوند جليل دارند. اينان از ما هستند و هر كجا كه ما باشيم با ما هستند.
5 - براى مؤ من چقدر زشت است خواهشى داشته باشد كه در راه خواستن آن خوار گردد.
6 - مؤ من از آهن سخت تر است ، زيرا اگر آهن در آتش گداخته شود رنگش ‍تغيير پيدا مى كند، ولى مؤ من اگر كشته شود و دوباره زنده گردد و مجددا او را بكشند، دل او از ايمان بر نمى گردد.
7 - حضرت صادق (ع ) در آخرين لحظه هاى عمر كه همه خويشانش ‍گرداگردش جمع بودند فرمود: شفاعت ما شامل حال كسى كه نماز را سبك بشمارد نخواهد شد.

روز دحوالارض مبارک

 

 

 

(داستان معراج پیامبر قسمت اول)

معراج پيامبر ...  معراج انسان الكاملي به عوج ملكوت ...

انساني كه به نمايندگي تمامي ابناء بشر به آسمان عروج ميكند و به سلام خداوند ندا ميدهد. كه: "سَلامٌ هِيَ حَتي مَطلعِ الفَجر".

 چنانكه به نَفَس دعاي آن صاحب دل بر ما منت ميگذارند و دعايمان را مستجاب ميكنند كه: " وَ لَقَد مَننا عَلي المُومِنين اِذ بَعَثَ فيهِم رَسُولاً"

یعنی: { ما بر شما منت نهاديم زماني كه برايتان رسول را مبعوث كرديم } و نعمتي بالاتر از اين نميتوان يافت چرا كه از ما منفصل نميشود.

 

و در اين باره از افلاطون پرسيدند كه چه نعمتي از خداوند بخواهيم؟ گفت: نعمتي كه خيرش از شما جدا نشود.

 

لذا پیامبر هم در عوج ملكوت و در آن عظمت از خداوند براي انسانها و فرقهای مختلف درخواست كرد كه :

اي دهنده عقلها فرياد رس

تانخواهي تو نخواهد هيچ كس

اي دهنده قُوت و تمكين و ثبات

خلق را زين بي ثباتي ده نجات

 

و همو بود كه وي را رحمة الآلمين خواندند.

 

 بعضي گويند: او كه خود به تمامي عقل بود پس چگونه بود كه ايشان را به مُزَمِّل ( كسيكه جامه به خود پيچيده ) ياد كردند؟

در جواب است كه او نماينده ابناء بشر است و به عقل تعبير ميشود كه:

خواند مزمل نبي را زان سبب

    كه برون آی از گليم اي بو الكرم

چون تو داري نور وحي شعشعي

رخ مكن پنهان به رقم مدعي

اين قم اليل كه شمعي اي همام

شمع دائم شب بود اندر قيام

 

و نظامي شاعر بزرگ گفته كه : او اُمي(بیسواد)بود، ولي اُمي بودنش تنها دو حرف است چرا كه از الف آدم تا ميم مسيح را مي دانست.

امي و گويا به زبان فصيح

از  الف آدم و ميم مسيح

همچو الف راست به صدق و صفا

اول و آخر شده بر انبيا

گوش جهان حلقه كش ميم اوست

خود دو جهان حلقه تصميم اوست

 

و چه ميتوان گفت از او كه شيخ محمود شبستري (عارف بنام) فرمود:

ز احمد تا احد يك ميم فرق است 

جهاني اندر آن يك ميم غرق است

 

بنابراين مقامش رفيع است.

و حقا كه هموست كه: "و الصبح اذا تنفس" و حقا كه: "و اليل اذا عسعس" تمام نيروهاي اهيمي هستند.

پس در مورد مقامش چيزي نميتوان گفت كه كتب فراوان گفته اند و او همچنان فراتر از آن است كه نوشته اند :

شرح اين گر من بگويم بر زبان

صد قيامت بگذرد وان ناتمام

گر تو ميدادي مرا پانصد زبان

كردمي وصف تو اي جان جهان

يك زبان دارم من آن هم منكسر

در خجالت از تو اي داناي سر

 

--------------

-----

(داستان معراج پیامبر قسمت دوم)

معراج پيامبر : عده اي معتقدند كه معراج دوازده سال بعد از بعثت وقوع يافته است و گروهي زمان معراج را يكسال و پنج ماه قبل از هجرت ميدانند طايفه اي نیز معراج آن حضرت را در ماه رمضان (شب هفدهم) و بروايتي دیگر بيست و يكم ماه رمضان آورده اند.

جالب است که بدانیم طبق احادث مختلف حضرت يكبار معراج نكرده بلكه چندين بار عروج كرده اند.

بهر حال حضرت محمد ميفرمايد: جبرئيل دست مرا گرفت و از مسجد بيرون آورد. مركبي را در ميان صفا و مروه ايستاده ديدم كه كوچكتر از اسب و بزرگتر از الاغ بود و ... و زيني بر پشت داشت.

 جبرئيل گفت اي محمد بر اين مركب سوار شو كه اين مركب ابراهيم عليه السلام است كه بر آن برنشست و به كعبه رفت.

 پس جبرئيل ركاب و ميكائيل عنان بگرفت و چون آن حضرت قصد سوار شدن كرد مركب تكاني بخود داد؛  جبرئيل فرياد برآورد كه شرم كن كه هيچ پيامبري گرامي تر از محمد بر تو سوار نشده است. آنگاه حضرت محمد بر مركب سوار شده و گروهي از فرشتگان از چپ و راست و پيش و پس حضرتش را همراهي ميكردند تا حضرت محمد به مسجد القصي رسيد.

 پس از طي مسيري ديگر جبرئيل خطاب به حضرت محمد صلي ا.. عرض كرد: اكنون در اين جا فرود آي؛ زمين طيبه است و زمين هجرت تو خواهد بود.

 حضرت محمد(ص) ميفرمايد: آنگاه فرود آمدم و مشاهده كردم كه در مدينه هستم و در آنجا نماز گزاردم و پس از اداي نماز، ديگر باره بر آن مركب سوار شده مدتي طي راه كردم. جبرئيل عرض كرد ديگر بار فرود آي، و من در آنجا نيز فرود آمدم آنجا طور سينا بود. نماز گزاردم و بر مركب بر نشستم و پس از مدتي جبرئيل گفت فرود آي، من فرود آمدم، آنجا  بيت اللحم و محل تولد عيسي عليه السلام بود.

 

نماز شام قیامت بهوش باز آرد

کسی که خورده بود می ز بامداد ازل

 

 در آنجا نيز نماز گزارده و سوار بر مركب شدم. جبرئيل پس از زماني ديگر گفت فرود آي و ما به مسجد الاقصي رسيده بوديم.

