چشمه ي سحرآميز

 

روزی روزگاری  در یک جنگل بزرگ خرگوش کنجکاوی زندگی می کرد. یک روز، خرگوش کنجکاو درحال دویدن و بازی کردن بود که به چشمه ای سحر آميز رسید.

 

 خرگوش می خواست از چشمه آب بنوشد که ناگهان زنبوری خود را به خرگوش رساند و به او گفت: از این چشمه آب ننوش. هر كه از اين آب بنوشد كوچك مي شود.

اما خرگوش به حرف زنبور گوش نکرد و از آب چشمه نوشید.  خرگوش به اندازه ی یک مورچه، كوچك شد.

خرگوش خیلی ناراحت شد و از زنبور پرسيد: حالا چکار کنم؟ خواهش می کنم به من کمک کن تا دوباره مثل قبل شوم .

زنبورگفت: من به تو گفتم از این چشمه، آب نخور ولي تو توجه نكردي.

خرگوش پرسيد: حالا چه کار کنم؟

 زنبورگفت : توباید به کوه جادو بروی تا راز چشمه را کشف کنی. خرگوش و زنبور رفتند و رفتند تا به کوه جادو رسیدند.

خرگوش پرسيد: حالا باید چکار کنم ؟

زنبور گفت : تو باید جواب معمایی را که روی کوه جادو نوشته شده پیدا کنی.

خرگوش شروع به خواندن معما کرد .

معمای اول این بود: آن چیست که گریه می کند اما چشم ندارد ؟

خرگوش نشست و فکر کرد. ناگهان فریاد زد و گفت: فهمیدم، فهمیدم، آن ابر است .

 

 با گفتن این حرف خرگوش ، سنگی که معما روی آن نوشته شده بود كنار رفت و آنها داخل يك راهرو شدند ولي اتنهاي راهرو هم بسته بود و معمای دیگری روي ديوار نوشته شده بود .

معما این بود: آن چیست که جان ندارد ولی دنبال جاندار می گردد؟

خرگوش باز هم فکرکرد و گفت: فهمیدم تفنگ است.

 

 با گفتن جواب معما، سنگ دوم هم كنار رفت و غاری در برابر خرگوش ظاهر شد .زنبور به خرگوش گفت : تو باید به درون غار بروی . خرگوش به درون غار رفت و در آنجا چشمه ای دید که شبیه چشمه جادویی بود.

زنبور به خرگوش گفت که تو باید از این آب بنوشی. خرگوش از آب چشمه نوشید و دوباره به شکل عادی خود برگشت و از زنبور تشکر کرد. 

 زنبور گفت حالا راز چشمه را فهمیدی ؟

 خرگوش گفت: بله. من باید به تو اعتماد می کردم و چون مرا آگاه كرده بودي نبايد از آب چشمه می نوشیدم .

من ياد گرفتم كه به نصيحت دلسوزانه بزرگتران توجه كنم و به حرف آنها اعتماد كنم تا دچار مشكلي نشوم . آري راز چشمه اعتماد بود .

 

یا صاحب العصر و الزمان (عجل الله تعالی فرجک الشریف)

گاهی اگر با ماه صحبت کرده باشی
از ما اگر پیشش شکایت کرده باشی
گاهی اگر در چاه مانند پدر ، آه
اندوه مادر را حکایت کرده باشی
گاهی اگر زیر درختان مدینه
بعد از زیارت استراحت کرده باشی
گاهی اگر بعد از وضو مکثی کنی تا
آیینه ای را غرق حیرت کرده باشی
در سال های سال دوری و صبوری
چشم انتظاری را شفاعت کرده باشی
حتی اگر بی آنکه مشتاقان بدانند
گاهی نمازی را امامت کرده باشی
یا در لباس ناشناسی در شب قدر
از خود حدیثی را روایت کرده باشی
یا در میان کوچه های تنگ و خسته
نان و پنیر و عشق قسمت کرده باشی
پس بوده ای و هستی و می آیی از راه
تا حق دل ها را رعایت کرده باشی
پس مردمک های نگاه ما عقیم است
تو حاضری بی آنکه غیبت کرده باشی

 

 

نصيحتي كنمت بشنو و بهانه مگير....

 

اگر کسی ترا آنطور که میخواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را

با تمام وجودش دوست ندارد.        گارسیا مارکز

 

 

هرکس بايد روزانه يک آواز بشنود ، يک شعر خوب بخواند و در صورت امکان چند کلمه حرف منطقی بزند " . گوته



" تواضع بيجا آخرين حد تکبر است " . لابروير



" هيچکس بدبخت تراز کسی نيست که هميشه خوشبخت است " . هلندی



" با سالخوردگان و افراد با تجربه مشورت کنيد که چشمهايشان ، چهره ی سالها را ديده و گوشهايشان ، نوای زندگی را شنيده است " . جبران خلیل جبران



" آدم بی مایه ، همه افراد را ابزار رسیدن به خواسته های خویش می سازد " . ارد بزرگ



" آنها که غائب اند ، کمال مطلوب اند و حاضرين معمولی و پيش و پا افتاده اند " . گوته



" فقط به ندای کودک درون خويش گوش بسپار نه هيچ ..... " . کريستيان بوبن



" سعادت ديگران بخش مهمی از خوشيختی ماست " . رنان



" با مردمان نيک معاشرت کن تا خودت هم يکی از آنان به شمار روی " . ژرژهربرت



" کسی که برای خود احترام قائل است، از گزند دیگران در امان است. او کتی را بر بدن دارد که کسی را یارای پاره کردن آن نیست " . هنری لانگ فلو



" بزرگترین کارخانه نابودی توانمندیها ، آیین آموزشی نادرست است " . ارد بزرگ



" تقريبا هر چيزي كه وجود دارد در معرض تاويل است؛ زندگي خود چيزي نيست جز ستيزه و جدال ارزش ها و مبارزه براي تاويل انديشه ها و آرمان ها " . فردریش نیچه



" اگر قدرت ندارید که با نیروی خود مشکل ها را در هم بشکنید لااقل مرد باشید که در برابر حوادث بایستید " . حسن صباح



" در سرزمین هرز سرشاخه های سبز نمی روید " . حمید مصدق



" باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می کنند " . فردریش نیچه



" زمین نیز مانند ما در جستجوی خوراک است و از این مردم می‌خورد و می‌آشامد " . ابوالعلاء معری



" با تقوی و خوبی ميتوان سعادت آفريد " . زنون



" برای شب پيری در روز جوانی چراغی بايد تهيه کرد " . پلوتارک



" هرگز فرصت گفتن « دوستت دارم » را از دست مده " . براون



ا" ميد با مرگ هم به گور نمی رود " . شيلر



" خردورزان همیشه به راه آزادگان و راستان می روند " . بزرگمهر



" آنکه دیگران را ابزار پرش خویش می سازد ، تنها خواهد ماند " . ارد بزرگ



" طبيعت با آغوشی باز و دستانی گرم ، از ما استقبال کرده و می خواهد که از زيبايی اش لذت بريم.چرا انسان بايد آنچه در طبيعت ساخته شده است را از بين برد ؟ " . جبران خلیل جبران



" چنانکه برگ ناچیز درخت نمی تواند رنگ سبز خود را تغییر دهد و آن را به زردی درآورد ، جز با خواست طینت درخت و نوعی شناخت که در نهاد آن به کار گرفته شده است ، کسی هم که مرتکب گناهی می شود قادر نیست بدون خواست و اراده ناپیدای شما و نیز بدون آگاهیهای مرموز دل شما مرتکب بزهکاری شود ، زیرا شما همگی در یک قافله رو به سوی ذات الهی در حرکتید (راه شمایید و رهروان شما ) " . جبران خلیل جبران

 

 

 

 

حضرت محمد(ص): حربه ضعیفان شکایت است.

بیکن: برای خوشبختی باید موقعیتهای مناسب ایجاد کنیم نه اینکه در انتظار آن باشیم.

کنفسیوس: به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستید یک شمع روشن کنید.

ونگوک: کسی که رحم و محبت می آفریند زندگی خلق میکند.

ایزاك نیوتن: اگر من توانسته ام دورترها را ببینم، به این علت بوده است كه بر شانه های بزرگانی همچون ارشمیدس ایستاده ام.

آلبرت اینشتین: سعی نكنید موفق باشید، سعی كنید مفید باشید.

آلبرت اینشتین: فرصت های مناسب معمولا در میانه مشكلات و دشواری ها رخ می نمایانند.

آیزاك آسیموف: اگر علم بشر مشكلاتی را نیز پدید آورده است،‌ با اتكای به جهل نمی توان بر این مشكلات فایق آمد.

آیزاك آسیموف: زندگی شیرین و مرگ آرامش بخش است. تنها انتقال بین این دو است كه درد آور است.

الكساندر دوما: چرا كودكان اینقدر باهوش و بزرگسالان تا این اندازه نادانند؟ شاید نظام آموزش همگانی است كه افراد را نادان بار می آورد.

برتراند راسل: در نامه ای به ولتر شاعر فرانسوی: مشكل اساسی دنیای امروز اینست كه افراد نادان لبریز از اطمینان و اعتماد به نفس و افراد هوشمند پر از شك و تردید هستند

 

 

 

 

جمله هاتی چنت



" چراغ مایه دفع تاریکی است ، بدی جوهر تاریکی در زندگی آدمی است ، که از آن دوری باید جست " . فردوسی خردمند



" آنکه تخم بدی را می فشاند ، بدون شک همۀ محصول آن را درو می کند " .
دموستن



" آیا برده هستی؟
پس دوست نتوانی بود
آیا خودکامه هستی؟
پس دوستی نتوانی داشت
در زن دیر زمانی است که برده ای و خودکامه ای نهان گشته اند از این رو زن را توان دوستی نیست او عشق را می شناسد و بس " .
فردریش نیچه



" آنچه در انسان بزرگ است این است که او پل است نه غایت " .
فردریش نیچه



" طول کشیدن معالجه را دو سبب خواهد بود : نادانی پزشک ، یا نافرمانی بیمار " . زکریای رازی



" کین خواهی از خاندان یک بدکار ، تنها نشان ترس است ، نه نیروی انسانهای فرهمند " .
ارد بزرگ



" دو گوش داريم و فقط يك زبان، براي اينكه بيشتر بشنويم و كمتر بگوييم " .
ديوژن



" گذشت زمان آدمي را پير نمي سازد، بلكه ترك آرمانها و كمال مطلوبهاست كه ما را فرتوت و افتاده مي كند " .
دوگلاس مك آرتور



" خوشبختی مانند پروانه ای است ، اگر او را دنبال کنید از شما فرار می کند ولی اگر آرام بنشینید روی سر شما خواهد نشست " .
داوید هیوم



" آن كه بر فراز بلندترين كوه رفته باشد ؛ خنده مي زند بر همهء نمايش هاي غمناك و جدي بودن هاي غمناك " .
فردریش نیچه



" من اگر در بهشت باشم ولی به من بگویند تو حق نداری جهنم را به این بهشت ترجیح بدهی از آن بهشت بیرون می روم " . ژان روستان



" این جهان سراسر افسانه است جز نیکی و بدی چیزی باقی نیست " . فردوسی خردمند



" یک مادر خوب به صد استاد و آموزگار می ارزد " .
ژرژ هربرت

 

" فرمانروایانی که یک شبه دارای توان می شوند ، با تلنگری فرو می ریزند " .

ارد بزرگ

"بوي موي يار"

سرمنزل ومقصود مرا كوي تو باشد

دائم هوس چنگ مرا موي تو باشد

هر سو كشم اين دد دل ديوانه ي خود را

آخر ره خويش آيد وبر سوي تو باشد

بي باده شود مست و خراب وبد عالم

در باد چو بو از سر گيسوي تو باشد

غير از رخ تو ديده ي ما هيچ نديداست

در آينه جاي رخ من روي تو باشد

صد جور نمودي به همه عالم وآدم

سحر است كه كس نيست كه بد گوي تو باشد

صياد دلم در هوس صيد تو  افتاد

غافل كه خودش طعمه ي آهوي تو باشد

هم خوي تو كس نيست در اين گنبد دوار

مرغ سحرم گفت كه هم خوي تو باشد

فرياد به هر انس وملك فخر فروشد

زيرا كه فقط اوست كه همخوي تو باشد

 

 

 

 

محرم

 

هر كجا محرم شدي دست از خيانت باز دار

اي بسا محرم كه با يك نقطه مجرم مي شود

 

 

 

كمي با من مدارا كن.........

دلنوشته ای برای آن حریم افلاکی


 

 غريبانه بايد گريست براي مظلوميتي كه در تاريخ رسوب و گلوي عاشقان را لبريز از بغض غربت كرده است. هرچند ظلم و ستم بر بدن‌ها و اجساد شما اسطوره‌هاي پاكي نيز تعدي بر بيوتي جسماني است كه خداوند اراده كرده است، نام و آوازه‌اش از مجراي آن در جهان طنين‌انداز شود و به واقع ظلم بر خداست، اما دشمنتان با تخريب حريم مدفن مقدس جسم دنيايي شما، تنها بر خاندان تقدس و پاكي ظلم روا نداشته، بلكه بر پيشاني حقيقت مهر مظلوميت كوبيده است.

خاك بقيع، سرمه چشمان شيفتگان حقيقت است؛ هرچند در خود بنايي و مناره‌اي و گنبدي جاي نداده و طوطياي ديدگان جوياي معرفت است و هرچند بوي غربتش حلقوم پر از درد را مي‌فشارد. دشمنتان ندانست و نمي‌خواست بداند كه معارف و محبت شما از جنس سنگ و چوب نيست كه با شكستن و سوزاندن نابود شود و نديد كه چگونه ريزش مناره‌ها، نام‌هاي زيبايتان را پرآوازه‌تر كرد و هر چه اين اسماء احسناي الهي پرآوازه‌تر، كام دوستانتان شيرين‌تر، چرا كه خود به ما آموختيد بگوييم: «فما احلي اسمائكم».

آنان‌كه قبور ائمه هدايت و رستگاري را ويران كردند، پيش از همه چيز، راه‌هاي منتهي به سرزمين معرفت را از بين بردند و جهالتشان را در اعماق قلب‌هاي تاريكشان، آنجا كه نور راه نمي‌يابد، موميايي كردند، تا جهلشان بماند و بماند و بماند.

آنكه بي‌حرمتي كرد، ندانست كه تيشه بر ريشه خود مي‌زند و نتوانست باور كند كه ريشه شجره طيبه، عندالله ثابت است و هرگز نمي‌خشكد و شاخسارش هر روز بيش از پيش شكوفا مي‌شود و ميوه‌هاي شيرين و حياتبخش ايمان را به بار مي‌نشاند. دشمنتان بنياد خود كند، چرا كه نمي‌دانست شما بر او حتي از پدر و مادر نيز مهربانتريد و پرده عصمت خود دريد، زيرا درنمي‌يافت كه آبرو و عصمت از شما سرچشمه مي‌گيرد.

درد بزرگ شما نيكان و مناديان حقيقت، جهالت و واپسماندگي بشر از معرفت و نور بود و آنان كه اراده كردند، نور الهي را خاموش كنند، آيا ندانستند كه قرآن به ذلت و شكستشان وعده داده است.
مظلوميت شما چشم افق را پر مي‌كند، چرا كه ائمه كفر هنوز امت محمد (ص) را فريب مي‌دهند و ستاره‌هاي آسمان هدايت و انسانيت پس از قرن‌ها مهجورند و غريب... .

غربت واژه غريبي است براي توصيف اين همه تنهايي، اين همه مظلوميت، اين همه ... و هتك حرمت واژه عجيبي است در برابر آن همه ظلم، آن همه ناسپاسي، آن همه جهالت، آن همه... .
چشم‌هاي ما براي از بين رفتن خشت و گل و سنگ و آهن اين همه باراني نمي‌شود، ديدگان ما مي‌بارند از آن روي كه فرصت‌هاي خداوند براي اصلاح و تعالي بشريت پيوسته از بين مي‌رود و حقيقت، با وسوسه‌هاي شيطاني باز هم در پس پرده غفلت، زير لاله‌هاي نفسانيت بشر و جرم‌هاي سياه دل آدميزاد پنهان مي‌ماند.

غربت يعني انسان نيازمند هدايت با تمام وجود به ائمه هدي (ع) كينه بورزد، غربت يعني تمام سال‌هاي حيات دنيوي حسن بن علي (ع) علي بن حسين (ع)، محمدبن علي (ع) و جعفربن محمد (ع)، غربت يعني يك عمر مجاهدت براي هدايت و سعادت بشريت جاهل و در آخر جنازه بهشتي خود را نشانه تيرهاي شيطاني جهل و كينه و دشمني ديدن، يعني زهر تلخ از جام جاهلان متنسك نوشيدن، يعني سبط اكبر پيامبر (ص)، يعني محتبي (ع).

غربت يعني دعا و سجده بر درگاه ربوبي براي سعادت مردم و در آخر اسير انديشه‌هاي ناپاك همين مردم شدن، غربت يعني گريختن از اقيانوس‌هاي علم و معرفت و دانايي و جراحتي عميق در جهان محور عالم بر جاي نهادن. غربت يعني قرن‌ها كينه، جهل، ناداني، غربت يعني دلبستگي به اين عالم خاكي، چهار مزار خاكي، غربت يعني بقيع و...

