خدا لبخند زد  

 

خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي داشتم

خدا گفت :پس مي خواهي با من گفتگو کني

گفتم اگر وقت داشته باشيد

 خدا لبخند زد  ...وقت من ابدي است

چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي

چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند  

خدا پاسخ داد:اين که آنها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند

 عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکي را مي خورند

 اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي کنند

 و بعد

پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند

اينکه با نگراني نسبت به آينده زمان حال را فراموش مي کنند

آنچنان که ديگر نه در حال زندگي مي کنند  نه در آينده

 اين که چنان زندگي مي کنند که گويي ، نخواهند مرد

 و آنچنان مي ميرند که گويي هرگز نبوده اند

زائر بی دست و پا

میلاد امام رضا بر شما مبارک . میلاد آنکه ایران هر چه دارد به برکت وجود اوست

مسیح محو صدای نقاره خانه او *** کرم نَـمی بُوَد از بهر بی کرانه او

به زائر حرمش وعده داده و باید *** که روز حشر سه جا بازدید او آید
الا رئوف تر از ما به ما امام رضا
غریب ِ با همه کس آشنا امام رضا
ابوالحسن خَلَف مرتضی امام رضا
رفیق زائر بی دست و پا امام رضا
نگاه ماست به دست تو یا امام رضا
تو کیستی به چنین عزت و جلال بگو *** که همنشین گدایی و ضامن آهو
 
 
 زندگاني امام رضا(ع)
   زادگاه
هشتمين پيشواي شيعيان امام علي بن نوسي الرضا عليه السلام در مدينه ديده به جهان گشود.
  كنيه ها
ابوالحسن و ابوعلي
  لقبها
رضا، صابر، زكي، ولي، فاضل، وفي، صديق، رضي، سراج الله، نورالهدي، قرة عين المؤمنين، مكيدة الملحدين، كفوالملك، كافي الخلق، رب السرير، و رئاب التدبير
  مشهورترين لقب
مشهورترين لقب آن حضرت «رضا» است و در سبب اين لقب گفته اند: «او از آن روي رضا خوانده شد كه در آسمان خوشايند و در زمين مورد خشنودي پيامبران خدا و امامان پس از او بود. همچنين گفته شده : از آن روي كه همگان، خواه مخالفان و خواه همراهان به او خشنود بودند. سر انجام، گفته شده است: از آن روي او رضا خوانده اند كه مأمون به او خشنود شد.»
  مادر امام
در روايتهاي مختلفي كه به ما رسيده است نامها و كينه ها و لقبهاي ام البنين، نجمه، سكن، تكتم، خيزران، طاهره و شقرا، را براي مادر آن حضرت آورده اند.
  زاد روز
درباره روز، ماه و سال ولادت و همچنين وفات آن حضرت اختلاف است.
ولادت آن حضرت را به سالهاي (148 و 151 و 153ق) و در روزهاي جمعه نوزدهم رمضان، نيمه همين ماه، جمعه دهم رجب و يازدهم ذي القعده

                 اللهم عجل لولیک الفرج
خدایا عیدی ما منتظر واقعی شدن برای اقا قرار بده


 

 

 

 

در من تلاوت می شوی... 

وقتی برای ندیدنت

از آیه های بی پروای انکار

کلمه کلمه

استخاره میکنم ...

 

غم هم پرواز

  

بامدادان که کبوترها

بر لب پنجره ی باز سحر

 غلغله می آغازند

جان گلرنگ  مرا

بر سر دست بگیر

به تماشاگه پرواز ببر

آه...بشتاب

 که هم پروازان

نگران غم هم پروازند

يا رب دل من گرفت

مي گفت که من هميشه پيشت هستم
وقتي که دلت گرفت آن جا هستم
من ماندم و بغض و گريه هايي در راه
يا رب دل من گرفت تنها هستم

مي گفت که شب ها دل من بازتر است
درهاي بهشت و آسمان بازتر است
من در دل شب باز سراغش رفتم
« از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است
 »


تو پرنده اي هنوز        

باز من قفس شدم ، تو پرنده اي هنوز       
من دوباره باختم ، تو برنده اي هنوز
باز هم من و عطش ، ذره ذره سوختم
تو شکوفه کردي و سخت زنده اي هنوز
باز من زدوريت شب به شب گريستم
تو نظاره کردي و واي خنده اي هنوز
اين دل شکسته ام سهم بي کسي نبود
من خداي بيدلي ، صاحب دلي هنوز
بس که بي تاب شد خاطرات تو شکست
مثل قلب و روح من شرحه شرحه اي هنوز
زندگاني مرا تو سراب کرده اي
باز هم مقصري ، بي بهانه اي هنوز
من تمام خويش را وقف صبح کرده ام
باز هم نيامدي ، ماه پاره اي هنوز ...


ني بودم و به دامن صحراي محبت بردميدم يادش بخير آن صبح دلكش كه بنفشة محجوب رعناي من چشم نازي به روي من گشود و تبسم دلنوازي نثار نگاه من كرد.
دايه نوشين‌ پستان ابر، آغوش ناز گهواره خاك و لالائي دل‌انگيز نسيم به تربيت ما دم همّت گماشتند تا قدّي كشيديم و از طراوت شباب شاهدي يكتا گشتيم.
سپيده دمي بود كه نسيمي از بوستان عشق بر ما گذاشت و از يك دم افسونكاري بنفشه را ساحري و ني را شاعري آموخت. براي نخستين بار بنفشة محجوبم را در آغوش و خود را مست و مدهوش يافتم. از آن پس پيوسته دم عشق با ماست. بنفشة محجوب نگهت جانفزا و من ترانه‌هاي عاشقانه خود را در آفاق سر مي‌دهم. ديگر از آن يكديگر هستیم. ـ حيات را دوست داریم و طبيعت را هم‌آهنگ نغمة آرزوي خود مي‌پنداریم. بنفشه هر روزم تار موئي هديه [مي]كند و ني دمساز كمر خدمتش را به ميان مي‌بندد ـ ترانه من همان است كه او را دل مي‌خواست و آنچه دل او مي‌خواهد من همان مي‌ سرایم ..و من دیوانه اش هستم مثل مجنون ..
 
 
                                                  ني محزون
امشب اي ماه به درد دل من تسكيني              آخر اي ماه تو همدرد من مسكيني
كاهش جان تو من دارم و من مي‌دانم               كه تو از دوري خورشيد چها مي‌بيني
تو هم اي باديه پيماي محبت چو من                 سر راحت ننهادي به سر باليني
هر شب از حسرت ماهي من و يكدامن اشگ     تو هم اي دامن مهتاب پر از پرويني
همه در چشمة مهتاب غم از دل شويند            امشب اي مه تو هم از طالع من غمگيني
من مگر طالع خود در تو توانم ديدن                   كه تام آينة بخت غبار آگيني
ني محزون مگر از تربت فرهاد دميد                  كه كند شكوه زهجران لب شيريني
كي بر اين كلبة طوفان‌زده سر خواهي زد          اي پرستو كه پيام‌آور فروديني
شهريارا اگر آئين محبت باشد                        جاودان زي كه به دنياي بهشت آئيني
                                             استاد شهریار

لااقل دهانتان  را بسته نگه دارید.

روزی روزگاری گنجشک ناسازگاری بود.

 

 

تصمیم گرفت برای گذراندن زمستان به سوی جنوب پروازو کوچ نکند.

 

 

اما خیلی طول نکشید که هوا چنان سرد شد

 

 

 که گنجشک ناچارشد با بی میلی راه پرواز  به سوی جنوب را

 

 

 در پیش بگیرد.

  مسافت زیادی را نپیموده بود که بالهایش از شدت سرما یخ زدند.

 

 

دیگر نتوانست به پرواز ادامه دهد و در مزرعه ای افتاد.

 

 

گاوی داشت از آنجا رد می شد و- گلاب به رویتان – درست روی سر

 

 گنجشک قصه ی ما قضای حاجت کرد .

 

 

گنجشک نگون بخت فکر کرد کارش دیگر تمام است.

 

 

اما همین اتفاق ناخوشایند باعث شد که یخ های روی بالهایش  آب شود.

 

 

او که گرم وخوشحال شده بود و می توانست دوباره نفس بکشد

 

 

 شروع کرد به آواز خواندن.

 

 درست همان موقع سر وکله یک گربه ی قلچماق پیدا شد

 

 

که از آنجا می گذشت.

 

 

 گربه نا بکار با شنیدن صدا به جستجوی محلی که صدا از آنجا می آمد

 

 

پرداخت.

 

 

گربه با چنگالش فضولات گاو را زیرو رو کرد و بالاخره پس از پیدا

 

 کردن پرنده ی کوچک آواز خوان

 

 

 آن را لقمه ی خام خود کرد وخورد.

 

 

با پوزش فراوان، درسی که از این داستان - هر چند مشمئز کننده -  

   

می گیریم این است که:

 

 

1-   هرکسی که کار ناشایستی نسبت به شما انجام دهد، لزوما دشمن

 

شما نیست.

 

 

2-   آنکه شما را از آثار کار نا شایست او نجات بدهد هم لزوما دوست

 

شما نیست.

 

 

3-   و دست آخر اینکه اگر در چنین وضعیتی آرامش نسبی  دارید، لا

 

اقل دهانتان  را بسته نگه دارید.

 

 

هر مطلبی را عنوانیست

دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نا بینایی. اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز با آن اوج می یابد.

عشق در غالب دل ها، در شکل ها و رنگ های تقریبا مشابهی، متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها، بر خلاف غریزه ها، هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه ی خویش دارد، می توان گفت که به شماره ی هر روحی، دوست داشتنی است.

                                                                   دکتر شریعتی

 

 

درد تاریکیست درد خواستن

                                  رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

                                 سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش , نیش ماران یافتن

                                  زهر در لبخند یاران یافتن

 


آفرین ها بر تو بادا ای خدا

                                ناگهان کردی مرا از غم جدا

گر سر هر موی من گردد زبان

                                شکرهای تو نیاید در بیان


خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

           چه رنجی میکشد آن کس که انسان است..


شاد بودن بزرگترین انتقامی است که می توان از زندگی

گرفت...