 در مسجد الاقصي گروهي از فرشتگان به استقبال ما آمدند و از سوي خداوند بشارت و كرامت آوردند و بر من بدينگونه سلام دادند كه :

 السلام و عليك يا اول و يا آخر و يا حاشر.

 پس از شنيدن اين شيوه خير مقدم به جبرئيل گفتم چگونه است كه اين فرشتگان اين چنين مرا پذيرا شده خير مقدم گفتند؟ عرض كرد تو اول كسي هستي كه شفاعت تو پذيرفته ميشود بدرستي كه تو اولين شفاعت كننده و آخرين انبيايي و بيداري و رستاخيز مردم در جهان به قدم تو ممكن ميگردد.

 جبرئيل پس از اين پاسخ، مرا فرود آورد و مركب را به حلقه در مسجد بست و اين همان مسجدي بود كه پيامبران مركب هاي خود را به آن در مي بستند.

------------

 من وارد مسجد الاقصي شدم، جمعي از پيامبران در آنجا حضور داشتند ( و بروايتي ارواح آنان) مرا سلام داده تحيت فرستادند؛ از جبرئيل سوال كردم اينان چه كساني هستند؟ گفت برادران تو، پيامبران خدايند. آنگاه جبرئيل براي نماز مرا به پيش راند و خود اذان بگفت و انبياء و فرشتگان مقرب همه و همه به من اقتدا كرده نماز گزاردند.

 

{کاش روزی قائم ال پیامبر بیاید و ما هم لیاقت اقتدا به نمازش را بیابیم.}

 

 آنگاه پرده دار بيت المقدس سه جام پيش آورد يكي از شير و يكي از آب و آن ديگري از شراب سرشار بود ... من نيز جام شير را بدست گرفتم و بنوشيدم. جبرئيل گفت هدايت يافتي و امت تو نيز هدايت شدند.

 توجه: ( تفسیر دکتر الهی قمشه ای در باب انتخاب شیر از این سه چام توسط حضرت رو حتما بخونید!)

 چون نماز به پايان رسید بعضي از انبياء كه حضور داشتند خداوند را درود و ثنا گفتند.

ابراهيم (ع) گفت: ستايش خدايي را كه بر من جامه دانش پوشاند و ملكي عظيم بداد و مرا پيشواي مردمان ساخت و آتش نمرود را بر من سرد كرد.

 موسي (ع) گفت: شكر و سپاس و ستايش خدايي را كه مرا كليم خويش كرد و فرعون و مردم را بدست من نابود ساخت و بني اسرائيل را نجات بخشيد و گروهي از قوم مرا مؤمن و در ايمان خود راسخ ساخت.

 داود (ع) گفت: شكر خداوند بزرگي را كه سلطنت پر قدرت به من داد و زبور به من آموخت و آهن را بدست من نرم كرد و كوهها را در زير پاي من قرار داد و مرا حكمت آموخت.

 سليمان (ع) گفت: ستايش خداوندي را كه باد و ديو و پري را در تحت فرمان من قرار داد و زبان پرندگان به من آموخت و پادشاهي بزرگي به من عطا كرد و سرزمين مرا پاك و مطهر ساخت و لطف الهي را در مورد من پاياني نيست.

 عيسي (ع) گفت: سپاس و ستايش خدايي را كه مرا مثالي براي خود گردانيد و مرا نمونه آدم ساخت، چنانكه فرمود " ان مثل عيسي عندا.. كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون " و مرا كتاب انجيل آموخت و درمان امراض را  به من بخشيد و مرا به آسمان برد ماردم را از شر و آزار دشمنان در امان داشت و در پناه خود آورد.

 

 حضرت محمد (ص) ميفرمايد پس از آنكه انبياء سخنان خود را به پايان بردند، من آغاز سخن كردم كه: حمد و سپاس آن خداوندگار جليل و پر شوكتي كه مرا رحمت عالميان كرد و ... قرآني براي من فرستاد كه مستدل ترين كلامهاست و ...  و مرا اول و آخر گردانيد و سينه مرا از الهامات خود آكنده ساخت و مرا فاتح و خاتم خواند.

 

 در اين هنگام ابراهيم روي به انبياء كرد و گفت براستي محمد برترين شماست آنگاه جبرئيل دست مرا گرفت و گفت حال به موضع صخره ميرويم و چون به معراج صخره رفتيم نردباني كه سر به آسمان داشت ظاهر گرديد و تا كنون چنين نردباني نديده بودم. فرشتگان از آن عروج ميكردند و به آسمان بالا و پائين ميرفتند. دو پهلوي نردبان يكي از ياقوت و ديگري از زمرد بود و ...

 ما از مركب پياده شده و بطرف آن نردبان رفتيم و از آن نردبان بالا رفتيم .

 {در روايت ديگري است كه حضرت ميفرمايد جبرئيل مرا با بالهاي خود سوار كرده و به آسمان برد.}

 

 اولين محل فرود ما باب الخطفه بود و صاحبِ الخطفه فرشته اي است كه اسمعيل نام دارد و شياطين را از آسمان با شهاب ميراند و تحت فرماندهي اسمعيل هفتاد فرشته است كه تحت فرمان هر يك از اين فرشتگان هفتاد هزار فرشته ديگر قرار دارند.

جبرئيل درِ باب الخطفه را بصدا آورد، پرسيدند كيست؟

 

(داستان معراج پیامبر قسمت سوم)

جبرئيل درِ باب الخطفه را بصدا آورد، پرسيدند كيست؟ پاسخ داد جبرئيل هستم. پرسيدند همراه تو كيست. گفت: رسول خداوند بزرگ. پاسخ آمد: آفرين بر او. پس در بگشودند و من به اسمعيل سلام گفتم و او نيز مرا سلام داد و گفت درود بر تو اي برادر شايسته و پيامبر بزرگ. ملائكي كه تحت فرمان اسمعيل بودند جملگي به من خوشامد گفتند و هر فرشته اي كه مرا ميديد شاد و خندان ميشد. آنگاه فرشته اي را ديدم كه پيش از او فرشته اي با آن همه بزرگي و عظمت نديده بودم صورتي كريه داشت و سخت غضبناك بود ولي با ديدار من لبخند و يا سروري در نگاهش مشاهده نشد و فقط مرا دعا كرد. به جبرئيل گفتم كيست و چه هراسي در دل من افكند. جبرئيل پاسخ داد حق هم همين است كه همه ما از او بهراسيم زيرا ... او مالك دوزخ است ...  [!]. از روزيكه جهنم را در اختيار او قرار داده اند همواره بر گناهكاران خشم ورزيده است. به مالك دوزخ سلام دادم او نيز به من سلام داد و گفت نگران مباش كه ترا در جهنم راه نباشد.