امروز اين غربت، اين مظلوميت از پس قرن‌ها به اين نقطه از تاريخ رسيده است و انسان غافل و محبوس دنياي تاريك هواهاي نفساني همچنان در پي گسترش ابعاد اين ظلم تاريخي است.
اي كاش مي‌شد كاري كرد؛ اي كاش مي‌‌شد اين غربت را به تاريخ سپرد و جهالت را ريشه‌كن كرد؛ اي كاش مي‌شد به تاريكي‌ها و ظلمات و خودخواهي و عصيان، نور الهي تاباند؛ اي كاش مي‌شد اين آفتاب پشت ابرهاي سياه غفلت را به دل‌هاي فرزندان آدم نشان داد؛ اي كاش مي‌شد بقيع را دوباره و بهتر از هميشه آباد كرد و اي كاش مي‌شد از اين همه غربت اهل بيت (ع) اندكي كاست...

دعا ...

گفتم به دل : « زمانه چه دارد ز گیر و دار »
خندید و گفت: « آنچه نیاید به کار ما »
بی مدعا ستمکش حیرانی خودیم
بیدل به دوش ِکس نتوان بست بار ما
...
                                            (بیدل)

 

من رویای چشم های تو را در غبار سنگین خواب هایم از دست داده ام ... در من حلول کن چونان که ماه ، همچنان که دایم هست ، گاهی تمام رخ، رو می کند به ما ....

 

 

چندخط  نوشته


مهربانی

مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد.

 

 


 
صدقه  
 

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد.

دست برد و از جیب کوچک جلیقه اش سکه ای بیرون آورد. در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: «صدقه عمر را زیاد می کند.»
منصرف شد.

 

 


 
ديوار 

مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت زنبيل سنگين را داخل خانه آورد.پسر بزرگش که منتظر بود،جلو دويد و گفت مامان،مامان! وقتي من در حياط بازي مي‏کردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي‏کرد،تامي با ماژيک روي ديوار اتاقي که شما تازه رنگش کرده ايد،نقاشي کرد! مادر عصباني به اتاق تامي کوچولو رفت. تامي از ترس زير تخت قايم شده بود، مادر فرياد زد: تو پسر خيلي بدي هستي و تمام ماژيک‏هايش را در سطل آشغال ريخت.تامي از غصه گريه کرد. ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اتاق پذيرائي شد،قلبش گرفت.تامي روي ديوار با ماژيک قرمز يک قلب بزرگ کشيده بود و داخلش نوشته بود: مادر دوست دارم! مادر در حاليکه اشک مي‏ريخت به آشپزخانه برگشت و يک قاب خالي آورد و آن را دور قلب آويزان کرد.  تابلوي قرمز هنوز هم در اتاق پذيرائي بر ديوار است!


 


 
سکه   
در خلال يک نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نيروي عظيمي از دشمن را داشت. فرمانده به پيروزي نيروهايش اطمينان داشت ولي سربازان دو دل بودند. فرمانده سربازان را جمع کرد، سکه از جيب خود بيرون آورد، رو به آنها کرد و گفت: سکه را بالا مي‏اندازم، اگر رو بيايد پيروز مي‏شويم و اگر پشت بيايد شکست مي‏خوريم. بعد سکه را به بالا پرتاب کرد. سربازان همه به دقّت به سکه نگاه کردند تا به زمين رسيد. سکه به سمت رو افتاده بود. سربازان نيروي فوق‏العاده‏اي گرفتند و با قردت به دشمن حمله کردند و پيروز شدند. پس از پايان نبرد، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت قربان، شما واقعاً مي‏خواستيد سرنوشت جنگ را به يک سکه واگذار کنيد؟ فرمانده با خونسردي گفت: بله و سکه را به او نشان داد. هر دو طرف سکه رو بود!

 
 

بانو قسم به پنجره هاي ضريح تو ، یا فاطمه معصومه(س)

آنان كه عاشقند به دنبال دلبرند

هر جا که می روند تعلق نمی برند 

 

از آنچه كه وبال ببينند خالي اند

عشاق روزگار سبكبال مي پرند

 

پرواز مي كنند به هر جا كه جلوه اي است

گاهي ملائكند و گاهي كبوترند

 

دل را به دست هركس و ناكس نمي دهند

دل داده قديمي آل پيمبرند

 

آنان كه عاشق علي و فاطمه شدند

مديون خانواده موسي بن جعفرند

ما عاشقيم شيعه زهرا و حيدريم

ما شيعيان كشور موسي بن جعفريم

 

ري زاده ايم و مزرعه سبز گندميم

هر صبح با حسين شما در تكلميم

ما شیعه ولایت مولا - نسب نسب

سلمان پابرهنه اي از نسل چندميم

گاهي ميان خنده خورشيد گريه ايم

گاهي ميان گريه زهرا تبسميم

همسايه حريم تو همسايه خداست

پس صد هزار شكر كه همسايه قميم

آنقدر عاشقان و بزرگان و عالمان

دلداده تواند كه ما بين آن گميم

اي دست گير صبح قيامت سرم فدات

هم خانواده هم پدر و مادرم فدات

بالاتر از پريدن پرهاست بام تو

ما ها نمي رسيم به شان مقام تو

خم مي شود تمامي دنيا برابرت

اي احترام آل عبا احترام تو

بايد هزار بار نشست و بلند شد

وقتي كه مي رسند بزرگان به نام تو

اين شان توست حرمت توست احترام توست

گوید اگر "فداک ابوک" امام تو

آباد گشت قلب زمين زير پاي تو

آباد گشت مسجد دين با كلام تو

يعني تمام هستي دين مال فاطمه است

يعني تمام ملك زمين مال فاطمه است

تو آمدي كه رحمت دنياي ما شوي

منجي تا قيامت كبراي ما شوي

ما مرده ايم و تو نفست مرده زنده كن

پس واجب است اين كه مسيحاي ما شوي

تو خانمي و جلوه بالاي هر سري 

اصلا عجيب نيست كه آقاي ما شوي

تو آمدي كه با بركات نسيمي ات

روزي يا امام رضاهاي ما شوي

اصلا قرار بود در ايران زمين ما

چون فاطمه بيايي و زهراي ما شوي

مهمان چند روزه ايران خوش آمدي

همشيره امام خراسان خوش آمدي

شهر تو آشيانه ي امن امام هاست

گلدسته ات مطاف شب و روز انبياست

بانو قسم به پنجره هاي ضريح تو

اين آستانه اي است كه باب الرضاي ماست

روي در حريم تو زيبا نوشته اند

" اینجا حریم دختر پیغمبر خداست

 اینجا به احترام قدم نه - که از شرف

گيسوي حور و بال ملك فرش زير پاست

اينجا مس تو را به نگاهي طلا كنند

تا اسم اعظم است چه حاجت به کیمیاست"

اينجا مدينه دگر آل فاطمه است

اينجا دل شكسته به دنبال فاطمه است 

  

زندگی زیباست*** اما بدون غم

                                                

زندگی زیباست*** اما بدون غم

 

مرگ زیباست*** اما بدون گناه

 

دوستی زیباست*** اما بدون کلک

 

عشق زیباست*** اما بدون دروغ

 

دنیا زیباست***اما بدون درگیری

 

گل زیباست***اما بدون ریشه

 

سکوت زیباست***اما بدون یار

 

شیشه زیباست***اما بدون تیرگی

 

برف زیباست***اما بدون رهگزر

 

خانواده زیباست***اما بدون دوری

 

ما هم زیباییم ***اما بدون ماسک

سرشت پاک

 
یا ایها الذین آمنوا کلو من طیبات ما رزقناکم و اشکرو الله ان کنتم ایاه تعبدون

بسم الله الرحمن الرحيم هست كليد در گنج حكيم

اي آنكه ناظر چشمهاي شب‌زنده‌داران هستي

از قهر و عقابت به مهر و عنايتت اميدوارم

خدايا به مهرت پناه آورده‌ام در تك تك لحظاتم عافيت بيافرين

 

 

     منزه و پاكي تو ! چه تنگ و ناهموارند راه‌ها براي كسي كه تو راهنمايش نبوده‌اي و چه آشكار است حق، بر كسي كه تو راهش نموده‌اي.



     خداي من! ما را به جاده‌هاي رسيدن به خودت، راهي گردان و بر نزديك‌ترين راه‌هاي ورود به درگاهت، بگذران، دورمان را نزديك و سخت‌مان را آسان ساز و ما را به آن بندگانت ملحق فرما كه در سبقت جستن به سوي تو، شتاب مي‌ورزند و پيوسته درگاه تو را در مي‌زنند و شبانه‌روز، تنها تو را مي‌پرستند و از ابهت و شكوهت، نگرانند و مي‌ترسند، كساني كه نوشيدني‌هاي‌شان را پالوده‌اي و آرزوهاشان را روا فرموده‌اي و خواسته‌هاي‌شان را پيش چشم آورده‌اي و به فضل خود، آنان را به آمال‌شان رسانده‌اي و قلب‌هاي آنان را از محبت خود آكنده‌اي و به آنان از جرعه‌هاي ناب و گوارايت نوشانده‌اي. پس به لطف تو، طعم خوش مناجاتت را چشيده‌اند و از خيرخواهي تو، به نهايت آرزوهاي خود رسيده‌اند. حال اي آن كه به روي آورندگانت روي مي‌كني و با توجه و رحمت، آنان را خير مي‌دهي و نعمت مي‌بخشي و با غفلت كنندگان از يادت، رئوف و مهرباني و براي جلب كردنشان به درگاهت، بسيار دوستشان مي‌‌داري و بر آنان دل مي‌سوزاني! از تو مي‌خواهم مرا از كساني قرار دهي كه از [عشق] تو، بيشترين بهره‌ها را دارند و نزد تو، از برترين مقام‌ها برخوردارند و از محبتت، بزرگ‌ترين سهم را صاحبند و در عرصه‌ي شناختت، گرامي‌ترين نصيب را به دست مي‌آرند. بي‌شك همت من، در راه تو صرف شده و اشتياقم، به تو معطوف گرديده است؛ پس تنها تو آرزوي مني، نه غير تو و شب بيداري و بي‌خوابي‌هايم، تنها براي توست، نه ديگري. رسيدن به تو، دل‌خوشي من است و وصال تو، آرزوي من، اشتياق من، تنها راه به تو مي‌برد و شيدايي‌ام، تنها در مسير محبت تو و عشق سوزانم، تنها به خاطر دل‌دادگي به توست.




     نهايت درخواستم، خشنودي توست و نيازم، نگاه كردن به تو، هم‌نشيني با تو، خواسته‌ي من و نزديكي به تو، فرجام خواهش من است و شادي و آسايشم، در راز و نياز با تو. دواي درد من تو داري، شفاي عشق جگرسوز و خنكاي گرماي اشتياق و بردارنده‌ي اندوه سخت من نيز نزد توست، پس مونس تنهايي‌ام، آمرزنده‌ي گناهم، بخشنده‌ي لغزشم، پذيراي توبه‌ام، اجابت كننده‌ي دعايم، عهده‌دار بي‌گناهي‌ام و زايل كننده‌ي تنگ دستي‌ام باش و مرا از خود، جدا مگردان و از خويش، دورم مساز، اي خوشبختي و بهشت من و اي دنيا و آخرت من! اي مهربان‌ترين مهربانان!

 

جملات کوتاه ...

بزرگترين متهم تاريخ كسی ست كه نـمی دونه قلبش واسه كی می تپه ...!

                         2vbwuj8.gif-131892vbwuj8.gif-131892vbwuj8.gif-131892vbwuj8.gif-131892vbwuj8.gif-13189

 

تنها دو راه برای مواجهه با مشکلات وجود دارد : يا آنـها را عوض کنيد و يا شيوه نگريستن به آنـها را تغيير دهيد.

 

                         2vbwuj8.gif-131892vbwuj8.gif-131892vbwuj8.gif-131892vbwuj8.gif-131892vbwuj8.gif-13189

 

اين را بدان که هرچيزی لايق دوست داشتـن نيست .

 

                          2vbwuj8.gif-131892vbwuj8.gif-131892vbwuj8.gif-131892vbwuj8.gif-131892vbwuj8.gif-13189

 

کسی که درد را حس نکرده درکی هم از درمان ندارد .

 

                         2vbwuj8.gif-131892vbwuj8.gif-131892vbwuj8.gif-131892vbwuj8.gif-131892vbwuj8.gif-13189

 

آدم ها به دنبال خدا از نردبان بالا می روند ، دريغ از اين که خداوند پايين نردبان ايستاده و آن را مـحکم نگه داشته است. کاشکی آدم ها هم گاهی به پايين نگاه می کردند .

 

                         2vbwuj8.gif-131892vbwuj8.gif-131892vbwuj8.gif-131892vbwuj8.gif-131892vbwuj8.gif-13189

 

اميد درمانی است كه شفا نـمی دهد، ولی كمک می كند تا درد را تـحمل كنيم .

                         2vbwuj8.gif-131892vbwuj8.gif-131892vbwuj8.gif-131892vbwuj8.gif-131892vbwuj8.gif-13189

 

می خواهم ولی نـمی توانـم ، افسوس كه می توانستم ولی نـخواستم ...!

 

amirzmt.blogfa.com 

هرگز به كسي نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري...
هرگز به كسي محبت نكن وقتي قصد شكستن قلبش را داري...
هرگز قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري

 

 

ادامه نوشته

رابطهّ دست و چشم

وقتي به دنيا آمدم درون گوشم اذان گفتند وقتي مي ميرم برايم نماز مي خوانند.

زندگي چقدر کوتاه است فاصلۀ اذان تا نماز

پوچ ترين کلمه طمع آست... آن را بکش.
سازنده ترين کلمه صبر است... براي داشتنش دعا کن.
روشن ترين کلمه اميد است... به آن اميدوار باش.
ضعيف ترين کلمه حسرت است... آن را نخور.
تواناترين کلمه دانش است... آن را فراگير.
محکم ترين کلمه پشتکار است...آن را داشته باش.
سمي ترين کلمه غرور است... بشکنش.
سست ترين کلمه شانس است... به اميد آن نباش.
شايع ترين کلمه شهرت است... دنبالش نرو.
لطيف ترين کلمه لبخند است...آن را حفظ کن.
حسرت انگيز ترين کلمه حسادت است... از آن فاصله بگير.
ضروري ترين کلمه تفاهم است... آن را ايجاد کن.
سالم ترين کلمه سلامتي است... به آن اهميت بده.
اصلي ترين کلمه اطمينان است... به آن اعتماد کن.
بي احساس ترين کلمه بي تفاوتي است... مراقب آن باش.
دوستانه ترين کلمه رفاقت است... از آن سوءاستفاده نکن.
زيباترين کلمه راستي است... با آن روراست باش.
زشت ترين کلمه دورويي است... يک رنگ باش.
ويرانگرترين کلمه تمسخر است... دوست داري با تو چنين کنند؟
موقرترين کلمه احترام است... برايش ارزش قايل شو.
آرام ترين کلمه آرامش است... به آن برس.

 

 

 

 

دیشب تو فکرت بودم که یه قطره اشک از چشمام جاری شد...

از اشک پرسیدم چرا اومدی؟

گفت: آخه تو چشمات کسی هست که دیگه اونجا جای من نیست.

 

 

 

کاشکی دوستیها مثل رابطهّ دست و چشم بود

وقتی دست آسیب می بینه چشم اشک می ریزه

و وقتی چشم اشک می ریزه دست اشکا رو پاک می کنه

 

آرزوهاتو يه جا يادداشت كن و يكي يكي از خدا بخواه خدا يادش نمي ره

 اما تو يادت ميره كه چيزي و كه امروز داري آرزوي ديروزت بود!

 

فراموش كن چيزي رو كه نمي توني بدست بياري

و بدست بيار چيزي رو كه نمي توني فراموش كني!

زندگي 4 پيچ  

همیشه با من باش...

انقدردستهایمراهرشب به سوی تو بلند میکنم و انقدرهر صبح سجده برخاک می نهم تا به من نگاه کنی

انقدر یارب می گویم وحرفهای دلم را برایت شعر میکنم تابه حرفهایم گوش دهی

می گویند تو دعا را مستجاب می کنی پس انقدر صدایت می کنم تا دعاهایم را مستجاب کنی

ای تکیه گاه عاشقان! تو تنها کسی هستی که حرفهای دلم را قبل ازاینکه شعر شوند می خوانی

همیشه با من باش ای تنها امید

 

 
 
زندگي 4 پيچ داره :تولد، عشق، ازدواج و مرگ، سر کدوم پيچ منتظرت باشم؟
 
 
 

 

ادامه نوشته

خداوندا مرا آن ده که آن به !

خدایا !

به من توفیق تلاش در شکست

صبر در نومیدی

رفتن بی همراه

 کار بی پاداش

 فداکاری در سکوت

دین بی دنیا

عظمت بی نام

خدمت بی نان

 ایمان بی ریا

خوبی بی نمود

عشق بی هوس

 تنهایی در انبوه جمعیت

و دوست داشتن بدون آنکه دوست بداند ...