 

...اگر در جایی گیر کردی ودیگر امیدی نبود

 

 بدون یکی هست که هنوز دوست داره

 

و تنهات نمی زاره

                                                (( خدا ))

 

                                                                                

 

 

با

 

  من

 

     سخن

 

           بگو

 

 

...امروز صبح وقتی از خواب بر خاستی

 

تو را تماشا کردم وامید داشتم که با من حرف خواهی زد

 

فقط در چند کلمه ویا از من به خاطر چیز های خوبی که دیروز در زندگی تو اتفاق افتاد تشکر خواهی کرد.

 

اما تو سر گرم پوشیدن لباس بودی.

 

هنگامی که می خواستی از خانه بیرون بروی،می دانستم که می توانی چند دقیقه ای توقف کرده و به

 

من سلام کنی،اما تو خیلی سر گرم بودی.

 

زمانی که پانزده دقیقه بیهوده بر روی صندلی نشسته بودی و پاهایت را تکان می دادی،فکر می کردم که

 

 می خواهی با من سخن بگویی،

 

اما تو به سوی تلفن دویدی وبا یکی از دوستانت تماس گرفتی تا از چیز های بی اهمیت بگویی.

 

من با صبر وشکیبایی، در تمام مدت روز تو را نگاه می کردم وتو آن قدر مشغول بودی که هیچ چیز به من

 

نگفتی .

 

موقع خوردن ناهار متوجه شدی که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمی با من حرف می زنند،اما تو

 

 چنین کاری نکردی.

 

باز هم زمانی باقی است و امید وارم که تو سر انجام با من حرف بزنی.

 

به خانه رفتی وبه نظر می رسید که کار های زیادی برای انجام دادن داری.

 

بعد از انجام چند کار، تلویزیون را روشن کرده و وقت زیادی را در برابر آن سپری کردی.

 

من باز هم با شکیبایی منتظر ماندم که بعد از تماشای تلویزیون و خوردن غذا با من حرف بزنی.

 

هنگام خوابیدن گمان کردم که خیلی خسته ای.

 

بعد از گفتن شب بخیر به خانواده،سریعا به سوی رختخواب رفتی وخوابیدی.

 

مهم نیست، شاید نمی دانستی که من همیشه آنجا با تو هستم .

 

من، بیش از آن که بدانی، صبر پیشه کردم، من حتی می خواستم به تو بیاموزم که چگونه با دیگران

 

صبور وشکیبا باشی.

 

من،به تو عشق می ورزم وهر روز منتظرم تا با من حرف بزنی.

 

چقدر مکالمه یک طرفه و یک جانبه سخت است!!!

 

بسیار خوب، تو یک بار دیگر از خواب بر خاستی  و من نیز یک بار دیگر فقط برای عشق به تو منتظر

 

خواهم ماند.

 

به این امید که امروز مقداری از وقتت را به من اختصاص دهی .

 

روز خوبی داشته باشی...

 

 

                                         دوست تو،"خدا"

 

 

شیطان

 

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن کرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌کردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر کس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تکه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من کاري با کسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا مي‌کنم. نه قيل و قال مي‌کنم و نه کسي را مجبور مي‌کنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌کني.تو زيرکي و مومن. زيرکي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم که حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا اين که چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد که لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يک بار هم شده کسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يک بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم که آن را کنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بکوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه کردم. اشک‌هايم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم که صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شکرانه قلبي که پيدا شده بود

* عشق و ثروت و موفقیت *

 

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

صدای خدا

 
به من مگو که:

خدا را ندیده ام هرگز

اگر خداطلبی

خدا در اشک یتیمان رفته از یادست

خدا در آه غریبان خانه بر بادست

اگر خدا خواهی

درون بغض مردمان غریب جای خداست

دل شکستهء هر بینوا سرای خداست

****************************

نگاه کن به هزاران ستاره در دل شب

به آسمان بنگر

به آسمان که پُر از گوهرست دامانش

به کهکشان که ندانی کجاست پایانش

ببین به دیدهء دل

به فرق ثابت و سیاره جای پای خداست

****************************

به من مگو که:

خدا را ندیده ام هرگز

دو دیده را بگشا

ببین چراغ طلا را که صبح از پشت کوه

طلای نور به دریا و رود میپاشد

به آن پرندهء رنگین نگر که در دل باغ

به برگ برگ درختان سرود میپاشد

سرود او همه گلنغمه ای برای خداست

******************************

در آشیانهء شب

در آستانهء صبح

در آن دمی که ز پستان شیر مست فلق

به کام دره و دریا و کوه و بیشه و باغ

شیر سپیده میریزد

به وقت نیمشبان

در سکوت رویا رنگ

که جُز صدای نسیم و نوای مرغ سحر

ز هیچ حنجره ای نغمه بر نمیخیزد

به گوش باطن من، هر صدا صدای خداست

*******************************

به وقت حملهء بنیاد سوز طوفان ها

که سروهای کُهن

به دست باد مهیبی به خاک می افتد

در آن دمی که زبیم غریو رعد به کوه

هزار صخره به خاک هلاک می افتد

به وقت زلزله ها

مگو کجاست خدا؟

نهیب زلزله،

حرفی ز خشمهای خداست

*****************************

در آن زمان که فتد لرزه ها به جان زمین

و لحظه لحظه غریو شبانه میپیچد

به بیشه های عظیم

صدای عربدهء رعد با تو میگوید:

که اسمان و زمین

به زیر سُم ستوران بادپای خداست

****************************

مخواه لب بگشایم که تاب گفتن نیست

سکوت من مشکن

که در سکوت پُر از حیرتم ثنای خداست

*****************************

به ناله های شب آمیز مرغ حق سوگند

به روشنائی زیبای هر فلق سوگند

به سرخ فامی خورشید در شفق سوگند

به گریهء سحر بندگان پاک قسم

درون مویرگ و موی من هوای خداست

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 

آخرین نگاه
تا که چو طاووس، در چشمم آمد ،

 یکسره گل کرد باغ امیدم

زلف سیاهش ، شام وصالم

روی چو ماهش ، بخت سپیدم

*****************

چون ز در آمد، ماه برآمد

در به رخ غیر بستم و بستم

تا نفس صبح ، بس گل بوسه

زآن لب شیرین ، چیدم و چیدم

***************

رامتر از رام ، آمدو بنشست

از می چشمش، مست شدم مست

از گل لبهاش بوسه ربودم،

وز قد رعناش ناز خریدم

******************

نازتر از او گاه تبسم،

دیدهء مردم هیچ ندیده

گرمتر از او وقت تکلم

در همهء عمر، من نشنیدم

*****************

وه که چه شبها، با سخنش گرم

در سفر عشق، رفتم و رفتم

شاد شدم شاد، در نگهش مست

معنی جان را دیدم و دیدم

****************

گفت: عزیزا، عشق چه باشد؟

گفتمش: ای یار معنی جان است

هدیهء جان را از تو گرفتم

بر قلهء عشق با تو رسیدم

****************

چون شب آخر عزم سفر کرد

لرزهء عالم در تنم افتاد

بار خدایا! جز تو که داند

وقت وداعش من چه کشیدم؟

***************

وای چه بودم در پی آن یار

سینه غم آلود، دیده گهر بار

آه کشیدم، اشک فشاندم

زآنهمه حسرت لب بگزیدم

*****************

جان من آخر از بر من رفت،

دل زکفم برد، دلبر من رفت

وای فرو ریخت خانهء عمرم

آه خزان شد باغ امیدم

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

مثل شقایق زندگی کن

مثل شقایق زندگی کن کوتاه اما زیبا   مثل پرستو کوچ کن فصلی اما هدفمند

                                  مثل پروانه بمیر درد ناک اما عاشق

 

حلقه عشق از وفاست   حلقه رفاقت از وفاست تقدم به بی وفاترین بی وفا ها

شما طبق ماده 5 قانون  28 شما به رفاقت محکوم هستید تا ابد در قلب من زندانی هستید

دیشب چک اشک تو رو به بانک محبت بردم خالی بود اینبار چک را به اجرا گذاشتم تا حکم قلبت را بگیرم

در پلکهای چشمانت لانه کردم پلک نزن نازم خانه خرابم می کنی

تقدیم به کسی که عمرش وفاست   مهرش دنیاست قلبش صفاست   ودر نگاهش محبت کیمیاست

 

 

به راستی که چه درمانده اند آنها که چشم تنگ شان را به پنجره های روشن و آفتابگیر کلبه های کوچک دیگران دوخته اند...
و چقدر خوب است، چقدر خوب است که ما- تو و من- هرگز خوشبختی را در خانه همسایه جستجو نکرده ایم.
این حقیقتاً اسباب رضایت خاطر و سربلندی ماست که بچه هایمان هرگز ندیده و نشنیده اند که ما از رفاه دیگران، شادی های دیگران، داشتن های دیگران، سفره های دیگران و حتی سلامت دیگران، به حسرت سخن گفته باشیم. و من، هرگز، حتی یک نفس شک نکرده ام که تنها بی نیازی روح بلندپرواز تو این سرافرازی و آسودگی بزرگ را به خانه ما آورده است...
تو با نگاهی پر شوکت و رفیع- همچون آسمان سخی- از ارتفاعی دست نیافتنیف به همه ما آموختی که می توان از کمترین شادی متعلق به دیگران، بسیار شاد شد- بدون توقع تصرف آن شادی یا سهم خواهی از آن.
من گفته ام، و تو در عمل نشان داده ای:
خوشبختی را نمی توان وام گرفت.
خوشبختی را نمی توان برای لحظه ای نیز به عاریت خواست.
خوشبختی را نمی توان دزدید
نمی توان خرید
نمی توان تکدی کرد...
بر سر سفره خوشبختی دیگران، همچون یک ناخوانده مهمان، حریصانه و شکم پرورانه نمی توان نشست، و لقمه ای نمی توان برداشت که گلوگیر نباشد و گرسنگی را مضاعف نکند.
پرنده سعادت دیگران را نمی توان به دام انداخت، به خانه خویش آورد، و در قفسی محبوس کرد- به امید باطلی، به خیال خامی.
خوشبختی، گمان می کنم، تنها چیزی است در جهان که فقط با دست های طاهر کسی که به راستی خواهان آن است ساخته می شود، و از پی اندیشه های طاهرانه.
البته ما می دانیم که همه گفت و گوهایمان در باب خوشبختی، صرفا مربوط به خوشبختی در واحدهای بسیار کوچک است نه خوشبختی اجتماعی، ملی، تاریخی و بشری...
برای رسیدن به آنگونه خوشبختی- که آرمان نهایی انسان است- نیرو، امید، اقدام و اراده مستقل فردی راه به جایی نمی برد و در هیچ نامه ای هم، حتی اگر طوماری بلند باشد، نمی توان درباره آن سخن به درستی گفت.
عزیز من!
خوشبختی امروز ما، تنها و تنها به درد آن می خورد که در راه خوشبخت سازی دیگران به کار گرفته شود. شرط بقای سعادت ما این است، و همین نیز علت سعادت ماست.
یک روز از من پرسیدی: "کی علت و معلول، کاملا یکی می شود؟" و یادت هست که من، درجا، جوابی نیافتم که بدهم. بسیار خوب! پاسخت را اینک یافته ام.