از جبرئيل خواستم كه به مالك جهنم بگويد كه جهنم را به من نشان دهد. مالك به فرمان جبرئيل دري از درهاي جهنم را باز كرد و از آنجا آتش دوزخ به آسمان شعله كشيد و آن چنان  آن آتش هراسناك بود كه ترسيدم مرا در خود فرو كشد. به جبرئل گفتم بگو تا آن آتش را فرو نشاند و مالك جهنم آن در را كه گشوده بود بست و آتش از نگاهم پنهان ماند.

از آنجا به سويي رفتيم كه با مردي گندمگون برخورد كرديم گفتم اين مرد كيست؟ گفت پدر تو آدم است بر او سلام كن. سلامش دادم و جواب دريافتم. گفت درود بر اين فرزند صالح و تو پيامبر شايسته اي هستي.

از آنجا عبور كرده به فرشته اي رسيديم كه جهان ما بطور كامل ميان دو زانوي او بود و لوحي از نور بدست داشت و بسيار اندوهگين بر آن مي نگريست. گفتم اين فرشته كيست كه اين چنين در جهان ما مينگرد. جبرئيل جواب داد او ملك الموت است گفتم مرا به او نزديك كن تا با او سخن بگويم. چون نزديك شدم سلام داده و جواب دريافت داشتم. جبرئيل گفت اين پيامبر رحمت است و او رحمتي است كه خداوند براي بندگانش فرستاده است. ملك الموت مرا درود و ثنا گفت و اظهار داشت : اي محمد من خبرهاي بسيار در امت تو ميبينم. گفتم اين رحمت الهي است و به جبرئيل گفتم اين فرشته كاري بس دشوار دارد. آيا او جان همه انسانها را خود مي ستاند؟ جبرئيل پاسخ مثبت داد. خطاب به ملك الموت گفتم اي ملك تو همه مردم جهان را زير نظر داري؟ گفت آري، جهان جملگي در چنگ من است و من هر حركت و هر عمل شما را زير نظر دارم و هيچ خانه اي نيست كه از نظر من دور بماند و زماني كه مردم بر مرده خود مي گريند با خود ميگويم نگرئيد كه من يك يك شما را به اين سرنوشت مبتلا خواهم كرد و يكي از شما را باقي نخواهم گذاشت. گفتم مرگ براي درهم شكستن آدم كافي نيست؟ گفت آنچه كه پس از مرگ ميابد دشوارتر است.

آنگاه به جماعتي رسيدم كه در برابر آنان مقدار زيادي گوشت تازه و مرغوب و مقداري گوشت مردار و نامرغوب و بدبو وجود داشت و همه آن جماعت از آن گوشت متعفن و فاسد شده مي خوردند،‌ پرسيدم اينان كيستند؟ گفتند گروهي از امت هستند كه حرام را بر حلال ترجيح دانسته اند.

سپس فرشته اي را ديدم كه نيمي بدن از آتش و نيمي از برف داشت و ندا در ميداد كه اي خداوندگاري كه بين آتش و سردي الفت دادي قلوب مؤمنين را به يكديگر پيوند بده و جبرئيل آن فرشته را به من نشان داد و گفت او نيكخواه ترين فرشتگان است و از روزي كه خلق شده است همواره اين ندا را در ميدهد.

پس از عبور از آن فرشته، با دو فرشته ديگر برخورد كرديم. يكي از آنان ميگفت: خداوندا هر كه در راه تو خير كند او را خير رسان؛ و آن ديگري ميگفت: خداوندا هر كه امساك كند مال او را نابود و تباه ساز.

از آنجا به گروهي رسيديم كه لبهايشان چون لبهاي شترها بود و فرشتگان با قيچي گوشت پهلوي آنان را ميبريدند و در دهان خودشان ميگذاردند. جبرئيل گفت:  اينان كساني هستند كه با مؤمنان به چشم تحقير نگرند و عيب جويي كنند.

آز آن جماعت نيز عبور كرده و به گروهي رسيديم كه سرهاي آنان را با سنگ ميكوفتند. جبرئيل گفت: اينان كساني هستند كه خواب را برنماز ترجيح داشته اند و نماز نمي گذاردند.

پس از گذشتن از آن گروه به گروه ديگري رسيديم كه فرشتگان آتش در دهان آنان ميريختند از جبرئيل پرسيدم اينان چه كساني هستند؟ جبرئيل گفت: اينان اموال يتيم را غصب كرده و ضايع ساخته اند. [ اشاره دارد به آيه" "الذين يالكلون اموال الايتامي ظلما" " انما ياكلون في بطونهم نارا" "و سيصلو سعيرا" در حقيقت كساني كه اموال يتيمان را ميخورند بر آنان ستم مي كنند و در شكمهايشان آتش وارد مي كنند و بزودي آتشي فروزان در جهنم بر آنان افروخته خواهد شد.]

از آنجا به گروهي رسيديم كه از بزرگي شكم نميتوانستند از جاي خود حركت كنند. جبرئيل گفت: اينان ربا خوارانند و اين جماعت را چون آل فرعون از بامداد تا شامگاه در آتش مي افكنند. اينان از خداوند خواهانند كه هر چه زود رستاخيز فرا رسد.

از آنجا به آسمان رهسپار شديم. در آنجا جبرئيل تقاضاي ورود كرد، درها گشاده شد و ما داخل شديم. در مرحل سير در آسمان دوم دو تن را كه با يكديگر شبيه بودند مشاهده كرديم. جبرئيل گفت: اينان خاله زادگان يكديگرند يكي از آنان يحيي و ديگر عيسي است. بر آنان سلام دادم، پاسخ شنيدم.

از آنجا به فرشتگاني كه مظهر فروتني و خشوع بودند عبور كردم و روي اين فرشتگان بدان سوي بود كه خداوند خواسته بود و هرگز بجانب ديگر توجه نميكردند و به بانگ هاي گوناگون خداوند راستايش ميكردند.

 

سپس راهي آسمان سوم شديم.

 

 در آسمان سوم جواني را ديدم كه بسيار زيبا روي بود. از جبرئيل پرسيدم او كيست؟ گفت: او يوسف برادر توست. بر او سلام كردم و بر من سلام داد و گفت: اي پيامبر شايسته  و اي برادر شايسته خوش آمدي. بدان كه در زمان شايسته اي مبعوث گرديدي. در آسمان سوم نيز فرشتگان فروتن و خاشع را ديدم.