((دکتر شریعتی ))

ابرهای خانه ی ما

ابـرها ، میان باریدن و نباریدن
  • دو دل بودنــد
  • و در رويای خاکستری خـود
  • پرسه می زدنــد !
  • منتظر باران بودم ...
  • چه فرقی می کرد ؟!
  • گـيرم باران هم نمی بارید
  • منتظر بهانه بودم !
  • پنجره را بستم و گریستم ...
  • شاید یه دل نوشته

    1. طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی .... صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست .... عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهند ... مرد اگر هست به جز عارف ربانی نیست ... ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند بانگ و فریاد برآری که مسلمانی نیست
    2. موقعي که داري واسه بدست آوردن کسي ميدوي آروم بدو چون شايد يکي هم داره واسه بدست آوردن تو ميدوه
    3.  و حالا لحظه های من گرفتار سکوتی سردو سنگینند.. و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند نمیدانی چه غمگینند..
    4. همه ی ما دل بزرگی داریم..خیلی بزرگ....چون گاهی دلمون به وسعت آسمون و زمین میگیره....
    5. تو این دنیا هر کسی یه نیمه گمشده داره که فقط لایق همونه پس سعی نکن در ساختن پازل زندگیت تقلب کنی
    6. تو این دنیا هر کسی یه نیمه گمشده داره که فقط لایق همونه پس سعی نکن در ساختن پازل زندگیت تقلب کنی
    7. کهنه فروش داد میزنه چراغ شکسته می خریم،اسباب کهنه می خریم ،بی اختیار داد می زنم کهنه فروش قلب شکسته می خری؟!
    8. زماني که متولد شدم يکي تو گوشم گفت تا آخر عمر با تو هستم! خنديدم و گفتم:تو کي هستي؟ گفت: غم و تنهايي
    9. هيچ وقت راز دلت رو به چشمات نگوچون گريه ميکنه و راز نگهدار نيست!!!
    10. ميدوني آدما بين الف تا ي قرار دارند. بعضي ها مثل " ب " برات ميميرند، مثل " د " دوستت دارند، مثل " ع " عاشقت ميشوند، مثل " م " منتظر مي مونند تا يه روز مثل " ي " يارت بشن.
    11. محبت تنها هديه ای است که احتياج به بسته بندی ندارد.

    گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

    سلطان جهانم به چنین روز غلام است

    گو شمع میارید در این جمع که امشب

    در محفل ما ماه رخ دوست تمام است.

     

     

    وان یکاد بخوانید و در فراز کنید

    هزار بار و ان یکاد می خوانم اگر در خلوت انس او جایی بیابم.

    هزار بار سلامت می کنم ای مهربانترین

    هزار بار سلامت می کنم ای سلطان سریر ارتضا

    و هم نغمه با تمامی زائران غربتت می خوانم:

    صلی الله علیک یا ابالحسن یا علی بن موسی

    ایها الرضا! یا ابن رسول الله

    یا حجت الله علی خلقه

    یا سیدنا و مولانا

    انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک الی الله

    یا وجیها عند الله اشفع لنا عند الله

    کوچ تو اوج ریاضتم بود

    از هجرت تو شکنجه دیدم

    کوچ تو اوج ریاضتم بود

    چه مومنانه از خود گذشتم

    کوچ من از من نهایتم بود

     

    با من نیازخاک زمین بود

    تو پل به فتح ستاره بستی

    اگر شکستم از تو شکستم

    اگر شکستی از خود شکستی

     

     

    من آماده پروازم... فقط اشاره کن!
          

    حال جوجه تازه پر در آورده ای رو دارم که تازه فهمیده پرواز یعنی چی...

    شوق پرواز  تنشو می لرزونه ....

    از طرفی ترس از سقوط می ترسوندش...

    بیم و امید  هر دو با هم افتاده به جونش... اما امیدش خیلی پر رنگتره واسه همینم هست که تا حالا دووم آورده

    خودشو سپرده به خدا و ازش می خواد زودتر اون پرنده مهربونی که قراره پروازو یادش بده از راه برسه

    فقط منتظر یه اشاره ست تا اینقدر بپره و بپره که اوج بگیره تا خدا....

           

    آخر "کعبه" در میان عالم است.

    چو اهل حلقه عالم، جمله رو به او کنند؛

    چون این کعبه را از میان برداری،

    سجده بسوی دل باشد:

          

        سجدۀ آن، بر "دل این"،

        سجدۀ این،

                        بر "دل آن"!

       

     - شمس تبریزی

      

     

             

          

    پ.ن.:

    «عقاید کهنه شما را به سوی هدف تازه راهبری نمی کند.»

     

    زمان را دریابید



    saat

    پاندول ساعت دیگر حرکت نمی کرد صدای تیک تیکش قطع شده بود جلو رفتم خروسک من دیگر نمی خوانی؟ خسته شده ای؟ فریاد زد: آری خسته شده ام خسته شده ام از بس داد زدم زمان را دریابید

    به قول جناب مورفی:
    "اگه یه راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشه او همون یه راه رو پیدا می کنه"

    بیدل

                                                              

    ای خدا این وصل را هجران مکن

    سرخوشان ِ عشق را نالان مکن ( مولانا )

     

    که پرورده ی مرغ ِ بيدل شد ست
    ز آب ِ مژه پای در گل شد ست                                  ( فردوسی )

    برآمد نيلگون ابری ز روی نيلگون دريا
    چو رای عاشقان گردان چو طبع ِ بيدلان شيدا      ( فرخی سیستانی )

    با باد چو بيدلان همی گردی
    نه خواب و قرار، نه خور و مسکن                       ( ناصرخسرو ) 

    چو بيدلان به سر ِ کوی خويش باز روم
    چو ناگهان به سر کوی بنده برگذری                           ( سوزنی )

    شور ِ عشق تو در جهان افتاد
    بيدلان را به جان زيان افتاد                                       ( خاقانی )

    گهی دل را به نفرين ياد کردی
    ز دل چون بيدلان فرياد کردی                                     ( نظامی )

     هزار بيدل ِ مشتاق را به حسرت ِ آن
    که لب به لب برسد، جان به لب رسانيدی                       ( سعدی )

    بیدلی در همه احوال خدا با او بود
    او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد                            ( حافظ )

    نهاده   بر  کف   سر   ارادت

    ز شوق  ان  روی  با   طراوت                      نهاده   بر  کف   سر   ارادت

    اگر   برانی   زهی      شقاوت                      و گر  بخوانی  زهی  سعادت

    بدرد    عشق      تو    دردمندم                     زرنج    هجر   تو    مستمندم

    چه   باشد  ای   سرو  سر بلندم                    مریض  خود  را  کنی عیادت

    من  آنچه  از غم  نصیب   دارم                     از  آن   رخ   دل  فریب  دارم

    نه  تاب  صبر و  شکیب   دارم                     نه    دیگرم    طاقت   جلادت

    چرا   چو   بلبل    نمی خروشم                    که  عشوۀ   گل  ربوده  هوشم

    از این پس ار در سخن   نکوشم                   زهی  خرافت   زهی   بلادت

    من  و   سماع    رباب   مطرب                  من  و سؤال  و جواب مطرب

    من  و  حضور   جناب   مطرب                  وز  او افاضت   وز او افادت

    مرا   کن   ای   شهریار    نامی                 غلام    آن     استان     سامی

    اگر      نیم       لایق     غلامی                 ولی   مرا   می سزد   سیادت

    بر      آستانت      بسر    نیازم                  بر  استانت    که    سر فرازم

    همین   بود     روزه    و  نمازم                 زهی  حضور  و زهی عبادت

    گذشت   عمری    به  تشنه کامی                 ز خمّ  وحدت  نخورده   جامی

    نه   بیم ننگ   و   نه   فکر نامی                زهی  ریاضت  زهی   زهادت

    نظاره ای     ای     نگار   جانی                مگر   مرا  سوی  خود  کشانی

    زخود     پرستی     مرا  رهانی                اگر چه سخت است ترک عادت

    دلی      ندانم     منزّه   از  عیب               زظلمت  شک  و شبهه  و ریب

    مگر   کند     شمع    محفل غیب               تجلّی   از    عرصۀ     شهادت

    بیک  تجلّای عالم افروز      شب سیه را کند به از روز

    بطالع سعد و بخت فیروز     بیابی    ای   مفتقر   مرادت

     

    در آغاز هیچ نبود


    در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
    و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟
    و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
    و با نبودن، چگونه می توان بودن؟
    و خدا بود و، با او، عدم،
    و عدم گوش نداشت،
    حرفهایی هست برای گفتن،
    که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
    و حرفهایی هست برای نگفتن،
    حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
    حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
    و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
    حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
    که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
    و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،
    کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...
    اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
    اگر یافتند، یافته می شوند...
    و ...
    در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.
    و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
    و اگر او را گم کردند، روح را از دورن به آتش می کشند و، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب برمی افروزند.
    و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،
    که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.
    و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
    هرکسی گمشده ای دارد،
    و خدا گمشده ای داشت.
    هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.
    هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.
    هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.
    بدانگونه که احساسش می کنند، هست.
    انسان یک لفظ است،
    که بر زبان آشنا می گذرد،
    و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود.
    هرکسی کلمه ای است:
    که از عقیم ماندن می هراسد،
    و در خفقان جنین، خون می خورد،
    و کلمه مسیح است،
    و در آغاز، هیچ نبود،
    کلمه بود،
    و آن کلمه، خدا بود


    ( دکتر شریعتی )


    http://tinypic.com/4yg73b9.jpg%5B/IMG

    40 حديث از حضرت علي

     
     
    «چهل حديث» از امير‌المؤمنين علي عليه‌السلام
    علي عليه‌السلام فرمود: دو گروه به خاطر من هلاك شدند؛ دوستى كه اندازه نگاه نداشت و دشمنى كه بغض ـ مرا ـ در دل كاشت.
    به گزارش خبرگزاري فارس استخراج حديث و كلمات قصار در بين روايات منقول از ائمه معصومين عليهم السلام در قالبهاي مختلفي صورت مي‌گيرد كه يكي از آنها سنت چهل حديث است، چهل حديث زير كه از منابع صحيح روايي است به همه علاقه‌مندان امير مؤمنان تقديم مي‌شود:

    بارگاه  حضرت علي عليه سلام درمراسم جشنهاي شعبانيه

    1- خير پنهانى و كتمان گرفتارى
    مِنْ كُنُوزِ الْجَنَّةِ الْبِرُّ وَ إِخْفاءُ الْعَمَلِ وَ الصَّبْرُ عَلَى الرَّزايا وَ كِتْمانُ الْمَصائِبِ.
    از گنجهاى بهشت؛ نيكى كردن و پنهان نمودن كار[نيك] و صبر بر مصيبت‌ها و نهان كردن گرفتاري‌ها (يعنى عدم شكايت از آنها) است.

    2- ويژگى‌هاى زاهد
    أَلزّاهِدُ فِى الدُّنْيا مَنْ لَمْ يَغْلِبِ الْحَرامُ صَبْرَهُ، وَ لَمْ يَشْغَلِ الْحَلالُ شُكْرَهُ.
    زاهد در دنيا كسى است كه حرام بر صبرش غلبه نكند، و حلال از شكرش باز ندارد.

    3- تعادل در جذب و طرد افراد
    «أَحْبِبْ حَبيبَكَ هَوْنًا ما عَسى أَنْ يَعْصِيَكَ يَوْمًا ما. وَ أَبْغِضْ بَغيضَكَ هَوْنًا ما عَسى أَنْ يَكُونَ حَبيبَكَ يَوْمًا ما.»
    با دوستت آرام بيا، بسا كه روزى دشمنت شود، و با دشمنت آرام بيا، بسا كه روزى دوستت شود.

    4- بهاى هر كس
    قيمَةُ كُلِّ امْرِء ما يُحْسِنُ.
    ارزش هر كسى آن چيزى است كه نيكو انجام دهد.

    5- فقيه كامل
    «اَلا أُخْبِرُكُمْ بِالْفَقيهِ حَقَّ الْفَقيهِ؟ مَنْ لَمْ يُرَخِّصِ النّاسَ فى مَعاصِى اللّهِ وَ لَمْ يُقَنِّطْهُمْ مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ وَ لَمْ يُؤْمِنْهُمْ مِنْ مَكْرِ اللّهِ وَ لَمْ يَدَعِ القُرآنَ رَغْبَةً عَنْهُ إِلى ما سِواهُ، وَ لا خَيْرَ فى عِبادَة لَيْسَ فيها تَفَقُّهٌ. وَ لاخَيْرَ فى عِلْم لَيْسَ فيهِ تَفَكُّرٌ. وَ لا خَيْرَ فى قِراءَة لَيْسَ فيها تَدَبُّرٌ.»
    آيا شما را از فقيه كامل، خبر ندهم؟ آن كه به مردم اجازه نـافرمانى خـدا را ندهـد، و آنهـا را از رحمت خدا نوميد نسازد، و از مكر خدايشان آسوده نكند، و از قرآن رو به چيز ديگر نكنـد، و خيـرى در عبـادت بدون تفقّه نيست، و خيـرى در علم بدون تفكّر نيست، و خيرى در قرآن خواندن بدون تدبّر نيست.

    6- خطرات آرزوى طولانى و هواى نفس
    «إِنَّما أَخْشى عَلَيْكُمْ إِثْنَيْنِ: طُولَ الاَْمَلِ وَ اتِّباعَ الْهَوى، أَمّا طُولُ الاَْمَلِ فَيُنْسِى الاْخِرَةَ وَ أَمّا إِتِّباعُ الْهَوى فَإِنَّهُ يَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ.»
    همانا بر شما از دو چيز مي‌ترسم: درازى آرزو و پيروى هواى نفس. امّا درازى آرزو سبب فراموشى آخرت شود، و امّا پيروى از هواى نفس، آدمى را از حقّ باز دارد .........
     
     
    7-مرز دوستى
    «لاَ تَتَّخِذَنَّ عَدُوَّ صَديقِكَ صَديقًا فَتَعْدى صَديقَكَ.»
    با دشمنِ دوستت دوست مشو كه [با اين كار] با دوستت دشمنى مي‌كنى.

    8-اقسام صبر
    «أَلصَّبْرُ ثَلاثَةٌ: أَلصَّبْرُ عَلَى الْمُصيبَةِ، وَ الصَّبْرُ عَلَي‌الطّاعَةِ، وَ الصَّبْرُ عَلَى الْمَعْصِيَةِ.»
    صبر بر سه گونه است: صبر بر مصيبت، و صبر بر اطاعت، و صبر بر [ترك] معصيت.

    9- تنگدستى مقدَّر
    مَنْ ضُيِّقَ عَلَيْهِ فى ذاتِ يَدِهِ، فَلَمْ يَظُنَّ أَنَّ ذلِكَ حُسْنُ نَظَر مِنَ اللّهِ لَهُ فَقَدْ ضَيَّعَ مَأْمُولاً.
    وَ مَنْ وُسِّعَ عَلَيْهِ فى ذاتِ يَدِهِ فَلَمْ يَظُنَّ أَنَّ ذلِكَ اسْتِدْراجٌ مِنَ اللّهِ فَقَدْ أَمِنَ مَخُوفًا.
    هر كه تنگدست شد و نپنداشت كه اين از لطف خدا به اوست، يك آرزو را ضايع كرده و هر كه وسعت در مال يافت و نپنداشت كه اين يك غافلگيرى از سوى خداست، در جاى ترسناكى آسوده مانده است.

    10- عزّت، نه ذلّت
    اَلْمَنِيَّةُ وَ لاَ الدَّنِيَّةُ وَ التَّجَلُّدُ وَ لاَ التَّبَلُّدُ وَ الدَّهْرُ يَوْمانِ: فَيَوْمٌ لَكَ وَ يَوْمٌ عَلَيْكَ فَإِذا كانَ لَكَ فَلا تَبْطَرْ،وَ إِذا كانَ عَلَيْكَ فَلا تَحْزَنْ فَبِكِلَيْهِما سَتُخْتَبَرُ.
    مردن نه خوار شدن! و بى باكى نه خود باختن! روزگار دو روز است، روزى به نفع تو، و روزى به ضرر تو! چون به سودت شد شادى مكن، و چون به زيانت گرديد غم مخور، كه به هر دوى آن آزمايش شوى.

    11- طلب خير
    ما حارَ مَنِ اسْتَخارَ، وَ لا نَدِمَ مَنِ اسْتَشارَ.
    هر كه خير جويد سرگردان نشود، و كسى كه مشورت نمايد پشيمان نگردد.

    12- وطن دوستى
    عُمِّرَتِ الْبِلادُ بِحُبِّ الأَوْطانِ.
    شهرها به حبّ و دوستى وطن آباداند.

    13- سه شعبه علوم لازم
    أَلْعِلْمُ ثَلاثَةٌ: أَلْفِقْهُ لِلاَْدْيانِ، وَ الطِّبُّ لِلاَْبْدانِ،وَ النَّحْوُ لِلِّسانِ.
    دانش سه قسم است: فقه براى دين، و پزشكى براى تن، و نحو براى زبان.

    14- سخن عالمانه
    تَكَلَّمُوا فِى الْعِلْمِ تَبَيَّنَ أَقْدارُكُمْ.
    عالمانه سخن گوييد تا قدر شما روشن گردد.