 

نمی دانم اولین نفر که بر سر مزارم گریه می کند کیست و اخرین نفر که مرا به فراموشی می سپارد کیست

سرداب مقدس غیبت امام زمان(عج)

 

 
 

انتظار


مي داني انتظار يعني چه ؟


انتظار يعني


فريادي که در حنجره سکوت مي کند


آتشي که روحت را تبديده و کبود مي کند


     ثانيه هايي که سرعت عبورشان


           آرامتر از بلوغ يک شکوفه است


              در سالهاي بي قراري و لحظه هاي چشم انتظاري


و نگاهت


هميشه خيره است به در  به پنجره به جاده


و نگاهت هميشه بارانيست


انتظار يعني


يکنفر کنار راه ايستاده


يکنفر سرنوشتش را به دست باد داده


انتظار يعني


خسته نشو  جانزن


چشم از جاده بر ندار


محکم باش و اميدوار


          انتظار يعني انتظار

 

 

 

 

..........زیبا ترین قلب دنیا.............

مرد جوانی که ادعا می کرد زیباترین قلب دنیا را دارد

جمعیت زیادی را در اطراف خود جمع کرده بود مردم به

قلب او نگاه کردند قلبش کاملا سالم بود وهیچ خدشه ای

بر ان وارد نشده بود مرد جوان با کمال افتخار با صدایی

بلند به تعریف از قلب خود پرداخت وهمه تصدیق کردند

که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون

دیده اند

 ناگهان پیر مردی جلو امد و گفت . جوان !قلب تو به

زیبایی قلب من نیست

مرد جوان ودیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند

قلب او با قدرت تمام می تپید  اما شکل عجیبی داشت

قسمت هایی از قلب او برداشته شده وتکه هایی جایگزین

ان شده بود  وانها به راستی جاهای خالی را به خوبی

پر نکرده بودند برای همین گوشهایی دندانه دندانه در ان

دیده می شد.

در برخی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ

تکه ای ان را پر نکرده بود مردم به قلب پیرمرد خیره

 شده بودند با خود می گفتند که چطور او ادعا می کند که

زیباترین قلب را دارد؟

مرد جوان گفت حتما شوخی میکنی قلب خود را با

قلب من مقایسه کن قلب تو فقط مشتی زخم و بریدگی و

خراش است .پیرمرد گفت  درست است  قلب تو سالم به

نظر می رسد اما  من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض

نمی کنم هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را

به او داده ام من بخشی از قلبم را جدا کرده ام وبه او

بخشیده ام

 گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که

به جای ان تکه بخشیده شده قرار داده ام  اما چون این دو

ماند هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم وجود 

دارد که برایم عزیزند چرا که یاد اور عشق میان دو انسان

هستند.

برخی وقت ها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام

اما انها چیزی از قلبشان را به من نداده اند این ها همین

شیارهای عمیق اند گر چه درداور هستند اما یاداور عشقی

هستند که داشته ام امیدوارم که انها هم روزی بازگردند و

این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش

بوده ام پر کنند

پس حالا می بینی که زیبا یی واقعی چیست؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد در حالی که  اشک

از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت از قلب

جوان وسالم خود قطعه ای بیرون اورد وبا دست های لرزان

به پیرمرد تقدیم کرد پیرمرد ان قلب را گرفت ودر گوشه ای از

قلبش جای داد وبخشی از قلب پیر وزخمی خود را خود را به جای

قلب مرد جوان گذاشت.

 مرد جوان به قلبش نگاه کرد دیگر سالم نبود اما از

همیشه زیباتر به نظر می رسید. زیرا  که عشق از قلب پیر مرد

به قلب او  نفوذ کرده بود....

شاید برایت اینگونه نوشته اند

جهان راهمین جا نگه دار ... 

                     کمی جلوتر
                     من آن طرف امروز پیاده می شوم 
                     کمی نزدیک به پنجشنبه نگهدار 
                     کسی از سایه های هر چه ناپیدا می اید
                     از آن طرف کودکی
                     و نزدیک پنجشنبه به راه بعد از امروز می افتد 
                     کمی نزدیک به پنجشنبه نگهدار
                     تو همان آشناترین صدای این حدودی 
                     که مرا میان مکث سفر
                     به کودک ترین سایه ها می بری
                     با دلم که هوای باغ کرده است 
                     با دلم که پی چند قدم شب زیر ماه می گردد
                     و مرامی نشیند
                     می نشینم و از یادمی روم 
                     می نشینم و دنیا را فکر می کنم
                     آشناترین صدای این حدود پنجشنبه 
                     کنار غربت راه و مسافران چشم خیس
                      دارم به ابتدای سفر می روم
                     به انتهای هر چه در پیش رو می رسم 
                     گوش می کنی ؟
                     می خواهم از کنار همین پنجشنبه حرفی بزنم
                     حالا که دارم از یاد می روم
                     دارم سکوت می شوم 
                     می خواهم آشناترین صدای این حدود تازه شوم 
                     گوش می کنی؟
                     پیش روی سفر
                     بالای نزدیک پنجشنبه برف گرفته است
                     پیش روی سفر
                     تا نه این همه ناپیدا
                     تنها منم که آشناترین صدای این حدودم 
                     تنها منم که آشناترین صدای هر حدودم 
                     حالا هر چه باران است ، در من برف می شود
                     هر چه دریاست ، در من آبی
                     حالا هر چه پیری است ، در من کودک
                     هر چه ناپیدا ، در من پیدا
                    حالا هر چه هر روز و بعد از این
                    هر چه پیش رو
                    منم که از یاد می روم ، آغاز می شوم
                    و پنجشنبه نزدیک من است 
                    جهان را همین جا نگهدار 
                    من پیاده می شوم ...

وقتی روزها به سرعت می گذرند وحتی ماه ها شبیه هم شده اند .

وقتی انقدر گرفتار زندگی شده ایکه خودت را هم فراموش کرده ای

وقتی به هیچ قانعی و ان را هم را نداری

رها شو 

خدا را هم مواخذه نکن !

شاید برایت اینگونه نوشته اند .

چند تا شعر که دلا رو جلا میده

صاحبخونه رسواي رسوا اومده
اوني كه قهر كرده اينجا اومده
صاحبخونه هر جا كه رفتم اومدم
عاشقم اما چه كار كنم بدم
صاحبخونه فداي مهمونات بشم
خاك پاي عاشقات نور چشََم
صاحبخونه در خونه ت در ميزنم
من ميخوام دور سرت پر بزنم
صاحبخونه چي ميشه تو خونه ت بيام
نور خونه ت بگيره تو اين چشام
صاحبخونه گرچه گناهامو ديدي
هر چي باز از تو ميخوام به من ميدي
صاحبخونه مهربونيت كشته منو
آبرومو ميذارم پيشت گرو
صاحبخونه به زندگيم صفا بده
به دل اين بي وفا وفا بده
صاحبخونه اخلاق من خيلي بده
بدترين بلا سر من اومده
صابخونه بلاي من گناهامه
اوني كه رنجيده از من آقامه
 
 
 
 
 
شب خيز كه عاشقان به شب راز كنند
گرد در و بام دوست پرواز كنند
هر جا كه دري بود به شب در بندند
الا در دوست را كه شب باز كنند
 
 
 
 
 
در نماز تو خدايا بدنم ميلرزد

چون به لب نام تو آرم, سخنم ميلرزد

يادم از بار گناه آيد و سرمنزل مرگ

وز غم اين ره بي توشه تنم ميلرزد
 
 
 
 
 
 
مهماني تو جاي من توبه شكن نيست
من بنده رسوا و خطاكار تو هستم
با روي سيه گر بر سر اين سفره نشينم
ترسم همه فهمند گنهكار تو هستم
مهمان به سراي تو چو گل جلوه نمايد
من آن علف هرزه به گلزار تو هستم
خوبان همه مشتاق و خريدار تو باشند
ليكن من ياغي سر بازار تو هستم
تا كي تو كشي ناز مرا دلبر يكتا
يا رب به خودت در عجب از كار تو هستم
با آنكه غريق گنهم داده ندايي
من منتظر لحظه ديدار تو هستم
اي بنده شرمنده و آلوده بيا تو
پوشنده عيب تو و اسرار تو هستم
بار دگري توبه كن اي توبه شكسته
چون طالب چشمان گهربار تو هستم
مهماني ما را به قدومت بنما گرم
باز آ تو به سويم كه خريدار تو هستم
 
 
 
 
 
 
 
دلي دارم كه آنهم خانه ي توست
مرا شمعي و دل پروانه ي توست

دلي دارم كه جام باده ي توست
هميشه عاشق و دلداده ي توست

دلي دارم اسير كوي عشقت
طراوت برگرفت از بوي عشقت

دلي دارم به يادت زنده باشد
به بزم عشق تو پاينده باشد

دلي دارم گرفتار غم توست
بود چون قطره اما از يم توست

قلب‌هایی کوچک‌تر از غصه‌ها

 

وقتی‌ قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ می‌شود، وقتی‌ نمی‌توانیم‌ اشک‌هایمان‌ را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی‌ کنیم‌ و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ می‌شکند ، وقتی‌ احساس‌ می‌کنیم‌ بدبختی‌ها بیشتر از سهم‌مان‌ است‌ و رنج‌ها بیشتر از صبرمان ؛ وقتی‌ امیدها ته‌ می‌کشد و انتظارها به‌ سر نمی‌رسد، وقتی‌ طاقتمان‌ طاق‌ می‌شود و تحملمان‌ تمام... آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم‌ و مطمئنیم‌ که‌ تو ، فقط‌ تویی‌ که‌ کمکمان‌ می‌کنی...