 

از آنجا به آسمان چهارم رفتم

 

از مردي عبور كردم كه جبرئيل گفت: اين ادريس است. به او سلام داده و پاسخ دريافتم. در آسمان چهارم نيز تعدادي از فرشتگان فروتن و خاشع را ديدم.

آنگاه به فرشته اي عبور كرديم كه بر كرسي نشسته و هفتاد هزار فرشته تحت فرمان او بود كه هر يك از آن هفتاد هزار فرشته، هفتاد هزار فرشته تحت فرمان داشت. گمان كردم كه از اين فرشته، فرشته اي عالي مقامتر نباشد. ناگاه جبرئيل بر او بانك زد و او برخاست و او تا قيامت بر پاي خواهد بود.[! !]

 

از آنجا به آسمان پنجم رفتيم

 

مردي پير با چشماني گشاد يافتيم كه گروهي از امت او پيرامون او راگرفته بودند. جبرئيل گفت: اين هارون پسر عمران است كه امت او را دوست ميداشتند. بر او سلام كردم و جواب باز داد و گفت درود بر تو اي برادر شايسته و اي پيامبر شايسته. در آسمان پنجم نيز تعداد زيادي از فرشتگان فروتن وخاشع را مشاهده كرديم.

 

از آنجا به آسمان ششم وارد شديم

 

جبرئيل ابتدا اجازه ورود خواست درها گشاده شد و ما به آن حيطه راه يافتيم. در آنجا مردي بلند و گندمگون ديديم و اگر دو پيراهن هم بر تن ميكرد موي بدنش از پيراهن ها بيرون ميزد. جبرئيل گفت اين مرد موسي بن عمران است، بر او سلام كن، بر او سلام كردم و پاسخ شنيدم. در آن آسمان نيز ملائك خاشع را مشاهده كردم و چون از موسي عبور كردم صداي گريستن او را شنيدم كه با آوايي حزن آلود ميگفت: گمان بني اسرائيل آن است كه من برترين فرزند آدمم و حال آْنكه اين مرد از من افضل تر و برتر ميباشد و اين برتري ايجاب مي كند كه امت او برگزيده امت ها باشند.

 

از آنجا به آسمان هفتم وارد شديم.

 

مردي در آنجا ديدم كه اشمط بود يعني دو موي بود كه قسمتي از موهاي او سفيد و قسمت ديگر سياه بود [شمطاء (مؤنث) – آنكه موي سرش سفيد و سياه باشد]. و بر در بهشت بر كرسي نشسته بود. جبرئيل گفت اين پدر تو ابراهيم است و اين جا، جايگاه پرهيزكاران امت تو ميباشد. پس من اين آيه را بخواندم. "بدرستيكه برترين مردم زمان ابراهيم كساني هستند كه از او پيروي كردند و اين پيامبر و آن كساني كه به دين پيامبر ايمان آورده اند و خداوند ياور مؤمنان است".

من به ابراهيم سلام كردم و او نيز سلام داد و گفت: درود بر تو اي پيامبر شايسته و فرزند شايسته و مبعوث شده در زماني مناسب و شايسته. آنگاه ابراهيم گفت: اي محمد امت خود را بگو كه در بهشت براي خود درخت بسيار بكارند. گفتم چگونه ميتوانند در بهشت براي خود درخت بكارند گفت: با اداي كلمه "لا حول و لا قوت الا باا.."

در آسمان هفتم نيز فرشتگان خاشع را بديدم و درياهاي نور ديدم كه چشم را مجذوب خود ميساخت و درياهاي ظلمت ديدم كه نگاه را در خود فرو مي بلعيد و نيز درياهاي برف ديدم و هر زمان كه از مشاهده اين حالات بر من نگراني مستولي ميشد، جبرئيل مرا دلداري داده ميگفت: شادباش اي محمد و شكر خداوندي را كه ترا با يك چنين كرامتي شريك كرده است و به تو امكان داد تا اين شگفتي ها را مشاهده كني. ولي هنوز گوشه اي از عظمت خداوندگاري را نديده اي و عظمت الهي بسيار فراتر از قدرت ديد توست و ميان خداوند و خلقش نود هزار حجاب معنوي است و نزديكترين خلق به محل صدور وحي من هستم و ميان من و اسرافيل چهار واسطه است كه يكي از نور، ديگري از ظلمت، سومي از ابر، و چهارمي از آب است.[!  !]

آنگاه با جبرئيل به بيت المعمور رفتم و دو ركعت نماز بگزاردم و در اين هنگام جمعي از اصحاب خويش را ديدم كه عده اي از آنان جامه سفيد به تن داشتند و جمع ديگري از آنان جامه هايشان چركين بود. گروه نخستين وارد بيت المعمور شدند ولي گروهي كه جامه هايشان چركين بود اجازه ورود به بيت المعمور را نيافتند و هنگامي كه از بيت المعمور خارج شدم دو نهر آب ديدم كه نام يكي كوثر بود و آن ديگر نهر رحمت خوانده ميشد. پس از كوثر آب نوشيده و در نهر رحمت غسل كردم و اين دو رود همراه من جاري بودند تا به بهشت وارد شد و در دو سوي نهرها خانه هاي خود و اهل بيت خود و زنان طاهره و پاك خويش را ديدم؛  خاك بهشت از مشك بود و دختري ديدم كه آب تني ميكرد گفتم تو كيستي؟ گفت: من از زيد بن حارثه ام. در آنجا مرغان بهشت از نظر جثه و بزرگي به اندازه شتران بزرگ و عظيم بود. و انارهاي بهشت به اندازه سطل هاي عظيم بود و در آنجا درخت بزرگ و تناوري را مشاهده كردم كه شاخه هاي آن بر فراز همه خانه ها سايه افكنده بود. در اين جا جبرئيل گفت اين درخت طوبي است.

چون از بهشت بيرون آمديم جبرئيل گفت آن درياها را كه ديدي حجابي است بين نور عرش و زمين و اگر اين درياها وجود نداشت هر چه در زمين وجود داشت ميسوخت و بيت المعمور خانه اي است در آسمان هفتم بر فراز كعبه كه اگر سنگي از ان رها شود بر كعبه فرود نيايد و مانع از فرود آمدن آن به كعبه ميشود.

 

 

 

 

 
   تشرف سيد بحرالعلوم

 

 سيد بحرالعلوم(ره) به قصد تشرف به سامرا تنها به راه افتاد. در بين راه راجع

 به اين مسئله، كه گريه بر امام حسين(ع) گناهان را مي آمرزد، فكر مي كرد.