    15- منع تلقين منفى
    لا تُحَدِّثْ نَفْسَكَ بِفَقْر وَ لا طُولِ عُمْر.
    فقر و تنگدستى و طول عمر را به خود تلقين نكن.

    16- حرمت مؤمن
    سِبابُ الْمُؤْمِنِ فِسْقٌ وَ قِتالُهُ كُفْرٌ وَ حُرْمَةُ مالِهِ كَحُرْمَةِ دَمِهِ.
    دشنام دادن به مؤمن فسق است، و جنگيدن با او كفر، و احترام مالش چون احترام خونش است.

    17- فقر جانكاه
    أَلْفَقْرُ الْمَوْتُ الاَْكْبَرُ، وَ قِلَّةُ الْعِيالِ أَحَدُ الْيَسارَيْنِ وَ هُوَ نِصْفُ الْعَيْشِ.
    فقر و ندارى بزرگترين مرگ است! و عائله كم يكى از دو توانگرى است، كه آن نيمى از خوشى است.

    18- دو پديده خطرناك
    أَهْلَكَ النّاسَ إِثْنانِ: خَوْفُ الْفَقْرِ وَ طَلَبُ الْفَخْرِ.
    دو چيز مردم را هلاك كرده: ترس از ندارى و فخرطلبى.

    19- سه ظالم
    أَلْعامِلُ بِالظُّلْمِ وَ المُعينُ عَلَيْهِ وَ الرّاضِىُ بِهِ شُرَكاءُ ثَلاثَةٌ.
    شخص ستمكار و كمك كننده بر ظلم و آن كه راضى به ظلم است، هر سه با هم شريكاند.

    20- صبر جميل
    أَلصَّبْرُ صَبْرانِ: صَبْرٌ عِنْدَ الْمُصيبَةِ حَسَنٌ جَميلٌ، وَ أَحْسَنُ مِنْ ذلِكَ الصَّبْرُ عِنْدَ ما حَرَّمَ اللّهُ عَلَيْكَ.
    صبر بر دو قسم است: صبر بر مصيبت كه نيكو و زيباست، و بهتر از آن صبر بر چيزى است كه خداوند آن را حرام گردانيده است.

    21- اداى امانت
    أَدُّوا الاَْمانَةَ وَ لَوْ إِلى قاتِلِ وُلْدِ الاَْنْبياءِ.
    امانت را بپردازيد گرچه به كشنده فرزندان پيغمبران باشد.

    22- پرهيز از شهرت طلبى
    قالَ(عليه السلام) لِكُمَيْلِ بْنِ زِياد:رُوَيْدَكَ لاتَشْهَرْ، وَ أَخْفِ شَخْصَكَ لا تُذْكَرْ، تَعَلَّمْ تَعْلَمْ وَ اصْمُتْ تَسْلَمْ، لا عَلَيْكَ إِذا عَرَّفَكَ دينَهُ، لا تَعْرِفُ النّاسَ وَ لا يَعْرِفُونَكَ.
    آرام باش، خود را شهره مساز، خود را نهان دار كه شناخته نشوى، ياد گير تا بدانى، خموش باش تا سالم بمانى.
    بر تو هيچ باكى نيست، آن گاه كه خدا دينش را به تو فهمانيد، كه نه تو مردم را بشناسى و نه مردم تو را بشناسند (يعنى، گمنام زندگى كنى).

    23- عذاب شش گروه
    إِنَّ اللّهَ يُعَذِّبُ سِتَّةً بِسِتَّة : أَلْعَرَبَ بِالْعَصَبيَّةِ وَ الدَّهاقينَ بِالْكِبْرِ وَ الاُْمَراءَ بِالْجَوْرِ وَ الْفُقَهاءَ بِالْحَسَدِ وَ التُّجّارَ بِالْخِيانَةِ وَ أَهْلَ الرُّسْتاقِ بِالْجَهْلِ.
    خداوند شش كس را به شش خصلت عذاب كند:عرب را به تعصّب، و خان‌هاى ده را به تكبّر، و فرمانروايان را به جور، و فقيهان را به حسد، و تجّار را به خيانت، و روستايى را به جهالت.

    24- اركان ايمان
    أَلاِْيمانُ عَلى أَرْبَعَةِ أَرْكان: أَلتَّوَكُّلِ عَلَى اللّهِ، وَ التَّفْويضِ إِلَى اللّهِ وَ التَّسْليمِ لاَِمْرِللّهِ، وَ الرِّضا بِقَضاءِ اللّهِ.
    ايمان چهارپايه دارد: توكّل بر خدا، واگذاردن كار به خدا، تسليم به امر خدا و رضا به قضاى الهى.

    25- تربيت اخلاقى
    «ذَلِّلُوا أَخْلاقَكُمْ بِالَْمحاسِنِ، وَ قَوِّدُوها إِلَى الْمَكارِمِ. وَ عَوِّدُوا أَنْفُسَكُمُ الْحِلْمَ.»
    اخلاق خود را رامِ خوبى ها كنيد و به بزرگوارى هايشان بكشانيد و خود را به بردبارى عادت دهيد.

    26- آسانگيرى بر مردم و دورى از كارهاى پست
    «لاتُداقُّوا النّاسَ وَزْنًا بِوَزْن، وَ عَظِّمُوا أَقْدارَكُمْ بِالتَّغافُلِ عَنِ الدَّنِىِّ مِنَ الاُْمُورِ.»
    نسبت به مردم، زياد خرده‌گيرى نكنيد، و قدر خود را با كناره‌گيرى از كارهاى پست بالا بريد.

    27- نگهبانان انسان
    «كَفى بِالْمَرْءِ حِرْزًا، إِنَّهُ لَيْسَ أَحَدٌ مِنَ النّاسِ إِلاّ وَ مَعَهُ حَفَظَةٌ مِنَ اللّهِ يَحْفَظُونَهُ أَنْ لا يَتَرَدّى فى بِئْر وَ لا يَقَعَ عَلَيْهِ حائِطٌ وَ لا يُصيبَهُ سَبُعٌ، فَإِذا جاءَ أَجَلُهُ خَلُّوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ أَجَلِهِ.»
    آدمى را همين دژ بس كه كسى از مردم نيست، مگر آن كه با او از طرف خدا نگهبان‌هاست كه او را نگه مىدارند كه به چاه نيفتد، و ديوار بر سرش نريزد، و درنده‌اى آسيبش نرساند، و چون مرگ او رسد او را در برابر اجلش رها سازند.

    28- روزگار تباهي‌ها
    «يَأْتى عَلَى النّاسِ زَمانٌ لا يُعْرَفُ فيهِ إلاَّ الْماحِلُ وَ لا يُظَرَّفُ فيهِ إِلاَّ الْفاجِرُ وَ لا يُؤْتَمَنُ فيهِ إِلاَّ الْخائِنُ وَ لا يُخَوَّنُ إِلاَّ المُؤتَمَنُ، يَتَّخِذُونَ اْلَفْئَ مَغْنًَما وَ الصَّدَقَةَ مَغْرَمًا وَصِلَةَ الرَّحِمِ مَنًّا، وَ الْعِبادَةَ استِطالَةً عَلَى النّاسِ وَ تَعَدِّيًا و ذلِكَ يَكُونُ عِنْدَ سُلطانِ النِّساءِ، وَ مُشاوَرَةِ الاِْماءِ، وَ إِمارَةِ الصِّبيانِ.»
    زمانى بر مردم خواهد آمد كه در آن ارج نيابد، مگر فرد بي‌عرضه و بي‌حاصل، و خوش طبع و زيرك دانسته نشود، مگر فاجر، و امين و مورد اعتماد قرار نگيرد، مگر خائن و به خيانت نسبت داده نشود، مگر فرد درستكار و امين! در چنين روزگارى، بيت المال را بهره شخصى خود گيرند، و صدقه را زيان به حساب آورند، و صله رحم را با منّت به جاى آرند، و عبادت را وسيله بزرگى فروختن و تجاوز نمودن بر مردم قرار دهند و اين وقتى است كه زنان، حاكم و كنيزان، مشاور و كودكان، فرمانروا باشند!

    29- زيركى به هنگام فتنه
    «كُنْ فِى الْفِتْنَةِ كَابْنِ اللَّبُونِ; لا ظَهْرٌ فَيُرْكَبَ، وَ لا ضَرْعٌ فَيُحْلَبَ.»
    هنگام فتنه چون شتر دو ساله باش كه نه پشتى دارد تا سوارش شوند و نه پستانى تا شيرش دوشند.

    30- اقبال و ادبار دنيا
    «إذا أَقْبَلَتِ الدُّنيا عَلى أَحَد أَعارَتْهُ مَحاسِنَ غَيْرِهِ، وَ إِذا أَدْبَرَتْ عَنْهُ سَلَبَتْهُ مَحاسِنَ نَفْسِهِ.»
    چون دنيا به كسى روى آرد، نيكويى هاى ديگران را بدو به عاريت سپارد، و چون بدو پشت نمايد، خوبى هايش را بربايد.

    31- ناتوان‌ترين مردم
    «أَعْجَزُ النّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنِ اكْتِسابِ الاِْخْوانِ، وَ أَعْجَزُ مِنْهُ مَنْ ضَيَّعَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ مِنْهُمْ.»
    ناتوان‌ترين مردم كسى است كه توانِ به دست آوردن دوستان را ندارد، و ناتوان‌تر از او كسى است كه دوستى به دست آرد و او را از دست بدهد.

    32- فرياد رسى و فرح بخشىِ گرفتار
    «مِنْ كَفّاراتِ الذُّنُوبِ الْعِظامِ إِغاثَةُ الْمَلْهُوفِ وَ التَّنْفيسُ عَنِ الْمَكْرُوبِ.»
    از كفّاره گناهان بزرگ، فرياد خواه را به فرياد رسيدن، و غمگين را آسايش بخشيدن است.

    33- نشانه كمال عقل
    «إِذا تَمَّ الْعَقْلُ نَقَصَ الْكَلامُ.»
    چون خرد كمال گيرد، گفتار نقصان پذيرد.

    34- رابطه با خدا
    «مَنْ أَصْلَحَ ما بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللّهِ أَصْلَحَ اللّهُ ما بَيْنَهُ وَ بَيْنَ النّاسِ وَ مَنْ أَصْلَحَ أَمْرَ آخِرَتِهِ أَصْلَحَ اللّهُ لَهُ أَمْرَ دُنْياهُ. وَ مَنْ كانَ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ واعِظٌ كانَ عَلَيْهِ مِنَ اللّهِ حافِظٌ.»
    آن كه ميان خود و خدا را اصلاح كند، خدا ميان او و مردم را اصلاح مي‌كند و آن كه كار آخرتِ خود را درست كند، خدا كار دنياى او را سامان دهد. و آن كه او را از خود بر خويشتن واعظى است، خدا را بر او حافظى است.

    35- افراط و تفريط
    «هَلَكَ فِىَّ رَجُلانِ مُحِبٌّ غال وَ مُبْغِضٌ قال.»
    دو تن به خاطر من هلاك شدند: دوستى كه اندازه نگاه نداشت و دشمنى كه بغض ـ مرا ـ در دل كاشت.

    36- روايت و درايت
    «إِعْقِلُوا الْخَبَرَ إِذا سَمِعْتُمُوهُ عَقْلَ رِعايَة لاعَقْلَ رِوايَة، فَإِنَّ رُواةَ الْعِلْمِ كَثيرٌ، وَ رُعاتُهُ قَليلٌ.»
    هر گاه حديثى را شنيديد آن را با دقّت عقلى فهم و رعايت كنيد، نه بشنويد و روايت كنيد! كه راويان علم بسيارند و رعايت كنندگانِ آن اندك در شمار.

    37- پاداش تارك گناه
    «مَا الُْمجاهِدُ الشَّهيدُ فى سَبيلِ اللّهِ بِأَعْظَمَ أَجْرًا مِمَّنْ قَدَرَ فَعَفَّ، لَكادَ الْعَفيفُ أَنْ يَكُونَ مَلَكًا مِنَ الْمَلائِكَةِ.»
    مُزد جهادگرِ كشته در راه خدا بيشتر نيست از مرد پارسا كه ـ معصيت كردن ـ تواند ـ ليكن ـ پارسا ماند و چنان است كه گويى پارسا فرشته‌اى است از فرشته‌ها.

    38- پايان ناگوار گناه
    «أُذْكُرُوا انقِطاعَ اللَّذّاتِ وَ بَقاءَ التَّبِعاتِ.»
    به ياد آريد كه لذّتها تمام شدنى است و پايان ناگوار آن بر جاى ماندنى.

    39- صفت دنيا
    «فى صِفَةِ الدُّنْيا: تَغُرُّ وَ تَضُرُّ وَ تَمُرُّ.»
    در صفت دنيا فرموده است:مي‌فريبد و زيان مي‌رساند و مي‌گذرد.

    40- دينداران آخر الزّمان
    «يَأْتى عَلَى النّاسِ زَمانٌ لا يَبْقى فيهِ مِنَ الْقُرْآنِ إِلاّ رَسْمُهُ وَ مِنَ الاِْسْلامِ إِلاَّ اسْمُهُ. مَساجِدُهُمْ يَوْمَئِذ عامِرَةٌ مِنَ الْبِناءِ خَرابٌ مِنَ الْهُدى. سُكّانُ‌ها وَ عُمّارُها شَرُّ أَهْلِ الاَْرْضِ، مِنْهُمْ تَخْرُجُ الْفِتْنَةُ وَ إِلَيْهِمْ تَأْوِى الْخَطيئَةُ يَرُدُّونَ مَنْ شَذَّ عَنْها فيها.
    وَ يَسُوقُونَ مَنْ تَأَخَّرَ إِلَيْها.
    يَقُولُ اللّهُ تَعالى «فَبى حَلَفْتُ لاََبْعَثَنَّ عَلى أُولئِكَ فِتْنَةً أَتْرُكَ الْحَليمَ فيها حَيْرانَ» وَ قَدْ فَعَلَ. وَ نَحْنُ نَسْتَقيلُ اللّهَ عَثْرَةَ الْغَفْلَةِ.»
    مردم را روزگارى رسد كه در آن از قرآن جز نشان نماند و از اسلام جز نام آن، در آن روزگار ساختمان مسجدهاى آنان نو و تازه ساز است و از رستگارى ويران. ساكنان و سازندگان آن مسجدها بدترين مردم زمين‌اند، فتنه از آنان خيزد و خطا به آنان درآويزد.
    آن كه از فتنه به كنار ماند بدان بازش گردانند، و آن كه از آن پس افتد به سويش برانند.
    خداى تعالى فرمايد: «به خودم سوگند، بر آنان فتنه‌اى بگمارم كه بردبار در آن سرگردان مانَد» و چنين كرده است، و ما از خدا مي‌خواهيم از لغزش غفلت درگذرد.

    گوییا باور نمی‌دارند روز داوری  

     

     

    واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند  
    چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند  

    مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس  
    توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند  

    گوییا باور نمی‌دارند روز داوری  
    کاین همه قلب و دغل در کار داور می‌کنند  

    یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان  
    کاین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنند  

    ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان  
    می‌دهند آبی که دل‌ها را توانگر می‌کنند  

    حسن بی‌پایان او چندان که عاشق می‌کشد  
    زمره دیگر به عشق از غیب سر بر می‌کنند  

    بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی  
    کاندر آن جا طینت آدم مخمر می‌کنند  

    صبحدم از عرش می‌آمد خروشی عقل گفت  
    قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می‌کنند  

    (حضرت حافظ)

     

     

     

    ادامه نوشته

    نسخه اى براى گناه كردن !

    مردى خدمت امام حسين عليه السلام رسيد، و عرض كرد كه شخص ‍ گنه كارى هستم و نمى توانم خود را از معصيت نگهدارم ، لذا نيازمند نصايح آن حضرت مى باشم . امام عليه السلام فرمودند:
    پنج كار را انجام بده ، بعد هر گناهى مى خواهى بكن !
    اول : روزى خدا را نخور، هر گناهى مايلى بكن !
    دوم : از ولايت خدا خارج شو، هر گناهى مى خواهى بكن !
    سوم : جايى را پيدا كن كه خدا تو را نبيند، سپس هر گناهى مى خواهى بكن !
    چهارم : وقتى ملك الموت براى قبض روح تو آمد اگر توانستى او را از خودت دور كن و بعد هر گناهى مى خواهى بكن !
    پنجم : وقتى مالك دوزخ تو را داخل جهنم كرد، اگر امكان داشت داخل نشو و آن گاه هر گناهى مايلى انجام بده
     
     
     
    بوی محرمش داره میاد یواش یواش.....
    دلم دیوونته ارباب....

    وقتی کسی نیست تو تنها کسی

     

    خرده مگیر بر من ای بهترینم !

     


    گناه من که نه از روی طغیان ، که از سر ضعف است .


    دوستت دارم و تنها تو را دارم خوبم ! هستیم !


    وقتی پناهی نیست تو تنها پناهی !


    وقتی حیاتی نیست تو تنها حیاتی !


    وقتی کسی نیست تو تنها کسی !


    وقتی فرجامی نیست تو تنها فرجامی !


    ای عزیز ! ای همه خوبی !


    می پرستمت ! می خواهمت با همه وجودم !