 

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را صدا می‌کنیم ، تو را می‌خوانیم . آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را آه‌ می‌کشیم ، تو را گریه‌ می‌کنیم ، تو را نفس‌ می‌کشیم .

 

وقتی‌ تو جواب‌ می‌دهی، وقتی‌ دانه‌دانه‌ اشک‌هایمان‌ را پاک‌ می‌کنی‌ و یکی‌یکی‌ غصه‌ها را از توی‌ دلمان‌ برمی‌داری، وقتی‌ گره‌ تک‌تک‌ بغض‌هایمان‌ را باز می‌کنی‌ و دل‌ شکسته‌مان‌ را بند می‌زنی، وقتی‌ سنگینی‌ها را برمی‌داری‌ و جایش‌ سبکی‌ می‌گذاری‌ و راحتی؛ وقتی‌ بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی‌ می‌دهی‌ و بیشتر از لب‌ها، لبخند، وقتی‌ خواب‌هایمان‌ را تعبیر می‌کنی‌ و دعاهایمان‌ را مستجاب‌ و آرزوهایمان‌ را برآورده، وقتی‌ قهرها را آشتی‌ می‌کنی‌ و سخت‌ها را آسان. وقتی‌ تلخ‌ها را شیرین‌ می‌کنی‌ و دردها را درمان، وقتی‌ ناامیدها، امید می‌شود و سیاه‌ها سفید سفید... آن‌ وقت‌ می‌دانی‌ ما چه‌ کار می‌کنیم؟

 

حقیقتش‌ این‌ است‌ که‌ ما بدترین‌ کار را می‌کنیم. ما نه‌ سپاس‌ می‌گوییم‌ و نه‌ ممنون‌ می‌شویم‌ ما فخر می‌فروشیم‌ و می‌بالیم‌ و یادمان‌ می‌رود، اصلاً‌ یادمان‌ می‌رود که‌ چه‌ کسی‌ دعاهایمان‌ را مستجاب‌ کرد و کی‌ خواب‌هایمان‌ را تعبیر کرد و اشک‌هایمان‌ را پاک‌ کرد.

 

ما همیشه‌ از یاد می‌بریم، ما همیشه‌ فراموش‌ می‌کنیم. ما همان‌ انسانیم‌ که‌ ریشه‌اش‌ از فراموشی‌ است...

بد نگوییم به مهتاب ، پی آواز حقیقت

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین،
می رسد دست به سقف ملکوت.
دیده ام، سهره بهتر می خواند.
گاه زخمی که به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است.
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس.)
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست.
مرگ وارونه یک زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
مرگ گاهی ریحان می چیند.
مرگ گاهی ودکا می نوشد.
گاه در سایه است به ما می نگرد.
و همه می دانیم
ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است.

در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم.

پرده را برداریم :
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.
چیز بنویسد.
به خیابان برود.

ساده باشیم.
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.

کار ما نیست شناسایی "راز" گل سرخ ،
کار ما شاید این است
که در "افسون" گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.
صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم.
هیجان ها را پرواز دهیم.
روی ادراک فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای "هستی".
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.

کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.

در همه لحظات

در لحظات شادی خدا را ستایش کن

                          در لحظات سختی خدا را یاد کن

                                           در لحظات آرامش خدا را مناجات کن

                                                         در همه لحظات خدا را شکر کن

سلام مادر

از اونجايي كه دلم براي مادرم تنگ شده و مدتيه زيارت حضرت معصومه (س)‌ نرفتم و باز از اونجايي كه تقريبا هر وقت ميرفتم ، به اميد و به نيت زيارت قبر گمشده ي حضرت زهرا (س) بوده (انشاءالله)

، اين متون تقديم به تو ، مادر

 

 

ای مضمون آب وآینه ،

            ای نجابت سبز،

                     ای رایحه  صبح ،

خورشید رو به تو نماز می گذارد

          ومهتاب بر بوریای ساده تو به تمنا می نشیند.

                    ای بلندای قامت سپیده !

                           ای مفهوم سبز ولایت !

                                        ای زهره !

                                                     ای زهرا!

   ای صداقت محمد

                  ای زبان علی

                            ای اسطوره مهر

 

سلام بر صورت نیلی

               و سلام بر پهلوی شکسته

                     

آمد سراغم باز هم

ساعتی تنها شدم، آمد سراغم باز هم
فکرتان دیوانه‌ام می‌کرد از آغاز هم

دانه پاشیدی برایم دام گستردی سپس
پای من در دام تو گیر است پس پرواز هم

دل مطیعت شد تو سرهنگی و من فرمان‌برت
هرچه می‌خواهی بگو فرمان بَرَد سرباز هم

شب که می‌آید دلم مانند کودک می‌شود
شعر می‌گویم نمی‌خوابد به این آواز هم

وای! می‌ترسم که هر شب، شب در آغوشم کشد
ساعتی تنها شوم آیی سراغم باز هم

خاک گلدونتیم داداش!

همیشه واسه کسی خاک گلدون باشین که اگه به آسمونم رسید یادش باشه ریشه اش کجاست!!!

شکایتم نکن

شایدالان برای این حرفا دیر شده باشه ....

روم نمیشد بگم که منم روشنم ....

ولی ..... دیدم که اومدی و همین باعث شد که بنویسم ... ببخشید ،متن پایین قشنگو خوندنیه ...

حتما هر کی که هستی و اومدی تو ، بخونش... برای همه س 

شعرم اگر شکسته بال و پر هست ...... شکایتم نکن، دلم شکسته س

 

وقتی خدا داشت منو بدرقه می کرد بهم گفت جایی که میری مردمی داره که می شکوننت...نکنه یه وقت غصه بخوری چون همه جا من پیشتم...تو کوله بارت یه مقدارسخاوت گذاشتم تا اگر یه روزی یکی ازت خواست ببخشیش دلت اندازه یه دریا باشه و اونو ببخشی...یه مقدار مهربونی گذاشتم تا اگر یه روزی یکی ازت کمک خواست هر کاری که تونستی واسش بکنی...یه مقدار صداقت گذاشتم تا هیچوقت دچار دروغ و ریا نشی...یه مقدارتواضع گذاشتم تا اگر یه روزی اسیر هیولای غرور شدی بتونی ازش فرار کنی...یه مقدارقناعت گذاشتم تا اگر یه روزی طمع داشت نابودت میکرد سریع به خودت برگردی...یه مقدار عشق گذاشتم تا همیشه خالصانه عاشق بشی...اره من پاک به دنیا اومدم...پاک پاک...اونروز وقتی خدا اون حرفا رو بهم میزد با خودم میگفتم این حرفا چیه میزنه مگه قراره بخشنده و مهربون و صادق و متواضع نباشم؟مگه قراره چطوری عاشق بشم؟اونروز معنی غرور و دروغ رو نمیدونستم... نمیدونستم واسه اون کلماتی که خدا میگه یه متضاد هم هست...نمیدونستم اون کلمات خوب یه مخالف بد هم دارن...نمیدونستم مردم این دنیا خیلی وقتا متضاد اون کلمه ها رو تو زندگیشون به کار میبرن...اصلا نمیدونستم میشه بخشنده و صادق نبود...نمیدونستم میشه خوب نبود...فکر می کردم دنیا همش خوبه...حالا که پا تو این دنیا گذاشتم فهمیدم...فهمیدم این دنیا مردمی داره که به جای بخشش خساست به خرج میدن...ادمایی که به جای مهربونی دیگرانوزمین میزنن...ادمایی که خیلی راحت و صادقانه دروغ میگن!!!مردمی که سعی میکنن با غرورشون کاری کنن که زیر دستاشون براشون احترام قائل باشن وافسوس از اینکه نمیدونن این فروتنی و تواضع هست که واسشون عزت و احترام رقم میزنه... اونهایی که بدجوری گرفتار طمع شدن اونقدر که غرق در این دنیا شدن طوری که یادشون رفته یه روزی بدون یه ذره ثروت میذارن میرن......و اونهایی که نمیدونن چطور عاشق بشن اونهایی که از روی هوس عاشق میشن نه از روی عشق...حالا فهمیدم چرا اونروز خدا اونقدر نگران بود...چرا اینقدر منو سفارش میکرد...همه یه روزی با خدا عهد بسته بودن همه یه روزی به خدا قول داده بودن که پاک بمونن...اما...اما چرا حالا دنیا پر از مردمی شده که یادشون رفته اونروزی رو که اونقدر پاک بودن که معنیه دروغ و طمع و هوس رو نمیدونستن؟دلشون هوای اون روزا رو نمیکنه؟بعضی هاشون که تموم اون صفات خوبی رو که خدا بهشون داده بود با اون کوله پشتی دور انداختن...بعضی هاشون در اون کوله پشتی رو باز کردن ولی ندونستن چطور ازش استفاده کنن بعضی ها هر وقت که ظاهرا به نفعشونه ازشون استفاده میکنن...و میون اینها یه عده هم هستن که عاشقانه و خالصانه ازشون استفاده میکنن و برکتش هم تابیده به زندگیشون...و خوش به حال اینها که عهدشون با خدا رو هنوز یادشونه اونهایی که هیچوقت غرق این دنیا نشدن...خوش به حالشون...

 

1=1؟؟؟؟


 
 
 
 

 

 

معلم پای تخته داد می زد - صورتش از خشم گلگون بود -  دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسم می کردند. وان یکی دیگر جوانان را ورق می زد – برای اینکه بی خود هیاهو می کرد و با آن شور بی پایان تساوی های جبری را نشان می داد. با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود٬ تساوی را چنین نوشت:

یک با یک برابر است.

از میان جمع شاگردان یکی برخاست! همیشه یک نفر باید به پا خیزد! به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است!