 همان وقت متوجه شد كه شخص عربي كه سوار بر اسب است به او رسيد و

 سلام كرد. بعد پرسيد: جناب سيد درباره چه چيز به فكر فرو افتادي؟ و در

چه انديشه اي؟ اگر مسئله علمي است بفرمائيد شايد من هم اهل باشم؟ سيد

 بحرالعلوم فرمود: در اين باره فكر مي كنم كه چطور مي شود خداي تعالي

اين همه ثواب به زائرين و گريه كنندگان بر حضرت سيد الشهدا (ع) مي دهد،

 مثلا در هر قدمي كه در راه زيارت بر ميدارد، ثواب يك حج و يك عمره در

نامه عملش نوشته مي شود و براي يك قطره اشك تمام گناهان صغيره و

كبيره اش آمرزيده مي شود؟ آن سوار عرب فرمود: تعجب نكن من براي شما

 مثالي مي آورم تا مشكل حل شود. سلطاني به همراه درباريان خود به شكار

 مي رفت. در شكارگاه از همراه همراهيانش دور افتاد و به سختي فوق العاده

 اي افتاد و بسيار گرسنه شد. خيمه اي را ديد و وارد آن خيمه شد. در آن

سياه چادر، پيرزني را با پسرش ديد. آنان در گوشه خيمه عنيزه اي( بزشيرده)

 داشتند و از راه مصرف شير اين بز، زندگي خود را مي گرداندند. وقتي

سلطان وارد شد، او را نشناختند، ولي به خاطر پذيرايي از ميهمان، آن بز را

سربريده و كباب كردند زيرا چيز ديگري براي پذيرايي نداشتند. سلطان شب

را همان جا خوابيد و روز بعد، از ايشان جدا شد و هر طوري بود خود را به در

 باريان رسانيد و جريان را براي اطرافيان نقل كرد. در نهايت از ايشان سوال

 كرد: اگر بخواهم پاداش ميهمان نوازي پيرزن و فرزندش را داده باشم، چه

 عملي بايد انجام بدهم؟ يكي از حضار گفت: به او صد گوسفند بدهيد.ديگري

كه از وزرا بود، گفت: صد گوسفند و صد اشرفي بدهيد. يكي ديگر گفت: فلان

 مزرعه را به ايشان بدهيد. سلطان گفت: هر چه بدهم كم است، زيرا اگر

سلطنت وتاج و تختم را هم بدهم آن وقت مقابله به مثل كرده ام. چون آنها

 هر چه را كه داشتند به من دادند. من هم بايد هر چه را كه دارم به ايشان

بدهم تا سر به سر شود. بعد سوار عرب به سيد فرمود: حال جناب بحرالعلوم،

 حضرت سيد الشهدا(ع) هر چه از مال و منال و اهل و عيال و پسر و برادر و

دختر و خواهر و سر و پيكر داشت، همه را در راه خدا داد،‌پس اگر خداوند به

 زائرين و گريه كنندگان آن حضرت ،‌درجاتي عنايت مي كند. در عين حال

اينها را جزاي كامل براي فداكاري آن حضرت نمي داند. چون شخص عرب

اين مطالب را فرمود، از نظر سيد بحرالعلوم غايب شد.

 

 

 

 

ای نگار باوفایم !

نگران آن جمعه ای هستم که دلم برای تو نگیرد !

و نگران صبح جمعه ای هستم که همه در مکّه حاضرند و من ازقافله جا مانده باشم .گل

مولای عزیزم ! امان از این لحظه ی غمناک غروب جمعه که طلوع غمهاست !

فدایت شوم ! جمعه ای دیگر به پایان رسید و تو جانا نیامدی !

امّا آنقدر جمعه ها را می شمریم و منتظریم تا فرا رسد آن جمعه ای که قرین با آمدن و ظهور توست !

تمام طول هفته را به جمعه چشم دوخته ایم  .......

امّا با حلول جمعه ، میترسم باز پرستوهای غم و اندوه ، پیام انتظار را بیاورند و هنوز وجود آلوده ی ما زمان آمدنت را مهیّا نکرده باشد !

و جمعه ها یکی پس از دیگری سپری شوند و غصّه و بغض انتظار آنقدر گلویمان را بفشارد و عمر بگذرد و جان از کالبد تن رها شود و لیاقت دیدن روی ماهت نصیب نشود !

آقا جانم ! عزیز زهرا ! خودت آقایی و سرور ، کمکمان کن تا آن شویم که خدا میخواهد و شما می پسندید !

اگر آلوده ایم ! اگر روسیاهیم ! ولی دل در گرو عشق تو مولا داریم و بیقرار و منتظر آن آدینه هستیم که مقارن با حضور سبز و فرمانروایی توست و دیگر کلمه ی " انتظار " معنا و مفهومی ندارد .

پس " اللّهمّ عجّل لولیک الفرج " را آنقدر با ذرّه ذرّه سلولهایمان زمزمه می کنیم تا پرده ی غیبت دریده شود و نور وجودت سراسر گیتی را نور افشان کند . انشا الله

  

........ خدای مهربانم ! دیگر تاب و توان غم انتظار را نداریم ، فرج آقامون رو نزدیک گردان تا ما همه ی بنده گانت ، در این جادّه تاریک زندگی دنیا تا رسیدن سرافرازانه به جوار رحمت و کرامتت ، همسفری مهربان داشته باشیم .

 http://i2.tinypic.com/73klzro.gif  http://i2.tinypic.com/73klzro.gif  http://i2.tinypic.com/73klzro.gif  http://i2.tinypic.com/73klzro.gif  http://i2.tinypic.com/73klzro.gif  http://i2.tinypic.com/73klzro.gif  http://i2.tinypic.com/73klzro.gif  http://i2.tinypic.com/73klzro.gif  http://i2.tinypic.com/73klzro.gif 

او خواهد آمد........

وکلمه  " انتظار "   از واژه نامه ها حذف خواهد شد .

" اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج "

 

 
 
 
 
 

(هر جا باشید٬ خداوند همه شما را حاضر می کند )

 

امام صادق علیه السلام : به یکی از یاران مخصوص به نام مفضل فرمودند:

هنگامی که امام قائم علیه السلام از سوی خداوند اجازه خروج وظهور بگیرد٬ خدا را به اسم اکبر در لغت عبرانی بخواند و313 نفر از اصحابش که از افراد نخستین در مورد قبول ولایت امام هستند٬ مانندپاره های ابر پاییزی به سوی او می شتابند٬ جمعی شبانگاه از بستر خود ناپدید شوند وصبح گاه در مکه باشند وجمعی در روز دیده شوند که بر روی ابر حرکت می کنند .