    هراسی ندارم از کوس رسوایی بودن با تو !


    از من دریغ مدار لطفت را که تو بهترین بخشنده و بخشایشگری
    !

     

    داستان مرد عابد و شیطان

    داستانی رو که تو این مطلب میخوام براتون بنویسم از یکی از سخنرانیهای استاد بزرگوار کافی شنیدم که طرح اون خالی از لطف نیست. این داستان عبرت آموز دارای نکات اخلاقی زیادیه که اگه با دیده عبرت به اون نگاه کنیم مطمئنا درسهای زیادی ازش میگیریم.

    در زمان حضرت موسی(ع) مرد عابدی بود که به زهد و تقوا و عبادت مشهور بود. شیطان که حسابی از دست این مرد به تنگ اومده بود روز از انصار و اعوان خودش چاره جویی کرد که چطور میشه این مرد عابد رو از راه به در کرد. هر کدوم از بر و بچه ها یه نطری دادن که البته مورد تایید قرار نگرفت. تا اینکه یکی از این بچه ها که نسبت به بقیه با هوشتر بود یه نظری داد. اون گفت که به من اجازه بده تا از راه خودش وارد بشم و این مرد عابد رو گول بزنم. ابلیس هم گفت چطور میخوای این کارو انجام بدی؟ در جواب گفت من هم مثل خودش عابد و متقی میشم و از این راه حسابی از راه به درش میکنم. شیطان هم از این نقشه خوشش اومد و این ماموریت رو به اون واگذار کرد. این شیطونک در هیبت جوانی خوش سیما در خونه این عابد رفت و به اون گفت که من دوست دارم موحد باشم ولی خانواده من با این مرام مخالفن. اگه اجازه بدی من همینجا کنار تو به عبادت خدا مشغول بشم. مرد عابد که از این جوون خوشش اومده بود با کمال میل قبول کرد و این دو با هم مشغول عبادت شدن. تا جایی که وقت غذا رسید و مرد عابد به جوون گفت که بیا یه غذایی بخوریم و بعد مشغول عبادت بشیم. جوون گفت که نه تو برو غذاتو بخور ولی من باید بیشتر عبادت کنم. بعد عبادتشو ادامه داد تا وقت خواب شد. اینبار هم وقتی که مرد عابد از جوون خواست تا بیاد بخوابه جوون همون جواب قبلی رو داد. بعد از گذشت چند روز به همین منوال عابد که دیگه حسابی کم آورده بود به جوون گفت که تو چطور میتونی اینهمه بی وقفه عبادت کنی؟ جوون گفت: من در گذشته یه خطایی کردم که الان به تاوان اون خطا خودمو مجبور به عبادت بیشتر میبینم. گفت چه خطایی؟ گفت: زن فاحشه و زانیه ای بود که من یکبار از روی نادانی با اون زنا کردم و البته بعدش توبه کردم ولی الان هر وقت یاد اون خطا میفتم نمیتونم از عبادت دست بردارم. مرد عابد گفت که آخه من نه محلشو میدونم و نه پول کافی برای این کار دارم. جوون گفت که محلشو من معرفی میکنم یه کمی هم پول دارم که بهت میدم تا بتونی بعد از اینکار و توبه کردن به عبادت بسیار مشغول بشی. مرد عابد که تمام شرایط رو محیا میدید قبول کرد. جوون آدرس اون زن رو به مرد عابد داد. مرد به سراغ اون زن رفت و در زد. وقتی زن دم در اومد با یک مردی روبرو شد که از قیافه اون عابد بودن میریخت. گفت که شما حتما اشتباه اومدین. مرد گفت نه، من درست اومدم. زن گفت نه، من مشتریهای خودمو خوب میشناسم. تو نمیتونی جزء اونا باشی. آدرس منو از کجا گیر آوردی؟ مرد هم ماجرا رو براش تعریف کرد. زن خطاکار گفت که من هرگز چنین مشتری نداشتم. اون هر کی که بوده میخواسته تو رو گول بزنه در ضمن من با حرف خودت خودتو محکوم میکنم. مگه نگفتی که اون جوون بعد از این کار توبه کرده؟ چه تضمینی داره که تو که از پیش من رفتی اجل فرصت توبه رو به تو بده؟ اونوقت تو با حالت جنابت از حرام از دنیا میری و با همین حالت دفن میشی. مرد کمی فکر کرد و از راهی که اومده بود برگشت. بعد از چند هفته خداوند به حضرت موسی(ع) وحی کرد که به فلان آدرس برو. در اونجا یکی از اولیای ما مرده ولی کسی خبر نداره. نذار جنازه اون روی زمین بمونه. حضرت موسی که به در اون خونه میره متوجه نگاههای مرموز افراد میشه. یکی به خودش جرات میده و نزدیک میاد و میگه ای پیغمبر خدا تو کجا و خونه این زن فاحشه نابکار کجا؟ در اینجا حضرت موسی رو به پروردگار کرده و میپرسه که تو میگی یکی از اولیات اینجاس ولی مردم چیز دیگه ای میگن. جریان چیه؟ خدا وحی میکنه که نه من دروغ میگم و نه مردم. صاحب این خونه قبلا یه زن زانیه و خطاکار بوده ولی چند هفته پیش هم از خطای یه مرد عابد جلوگیری کرد و هم بعد از رفتن اون خودش به خطای خودش پی برد و توبه کرد و در این مدت گناهی نکرد و مدام مشغول عبادت بود.

    من خودم بعد از شنیدن این داستان خیلی متحول شدم. ببینین که ما چه خدای بزرگی داریم. یه آدم خطاکاری که تمام عمرش به معصیت و گناه گذشته با چند روز عبادت خالصانه تبدیل میشه به یکی از اولیای خدا. واقعا ما چه جور آدمایی باید باشیم که از رحمت این خدا غافل باشیم. امیدوارم که شما هم از این داستان عبرت آموز خوشتون اومده باشه. نظرات سازنده شما همیشه مثل چراغ راه برای من بوده. این لطفتونو از بنده حقیر دریغ نکنین.

    چقدر خنده داره ... (نه والا.. بخدا گریه داره...)

    چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی ۹۰ دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

    چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک درراه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

    چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!

    چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعاکنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم بادوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

    چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه میکشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!

    چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه دعا سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

    چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی تمایل داریم!

    چقدر خنده داره که برای عبادت و نیایش هیچ وقت زمان کافی دربرنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

    چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما معجزات الهی رو به سختی باور می کنیم!

    چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

    چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در موردگفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!

    خنده داره. اینطور نیست؟!
    دارید می خندید؟
    دارید فکر می کنید؟

    این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و ازخداوند سپاس گذار باشید که او خدای مهربان و دوست داشتنی است.

    پی نوشت : آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بفرستین خیلی ها رو از لیست پاک می کنید بخاطر اینکه شک دارید که اونها به چیزی اعتقاد دارند ؟!!!

    خنده داره؟ . . .نه

     

    مشکل برات پیش اومده ؟ خوب این که مسئله ای نیست ...

    1.      مراحل طراحی اهداف:

    .     تهیه لیستی از کلیه اهداف(مادی، معنوی، علمی و...) بدون هیچ

     محدودیتی

    .     زمانبندی در اهداف

    .     تعیین اولویت ها در اهداف

    .     ایجاد انگیزه برای هر هدف

    .     برنامه ریزی برای رسیدن به اهداف

    .     یک اقدام اولیه

     

    2.   زندگی بدون مشکل برای انسان یک زندگی فاجعه آمیز است، زیرا انسان

    را به آب راکدی تبدیل می کند که می ماند، می گندد و متعفن می شود.

     

    3.   هر مشکلی در زندگی انسان در حکم فرصتی است برای ارتقاء، برای

    بزرگ شدن، برای با تجربه شدن و برای استوار کردن وجود راست قامتی

    برای مواجهه با مسائل آتی زندگی.

     

    4.      اصول حل مسئله (مشکل) در زندگی:

    o       نگاه به مسئله(خیری از جانب خداوند و فرصتی در لباس مبدل)

    o   تغییر در واژگان(نگویید: عجب بدبختی. بگویید: مسئله ای(و نه مشکلی)

     پیش آمده که البته آنرا حل خواهم کرد)

    o    یاد و اتکال و اعتماد به قدرت و یاوری خدای رحمان:«فَتَوَکَّل عَلی الله و

    کَفی بِالله حَسیبا»(به خدا توکل کن زیرا که خداوند تو را کفایت می کند)

    o       اعتماد به نفس و خودباوری

    o       «چگونه» بجای «چرا»!

    o       پرسشهای طلایی:

    ¨     این رخداد چه پیام مثبتی برای من دارد؟

    ¨     چه نکته خوب و جالبی در حل این مسئله برای من وجود دارد؟

    ¨     من چه باید بکنم تا این مسئله آنطور که دلخواه من است حل شود؟

    ¨     من فوراً چه اقداماتی باید انجام دهم تا ضمن حل این مسئله از مراحل

    حل آن هم لذت ببرم؟

     

    ×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

     

    1.از آسمان عشق به دریا رسیده است/انسان دیگری که به فردا رسیده است

    برخیز تا طلیعه خورشید سر زند       صبح سپیده آه، چه زیبا رسیده است

    در ساحت معظم پروردگار مهر         گلواژه های سبز و شکوفا رسیده است

    از انزوا به وسعت پرواز می رسیم    گویی به خاک خفته مسیحا رسیده است

     

    2.   دنیای یقین دنیای باورهاست. دنیای اراده هاست. دنیای تصمیمها و اقدام

     هاست. چنین دنیایی دنیای موفقیت هاست. دنیای تلاش و آرامش است.

    دنیای سعادت و خوشبختی است و این دنیای زیبای شماست.

     

    3.   خود را باور کن تا دنیا تو را باور کند و بدان آنچه را که تو باور کنی در دنیای

     واقعیت ها می بینی نه اینکه حتما باید ببینی تا باور کنی!! باور کنید تا ببینید.

     

    4.   در نحوه ارتباطات انسانی آنچه را که بین همه انسانها معمولا مشترک

    است لبخند است که معنای زیبایی را برای هر مخاطبی ارائه می دهد.

     

    5.   ضرب المثل: «If you fail to plan, you plan to fail.»(اگر در طراحی

    شکست بخوری، برای شکست طراحی کرده ای)

     

    6.   در حال حاضر تنها 3 درصد مردم ایران هدف دارند و 97 درصد بقیه بی

    هدفند و تمام افراد موفق جزو همان 3 درصدی هستند که آینده خود را از

    قبل روشن کرده اند.

     

    ××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

       اصول سی گانه اعتماد به نفس:

    •  یاد و اعتماد و اتکال به قدرت و یاری خدای رحمان
    •  خود هشیاری و اشراف به خود
    •  اصل تغییر در الگوها و ایجاد نشانه ها(مثلا تغییر دکوراسیون منزل)
    •  اصل خود یابی(من کیستم؟)
    •  اصل خود احساسی(احساس خود شایستگی، سالاری و احساس شخصیت)
    •  اصل خودباوری و خود محوری در راستای خدا محوری
    •  اصل اقتدار در مقابل ضعف
    •  اصل یقین در مقابل تردید
    •  اصل احساس رهبری و مدیریت
    •  اصل مسئولیت پذیری
    •  اصل تمیزی و زیبایی ظاهر
    •  اصل تعریف از خود و دیگران
    •  اصل تشویق خود و دیگران
    •  اصل عدم شماتت و سرزنش خود و دیگران
    •  اصل سلامت و نگهداری از جسم
    •  اصل لبخند!
    •  اصل ابراز عشق به دیگران و متذکر شدن ویژگیهای خوب آنان
    •  اصل نگاه به دیگران(در عین تواضع، بزرگی خود را در دل حس کنید)
    •  اصل کمک به دیگران و بخشایش
    •  اصل تعهد به قول و صداقت و راستی
    •  اصل عدم انجام خلاف و مجبور نشده به عذرخواهی بخاطر خلاف
    •  اصل قاطعیت و گفتن نه
    •  اصل دانش و تجربه
    •  اصل نظم و انضباط کاری
    •  اصل عدم تاخیر(تنها کاری که اجازه داری در آن تاخیر کنی، تاخیر کردن است)
    •  اصل مدیریت زمان
    •  اصل مدیریت اولویتها
    •  اصل عدم مقایسه خود با دیگران
    •  داشتن هدف و برنامه در زندگی و
    •  اصل ژست و حالت بدنی

    ×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

    1.      فرمول موفقیت: (از چپ به راست)

    موفقیت = اقدام + ایمان به موفقیت + تخیل، فکر، آرزو، امید

     

    2.      اصول رسیدن به شادی و روحیه عالی:

    ·   بدست آوردن آرامش با احساس حضور لحظه به لحظه در محضر خـدای

    رحـمان(تکـنـولـوژی عشق)«هیچ کنجی بی دد و بی دام نیست/جز به

    خلوتگاه حق آرام نیست»

    ·        استفاده از قدرت تمرکز برای کنترل روحیه

    ·        استفاده از قدرت سوال برای کنترل روحیه

     

    3.   حدیث قدسی:«عَبدی اَطِعنِی حتّی اَجعَلَکَ مِثلی اَنا اَقول کُن فَیَکون،

    اَنتَ تَقول کُن فَیَکون»(بنده من مرا اطاعت کن تا من تو را مثل خودم یا

     مثلی از خود کنم و همانگونه که من هر آنچه را که اراده کنم خلق

    می کنم، تو اراده کنی و خلق شود)

    ××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

     

    1.   یکی از دلایل کامیابی انسانهای موفق این است که بجای واژه اعتراض

    آمیز «چرا» از واژه نعمت آفرین «چگونه» استفاده می کنند.

     

    2.      تو چون اختر خویش را می کنی بد      مدار از فلک چشم نیک اختری را

     

    3.   فقر، نتیجه فکر فقیرانه یک انسان و ثروت، حاصل فکر ثروت جویانه یک

     انسان دیگر است. پس انسانها همان هستند که می اندیشند.

     

    4.      شما در هر کاری اگر فکر کنید که موفق می شوید و یا شکست می

    خورید، در هر دو صورت درست فکر کرده اید.

     

    5.      کیفیت زندگی یک انسان توسط کیفیت لحظه لحظه های اندیشه او

    ساخته می شود. انسان است و اندیشه هایش.

     

    6.ای نسـخــه نامــه الهی که تــــویی/وای آییــنه جمـــال شاهــی که تویی

    بیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست/ از خودبطلب هرآنچه خواهی که تویی

     

    7.      قانون زندگی قانون باورهاست. باورهای عالی سرچشمه همه

    موفقیت های بزرگ هستند.

     

    8.      اصول برنامه ریزی و کنترل ضمیر ناخود آگاه:

    ·        اصل خود هشیاری، خود بیداری و اشراف و بصیرت لحظه به لحظه به

     خود

    ·        اصل استفاده از قدرت تمرکز(تمرکز روی پدیده های مثبت و زندگی

    بخش)

    ·        اصل استفاده از قدرت سوال(سوالهای روحیه بخش مانند: چگونه

    است که خوشبختم؟)

    ·        اصل استفاده از جملات تاکیدی و تصدیقی مثبت(من یک برنده بزرگ

    هستم و...)

    ·        اصل تصویر سازی ذهنی(رویاپردازی در مورد آمال و آرزوها به طریقی

    کاملا عینی)

     

    ×××××××××××××××××××××××××××××××××××

    به کوچه مان بسپارید خاطرش باشد                 

    به کوچه مان بسپارید خاطرش باشد                 همیشه در تب و تاب مسافرش باشد

    به کوچه مان بسپارید مادرم تنهاست                اگر که شد، پسر حی و حاضرش باشد

    به شهرمان برسانید راه ما دور است                         به فکر نام جدید معابرش باشد

    پس از سلام بپرسید کوچه مشتاق است             که نام کوچک من از مفاخرش باشد؟

    پس از سلام بگویید:" روزگار غریب"                     خدا کند که نفس های آخرش باشد

    به خانه مان نرسیدید، نامه بنویسید                        در انتظار شکوه معاصرش باشد

    پلاک بیست و نهم هشت متری شرقی                به قاصدک بسپارید خاطرش باشد

    پی نوشت

    1- وقتی حرف های نگفته زیاد می شود، نتیجه اش سکوت است وشعری که به جای حرف ها می نشیند!