نگاه بچه ها ناگاه به یک سو خیره گشت و معلم مات بر جا ماند و او پرسید:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود٬ آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت.

معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود.

 و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود٬ آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه قلبی پاک و فاقد زر داشت پایین بود.

اگر یک فرد انسان واحد یک بود٬ آنکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود و آن سیه چرده که می نالید پایین بود.

 اگر یک فرد انسان واحد یک بود٬ این تساوی زیرو رو می گشت.

حال می پرسم اگر یک با یک برابر بود٬ نان و مال مفت خوران از کجا آماده می گردید؟

 یا چه کسی دیوار چین ها را بنا می کرد؟

 یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

 پس که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

 یک اگر با یک برابر بود پس چه کسی آزادگان را در قفس می کرد؟

.

.

.

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خود بنویسید یک با یک برابر نیست
 

 

 

 

 

 

دست و دلم به قلم و نوشتن نمیرود ......

 

 خدایا مددی....

لقب‌هاى آن بانو

 

اول ذیقعده سالروز ولادت حضرت معصومه(س)، بانوی عبادت و نیایش و مظهر زهد و پرهیزکاری است، او اسوه تقوا و شرافت و از زنان کم نظیر تاریخ است .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اول ذیقعده سالروز ولادت حضرت معصومه(س)، بانوی عبادت و نیایش و مظهر زهد و پرهیزکاری است، او اسوه تقوا و شرافت و از زنان کم نظیر تاریخ است .
حضرت فاطمه معصومه (س) دارای شخصیتی رفیع و والا مقام است به طوری که ائمه طاهرین از این بانو، با جلالت و تکریم یاد کرده‎اند .
او ماه تابانی است که از برج امامت طلوع کرده در آغوش امامت تربیت یافته، قنداقه امامت را نیز در دامن خود پرورش داده است، زیرا او دختر امام، خواهر امام و عمه امام است. همه نیاکان او مشعلداران امامت، پرچمداران هدایت، اسوه‎های فضیلت و استوانه‎های ولایت هستند و مادر بزرگوارش از بانوان با فضیلت، از اسوه‎های تقوا و شرافت و از زنان کم‌ نظیر تاریخ بشریت است.
یکی از عالی‌ترین نمونه‎های عبادت و بندگی خدا از خاندان ولایت و امامت، کریمه اهل بیت فاطمه معصومه است . او با عبادت و شب زنده‎داری هفده روزه‎اش در واپسین روزهای عمر شریف خود در مدت اقامت در منزل موسی بن الخزرج، گوشه‎ای از یک عمر عبودیت و خضوع و خشوع آن زاده عبد صالح خدا در برابر ذات پاک الهی را به نمایش گذاشت .
از ویژگی‎های حضرت معصومه این بود که از علوم اسلام و آل محمد آگاهی داشت و آن حضرت از جمله روایت کنندگان حدیث بود و چندین حدیث است که در سند آنها نام حضرت فاطمه معصومه (س) به چشم می‎خورد .
● لقب معصومه
مقام عصمت که عالی‎ترین مقام معنوی و پاکی است، درجاتی دارد، و در وهله اول بر دو گونه است: معصوم از خطا، معصوم از گناه.
حضرت معصومه مانند حضرت زینب در یکی از درجات عصمت هستند، گر چه در درجات چهارده معصوم نباشد.
روایت شده حضرت رضا فرمودند: کسی که معصومه را در قم زیارت کند مانند آن است که مرا زیارت کرده است. گرچه شواهد و قرائن در مورد مقام عصمت حضرت معصومه بسیار است، ولی سخن فوق از امام معصوم شاید اشاره‎ای باشد که حضرت معصومه دارای مقام عصمت بوده است، ضمناً این سخن بیانگر آن است که این لقب را حضرت رضا به فاطمه کبری داده وگرنه نام آن حضرت معصومه نمی‎باشد.
● مظهر فضایل
حضرت فاطمه معصومه مظهر فضایل و مقامات است. روایات معصومان (ع) فضیلتها و مقامات بلندی را به آن حضرت نسبت می دهد. امام صادق (ع) در این باره می فرمایند: «آگاه باشید که برای خدا حرمی است و آن مکه است و برای پیامبر خدا حرمی است و آن مدینه است. و برای امیرمؤمنان حرمی است و آن کوفه است. بدانید که حرم من و فرزندانم بعد از من، قم است. آگاه باشید که قم، کوفه کوچک ماست، بدانید بهشت هشت دروازه دارد که سه تای آن ها به سوی قم است. بانویی از فرزندان من به نام فاطمه، دختر موسی، در آن جا رحلت می کند که با شفاعت او، همه شیعیان ما وارد بهشت می شوند.»
● مقام علمی حضرت معصومه
حضرت معصومه از جمله بانوان گرانقدر و والا مقام جهان تشیع است و مقام علمی بلندی دارد. نقل شده که روزی جمعی از شیعیان، به قصد دیدار حضرت موسی بن جعفر (ع) و پرسیدن پرسش هایی از ایشان، به مدینه منوره مشرف شدند. چون امام کاظم در مسافرت بود، پرسش های خود را به حضرت معصومه که در آن هنگام کودکی خردسال بیش نبود، تحویل دادند. فردای آن روز برای بار دیگر به منزل امام رفتند، ولی هنوز ایشان از سفر برنگشته بود. پس به ناچار، پرسش های خود را باز خواستند تا در مسافرت بعدی به خدمت امام برسند، غافل از این که حضرت معصومه جواب پرسش ها را نگاشته است. وقتی پاسخ ها را ملاحظه کردند، بسیار خوشحال شدند و پس از سپاسگزاری فراوان، شهر مدینه را ترک گفتند. از قضای روزگار در بین راه با امام موسی بن جعفر مواجه شده، ماجرای خویش را باز گفتند. وقتی امام پاسخ پرسش ها را مطالعه کردند، سه بار فرمود: پدرش فدایش.
● فضیلت زیارت
زیارت حرم معصومه ، بارقه امیدی در فضای غبارآلود زمانه، فریاد روح مهجور در هنگامه غفلت و بی خبری و نسیمی فرحناک و برخاسته از باغستان های بهشت است. زیارت مرقد فاطمه معصومه، به انسان اعتماد به نفس می دهد، و او را از غرق شدن در گرداب نومیدی باز می دارد و به تلاش بیشتر دعوت می کند. زیارت مزار با صفای کریمه اهل بیت، سبب می شود زائر حرم، خود را نیازمند پروردگار ببیند، در برابر او خضوع کند، از مرکب غرور و تکبر که سرچشمه تمامی بدبختی ها و سیه روزی هاست فرو آید و حضرت معصومه را واسطه درگاه پروردگار عالمیان قرار دهد. بر همین اساس است که برای زیارت آن حضرت، پاداش بسیار بزرگی وعده داده شده و آن، ورود به بهشت است. در این باره از امام جواد (ع) نقل شده که فرمود: «هر کس عمه ام را در قم زیارت کند، بهشت از آن اوست».

 

 

 

 

ظرى بر اسامى و القاب حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام



براي اين مجلله عظيم الشان اسامي چند نقل كرده‌اند كه عبارتند از:




فاطمه:
ايشانهم نام حضرت زهراعليهاالسلام و فاطمه يا فاطمه كبرى‏ ناميده شده است. در روايتى درباره مقام والا و عظمت‏ شان حضرت زهراعليهاالسلام و علت ‏ناميده شدن ايشان به فاطمه آمده است:

محمد بن مسلم گفت: از ابوجعفر امام باقرعليه السلام شنيدم كه فرمود:

فاطمه داراى جايگاهى كنار درِ جهنم است. وقتى روز قيامت مى‏شود، ميان دو چشم هر نفر، مومن يا كافر نگاشته مى‏شود. آنگاه به كسى‏ كه دوستدار اهل‏بيت است و گناهان فراوانى دارد، دستور داده ‏مى‏شود به آتش افكنده گردد. وقتى حضرت فاطمه آن شخص را مى‏بيند، مى‏گويد: بارالها! مولاى من! مرا فاطمه نام نهادى و به واسطه من‏ مى‏خواستى از كسانى كه دوستدار من و ذريه‏ام هستند درگذرى.‏ وعده‏ات حق است و تو از وعده‏ات تخلف نمى‏كنى.


حضرت معصومه عليهاالسلام نيز چون حضرت فاطمه زهراعليهاالسلام داراى مقام شفاعت ‏است. و احتمالا ناميده شدن وى به فاطمه بى ‏ارتباط با اين مقام‏ نبوده است. به هر تقدير به واسطه اين بانوى گرامى بسيارى از شيعيان داخل بهشت مى‏گردند. در اين‏ باره امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد: بدانيدبراى بهشت هشت در است؛ سه تا از آنها به سوى قم‏ باز مى‏شود. در آنجا بانويى قبض روح مى‏شود. او از جمله ‏فرزندانم، و نامش فاطمه دختر موسى است. به شفاعت او همه شيعيان ‏داخل بهشت مى‏گردند.
در آن زمان خداوند عزيز و والامرتبه مى‏فرمايد: درست گفتى، تو را فاطمه نام نهادم و مى‏خواستم به خاطر تو از كسى كه دوستت ‏دارد، و پيرو توست و به خاندانت علاقمند و پيرو آنان است، درگذرم. پيمانم حق است و من خلف وعده نمى‏كنم؛ به اين سبب به‏ بنده‏ام فرمان داخل شدن در آتش را دادم تا تو درباره او شفاعت ‏كنى. تو را شفيع قرار دادم تا براى ملائكه و پيامبران و فرستادگانم و صاحبان اين توقفگاه، جايگاه و منزلتت در پيشگاه من ‏مشخص شود. هر كس را كه ديدى ميان دو چشمش كلمه مومن است، مى‏گيرى ‏و داخل بهشت مى‏كنى.