پس فرمود :این آیه  (هر کجا باشید خداوند همه را حاضر می کند)

در باره آنها نازل شده است .

 

  او همچون شهاب فروزانی خواهد آمد ...

 

                                                  او می آید

 

اللهم عجل فرج مولانا صاحب الزمان علیه السلام

 

                                      بار خدایا فرج مولای ما صاحب الزمان رازودتربرسان .

 

 

 

                همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

 

                                چه زیان تورا که من هم برسم به آرزویی

 

رسول خدا (ص) :

اهل زمین وآسمان در نبود اوغمگینند٬ چه بسیار مردان وزنان مومنی که درنبود اودر اندوه وافسوس وسر گردانی به سر می برند.

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

بازديد از درهاي بهشت و جهنم

پيامبر اسلام(ص)در سفر عظيم آسماني«معراج»با هم سفر گرامي خود جبرئيل از بهشت وجهنم ديدن کردند،انواع نعمتهاي درخشان بهشت را از نزديک ديدند،شعله هاي وحشت آور وعذاب هاي گوناگون دوزخ را نيز مشاهده کردند،هنگام مراجعت،جبرئيل از رسولخدا(ص)پرسيد:آيا آنچه که بر روي درهاي بهشت وجهنم نوشته شده بود خواندي يا نه؟حضرت فرمود:نه نخواندم.جبرئيل عرض کرد:بهشت هشت در دارد ودر هر دري چهار سخن نوشته شده است که آموختن وعمل کردن بهر يک از آن سخنان بهتر است از تمام دنيا وآنچه که در دنيا هست.حضرت فرمود:بايد برگرديم وباهم آن نوشته ها را بخوانيم،با اين ترتيب رسول گرامي(ص)و واسطه وحي الهي «جبرئيل»بسوي بهشت رهنمون گشتند،ابتدا از درهاي بهشت ديدن کرده سپس بسوي دوزخ رفته واز درهاي آن نيز ديدن نمودند.


 

نوشته هاي روي درهاي بهشت


 

رسول اکرم(ص)وجبرئيل سخناني را که بر روي هشتگانه بهشت نگاشته شده بود يکي پس از ديگري قرائت کردند،آن نوشته هاي روي در ها از اول تا آخر به اين ترتيب بود:


 

در درب اول:«لااله الا الله محمد رسول الله علي ولي الله»براي هر چيزي زينتي است ولي زينت زندگي سعادتمندانه وبا طراوت دنيا بستگي به چهار موضوع دارد:*_قناعت کردن*_اجتناب از کينه*_ترک حسد و رشک*_همنشيني با نيکان واهل سعادت.


 

در درب دوم: «لااله الا الله محمد رسول الله علي ولي الله» براي هر چيزي آرايش وشيريني است ولي شيريني وکامراني آخرت به چهار کردار بستگي دارد:*_دست نوازش بسر يتيم کشيدن*_مهرباني به بيوه زنان کردن*_کوشش در راه بر آوردن نياز منديهاي مسلمانان*_احترام ومهرباني به تهيدستان کردن.


 

در درب سوم: «لااله الا الله محمد رسول الله علي ولي الله» براي هر چيزي زيور وحلاوتي است ولي زيور تندرستي وسلامتي در دنيا به داشتن چهار روش است*_کم خوردن*_کم سخن گفتن*_کم خوابيدن*_شهوتراني کم کردن.


 

در درب چهارم: «لااله الا الله محمد رسول الله علي ولي الله» آنکس که ايمان بخدا وقيامت دارد به  پدر ومادرش نيکي مي کند،آنکس که معتقد بخدا وقيامت است يا سخن نيک مي گويد ويا ساکت ميشود.


 

در درب پنجم: «لااله الا الله محمد رسول الله علي ولي الله» کسيکه مي خواهد ذليل و بيچاره نشود،کسي را ذليل و بيچاره نکند،کسيکه ميخواهد به او فحش وناسزا نگويند،خودش بکسي ناسزا نگويد،کسيکه ميخواهد به او ظلم نشود،ظلم نکند،کسيکه مي خواهد به دستگيره هاي محکم نجات خود دست يابد به کلمه «لا اله الا الله محمد رسول الله»متمسک شود.


 

در درب ششم: «لااله الا الله محمد رسول الله علي ولي الله» کسيکه مي خواهد قبر او با وسعت باشد همواره به مسجد آمد وشد کند. کسيکه دوست دارد در قبر،کرمهاي زيرزمين اورا نخورند مسجد را جاروب کرده وتميز نمايد.کسيکه ميخواهد قبرش تاريک نباشد چراغ مسجد را روشن کند. کسيکه دوست دارد که بدنش تر وتازه در قبر بماند براي مسجد فرش بخرد.


 

در درب هفتم: «لااله الا الله محمد رسول الله علي ولي الله»


 

در درب هشتم: «لااله الا الله محمد رسول الله علي ولي الله» آنکس که ميخواهد از اين درهاي هشتگانه وارد بهشت شود به کمک چهار عمل،اجازه ورود به او داده خواهد شد:*_صدقه*_سخاوت*_حسن خلق*_اذيت وآزار نرساندن به بندگان خدا.


 

نوشته هاي روي درهاي جهنم:


 

سپس به ديدار نوشته هاي درهاي جهنم رفتيم ديديم  سخناني روي درهاي هفتگانه دوزخ به اين رديف نوشته شده است:


 

در درب اول:سه طايفه مورد لعن خداوند هستند:*_دروغگويان*_بخيلان*_ستمگران.


 

در درب دوم:آنکس که اميدوار بخدا بود سعادتمند است.آنکس که از خدا ترسيد از حوادث محفوظ وايمن است.آنکس که بغير خدااميدوار است واز غير خدا ميترسد،هلاکت وغرور او را گرفته است.


 

در درب سوم:کسيکه ميخواهد در روز قيامت برهنه نباشد،برهنگان را بپوشاند کسيکه ميخواهد در روز قيامت گرسنه نباشد به گرسنگان طعام دهد.


 

در درب چهارم:آنکس که با سلام اهانت ميکند خدا او را ذليل وخوار کند آنکس که به خاندان جليل پيامبر اسلام(ص) توهين کند،خدا او را ذليل وخوار کند،آنکس که ستمکار را در ستم بر ديگران کمک کند،خدا او را ذليل نمايد.