    ادامه نوشته

    » ای پس از سوالقضا ، حسن القضا

    دلا باید که هر دم یا علی گفت    -    نه هر دم بَل دمادم یا علی گفت
    به صدق دل همیشه  یاد او بود    -    به هر پیچ و به هر خم یا علی گفت
    دمی  که  روح  در  آدم   دمیده    -     زجا برخاست آدم یا علی گفت
    چو نوح از موج طوفان ایمنی خواست - توسل جست و هر دم یاعلی گفت
    ز بطن حوت یونس گشت آزاد     -    ز بس در ظلمت یم یا علی گفت
    نمی شد زنده جان مرده هرگز    -     یقین عیسی بن مریم یا علی گفت
    عصا در دست موسی اژدها شد    -    کلیم آنجا مسلّم یا علی گفت
    رسول الله شنید از پرده غیب    -    ندایی آمد آندم یا علی گفت
    نزول وحی چون فرمود سبحان    -     ملک در اولین دم یا علی گفت
    علی در کعبه بر دوش پیمبر    -    قدم بنهاد و آندم یا علی گفت
    به فرقش کی اثر میکرد شمشیر    -     گمانم  ابن  ملجم  یا علی  گفت



    از علی آموز اخلاص عمل / شیر حق را دان مطهر از دغل
    در غزا بر پهلوانی دست یافت / زود شمشیری برآورد و شتافت
    او خدو انداخت در روی علی / افتخار هر نبی و هر ولی
    آن خدو زد بر رخی که روی ماه / سجده آرد پیش او در سجده گاه
    در زمان انداخت شمشیر آن علی / کرد او اندر غرایش کاهلی
    گشت حیران آن مبارز زین عمل / وز نمودن عفو و رحمت بی محل
    گفت بر من تیغ تیز افراشتی / از چه افگندی مرا بگذاشتی
    آن چه دیدی بهتر از پیکار من / تا شدی تو سست در اشکار من
    آن چه دیدی که چنین خشمت نشست / تا چنان برقی نمود و بازجست
    در شجاعت شیر ربانیستی / در مروت خود که داند کیستی
    ***
    ای علی که جمله عقل و دیده ای / شمه ای واگو از آنچه دیده ای
    تیغ حلمت جان ما را چا ک کرد / آب علمت خاک ما را پاک کرد
    بازگو دانم که این اسرار هوست / زآنکه بی شمشیر کشتن کار اوست
    چشم تو ادراک غیب آموخته / چشمهای حاضران بردوخته
    راز بگشا ای علی مرتضی / ای پس سوالقضا حسن القضا
    ماه بی گفتن چو باشد رهنما / چون بگوید شد ضیا اندر ضیا
    چون تو بابی آن مدینه علم را / چون شعاعی آفتاب حلم را
    باز باش ای باب رحمت تا ابد / بارگاه ما له کفوا احد
    ***
    گفت من تیغ از پی حق میزنم / بنده حقم نه مامور تنم
    شیر حقم نیستم شیر هوا / فعل من بر دین من باشد گوا
    ما رمیت اذ رمیتم در حراب / من چو تیغم و آن زننده آفتاب
    باد خشم و باد شهوت باد آز / برد او را که نبود اهل نماز
    کوهم و هستی من بنیاد اوست / ور شوم چون کاه بادم باد اوست
    چون درآمد علتی  اندر غزا / تیغ را دیدم نهان کردن سزا
    تا احب لله آید نام من / تا که ابغض لله آید کام من
    تا که اعطا لله آید جود من / تا که امسک لله آید بود من
    بخل من لله عطا لله و بس / جمله لله ام نیم آن کس


    ظهور کن که منتظرت هستم.

    همیشه منتظرت هستم

    بی آنکه در رکود نشستن باشم.

    همیشه منتظرت هستم

    چونان که من

    همیشه در راهم.

    همیشه در حرکت هستم.

    همیشه در مقابله

     

    تو مثل ماه

    ستاره

    خورشید

    همیشه هستی

    و می درخشی از بدر

    و می رسی از کعبه

    و کوفه همین تهران است

    که بار اول می آیی

    و ذوالفقار را باز می کنی

    و ظلم را می بندی

     

    همیشه منتظرت هستم

    ای عدل وعده داده شده.

     

    این کوچه

    این خیابان

    این تاریخ

    خطی از انتظار تو را دارد.

    و خسته است.

    تو ناظری

    تو می دانی.

    ظهور کن که منتظرت هستم.

    ظهور کن که منتظرت هستم.

     

    [ استاد طاهره صفار زاده]

     

    روحت شاد .. خیلی برات دعا میکنم ... انشاءالله یه راست بری بهشت برین ....

    ادامه نوشته

    عزاى صادق آل پیمبرست

    زین ماتمى كه چشم ملایك ز خون، ترست 

                        گویا عزاى صادق آل پیمبرست

    یا رب چه روى داده، كزین سوگ جانگداز

                خلقى پریش خاطر و دل‎ها پر آذرست

    مُلك و مَلَك به ناله و افغان و اشك و آه 

           چون داغدار، حضرت موسى بن جعفرست

    خون مى‎رود ز فرط غم از چشم شیعیان 

                    زیرا كه قلب عالم امكان مكدَّرست

    منصور، شاد گشت ز قتل خدیو دین 

                   امّا به خُلد، غم‎زده زهراى اطهرست

    او گرچه كشت خسرو دین را ولى به دهر

                  نامش به ننگ تا به ابد ثبت دفترست

    تن در نداد بر ستم و این كلام نغز 

                   بر پیروان حقّ و عدالت مقرّرست

    آزادْمرد، تن به زبونى نمى‎دهد

               مرگ از حیات در نظر مرد خوشترست

    تنها نه اشكبارْ چشم «صفا» زین عزابود

                 دل‎هاى شیعیان همه از غم مكدّرست

    على سهرابى تویسركانى «صفا»

     

     

     

    ××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

     

     

    ادامه نوشته

    فکری هم بحال ما کن آقاجون

    هرگز از خدا

    نخواه که فردا زود از سر رسد

    زيرا فردا همان امروزي است كه

    ديروز انتظارش را مي كشيدي...

     

    امروز شنبه بود . ولی دم غروب فکر کردم غروب جمعه س و یکدفعه دلم گرفت ....وقتی اومدم تو وبلاگم یاد یه نفر افتادم

                                                          می خواهم به حرف دلم گوش کنم

     

    گفتن یه حرفایی اصلاْ کار ساده ای نیست ، چه برسه بخوام اینجا بنویسم...

    اما می نویسمش تا هر که اهل دله ، هر کس دنبال معرفته ، ادب از من بی ادب

     بیاموزه...

    خبر آمد خبری در راه است...سر خوش آن دل که از آن آگاه است...                      

                     شاید این جمعه بیاید...شاید

    داشتم با خودم فکر می کردم اگر امروز(ديروز) می آمدید من چه حرفی برای گفتن

     داشتم...هیچ

    اگر از من می پرسیدید برای ظهورتان چه کردم چه می گفتم...

                                                          هیچ

    اگر می فرمودید چرا به وظایفم به خوبی عمل نکردم جوابم چی بود..

                                                             هیچ

    چقدر انتظارتان را کشیدم؟

    چقدر صبور بودم؟

    چقدر تزکیه کردم؟

    چرا فراموشتان کردم؟

    این همه سؤال بی جواب ....              

                                             آقا خوب شد که نیامدید!

    یه روزایی خیلی به شما فکر می کردم .... کم کم مثل خیلی های دیگه فقط جمعه ها دلم براتون لرزید .... حالا دلم بوی خاک بارون خورده عصر جمعه را هم فراموش کرده...

    دلم برای ندبه های صبح جمعه تنگ شده .... دلم برای اشکهایی که گل بوته های

     سجاده ام را سیراب می کرد تنگ شده ... دلم تنگ شده برای شما...

    می خواهم امروز نماز دو رکعتی امام زمان بخونم

                                           و حسابی باهات درد و دل کنم اجازه میدی

     

    السلام علیک یا اباصالح المهدی

     
     
     
     
     

                              تقدیم به عاشقان مهدی یوسف زهرا (عج)

    خسته ام منو نگاه کن آقاجون                حاجت منــو روا کـــن آقاجـون

    من کیم بخوام تو رو صدا کنم                 تو  بیا منوصدا کن آقـــــا جون

    تو  که آبــرو  داری  پیش خدا                 فکری هم بحال ما کن آقاجون

    تو عزیز علــی و فاطمـــه ای                 یه شبی منو دعا کن آقاجون

    عشقمو صفامو مدیون تـوام                  تو بیا بازم وفــــا کن آقاجــون

    تو بگـو خــدا منــو ردم نکــن                  ما رو با اون آشنا کن آقاجون

    وای که مامان چقدر دوستم داره !

     

    بدون شرح

    سيب و كيوي

    سايه در سايه ی آن ثانيه ها

    بي تو یک روز در اين فاصله ها خواهم مرد مثل يك بيت ته قافيه ها خواهم مرد تو كه رفتي همه ی ثانيه ها سايه شدند سايه در سايه ی آن ثانيه ها خواهم مرد ..
     

     
     ×××××××××××××××××××××××
     
    بقیه ش رو خجالت کشیدم رو کنم .... 
    ادامه نوشته

    کفش بهتره یا پا ؟

    همیشه ارزو داشتم کاشکی کفشی داشتم تا اینکه یه روز آقایی رو دیدم که پا نداشت.

    کفش


     

    یا صادق آل احمد (ع)

    ابن فضّال روایت کند:نزد ام حمیده رفتم تا او را به رحلت امام تعزیت دهم.گریست و من از گریه ی او به گریه درآمدم. پس گفت: اگر ابوعبدالله را هنگام مرگ می دیدی چیزی شگفت مشاهدت می کردی. چشم خود را گشود و گفت: هر کس را با من خویشاوندی دارد گرد‌ آورید. همه را گرد آوردیم. بدانها نگریست وفرمود : (ثواب الاعمال،ص 205؛بحار،ج47،ص2)

    شفاعت ما به کسی نمی رسد که نماز را سبک بدارد

    کلینی به روایت خود از امام موسی بن جعفر روایت کند:من پدرم را در دو جامه ی شطوی (دهی در مصر که درآن چنان پارچه را می بافتند) کفن کردم که آن دو،جامه ی احرام او بود و در جامه ای از جامه هایش و عمامه ای که از علی بن
    الحسین بود برای آنکه آن را به چهل دینار خریده بود. (اصول کافی،ج1،ص476)

    یکی از اصحاب آن حضرت گفته است:بر او درآمدم موسی بن جعفر پیش روی او نشسته بود و او وی را وصیت می کرد.آنچه از آن وصیت به یاد دارم این است:پسرکم وصیت مرا بپذیر و گفتارم را به خاطر سپار.اگر آن را به خاطر سپاری خوشبخت زندگی خواهی کرد و ستوده خواهی مرد.

    پسرکم!آنکه بدانچه خدا بدو داده قناعت کند بی نیاز بود،و آنکه دیده به مال دیگری دوزد مستمند می میرد.آنکه بدانچه خدای عزّوجل بدو داده خرسند نباشد خدا را در قضای او متهم کرده است.آنکه گناه خود را خرد داند گناه جزء خود را بزرگ شماردو آنکه گناه دیگری را خرد به حساب آرد،گناه خود را بزرگ انگارد.آنکه پرده از عیب دیگری برگیرد،عیبهای درون خانه اش آشکار شود.آنکه شمشیر ستم کشد،بدان کشته شود.آنکه برای برادر خود چاهی کند،خود در آن بیفتد.

    آنکه با سفیهان بیامیزد حقیر شود و آنکه با علما نشیند وقار یابد.آنکه در جای های بد درآید متهم شود.پسرکم حق را بگو!به سودت باشد یا به زیانت.از سخن چینی بپرهیز که آن کینه را در دلهای مردم می کارد.پسرکم!اگر جستجوی بخشش می کنی به معدنهای آن روی آور. (حلیة الاولیاء،ج3،ص195؛صفة
    الصفوة،ج2،ص170)

     

    ای خفتگان

    ای خفتگان تاکی به خوابید و ندانید

      کین عمر را آخر به پایان می رسـانید

    چون عمر را افسار برکوهان گذاریـد

       آخر که حق روشن شود از خاسرانید

    گر تو جوانـــــی و مهیــــای قتالـــی

      با نفس خویشت بایدت جنگ وجدالی

    هان ای جوان با خرد جد باش ومی کـوش

     چون تو در آسیب وبلا چون نونهـــالی

    می کوش تا بر پای خود آبی رسانی

    از کید و شر این و آن خود را رهانی

    گر تو به سوی حلقه ی عصمت نیایی

    در منجلاب جهل خود دائـم بمانـــی

    پس کی بسازی و بیاری توشـــه ی خویــش

    کوجت قریب است وبیابانراه در پیش

    تو ای جوان و کودک و ای غایت اندیش

    فکر خدا باش بکش دیــو بد اندیــش 

     

    ****************************************

    مرگ چیست ؟

    دوستی گفتا به من روزی غمین

    که چه باشد مرگ گو ای نازنین

    گفتمش دانی چه باشد ای عزیز

    مرگ باشد وحشت مـردان ریز

    مـــرد دانـــای خردمنـــد شریـــف

    مــرگ را داند چو رویایی لطیف

    مرگ باشد خلقــت رب جلیــــــل

    تو بدش مشمُر که باشد بی بدیل

    مرگ باشد رحمتی ازبهر خلـــق

    اینچنینش خوانـَد آن پوشیده دلق

    مرگ را گر تو ندانی چیست چیست

    مرگ چیزی جز رهایی نیست نیست

    نجات‏مان بده

     

                                                  

    اين عشق به اين سختى به اين تُردى به اين نازكى به اين نوميدى،                                                اين عشق به زيبايى روز و به زشتى زمان وقتى كه زمانه بد است،اين عشق اين اندازه حقيقى         اين عشق به اين زيبايى به اين خجسته‏گى به اين شادى و اين اندازه ريشخندآميز
    لرزان از وحشت چون كودكى در ظلمات و اين اندازه متكى به خود آرام، مثل مردى در دل شب،             اين عشقى كه وحشت به جان ديگران مى‏اندازد به حرفشان مى‏آورد و رنگ از رخسارشان مى‏پراند،  اين عشق ِ بُزخو شده - چرا كه ما خود در كمينشيم -اين عشق ِ جرگه شده زخم خورده                 پامال شده       پايان يافته انكار شده از ياد رفته- چرا كه ما خود جرگه‏اش كرده‏ايم زخمش زده‏ايم     پامالش كرده‏ايم تمامش كرده‏ايم منكرش شده‏ايم از يادش برده‏ايم،
    اين عشق ِ دست‏نخورده‏ى هنوز اين اندازه زنده و سراپا آفتابى از آن ِ تو است از آن ِ من است
    اين چيز ِ هميشه تازه كه تغييرى نكرده است،
    واقعى است مثل گياهى لرزان است مثل پرنده‏يى به گرمى و جانبخشى ِ تابستان.
    ما دو مى‏توانيم برويم و برگرديم مى‏توانيم از ياد ببريم و بخوابيم
    بيدار شويم و رنج بكشيم و پير بشويم دوباره بخوابيم و خواب ِ مرگ ببينيم
    بيدار شويم و بخوابيم و بخنديم و جوانى از سر بگيريم،
    اما عشق‏مان به جا مى‏ماند لجوج مثل موجود بى‏ادراكى
    زنده مثل هوس        ستمگر مثل خاطره            ابله مثل حسرت      مهربان مثل يادبود
    به سردى ِ مرمر          به زيبايى ِ روز به                  تُردى ِ كودك
    لبخندزنان نگاه‏مان مى‏كند و خاموش باما حرف مى‏زند
    ما لرزان به او گوش مى‏دهيم و به فرياد درمى‏آييم
    براى تو و براى خودمان،به خاطر تو، به خاطر من و به خاطر همه ديگران كه نمى‏شناسيم‏شان
    دست به دامنش مى‏شويم استغاثه‏كنان
    كه بمان همان جا كه هستى همان جا كه پيش از اين بودى.
    حركت مكن    مرو    بمان
    ما كه عشق آشناييم از يادت نبرده‏ايم         تو هم از يادمان نبر
    جر تو در عرصه‏ى خاك كسى نداريم                       نگذار سرد شويم
    هر روز و از هر كجا كه شد       از حيات نشانه‏يى به ما برسان
    دير ترك، از كنج ِ بيشه‏يى در جنگل ِ خاطره‏ها             ناگهان پيدا شو
                                                              دست به سوى ما دراز كن و   نجات‏مان بده.

    ژاك پره‏ور  ترجمه احمد شاملو

    روزی خبر رسید که جزیره به زودی به زیر آب خواهد رفت.
    همه ساکنین جزیره قایق هاشونو آماده کردند و از ان جزیره رفتند اما عشق میخواست تا لحظه ی آخر بماند چون او عاشق جزیره بود.
    وقتی جزیره به زیر آب فرو میرفت عشق از ثروت که با یک قایق باشکوه جزیره را ترک میکرد کمک خواست و به او گفت: "ایا میتونم باهات همسفر شم؟" ثروت گفت: "نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگه برای تو جایی نیست."
    پس عشق از غرور که با یک كشتی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست. غرور گفت: "نه نمی تونم تورو با خودم ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبامو کثیف میکنی!"
    غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: "اجازه بده تا من باهات بیام!" غم با صدایی حزن الود گفت: "اه عشق! من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم کمی تنها باشم."
    عشق این بار سراغ شادی رفت. اما او آنقدر غرق شادی بود که حتی صدای عشق را هم نشنید.
    آب هر لحظه بالاتر میآمد و عشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: "بیا عشق! من تورو میبرم."
    عشق آنقدر خوشحال بود که فراموش کرد حتی نام ان پیرمرد را بپرسد و سریع داخل قایق شد و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد بدون حرفی رفت. عشق تازه متوجه شده بود که کسی که جانش را نجات داده است چقدر ارزش دارد.
    عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی ماسه ها بود رفت و از او پرسید: "ان پیرمرد که بود؟"
    علم پاسخ داد: "زمان!"
    عشق با تعجب گفت:"اما چرا بهم کمک کرد؟"
    علم لبخندی زد و گفت: "چون فقط زمان قادر به درک عظمت عشق است!!"...