امام رضا عليه‌السلام فرمود:«من زار المعصومه بقم كمن ‏زارنى‏»؛ هر كس معصومه را در قم زيارت كند، مانند كسى است كه مرا زيارت كرده است.
حضرت معصومه عليهاالسلام نيز چون حضرت فاطمه زهراعليهاالسلام داراى مقام شفاعت ‏است؛ و احتمالا ناميده شدن وى به فاطمه بى ‏ارتباط با اين مقام‏ نبوده است. به هر تقدير به واسطه اين بانوى گرامى بسيارى از شيعيان داخل بهشت مى‏گردند. در اين‏ باره امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد:

«... الا ان للجنة ثمانيةَ ابواب، ثلاثه منها الى قم. تقبض فيها امراه هى من ولدى و اسمها فاطمه بنت موسى تدخل بشفاعتها شيعتى ‏الجنة باجمعهم»؛ آگاه باشيد، براى بهشت هشت در است؛ سه تا از آنها به سوى قم‏ باز مى‏شود. در آنجا بانويى قبض روح مى‏شود. او از جمله ‏فرزندانم، و نامش فاطمه دختر موسى است. به شفاعت او همه شيعيان ‏داخل بهشت مى‏گردند.

برخى از نويسندگان در توضيح روايت فوق گفته‏اند:

مقتضاى اين خبر آن است كه از براى آن مخدره (فاطمه معصومه) در نزد خداى تعالى مقام محمودىاست كه شفاعت نمودن آن مخدره ‏باشد(در) روز جزا. و از براى او نزد خدا شانى است عظيم كه آن ‏حضرت و هكذا برادرش حضرت رضا عليه‌السلام كه در زيارتش مى‏فرمايد:«ان لك‏ عندالله شانا من الشان.» و هكذا حضرت جواد. در كتاب مفتاح‏الجنان مذكور است كه حضرت رضا فرمود: هر كه زيارت كند او را همچنان است كه مرا زيارت كرده است. گرچه مولف مفتاح معلوم ‏نيست، اما از احاديث معتبر نيز چنين مطلبى استفاده مى‏شود. در حديث است كه «من زار ذريتهما كانما زارهما»؛ هر كس ذريه حضرت‏ حسن و حسين را زيارت كند، مثل كسى است كه خود آنها را زيارت‏ كند. حضرت معصومه و حضرت عبدالعظيم حسنى نيز مشمول همين حكم‏هستند.

آرى، حضرت معصومه از مقام محمود يعنى مقام شفاعت ‏برخوردار است.




يا بضعة الرساله:
ياد مدينه كردم با گوش جان شنيدم

لبيك را ز بالا تا در حرم رسيدم


آيا شد آشكارا قبر نهان زهرا؟

يا فاطمه ز هر سو با گوش جان شنيدم


بنت امام كاظم اخت امام هشتم

باشد شفاعتش را روز جزا اميدم


يا بضعة ‏الرساله، ما را مران ز درگه

گشتم گداى كويت از غير، دل بريدم


بر زاده برادر، جان جواد سوگند

رحمى، اگر چه زير بار گنه خميدم


يا فاطمه، شفاعت از روسياهى‏ام كن

تا خلق روز محشر بينند رو سپيدم








معصومه:
حضرت فاطمه معصومه مستغرق در عبادت، و از آلايش به معاصى و زشتي‌ها پيراسته و عصمت مادرش زهرا عليهاالسلام در او تجلى نموده است.

بر اساس پاره‏اى از روايات، لقب معصومه از سوى امام رضا عليه السلام به ‏اين بانوى عظيم الشان اعطا گرديد. علامه مجلسى در اين باره ‏گويد: امام رضا عليه‌السلام در جايى فرمود:«من زار المعصومه بقم كمن ‏زارنى‏»؛ هر كس معصومه را در قم زيارت كند، مانند كسى است كه مرا زيارت كرده است.


بر اساس روياى صادقه نسب‏ شناس گرانقدر مرحوم آية الله ‏سيدمحمود مرعشى نجفى(م 1338 ه .) اين لقب از طرف امام ‏صادق عليه‌السلام بر حضرت معصومه اطلاق شده است. در اين رويا امام ‏صادق عليه‌السلام به آية الله نجفى كه با دعا و راز و نياز تلاش پى‏گيرى‏ را براى يافتن قبر مطهر حضرت زهرا عليهاالسلام آغاز كرده بود، خطاب ‏فرمود: «عليك بكريمه اهل‏بيت‏»؛ بر تو باد به كريمه اهل‏بيت.



كريمه اهل‏بيت:
حضرت معصومه در زبان علما و فقهاى شيعه به لقب «كريمه ‏اهل‏بيت‏» ياد مى‏شود. از ميان بانوان اهل‏بيت اين نام زيبا تنها به او اختصاص يافته است.

بر اساس روياى صادقه نسب‏ شناس گرانقدر مرحوم آية الله ‏سيدمحمود مرعشى نجفى(م 1338 ه .) اين لقب از طرف امام ‏صادق عليه‌السلام بر حضرت معصومه اطلاق شده است. در اين رويا امام ‏صادق عليه‌السلام به آية الله نجفى كه با دعا و راز و نياز تلاش پى‏گيرى‏ را براى يافتن قبر مطهر حضرت زهرا عليهاالسلام آغاز كرده بود، خطاب ‏فرمود: «عليك بكريمه اهل‏بيت‏»؛ بر تو باد به كريمه اهل‏بيت.




لقب‌هاى حضرت معصومه عليهاالسلام از زيارتنامه‏ها
تا آنجايى كه ما اطلاع يافتيم، سه ‏زيارتنامه براى حضرت معصومه ‏ذكر شده است: يكى از آنها مشهور و دوتاى ديگر غيرمشهوراست.

اسامى و لقب‌هايى كه براى حضرت معصومه در دو زيارتنامه غيرمشهور ذكر شده، به قرار ذيل است:

طاهره(پاكيزه)؛ حميده(ستوده)؛ برّه(نيكوكار)؛ رشيده(رشد يافته)؛ تقيه(پرهيزكار)؛ رضيه(خشنود از خدا)؛ مرضيه (مورد رضايت ‏خدا)؛ سيده طاهره(بانوى پاكيزه)؛ سيده ‏صديقه(بانوى بسيار راستگو)؛ سيده رضيه مرضيه (بانوى خشنود از خدا و مورد رضاى او)؛ سيده ‏نساء العالمين(سرور زنان عالم).




لقب‌هاى ديگر آن بانو
محدثه و عابده و مِقدامه(بانوى پيشتاز) از ديگر صفات و القابى ‏است كه براى حضرت معصومه عنوان شده است.


 

مدح حضرت معصومه(س)

 

 

سالروز میلاد حضرت معصومه (س) ،عمه ی سادات و آغاز دهه ای که انتهای آن میلاد امام رضا (ع) ست ، مبارک

 

و همچنین روز دختر(اگه اشتباه نکنم )

 

 

 

 

ادامه نوشته

حضرت معصومه(س) در اشعار شاعران

دخت خورشيد

(گنجينه دانشمندان, ج 1, ص 19. (قصيده از آيت الله وحيدى خراسانى)

ايدختر عقل و خواهر ديـــن
وى گوهر درج عز و تمكين
عصمت شده پاى بند مويــــت
اى علم و عمل مقيم كويت
اى ميوه شاخسار توحيـــــد
همشيره ماه و دخت خورشيد
وى گوهر تاج آدميــــــــت
فرخنده نگيــــن خاتميت
شيطان بخاطب (قم) براندنـد
پس تخت ترا بقم نشاندنـد
كاين خانه بهشت وجاى حواست
ناموس خداى جايش اينجاست
اندر حرم تو عقل ماتســــت
زين خاك كه چشمه حياتست
جسمى كه دراين زمين نهان است
جانى است كه در تن جهان است
اين ماه منير و مهر تابان
عكسى بود از قم و خراسان
ايران شده نور بخش ارواح
مشكات صفت به اين دو مصباح
از اين دو حرم دلا چه پرسى
حق داند و وصف عرش و كرسى
هر كس به درت بيك اميدى است
محتاج تر از همه(وحيدى)است


فاطمه ثانى

(گنجينه دانشمندان, ج 1, ص 24, قصيده اى از آيت الله ثقفى تهرانى - ميرزا محمد) 

اى كه به خلق جهان تويى سر و سرور
شان تو از قدر كاينات فزون تر
وقت ثناى تو مات عقل خردمند
گاه مديح تو محو فكر سخنور
طاير و هم ار, رسد به پايه قدرت
بال و پرش سوزد ار بود چو سمندر
شانه گيسوى توست, پنجه خورشيد
آينه روى توست ماه منور
رشحه اى از نور طلعت تو به افلاك
بر شد و افلاك از آن شدند پر اختر
عكس زابروى تو هلال چو برداشت
گشت مشار اليه خلق سراسر
بهر وجود تو خلق گشته دو عالم
بهر تو گرديده كاينات مسخر
خلقت هستى, تو داده اى به همه خلق
زآنرو مهتر تويى بر اين همه كهتر
آدم و نوح و خليل و موسى و عيسى
از مدد فيض تو شدند پيمبر
كفو تو را چون نكرد خلق خداوند
زآن ننمودى به عمر خويش تو شوهر
خلق جهان جمله اند زوج و خدا فرد
تو چو خدا فردى و ندارى همسر
ذره اى از عصمتت زنان جهان را
گر برسد مريمند جمله و هاجر
شبنمى از جود توست رحمت نيسان
سبزه اى از كشت تو است گنبد اخضر
دست كشيدى مگر تو بر سر آهو
كز وى حاصل شداست نافه اذفر
والليل از موى تو شداست مبين
والشمس از طلعت تو گشت مفسر
باب عطايت گشاده بر همه عالم
چشم اميد خلايق است بر اين در
گرد ضريحت دواى اكمه و ابرص
گرد حريمت شفاى عاجز و مضطر
حكم الهى به مهر توست مسجل
امر خدايى به حب تو است مقرر
بضعه زهرائى و سلاله حيدر
نور دو چشم نبى, حبيبه داور
فاطمه ثانيى به عالم ظاهر
ليك به معنى توئى همان و نه ديگر
مظهر حقند خانواده عصمت
جلوه ربند دودمان مطهر
بسته لبم لم يلد وگرنه بگويم
دخت خداى است بنت موسى جعفر
عمر تو كوتاه همچو شاخه گل بود
چون تو بزرگى و اين سراست محقر
نيست مرا غير درگه تو پناهى
آخر و اول تويى و اول و آخر

 

حبيبه حق

(لمعات عشق, حيدر معجزه, ص 106)