 

در درب پنجم:پيروي از هوي وهوس نکن،چون هوي وهوس در برابر ايمان است،گفتار بي مورد وسخنان زيادي که سود بخش نيست نگو،تا از نظر خداوند نيفتي ، ياور ظالم نباش! زيرا بهشت براي ستمگران آفريده نشده است.


 

در درب ششم:من به انسانهائي که در راه کسب معاش وسعادت وآبروي خود،تلاش ميکنند،حرام هستم،من با آنهائي که کمک به امور خيريه ميکنند حرام هستم،من به آنهائيکه روزه ميگيرند حرام هستم.


 

در درب هفتم:پيش از آنکه خداوند به حساب شما رسيدگي کند،به حساب خودتان برسيد،پيش از آنکه خداوند شما را سرزنش کند ،خود را سرزنش کنيد،پيش از آنکه  شما را به محکمه عدل الهي رهنمون سازند خدا را همواره بخوانيد.

 

 


وجه يا خصلت مشترک دعا و خاک چيست؟

خاک عاشقي مي داند
گريه مي کند
رنج مي کشد
و صبر مي کند
سر به آستان مرگ مي گذارد
بر شانه هايش مي گريد
اما نمي ميرد

 

خاک عاشقي صبور است

 

بر برگ هاي پاييز بوسه مي زند
تقدير جهان را عوض مي کند
جوانه ها را بيدار
و درختها را خواب مي کند
اما خود، هرگز نمي خوابد

 

خاک عاشقي صبور است

 

که سالها و سالها
براي آسمان صبر مي کند
و من، همانم
که از خاک آمده ام
چون خاک عاشقم
و چون خاک، روزي،
صبوري را هم خواهم آموخت.

                                     ((جبران خليل جبران))

 

 

 

دیو و پری

مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد . ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ، پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد.بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم . سپس يك جعبه به دست او داد . پسر ، كنجكاو ولي نااميد ، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا ، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود ، يافت .با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت : با تمام مال و دارايي كه داري ، يك انجيل به من ميدهي؟ كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده . يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل از اينكه اقدامي بكند ، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد . هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد . اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد . در كنار آن ، يك برچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است . چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجاتهايمان را از دست داده ايم فقط براي اينكه به آن صورتي كه انتظار داريم رخ نداده اند ... ؟!!!

 

 

احساسم را به من بازپس دهید
که زیستن بدون احساس بودن از نبودن هم سخت تر است
چه شده ا‌ست ؟! چرا روح مرا به زنجیر می‌کشید
سایه‌ی لطفتان هیمه‌ی آتشی‌است که بر جان من شعله میکشد. رهایم کنید
من نمی‌خواهم از شما هیچ نمی‌خواهم
نه مهربانی نه رحم نه عشق نه دوستی نه محبت نه نگاه
فقط احساسم را به من بازپس دهید تا باشم
من پرواز خواهم کرد تا خود خورشید و با خورشید یکی خواهم شد
و در میان بهت و حیرت تو از خورشید خواهم گذشت
و از عدمی که تو بر من آفریده بودی گذر خواهم کرد. حتی از ازل نیز خواهم گذشت
تا به سرزمینی تهی برسم که مرا آنجا آفریدند. مرا در هراس هیچ طعام دادند
و در عظمتی به پهنای تمام نبودنها پرواز دادند
من با احساسم تا خود آشیانه پرواز خواهم کرد
سینه‌ی آسمان را خواهم شکافت و تا نهایتِ بینهایت پرواز خواهم کرد
و تو - تقدیر - تنها نظاره‌گر پرواز من خواهی بود
 و دیگر هیچ...

 

 

 

 

جادوی عشق

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند

 

 

 

دیو و پری

یه روز خدا فرشته هاش رو جمع كرد و گفت كه میخواهد یه موجود تازه خلق كنه تا فرشته ها از اون موجود تازه یاد بگیرند كه خوبی یعنی چی؟... خدا اون موجود رو از نیستی آفرید و اسمش رو انسان گذاشت. فرشته گفتند خدایا این چی داره كه ما نداریم و خدا گفت انسان دل داره و توی دلش یه دنیای بزرگ.فرشته ها پرسیدند توی دنیای دلش چی زندگی میكنه؟خدا گفت خیلی چیزها و یه پری و یه دیو كه دیو دلش هنوز بیدار نشده... بعد خدا به فرشته ها گفت كه به انسان سجده كنید و همه سجده كردند جز یه فرشته كه اسمش ابلیس بود.ابلیس گفت خدایا من از انسان برترم و خدا گفت نیستی و ابلیس گفت اجازه بده تا ثابت كنم. وخدا اجازه داد.یه روز كه آدم توی بهشت بود یه اشتباهی كرد و با ابلیس دوست شد و ابلیس دیو دل آدم رو بیدار كرد.خدا آدم رو صدا زد و گفت اینجا جای كسانیه كه دیو دلشون بیدار نباشه پس تو برو به یه جای دیگه هروقت دیو دلت خوابید دوباره بیا.... آدم گفت چشم... خدا گفت یادت نره ها من منتظرت میمونم تا دوباره برگردی و آدم گفت چشم.... و آدم به دنیا اومد........ اما كم كم یادش رفت كه خدا چی گفته بود .همیشه روی زمین دنبال بهشت بود... دنبال همه اون خوبی ها كه خدا برای انسانیت به او هدیه كرده بود... توی دلش همیشه جنگ بود.جنگ بین دیو و پری... دیو و پری زورشون به هم نمی رسید.به خاطر همین همیشه دیو یا پری به آدم میگفتند كه به من كمك كن... و آدم گاهی به دیو و گاهی به پری كمك میكرد اما همیشه جنگ ادامه داشت.... سالها گذشت.... وقتی خدا دید كه آدم نمی تونه دیو دلش رو شكست بده یه فرشته فرستاد و فرشته اومد و به آدم یاد داد كه چطوری باید دیو دلش رو شكست بده و سالها گذشت........ دیو خیلی قلدر بود و به این راحتی نابود نمی شد وسالها گذشت...... خدا به آدم فرزندانی داد وبازهم سالها گذشت...... یه روز كه آدم خیلی خسته بود از اینكه بهشت رو پیدا نمیكرد و از اینكه جنگ بین دیو و پری توی دلش تموم نمیشد سرش رو روی خاك گذاشت و گریه كرد ....... به یاد اون روزی افتاد كه توی بهشت بود یاد همه اون زیبائی های بهشت و همه اون خوبی ها... و آدم باز هم گریه كرد....... وقتی سر از سجده بلند كرد دید كه دلش آروم شده و دیو دلش خوابیده... خدا دو باره آدم رو صدا زد و آدم با صدای خدا دوباره به بهشت برگشت.اما یادش رفت كه به فر زندانش یاد بده كه اگر دیو دلتون خستتون كرده و اگر دلتون برای بهشت تنگ شده باید چی كار كنید..... و خدا بازهم فرشتگانی فرستاد و فرشته ها به فرزندان آدم یاد دادند كه شما از كجا او میدید و دوباره باید برگردید و اگر دیو دلتون رو شكست دادید بر می گردید به بهشت و اگر پری دلتون رو كشتید دیگه هیچ وقت به بهشت بر نمی گردید چون جای دیو ها توی بهشت نیست و دیو ها باید برگردند به خونه خودشون كه اسمش جهنمه...... وفرشته ها رفتند و سالهای زیادی گذشت...... بعضی از انسانها یاد گرفتند و همیشه یاد شون موند كه باید دیو رو شكست بدن و چطور باید این كار رو انجام بدن و برگردند به بهشت آخه خدا منتظر اونهاست ..... اما اكثر انسانها یادشون رفت و همیشه روی زمین با پری دلشون جنگیدند و با دیو دلشون رفیق شدند و همیشه روی زمین دنبال بهشت گشتند و ندیدند كه مردانی به بهشت باز می گردند... .