    نقشه‌ي 25 گنج بزرگ دنيا از زبان امام صادق (ع)

     و روشني قلب را جستجو نمودم، پس آن را در انديشيدن و گريستن يافتم.
    و روشني رخسار را جستجو نمودم، پس آن را در نماز شب يافتم.و خوشنودي خدا تعالي را جستجو نمودم، پس آن را در نيكي به پدر و مادر يافتم.


    امام صادق عليه‌السلام فرمودند:

    1- طلبتُ الجنة، فوجدتها في السخأ:بهشت را جستجو نمودم، پس آن را در بخشندگي و جوانمردي يافتم.

    2- و طلبتُ العافية، فوجدتها في العزلة:و تندرستي و رستگاري را جستجو نمودم، پس آن را در گوشه‏گيري (مثبت و سازنده) يافتم.

    3- و طلبت ثقل الميزان، فوجدته في شهادة «ان لا اله الا الله و محمد رسول الله»: و سنگيني ترازوي اعمال را جستجو نمودم، پس آن را در گواهي به يگانگي خدا تعالي و رسالت حضرت محمد (صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) يافتم.

    4- و طلبت السرعة في الدخول الي الجنة، فوجدتها في العمل لله تعالي: سرعت در ورد به بهشت را جستجو نمودم، پس آن را در كار خالصانه براي خداي تعالي يافتم.

    5- و طلبتُ حب الموت، فوجوته في تقديم المال لوجه الله: و دوست داشتن مرگ را جستجو نمودم، پس آن را در پيش فرستادن ثروت (انفاق) براي خشنودي خداي تعالي يافتم.


    برگ عيشي به گور خويش فرست        كس نيارد ز پس، تو پيش فرست
     

    6- و طلبت حلاوة العبادة، فوجدتها في ترك المعصية
    : و شيريني عبادت را جستجو نمودم، پس آن را در ترك گناه يافتم.

    7- و طلبت رقة القلب، فوجدتها في الجوع و العطش:
    و رقت (نرمي) قلب را جستجو نمودم، پس آن را در گرسنگي و تشنگي (روزه) يافتم.

    8- و طلبت نور القلب، فوجدته في التفكر و البكأ: و روشني قلب را جستجو نمودم، پس آن را در انديشيدن و گريستن يافتم.

    9- و طلبت الجواز علي الصراط، فوجدته في الصدقة: و (آساني) عبور بر صراط را جستجو نمودم، پس آن را در صدقه يافتم.

    10- و طلبت نور الوجه، فوجدته في صلاة الليل:
    و روشني رخسار را جستجو نمودم، پس آن را در نماز شب يافتم.

    11- و طلبت فضل الجهاد، فوجدته في الكسب للعيال:
    و فضيلت جهاد را جستجو نمودم، پس آن را در به دست آوردن هزينه زندگي زن و فرزند يافتم.

    12- و طلبت حدب الله عزوجل، فوجدته في بغض اهل المعاصي: و دوستي خداي تعالي را جستجو كردم، پس آن را در دشمني با گنهكاران يافتم.

    13- و طلبت الرئاسة، فوجدتها في النصيحة لعبادالله: و سروري و بزرگي را جستجو نمودم، پس آن را در خيرخواهي براي بندگان خدا يافتم.

    14- و طلبت فراغ القلب، فوجدته في قلة المال: و آسايش قلب را جستجو نمودم، پس آن را در كمي ثروت يافتم.

    15- و طلبت عزائم الامور، فوجدتها في الصبر:و كارهاي پر ارزش را جستجو نمودم، پس آن را در شكيبايي يافتم.

    16- و طلبت الشرف، فوجدته في العلم: و بلندي قدر و حسب را جستجو نمودم، پس آن را در دانش يافتم.

    17- و طلبت العبادة فوجدتها في الورع: و عبادت را جستجو نمودم، پس آن را در پرهيزكار يافتم .

    18- و طلبت الراحة، فوجوتها في الزهد: و آسايش را جستجو نمودم، پس آن را در پارسايي يافتم.

    19- و طلبت الرفعة، فوجدتها في التواضع: برتري و بزرگواري را جستجو نمودم، پس آن را در فروتني يافتم.

    20- و طلبت العز، فوجدته في الصدق:
    و عزت (ارجمندي) را جستجو نمودم، پس آن را در راستي و درستي يافتم.

    21- و طلبت الذلة، فوجدتها في الصوم: و نرمي و فروتني را جستجو نمودم، پس آن را در روزه يافتم.

    22- و طلبت الغني، فوجدته في القناعة: و توانگري را جستجو نمودم، پس آن را در قناعت يافتم.

    قناعت توانگر كند مرد را          خبر كن حريص جهانگرد را

    23- و طلبت الانس، فوجدته في قرائة القرآن:
    و آرامش و همدمي را جستجو نمودم، پس آن را در خواندن قرآن يافتم.

    24- و طلبت صحبة الناس، فوجدتها في حسن الخلق:
    و همراهي و گفتگوي با مردم را جستجو نمودم، پس آن را در خوشخويي يافتم.

    25- و طلبت رضي الله، فوجدته في برالوالدين: و خوشنودي خدا تعالي را جستجو نمودم، پس آن را در نيكي به پدر و مادر يافتم.


    منبع: مستدرك الوسائل، ج 12، ص 173 - 174، ح 13810.

    روانشناسی عشق و دوستی

    روانشناسی عشق و دوستی

    این تست یک تست ساده و جذاب است . با صداقت و درستی به آن جواب دهید  .در نظر داشته باشید که  ممکن است شما به سوالی برسید و از گزینه های داده شده پاسخی را انتخاب کنید که فکر می کنید  جواب بهتری دارد ویا مناسب تراز گزینه ی دیگر است . این کار کاملا اشتباه است . پس سعی کنید خودتان را در  جایگاه فردی قرار دهید که اتفاقات برای او می افتد   در این حالت اطمینان داشته باشید که سوالات و پاسخها به واقعیت نزدیکتر خواهد شد تا از پاسخ های آن لذت کافی را ببرید

    پس شروع می کنیم

    1) شما به طرف خانه ی کسی که دوستش دارید می روید . 2 راه برای رسیدن دارید
    یکی کوتاه و مستقیم است که شما را سریع به مقصد می رساند
    ولی خیلی ساده و خسته کننده
    اما راه دوم به طور قابل ملاحظه ای طولانی تر است
    ولی پراز مناظر زیبا و جالب . حال شما کدام راه را برای رسیدن به خانه ی محبوبتان انتخاب میکنید ؟ راه کوتاه یا بلند؟

    2) در راه 2 بوته ی گل رز می بینید! یکی پر از رزهای سفید ودیگری پر از رزهای قرمز . سپس شما تصمیم می گیرید 20 شاخه از رز ها را برای او بچینید . چند تا را سفید و چند تا را قرمز انتخاب می کنید ؟
    شما باید یا همه را
    یگرنگ و یا ترکیبی از دو رنگ را انتخاب کنید

    3) بالاخره شما به خانه ی او می رسید یکی از افراد خانه درب را به روی شما باز می کند شما می توانید از آنها بخواهید  که دوست شما را صدا بزنند . یا اینکه خودتان او را  خبر می کنید؟
    حال چکار می
    کنید؟

    4) شما وارد منزل شده به اطاق او می روید . ولی کسی آنجا نیست . پس تصمیم می گیرید  که رزها را همان جا بگذارید
    حال ترجیح
    می دهید آنها را  لب پنجره بگذارید یا روی تخت؟

    5) شب می شود . شما و او  هر کدام در اطاق های جدا گانه ای می خوابید .  . صبح زمانی  که بیدار می شوید به اطاق او می روید  . به نظر شما وقتی  که به آنجا می روید او خواب است یا بیدار ؟

    سوال آخر ) وقت برگشتن به خانه است
    آیا راه کوتاه و ساده
    را انتخاب کنید؟
    یا تر جیح می دهید از راه طولانی و جالب تر
    بروید؟

    پاسخه ---

    خب امیدواریم که جواب سوالها را صادقانه و بدرستی جواب داده باشید
    پاسخ سوال اول) جاده نشان دهنده ی
    عشق است!! اگر را کوتاه را انتخاب کرده اید زود عاشق می شود و اگر  راه طولانی را انتخاب کرده اید به سادگی عاشق نمی شوید و زمان بیشتری برای آن صرف می کنید

    پاسخ سوال دوم )  تعداد رزهای قرمز نشان دهنده ی آن است که در رابطه چقدر از خودتان مایه می گذارید و تعداد رز های سفید نشان می دهد که شما چقدر در آن رابطه از طرف مقابل انتظار محبت دارید
    بطور مثال
    اگر 18 رز قرمز و 2 رز سفید انتخاب کرده اید بدین معناست که شما 90% محبت می کنید و 10% انتظار محبت از طرف مقابل دارید

    پاسخ سوال سوم ) این سوال نشاندهنده ی طرز برخورد شما با مشکلات در یک رابطه است . اگر شما از اعضای خانواده درخواست کرده اید که محبوبتان را صدا بزنید بدین معناست که شما از مواجه شدن با مشکلات می ترسید و امیدوار هستید که مشکلات به خودی خود حل شود . ولی اگر خودتان به اطاقش رفته اید که او را از حضور خود مطلع کنید این نشان می دهد که شما خود با مشکلات روبرو می شوید و دوست دارید آنها را خودتان هر چه زودتر حل کنید

    پاسخ سوال چهارم ) محل قرار دادن رزها نشان دهنده ی اشتیاق شما به دیدن محبوبتان است . اگر آنها را روی تخت می گذارید نشان می دهد که دوست دارید او را زیاد ببینید و اگر آنها را لب پنجره قرار می دهید یعنی اگر او را زیاد هم نبینید مشکلی بوجود نمی آید

    پاسخ سوال پنجم ) این سوال  نگرش و طرز فکر شما در مورد کاراکتر و شخصیت فرد محبوبتان را مشخص می سازد. اگر شما او را در حالیکه خوابیده است در اتاق می بینید یعنی او را همانطور که هست دوست دارید و اگر او را بیدار دیده اید یعنی انتظار دارید که مطابق میل شما بشود


    پاسخ سوال آخر ) راه بازگشت به خانه نشان دهنده ی دوام عشق شماست . اگر راه کوتاه را انتخاب کرده اید مدت عاشق شدن بودن و دوست داشتن شما کوتاه است و اگر راه بلند را انتخاب کرده اید مدت زیادی در عشق خود پایدار می مانید

     

    بكن ای شاهد ما جلوه‌ای از بزم وصال

    دلبرا‚ دست امید من و دامان شما

     

    سر ما و قدم سرو خرامان شما

    خاك راه تو و مژگان من ار بگذارد

     

    ناوك غمزه و یا خنجر مژگان شما

     

    شمع آه من و رخساره چون لا‌له تو

     

    چشم گریان من و غنچه خندان شما

     

    لب لعل نمكین تو مكیدن حظّی است

     

    كه نه طالع شودم یار نه احسان شما

     

    رویم از نرگس بیمار تو چون لیمو زرد

     

    به نگردد مگر از سیب زنخدان شما

     

    نه در این دایره سرگشته منم چون پرگار

     

    چرخ سرگشته چو گویی است به چوگان شما

     

    درد عشق تو نگارا نپذیرد درمان

     

    تا شوم از سر اخلا‌ص به قربان شما

    خضر را چشمه حیوان رود از یاد اگر

     

    رَسَدش رَشحه‌ای از چشمه حیوان شما

     

    عرش بلقیس نه شایسته فرش ره توست

     

    آصف‌ اندر صف اطفال دبستان شما

     

    نبود ملك سلیمان همه با آن عظمت

     

    موری اندر نظر همت سلمان شما

     

    جلوه دید كلیم‌اللّه از آن دید جمال

     

    نغمه‌ای بود انا اللّه ز بیابان شما

     

    طائر سدره‌نشین را نرسد مرغ خیال

     

    به حریم حرم شامخ الا‌ركان شما

     

    قاب قوسین كه آخر قدم معرفت است

     

    اولین مرحله رفرف جولا‌ن شما

     

    فیض روح‌القدس از مجلس انس تو و بس

     

    نفحه صور صفیری است ز دربان شما

     

    گرچه خود قاسم‌الا‌رزاق بود میكائیل

     

    نیست در رتبه مگر ریزه‌خور خوان شما

     

    لوح نفس از قلم عقل نمی‌گردد نقش

     

    تا نباشد نفس منشی دیوان شما

     

    هرچه در دفتر ملك است و كتاب ملكوت

     

    قلم صنع رقم كرده به عنوان شما

     

    شده تا شام ابد دامن آفاق چو روز

     

    زده تا صبح ازل سر ز گریبان شما

     

    چیست تورات ز فرقان شما رمزی و بس

     

    یك اشارت بود انجیل ز قرآن شما

     

    هست هر سوره به تحقیق ز قرآن حكیم

     

    آیه‌ محكمه‌ای در صفت شان شما

     

    آستان تو بود مركز سلطان هما

     

    قاف عنقای قدم شرفه ایوان شما

     

    مهر با شاهد بزم تو برابر نشود

     

    مه فروزان بود از شمع شبستان شما

     

    خسروا گر به مدیح تو سخن شیرین است

     

    لیكن افسوس نه زیبنده و شایان شما

     

    ای كه در مكمن غیبی و حجاب ازلی

     

    آه از حسرت روی مه تابان شما

     

    بكن ای شاهد ما جلوه‌ای از بزم وصال

     

    چند چون شمع بسوزیم ز هجران شما

     

    مسند مصرِ حقیقت ز تو تا چند تهی

     

    ای دوصد یوسفِ صدّیق به قربان شما

     

    مفتقر را نه عجب گر بنمایی تحسین

     

    منم امروز در این مرحله حسّان شما

     

    آیةالله غروی اصفهانی معروف به کمپانی 

     


    دست اميدمن ودامان شما

    دست شما درد نکنه !

    بنام آنكه هستي نام از او يافت         فلك جنبش زمين آرام از او یافت      (حکیم نظامی) 

     

    سوختم خاکسترم را باد برد-بهترین یارم مرا از یاد برد

     

    در مرام ما نیست رسم ترک دوست-عهد با هرکه بستیم یادمان همراه اوست

    زندگی تکثیر ثروتی است که نامش محبت است

     

     


    دلبرا،دست اميدمن ودامان شما

                      سرماوقدم سروخرمان شما

    خاك راه تومژگان من اربگذرد

                       ناوك غمزده وياحنجرمژگان شما

    جملات زیبا

     

    لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم غافل از آنکه خوشبختی همان لحظه هایی بود که گذشت.   (دکتر شریعتی)


     

    یا به اندازه آرزویتان تلاش کنید یا به اندازه تلاشتان آرزو کنید.   (شکسپیر)

     

    اولين گام در راه آگاهى، درك جهل است.   (بى پيماستر)


     

    فرهنگ رودخانه اى است به قدمت تاريخ.   ( يونگ)

     

    راز خوشبختى در اين است كه بدانيد ديگران دليل خوشبختى شما هستند.   (لرد تنيسون)

     

    آدم هاي حقير،انسانهاي والا را ديوانه ميپندارند. چرا كه اين انسانها سرشت نامعقول تري داشته و به سمت چيزهاي استثنائي جذب ميشوند:چيزهايي كه هيچ جذابيتي براي بسياري از مردم ندارند.   (فردريش نيچه)

     

    اشكهاي ديگران را مبدل به نگاههاي پر از شادي نمودن بهترين خوشبختي هاست.   (بودا)

     

    انسان خوشبخت نمي شود اگر براي خوشبختي ديگران نكوشد.   (دوسن پیر)

     

    اگر مي خواهي خوشبخت باشي براي خوشبختي ديگران بكوش زيرا آن شادي كه ما به ديگران مي دهيم به دل ما بر مي گردد.   (بتهوون)

     

    آنكه كردار به سخاوت بيارايد و گفتار براستي در اين جهان نيك بخت است.   (بزرگمهر)

     

    اعتقاد به بخت و قسمت بدترين نوع بردگي است.   (اپیکتت)

     

    خوشبختي شكل ظاهري ايمان است ،تا ايمان و اميد و سخت كوشي نباشد ،هيچ كاري را نمي توان انجام داد.   (هلن کلر)

     

    كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند.   (گوته)

     

    آنقدر شكست مي‌خورم تا راه شكست دادن را بياموزم.   (پطر کبیر)

     

    پيروزي آن نيست كه هرگز زمين نخوري، آنستكه بعداز هر زمين خوردني برخيزي.   (مهاتما گاندی)

     

    انسان براي پيروزي آفريده شده است، او را ميتوان نابود كرد ولي نميتوان شكست داد.   (ارنست همینگوی)

     

    شايد چالاك‌ترين انسان نباشم، شايد بالابلندترين يا نيرومندترين نباشم، شايد بهترين و زيرك‌ ترين نباشم، اما قادرم كاري را بهتر از ديگران انجام دهم و اين كار هنر خود بودن است.   (لئونارد لیموی)

     

    مراقب باشيد چيزهايي را كه دوست داريد بدست‌آوريد وگرنه ناچار خواهيد بود چيزهايي را كه بدست آورده‌ايد دوست داشته‌باشيد.   (جرج برناد شاو)

     

    يا چنان نماي كه هستي، يا چنان باش كه مي‌نمايي.   (بایزید بسطامی)

     

    آنقدر شكست مي‌خورم تا راه شكست دادن را بياموزم         (پطر کبیر)


     

    نامه ای به یک هنرمند جوان

     

    ََجوزف گریگلی، 1956 در ماساچوست به دنیا آمد. او مدرک کارشناسی تاریخ هنر را در 1985 از دانشگاه میشیگان دریافت کرد. وی در 1990 موفق به کسب مدرک کارشناسی ارشد هنرهای تجسمی از انستیتو هنر کالیفرنیا شد. گریگلی از 2002 به بعد، به عنوان استاد نقد و هنرهای تجسمی در مدرسه انستیتو هنر کالیفرنیا تدریس میکند. چیدمان، هنر اجرا و هنر ویدئویی مدیوم اکثر آثار او را تشکیل میدهند. روند آثار گریگلی، شکل ها و رنگ هایش و داستانی که بیان میکند، همه درباره مکالمه و برقراری ارتباط میان انسانهاست. او در کودکی شنوایی خود را از دست داده است. وی  گفتگوهای نوشته شده زندگی روزمره اش را به عنوان ماده خام آثارش به کار میگیرد؛ تکه کاغذهایی که دیگران روی آن یادداشت ها، اسم ها یا عباراتی نوشته اند تا با او ارتباط برقرار کنند. گریگلی این بریده گفتگوها را به کار میگیرد تا چیدمان هایی بسازد که موضوع اصلی آنها، تفاوت های اجتناب ناپذیر بین گفتار و نوشتار و خواندن و گوش کردن است.در واقع این آثار به عنوان معادل های تجسمی برای صدا هستند.