تو اى حبيبه حق خلوه از خدا دارى
كه سوى خويش همه چشم ما سوى دارى
به چرخ حشمت و اجلال بيشتر از مهر
به پيش ديده اهل صفا ضيا دارى
تو آشنا نشوى گرچه به كسى از قدر
وليم در همه عالم تو آشنا دارى
به زائرين حريم خود اى ستوده خصال
نظر ز راه محبت جدا جدا دارى
به يك نگاه مس قلب ما طلا سازى
تويى كه با نظر خويش كيميا دارى
به هر كه مى نگرم جانب تو روى آرد
تو خود نظر مگر ازلطف سوى مادارى
از آن كه دختر موسى ابن جعفرى بخدا
كنند مدح تو گر تا به حشر جادارى
در پر بهاء(لمعات عشق, ص 118)
بالد بر آسمان ز شرف آسمان قم
سايد بر آستان تو سر آسمان قم
درگاه تو است مركز دارالفنون علم
طلاب دين كواكبى از كهكشان قم
در پيشگاه حضرت معصومه صبح و شام
بيزد گهر, مدرس گوهر فشان قم
سبقت ز ساكنان حريم خدا برند
از راه دوستى على عارفان قم
چون پاى اهل علم بر اين خاك مى رسد
اى دل به جان ببوس توهم خاكدان قم
اى در پر بها به قم گشته اى مكين
كردى ز خلد باز درى در مكان قم
سر عاكفان كعبه يزدان به جان نهند
بر آستان قدس ملك پاسبان قم
الفاظ در معانى مدح تو قاصر است
اى نازنين كه جسم تو باشد روان قم
آيد اگر خليل پيمبر در آن حرم
نبود شگفت گر شود از عاكفان قم
چشم دلم ز گرد ضريح تو روشن است
آرى چو توتيا بود اين ارمغان قم

 

جمال و كمال فاطمى(س)

(گنجينه دانشمندان, ج 1, ص 17)


خاك قم گشته مقدس ازجلال فاطمه
نورباران گشته اين شهرازجمال فاطمه
گرچه شهر قم شده گنجينه علم و ادب
قطره اى باشد ز درياى كمال فاطمه
تابش شمع و چراغ و كهرباى نورها
باشد از نقد جمال بى مثال فاطمه
صافى آيينه ايوان نيكو منظرش
گوشه اى از صافى قلب زلال فاطمه
عطرآگين گشته گراين بارگاه جنتى
اين نسيمى است ازعبير بى همال فاطمه
بر سر ما سايه افكن ازكرامت اى بتول
شد سعيد آنكس كه بد اندرظلال فاطمه
آفت دلها غم است بردرگه معصومه ام
حرمت من حرمت عز و جلال فاطمه
يارب ازغمها مرا برهان هم ازافسردگى
عفوكن مارا به قلب پر ملال فاطمه
كبريا از درگهش كس رانكرده نااميد
خاصه آنكو داشت پشتيبان مثال فاطمه

ريحانه رسول

(لمعات عشق, ص 58, ديوان حيدر معجزه)


رواق دختر موسى بن جعفر است اينجا
حريم فاطمه بنت پيمبر است اينجا
در بهشت برين گر طلب كنى به خدا
ببوس باادب آن راكهآن دراست اينجا
زمين قم به مثل چون صدف بود آرى
وجود حضرت معصومه گوهر است اينجا
ببند عقد نماز اندرين مقام رفيع
كه جاى گفتن الله اكبر است اينجا
مخوان به خلد برينم زكوى او واعظ
براى من ز دوصدخلد برتراست اينجا
حبيبه حق و ريحانه رسول و على
يگانه دختر زهراى اطهر است اينجا
ببوس از سر صدق و صفا ضريحش را
كه موردنظر حى داور است اينجا
مسيح زنده شود در حريم اين بانو
عجب ز فيض دمش روح پروراست اينجا
زيمن موكب اجلال فاطمه بنگر
كه در تاج سرهفت كشور است اينجا
فروغ روضه او پرتو افكن است به مهر
چرا كه مطلع خورشيدانوراست اينجا
اگر بديده ادراك بنگرى بينى
كه مهروماه هم ازذره كمتراست اينجا
از آن شدند سلاطين مقيم در كويش
كه خاك درگه اوزيب افسر است اينجا
كند بدرگه او سجده صبحدم خورشيد
كه از فروغ ولايت منوراست اينجا
اگر تجلى حق بينى از در و ديوار
عجب مدار كه دخت پيمبر است اينجا
تبارك الله از اين روضه بلند رواق
كه از تصورواز وصف برتراست اينجا
برو قهارت دل كن بيا به روضه او
كه جاى مردم پاك ومطهر است اينجا
از آن پناه به كوى تو آرم اى بانو
كه فيض روح زلطفت ميسر است اينجا
مرا كه نام بود حيدر آمدم به درت
چرا كه نوردو چشمان حيدراست اينجا
زمين قم شده روشن ازآن به غيب وشهود
كه نورحق به جمالت برابراست اينجا
زآفتاب قيامت غمى نخواهد بود
مرا كه سايه لطف توبرسراست اينجا
سزد (معجزه) قم همچنان بهشت بود
چراكه دخترموسى بن جعفر است اينجا

 

بارگاه رفيع فاطمى

(از تاج الشعراء جيحون, زندگانى حضرت معصومه عليها السلام, ص 86) 

اين بارگه كه چرخ بر رفعتش گم است
فخر البقاع بقعه معصومه قم است
فخر البقاع نيست كه فخر البقا بود
اين بارگه كه چرخ بررفعتش گم است
با خاك درگهش خضر اندر گه نماز
كارى كه فرض عين شمارد تيمم است
سنگ حريم او فلك النجم عالم است
ريگ سراى او ملك العرش انجم است
سقاى او چو آب زند گرد ساحتش
ازرشك با سرشك قرين چشم قلزم است
در التماس بارقه گنبد هنـــوز
در طور روح موسى اندر تكلم است
از رشك خشتهاى زر اندود او مدام
داغى چو شمس بردل اين هفت طارم است
هى پا نهاده زائر او بر پر ملك
بس ازملك به طوف حريمش تهاجم است
حق دارداين مكان زند ار,دم ز,لامكان
كو را يگانه گوهر سلطان هفتم است
اخت رضا و دختر موسى كه حشمتش
مستور از عفاف ز چشم توهم است
هم در حسب بزرگ آب اندر پى اب است
هم در نسب سترك ام اندر پى ام است
آن كعبه است مرقد فرقد علو او
كز پيل حادثات مصون ازتهدم است
يابضعه البتول و يامهجه الرسول
اى آنكه رتبه تو وراى توهم است
از اشتياق سجده بر خال چهر تو
آدم هنوز روى دلش سوى گندم است
دانند اگر زآدم و حوا موخرت
من گويمت برآدم وحوا تقدم است
زيرا كه جز ثمر نبود مقصد از درخت
وان شاخ وبرگش ارچه بود عودوهيزم است
ابليس را كه چنگ ندامت گلو فشرد
بردرگهت اميد علاج تندم است
مردم زيارت تو كنند از پى بهشت
وين خود دليل بر عدم عقل مردم است
زيرا كه جز زيارت كويت بهشت نيست
ورهست درب كوى تو آن را تصمم است
ابليس را كه چنگ ندامت گلو فشرد
بر درگهت اميد علاج تندم است
مردم زيارت كويت بهشت نيست
ور هست درب كوى تو آن تصمم است
با صدق تو صباح دوم را بدون كذب
بر خويش خنده آيد و جاى تبسم است
كى شبه مريمت كنم از پاك دامنى
كالوده اش زنفحه روح القدس كم است
آن جا كه عصت تو زند كوس دور باش
پاى وجود روح قدس در عدم گم است
گردون به پيش محمل فرت جنيبتى است
كز آفتاب كوى زرش زيور دم است
ذلى كه از پى تو بود عين عزت است
خارى كه در ره توخلد به ز,قاقم است
اى بانوى حرم سوى جيحون نظاره اى
كز انقلاب دهر, همى در تلاطم است
مويم اگرچه شد به معاصى سپيد ليك
رويم منه سياه كه دور از ترحم است

روح ايمان

(لمعات عشق, ص 102)


ولاى حضرت معصومه راحت جانست
به چشم مردم آگاه روح ايمانست
كسى به دعوى ايمان خود بود صاذق
كه پيرو نبى و تابع امامان است
چو اهل بيت نبى گوهران بى مثلند
بهايشان ز شرف فوق درك انسانست
به هر گلى كه ز باغ رسالت است و على
هر آنكه دل ندهدجوار نزد يزدانست
چه جاى آن كه نباشد محب معصومه
كه او به چرخ ولا اختر درخشانست
به خاك پاى تو اى بنت موسى جعفر
كه توتياى ضيابخش اهل عرفانست
اگر چبيبه حق خوانمت از آن باشد
كه بر مقام تو عارف خداى سبحانست

 

 شافع يوم المعاد

(از سيد محمد رضا خادم,زندگانى حضرت معصومه عليهاالسلام,ص 100)

يا رب اين خلد برين يا جنه الماواستى
يا همايون بارگاه بضعه موساستى
اين مهين بانو كه در برج شرافت اخترى است
نسل پاك و زاده انسيه الحوراستى
فاطمه اخت الرضا, سلطان دين, روحى فداه
خاك درگاه تو از عرش علا اعلاستى
ملجا اهل زمان و شافع يوم المعاد
خواهر سلطان دين و ثانى زهراستى
مرقد نورانيش گويا رياض جنت است
تربت پاكش ز مشك و عنبر ساراستى
گو بيايد تا به بيند اين همايون بارگاه
آنكه بر وجود جنت دنياستى
حضرت ناطق بحق صادق چنين فرموده است
درجزاى زائر او جنت الماواستى
اى مهين بانوى كاخ عصمت, اى مايه وجود
اى كه خاك درگهت رشك دم عيساستى
حق ام و اب اگر مانع نبودى گفتمى
هم زخيل خادمانت آدم و حواستى
طالب دنيا به قم چون طير اندر مجلس است
ظالم اندردشت قم چون ملح در درياستى
هر كه از روى خلوص آرد به درگاه تو روى
خوشدل از دنيا وفارغ ازغم عقباستى
عقل در احصاء قدرش قاصر است و پا به گل
گرچه چون لقمان دهر وبوعلى سيناستى
خطه قم شد زيمن مقدمش رشك جنان
در صفا دارالخلودو ازشرف غبراستى
چون بديدى اين بنا را عقل گفتى كاسمان
صورتى در زير دارد آنچه دربالاستى

 

 بضعه موسى

(زندگانى حضرت معصومه, سيد مهدى صحفى, ص 102, شعر از فتحعلى خان صبا. (اين اشعار دور گنبد حضرت نوشته شده است).