 

 

 

 

 

 

 گزيده ي شازده كوچولو

عباراتى از متن شازده كوچولو به کلمات قصار انتخابى افزوديم تا قالب گزين گويه پيدا کند.
- کمتر آدم بزرگى اين را به ياد مى آورد که اول بچه بوده.
- کسى که راهش را بگيرد و برود زياد دور نمى رود.
- آدم بزرگها عدد و رقم دوست دارند.آدم بزرگها اين جورند ديگر.
- بچه ها بايد نسبت به آدم بزرگها خيلى گذشت داشته باشند.
- ولى ما {بچه کوچکها }که معنى زندگى را مى فهميم البته به شماره ها مى خنديم.
- همه مردم از نعمت دوست برخوردار نبوده اند.
- چه رازآميز است عالم اشک.
- حق اين است که کردار بسنجيم نه گفتار را.
- حق اين است که پشت نيرنگهاى کوچک آدم ها، پى به محبتشان ببريم.
- دنيا براى شاهان بسيار ساده شده است و آنها همه مردم را رعيت خود مى دانند.
- بايد از هر کس کارى را خواست که از او برمى آيد.
- قدرت بيش از هر چيز متکى به عقل است.
- محاکمه کردن خود بسيار مشکلتر از محاکمه کردن ديگرى است.اگر بتوانى درباره خودت درست حکم کنى معلوم مى شود که حکيم { = داناى } واقعى هستى.
- اين آدم بزرگها واقعاً که چقدر عجيب و غريب و غير عادى اند.
- در نظر خود پسندان، ديگر مردم همه از ارادتمندان ايشان اند.
- خود پسندان فقط صداى تحسين را مى شنوند.
- آدم بزرگها جدى اند، حوصله حرفهاى ياوه را ندارند.
- هر کس ممکن است که در عين حال هم وفادار به دستور و کار باشد و هم تنبل .
- کسى که به چيز ديگرى غير از وجود خودش مشغول است تنها کسى است که مضحک نيست.
- کسى که مى خواهد خوشمزگى کند گاهى مختصر دروغى هم مى گويد.
- آيا ستاره ها براى اين روشنند که هر کس بتواند روزى ستاره خودش را پيدا کند
- آدم پيش آدمها هم احساس تنهايى مى کند.
- آدم ها ريشه ندارند و به دردسر مى افتند.باد آنها را با خودش به اين طرف و آن طرف مى برد.
- ساکنان زمين از قوه تخيل محرومند.آنچه مى شنوند تکرار مى کنند.
- اهلى کردن يعنى پيوند بستن.اگر تو مرا اهلى کنى هر دو به هم احتياج خواهيم داشت.تو براى من يگانه جهان خواهى شد و من براى تو يگانه جهان خواهم شد.
- هيچ چيز کامل نيست.
- اگر تو مرا اهلى کنى و با من پيوند ببندى، زندگى ام چنان روشن خواهد شد که انگار نور آفتاب بر آن تابيده است.صداى پاى تو برايم مثل نغمه موسيقى خواهد بود.گندمزارها چيزى به ياد من نمى آورند. ولى تو موهاى طلايى دارى. پس وقتى اهلى ام کنى و با من پيوند ببندى معجزه مى شود! گندم که طلايى رنگ است ياد تو را برايم زنده مى کند و من زمزمه باد را در گندمزارها دوست خواهم داشت.
- فقط چيزهايى را که اهلى کنى و با آنها پيوند ببندى مى توانى بشناسى.
- آدم بزرگها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند.همه چيزها را ساخته و آماده مى خرند.ولى چون کسى نيست که دوست بفروشد آدمها ديگر دوستى ندارند.
- زبان سرچشمه سوء تفاهم هاست.
- در صورتى که اهلى ام کنى و با من عهد و پيمان ببندى، اگر در ساعت چهار بعد از ظهر بيايى، من از ساعت سه بعد از ظهر حس مى کنم که خوشبختم.هر چه ساعت پيشتر مى رود، خوشبختيم بيشتر مى شود.در ساعت چهار به هيجان مى آيم و نگران مى شوم و آن وقت قدر خوشبختى را مى فهمم.
- فقط با چشم دل مى توان خوب ديد.اصل چيزها از چشم سر پنهان است.
- آدم بزرگها اين حقيقت را فراموش کرده اند که همان مقدار وقتى که براى گلت صرف کرده اى باعث ارزش و اهميت گلت شده است.انسان مسئول هميشگى آن گل مى شود.
- آدم هيچ وقت آن جايى که هست راضى نيست.
- چه خوب است که آدم، حتى در دم مرگ، دوستى داشته باشد.
- چيزى که مايه زيبايى خانه و صحرا و ستاره است از چشم سر پنهان است.
- چراغ را بايد محافظت کرد: چه بسا اندک بادى آن را خاموش کند.
- آدمها آنچه را مى جويند نمى يابند و با اين همه آنچه به دنبالش مى گردند بسا که در يک گل يا در اندکى آب يافت شود.
- چشم نابيناست.با دل بايد جست وجو کرد.
- اگر کسى به سؤالى جواب ندهد، ولى سرخ شود اين خود به معنى جواب مثبت است.
- آنچه مهم است با چشم ديده نمى شود.
-اين تن آدم مثل يک پوسته کهنه دور انداختنى است. پوسته هاى کهنه دور افتاده که غصه ندارند.