     

    هنرمند جوان عزیز:

    از نامه ها، ایمیل ها و فکسی که فرستادی ممنونم. همچنین از اینکه منتظر جوابم ماندی، متشکرم.
    مانند دیگر فعالیت های خلاقانه، تولید اثر هنری درباره کشف امکانات است: امکانات مواد و مصالح، امکانات ایده ها و افکار و امکانات روابط انسانی. لحظه ای که تأمل کنی و برای نظم دادن و درک این احتمالات تلاش نمایی، اوضاع ممکن است سخت و نفس گیر شود.
    دویست سال قبل جان کیتزِ شاعر با همین مشکل روبرو شد: در حالی که از مشکلات مالی از پا درآمده بود و آثاری را مطالعه میکرد که پیش از او نوشته شده بودند، - شکسپیر، اسپنسر، میلتون - در مقابل این سؤال مأیوس کننده به زانو درآمد: " چه کاری برای انجام دادن باقی مانده است؟ "
    او به کارش ادامه داد. در زمانی معادل دو سه سال، چندتایی قصیده نوشت - شعرهایی که ادبیات را در مسیر جدیدی قرار دادند - اما در نشریات درباره آثارش بد نوشته شد. دید کتابهای شعرش ته انبارها خاک میخورند، و درست بعد از رسیدن به بیست و پنج سالگی، درگذشت. علاوه بر همه این مشکلات، دختری را که دوست داشت به او گفت "نه".
    اما نکته اینجاست که کیتز راه جدیدی را پیدا کرد.
    او نام آن را توانای منفی گذاشت. با همه وجود - همچنین از صمیم قلب – غرق نوشتن بهترین شعرهایی شد که میتوانست بنویسد. کیتز در نامه ای به برادرانش توانای منفی را به عنوان راهی برای زندگی کردنشرح میدهد. راهی که در آن شخص میتواند در میان نادانسته ها، رازها و شک ها زندگی کند و مجبور نباشد با ناراحتی به دنبال حقیقت و دلایل آن بگردد. [ یاد حرف دکتر شریعتی افتادم که میگه آنقدر زلال باش تا حقیقت خودش به سراغت بیاد]
    بنابراین نصیحت من - اگر ارزشی داشته باشد - این است که زیاد نگران آن نادانسته ها، رازها و شک ها نباش. اگر خلق اثر هنری کار سختی است - و همین طور هم هست – فرایند هنرمند بودن و نمایش عمومی اثر هنری به همان اندازه مشکل و طاقت فرساست. در همینجاست که روابط انسانی خیلی مهم میشوند. مقدار زیادی از مطالبی که من درباره هنر و هنرمند بودن یاد گرفتم، از طریق هنرمندان تجسمی نبوده؛ بلکه از طریق نویسندگانی مانند کیتز ( با خواندن نامه هایش) و آهنگسازانی مانند ند رورِم ( با خواندن خاطرات روزانه وی) و گردشگرانی مانند ری برگمان ( با خواندن نوشته هایش درباره صید ماهی قزل آلا با مگس) بوده است. بنابراین تا آنجایی که میتوانی بخوان و زندگی را به تمامی تجربه کن. هر وقت که توانستی، یک زبان خارجی را یاد بگیر، درباره دیگر مردمان بیاموز، به جاهایی برو و کارهایی را بکن که هیچ ربطی به هنر ندارند؛ چون آن کارهایی که هیچ ربطی به هنر ندارند، در حقیقت بیشترین ارتباط را با آن دارد.

                                                                                                      با بهترین آرزوها
                                                                                                      
     جوزف گریگلی
                                                                                                  
    نیوبوفالو - میشیگان

    جملات زيبا...

     

    من مي گم دوست داشتن دل مي خواد نه دليل.

    من مي دانم كه اتوبوس زندگي  سه ايستگاه دارد: تولد٬ زندگي و مرگ. بعضي ها ايستگاه زندگيو خواب مي مونن و ايستگاه مرگ پياده مي شن.

    من مي دونم كه اگر زن نبود ٬ نوابغ جهان پرورش نمي يافتن.

    چي مي شد اگه خدا وقت نداشت به من بركت بده چرا كه ديروز وقت نكردم از او تشكر کنم.

    همه رو مي بخشمر  همانطور كه دوست دارم خداوند مرا ببخشه.

    هر روز وقتي زندگي رو از سر مي نويسم بايد حواسم به ته خط باشه كه كج ننويسم.

    براي پرش هاي بلند گاهي بايد چند قدمي به عقب برم.

    روز رو خورشيد مي سازه ولي روزگارش رو من.

    من مي دونم كه بين تمامي مردم فقط عقل به عدالت تقسيم شده چون همه فكر مي كنن عقل كلن.

    من مي دونم مهره پياده در شطرنج ٬ اگه تا آخر راه ادامه بده وزير مي شم .

    به جاي اون چه كه مي خوام به اونچه كه دارم فكر ميكنم.

    هميشه حرفي رو ميزنم كه بتونم پاش رو امضا كنم و بهش پايبند باشم.


    مولانا

    زهي عشق زهي عشق كه ما راست خدايا

                                              چه نغزست و چه خوبست و چه زيباست خدايا

    چه گرميم ! چه گرميم! ازين عشق چو خورشيد

                                              چه پنهان و چه پنهان و چه پيداست خدايا

    زهي ماه زهي ماه زهي باده همراه

                                              كه جان را و جهان را بياراست خدايا

    زهي شور! زهي شور! كه انگيخته عالم

     

                                               زهي كار! زهي بار! كه آنجاست خدايا

    فرو ريخت فرو ريخت شهنشاه سواران

                                               زهي گرد زهي گرد كه برخاست خدايا

    فتاديم فتاديم بدان سان كه نخيزيم

                                               ندانيم ندانيم چه غوغاست خدايا

    نه دامست نه زنجير همه بسته چراييم ؟

                                                چه بندست؟ چه زنجير! كه بر پاست خدايا

    چه نقشيست! چه نقشيست! در اين تابه دلها

                                                غريبست غريبست ز بالاست خدايا

    خموشيد خموشيد كه تا فاش نگرديد

                                                 كه اغيار گرفتند چپ و راست خدايا

                                              

    سنگ می سازم از دریا

    شاید...شاید...شاید...

                 شاید تقدیر...شاید تکذیب...شاید تدبیر...

                                این بار تقلیل...آنگاه تکلیف...روزی تکبیر....

                                       تصدیق می کنم او را... شایدم تکذیب می کنم خود را...

    دیوار می سازم از رویا... عشق می سازم از دنیا...

            سنگ می سازم از دریا...منگ می شوم از غوغا...

                    لال می شوم از ماؤا...مات می شوم از تنها....

                         تا شاید...............

                              شاید از غم نا گفته ام گوید....

                                                    تا سرود هر شبم خواند........

                                                              این چنین خواند....

                                                                    آن چنان آید...

     

    شکيبايي

     

    شکيبايي خصوصيتي است که از دل سرچشمه مي گيرد و با تمرين حساب شده و آگاهانه مي شود آن را به ميزان زيادي تقويت کرد و توسعه داد.

     

    يکي از راه هاي موثري که من به عميق تر کردن بردباري پيدا کردم، گذاشتن دوره ي تمرين واقعي است، يک دوره ي زماني که در ذهنم براي تمرين هنر شکيبايي در نظر مي گيرم.خود زندگي کلاس درس مي شود، و شکيبايي برنامه ي درسي آن.

     

    مي توانيد از پنج دقيقه شروع کنيد و قابليت خودتان را به مرور افزايش دهيد. به خوتان بگوييد:« بسيار خوب، در طول پنج دقيقه آينده، به خودم اجازه نخواهم داد از هيچ چيز عصباني و ناراحت شوم.»

     

    آنچه کشف مي کنيد، حقيقتا حيرت انگيز است.تصميم شما در بردبار بودم مخصوصا آنکه بدانيد براي مدت کوتاهي است فوراً قابليت شما را در بردباري افزايش مي دهد و تقويت مي کند. شکيبايي از جمله خصوصيات ويژه اي است که خود سبب موفقيت خود مي شود. وقتي مسافت کوتاهي را طي کنيد و به نقطه اي برسيد_پنج دقيقه بردباري موفقيت آميز_ در خودتان اين قابليت را مي بينيد که حتي براي مدت زمان بيشتر بتوانيد آدم صبوري باشيد. در طول زمان، حتي ممکن است يک آدم صبور و بردبار بشويد.
                          

    من چون صاحب بچه هاي کوچک هستم، امکانات زيادي براي تمرين بردباري در اختيار دارم. براي مثال، يک روز که سعي دارم چند تا تلفن مهم بزنم و هر دو دخترم مرا زير رگبار سؤال گرفته اند به خودم مي گويم، حالا وقت خوبي براي صبر کردن است. مي خواهم تا نيم ساعت آينده تا جايي که ممکن است صبور و بردبار باشم( مي بينيد، من خيلي کار کرده ام، به نيم ساعت رسيده ام)! . از شوخي گذشته ، واقعا مؤثر است و در خانواده ما تأثير داشته است.وقتي خونسردي ام را حفظ مي کنم و به خودم اجازه نمي دهم که عصباني و ناراحت شوم، مي توانم آرام،اما محکم،رفتار بچه هايم را به سمتي بکشانم که به هنگام برآشفتگي و عصبانيت امکانش وجود ندارد و آنقدرها مؤثر نيست. عمل ساده ي جهت دادن فکرم به سمت شکيبايي، اجازه ميدهد که در لحظه ي حاضر باقي بمانم و آن طور که در حالت خشم و عصبانيت پيش مي آيد به اين فکر نکنم که تا به حال چندين بار اينطور شده است و احساس نکنم که قرباني شده ام. مهم تر اينکه احساس شکيبايي من اغلب مسري است. به بچه ها سرايت مي کند و بعد خودشان، به اين نتيجه مي رسند که ناراحت کردن پدر تفريحي ندارد.
                             

    صبوري به من اجازه مي دهد وسعت نظر و روشن بيني ام را حفظ کنم. حتي در ميانه ي يک موقعيت دشوار ، مي توانم به خاطر بياورم که چه چيزي در مقابلم قرار گرفته است_ مبارزه ي موجود _ مسأله ي مرگ و زندگي نيست، بــلکه مانع کوچکي است که بايد به سادگي با آن کنار آمد. بدون بردباري، همين سناريو مي تواند به وضع اضطراري فوق العاده اي که داد زدن، خشم، احساسات جريحه دار شده و فشار خون بالا آن را تکميل مي کند تبديل شود که واقعا ارزشش را ندارد. اگر لازم است با بچه ها، رئيستان، يک آدم بدقلق يا موقعيت نا مناسب کنار بياييد، در صورتي که نمي خواهيد " از کاه کوه بسازيد" تقويت و توسعه سطح بردباري مي تواند شروع خوبي باشد.

    از کتاب: زندگي يک فوريت نيست/ريچارد کارلسون

     

    پسندم آنچه را جانان پسندد


    سخته ، اما.....

    من از درمان و درد و وصل و هجران
    پسندم آنچه را جانان پسندد



    گفتم:خیلی خونسردی!تو خدایی و صبور!من بنده ات هستم و ظرف صبرم کوچک....یه اشاره کنی تمومه! گفتی:عسی ان تحبوا شیئا"و هو شر لکم.شاید چیزی که تو دوست داری به صلاحت نباشه!(بقره /216)

     

    آي خدا ... كمكم كن .....

    جسم هم كه موقت است.

    تشكيل كلمه الله توسط ابرها ( قدرت نمايي خداوند سبحان )

    - از خــدا خواستم عادت هاي زشت را تركم دهد
    فرمود:  خودت بايد آنهـا را رهـــا كنـي.
    - از او خواستـــم فرزنــد معـلــولــم را شفــا دهد
    فرمود: لازم نيست،روحش سالم است
    جسم هم كه موقت است.
     -از او درخواست كردم لااقل به من صبر عطا كند.
    فرمود: صبر حاصل سختي و رنج است
    عطا كردني نيست
    آمــــوختني است.

    عبد سیه رو

     ما دل به غم تو بسته داريم اي دوست       درد تو به جان بسته داريم اي دوست

              گفتي كه به شكستگان نزديكم          ما نيز دل شكسته داريم اي دوست

     

     

    درون سینه آه توست مهدی (عج)

    دو صد دل در نگاه توست مهدی (عج)

    مکن ردم که این عبد سیه رو

    سیاهی سپاه توست مهدی (عج)

    ( اللهم اجعلنی من انصاره و اعوانه و المستشهدین بین یدیه )

     
     
     
    دلم  تنگ است برای تو

    برای توکه از من دوری و به من نزدیک

    صدایت را نمیشنوم

    نگاهت رانمیبینم

    اما احساس میکنم بودنت را

    گرمی دستان مهربانت را که بر سرم میکشی و در نا آرامیهای زندگی آرامم میکنی

    و همین بهانه زنده بودن من است

    فاصله های مجازی مرا از تو دور ساخته و کشتی بادبانی دلم را در میان امواج پرطلاتم اقیانوسهای خیال به دست باد سپرده

    ولی تو چنان به من نزدیکی که خویشتن را با تو یکی میبینم

    و با وجود اینکه همیشه رود مهربانیت به دریای مواج دلم روانه است

    باز دلم برای تو تنگ است

    دلتنگی عزیز

    و هر سازی که میبینم بد آهنگ است

    باز دلم برای از تونوشتن تنگ است

    باز دلم برای از تو سرودن گرفته است

    دلتنگی عزیز

    مهربانی را که گفته بودن به ارمغان میآوری چه بر سر آمده است که اینچنین دلم برای از تو گفتن تنگ است

    دلم برای دیر آمدنت شور میزند

    دلتنگی عزیز

    بریده باد زبانم اگر که از تو نگوید

    بریده باد

    مسافر آفتاب ، تا ابرها پنهانترت نکرده اند

    تا سرما خوابت نکرده است

    این اسماعیل دلم قربانی تو باد

    دلتنگی عزیز

    آزادی و مهر و محبت را که گفته بودن سوار بر اسب سپیدی درصبح سفید با دسته ای یاس سپید میآید

    چه بر سر آمده که این چنین دلم از غروب میهراسد

    اي بهار سبز زندگيم

    اشك چكيده شده بر روي گونه هام

    ارمان مجسم عدالتخواهان

    انتظار سبزدوران ها

    چلچراغ روشن شبستان تاريخ

    مرد برگزيده اعصار

    روشنگر زمين وزمان

    ذخيره جاودان الهي

    نويد بخش صبح سفيد درشب سخت انتظار

    آمدنت را دل دل ميزنم بر ايوان زخم و حادثه

    در هجوم طوفانهاي سنگين تلخ فراق

    در زير تازيانه هاي سرد و سخت كنايه و نيش زبانهاي تبر به دستان

    اما باز دلم براي تو تنگ است

    اي دلتنگي عزيز

    و هر عشقي كه ميبينم به جز تو بي رنگ است

    دلتنگي عزيز

    مینویسم از سفر غیبت تو سخت پریشانم بعد نقطه سر خط تا ابد ریز و درشت

    مشق شب خواهیم داشت

    انتظار

    انتظار

    انتظار

    انتظار

    ...

     
     
     
     
    مهدی است آن که نهضت قرآن به پا کند

                                                     مهدی است آن که نیک و بد از هم جدا کند

    مهدی است آن که مژده فجر طلوع خویش

                                                      از پایگاه کعبه به گوش آشنا کند