آتش موسى عيان از سينه سيناستى
يا كه زرين بارگاه بضعه موساستى
بضعه موسى بن جعفر فاطمه كز روى قدر
خاك درگاهش عبير طره حوراستى
تو گلى رنگين ز طرف گلشن ياسين بود
آيتى روشن ز صدر نامه طاهاستى
پرتوى از آفتاب اصطفاى مصطفى
زهره اى از آسمان عصمت زهراستى
صحن او را هست اقصى پايه عزت چنان
كز شرف مسجود سقف مسجد اقصاستى
پستى از صحن حريمش را به پا طاق حرم
كين مكان عزت و آن مسكن غبراستى

 

گل گلشن فاطمى

(مدرك سابق, ص 89, قصيده فاضل ارجمند آقاى دوانى)


ز باد حوادث گلى از پيمبر(ص)
در اين خاك عنبر فشان آرميده
يكى لاله از لاله زار ولايت
به گلزار قم بين چسان آرميده
گل گلشن فاطمى بين كه چونان
زدست قضا نوجـوانآرميده
در اين بارگاه رفيع دل افروز
نهان زيب تاج كيـانآرميده
در اين ارض اقدس يكى گوهر پاك
به تقدير چرخ زمان آرميده
درخشان مهى دخت موسى بن جعفر
كزو كشورى در امانآرميده
جبين سا به خاك درش هان كه بى شك
در اين بقعه جان جهان آرميده
بگرد حريمش بسان كبوتر
هزاران ز روحانيان آرميده
به پيرامن مشغل پر فروغش
شهان و دو صد عالمـان آرميده
به فردوسيان گو به قم اندر آيند
كه زينت ده حوريان آرميده
كمال و شرف, علم و جاه و جلالت
به هر سوى اين آستـان آرميده
به هر جا كه گامى نهى با تامل
فسرده تنى شادمان آرميده
قدمها به آرامى اين جا فرو نه
كه در اين زمين گلرخانآرميده
به عبرت نظر كن كه بينى در اينجا
هزاران سر و ســروران آرميده
هزاران گل و بلبل و سرو و سوسن
دو صد نرگس و ارغـوان آرميده
خوش آنان كه در قم همى جان سپارند
خوش آن كو دراين گل مكانآرميده
خوش آن روزگارى كه در قم گذشت
خوشا حال آن كه شبـان آرميده
چه غم دراد از روز محشر(دوانى)
كه در ظل اين سايبان آرميده

 

حريم خدا

(اشعار از مرحوم سيد جعفر احتشام)


اى خاك پاك قم چه لطيف و معطرى
خاكى ولى ز ذوق و صفا بند گوهرى
گوهر كجا و شان تو نبود عجيب اگر
گويم ز قدر و منزلت از عرش برترى
بس باشد اين مقام ترا اى زمين قم
مدفن براى دختر موسى بن جعفرى
آن بانوى حريم امامت كه مام دهر
نازاده بعد فاطمه يك همچو دخترى
يا فاطمه, حريم خدا, بضعه بتول
محبوبه مكرمه حى داورى
هستى تو دخت موسى و اخت رضا يقين
گردون نديده همچو پدر هم برادرى
فخر امام هفتم و هشتم كه از شرف
شايسته نيست آنكه كند با توهمسرى
از لطف خاص و عام تو اى عصمت اله
بر عاصيان شفيعه فرداى محشرى
صد حيف يوم طف نبودى بكربلا
بينى بنات فاطمه با حال مضطرى
و آن يك شكسته بازو و آن يك دريده گوش
وان ديگرى به چنگ لئيم ستمگرى
زينب كشيد ناله كه يا ايها الرسول
بين بهر ما نمانده نه اكبرنه اصغرى
يا فاطمه بجان عزيز برادرت
بر (احتشام) لطف نما قصر اخضرى


نگين قم

(سروده آقاى جواد محدثى)


شهرها انگشترند و (قم) نگين
قم, هماره حجت روى زمين
تربت قم, قبله عشق و وفاست
شهر علم و شهر ايمان و صفاست
مرقد (معصومه) چشم شهر ما
مهر او جانهاى ما را كهربا
دخترى از اهل بيت آفتاب
وارث در حيا, گنج حجاب
در حريمش مرغ دل پر مى زند
هر گرفتار آمده, در مى زند
هر دلى اينجاست مجذوب حرم
جان, اسير رشته جود و كرم
اين حرم باشد ملائك را مطاف
زائران را ارمغان, عشق و عفاف
آستان بوسش بسى فرزانگان
معرفت آموز, از اين آستان
ديده پاكان به قبرش دوخته
عصمت و پاكى از آن آموخته
(حوزه قم) هاله اى بر گرد آن
فقه و احكام خدا را مرزبان
قم هميشه رفته راه مستقيم
بوده در مهد هدايتها مقيم
قم نمى بيند مگر خواب قيام
تيغ قم بيگانه باشد از نيام
شهر خون, شهر شرف, شهر جهاد
شهر فقه و حوزه, علم و اجتهاد
هر كجا را هرچه سيرت داده اند
اهل قم را هم بصيرت داده اند
نقطه قاف قيامند اهل قم
برق تيغ بى نيامند اهل قم
اهل قم, از اول ولايت داشتند
در دل و در ديده, (آيت ) داشتند
سر نمى سودند, جز بر پاى دين
دل نمى دادند الا بر يقين
دين, مطيع امر مولا بودن است
راه را با رهنما پيمودن است
دختر (موسى بن جعفر) را درود
كز عناياتش تراويد اين سرود

 

 

لطف بى انتها

(سروده آقاى حسان)


آيتى از خداست معصومه
لطف بى انتهاست, معصومه
جلوه اى از جمال قرآن
چهره اى حق نماست, معصومه
عطر باغ محمدى دارد
زاده مصطفى است, معصومه
پرتوى از تلالو زهرا
گوهرى پر بهاست, معصومه
ماه عفت نقاب آل كسا
دختر مرتضاست, معصومه
اخترى در مدار شس شموس
يعنى اخت الرضاست, معصومه
زائران, يك در بهشت اينجاست
تربتش با صفاست, معصومه
در توسل به عترت و قرآن
باب حاجات ماست, معصومه
از مدينه, به قصد خطه طوس
رهروى خسته پاست, معصومه
تا زيارت كند برادر خويش
فكر و ذكرش دعاست, معصومه
روز و شب, عاشقى بيابان گرد
خواهرى با وفاست, معصومه
يا مگر اوست, زينب دگرى
كز برادر جداست, معصومه
تا بدانى كه نيمه ره جان داد
بنگر اكنون كجاست, معصومه
از وطن دور و از برادر دور
حسرتش غم فزاست, معصومه
داغ زهرا و داغ اجدادش
وارث كربلاست, معصـــومه
هر حسينيه بيت اوست (حسان)
چونكه صاحب عزاست, معصومه

دخترک فال فروش

آینده را میفروخت ٬ با دستانی یخ زده و چکمه ای سبز که چون جزئی جدا نشدنی از زندگی اش سالها بود که پا به پای او در خیابان های خالی از شادی قدم مینهاد.
با چشمانی سیاه که هر روز به هزاران چشم خالی از عاطفه ملتماسانه خیره میماندند.
با دهانی که هرگز به لبخند گشوده نشده بود و از روی عادت فریاد میزد : فال حافظ ٬ فال حافظ
خسته از این دنیای شلوغ و خسته از آدمها٬  به خدایی فکر میکرد که میگفتند در همین نزدیکی هاست و می اندیشید ٬ به چه جرمی ٬ به چه گناهی لبخند را از او ربوده بودند؟
چگونه آن خدای مهربان و عادل این همه فقر و بدبختی و این روزگار و سرنوشت تیره را برای او مجاز میدانست؟
جرمش چه بود؟ دخترک فال فروش...

قدرت اندیشه

 

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.

تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : 

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .

من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.

من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

 

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

 

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

 

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

   

معجزات قران کریم از دید ریاضی

 
تمام اینهارو خودتون هم میتونید بررسی کنید.
من یه قسمتهایی رو رنگی کردم که توجهتون بیشتر جلب بشه حدس میزنید چرا اون قسمتهارو رنگی کردم؟؟

پديده بى نظيرى که در قرآن وجود دارد، در هيچ کتاب نوشته دست بشر يافت نميشود. هر يک از عناصر قرآن داراى ترکيبى است رياضى: سوره ها، آيات، لغات، تعداد حروف، تعداد کلمات هم خانواده، تعداد و انواع اسم هاى الهى، طرز نوشتن بعضى لغات، عدم وجود يا تغيير عمدى بعضى حروف در بعضى لغات و بسيارى از عوامل ديگر قرآن بغير از محتوياتش، همگى داراى ترکيبى خاص هستند. سيستم رياضى قرآن دو جنبه مهم دارد: (۱) انشاء رياضى، و(۲) ساختمان رياضى قرآن که شامل شماره سوره ها و آيات است. بخاطر اين کد رياضى جامع، کوچگترين تغيير در متن يا ساختمان ترکيبى قرآن، بلافاصله آشکار ميشود.


غير قابل تقليد

براى اولين بار در تاريخ، ما کتابى داريم با اثبات نويسندگى الهى_ ترکيب رياضى ماوراء انسانى.
خوانندگان اين کتاب به آسانى ميتوانند معجزه رياضى قرآن را بررسى کنند. کلمه خدا (الله) در سراسر قرآن با حروف بزرگ و پر رنگ نوشته شده است. در گوشه سمت چپ پايين هر صفحه، مجموع تعداد دفعاتى که کلمه "خدا" از ابتداى قرآن تا آن صفحه تکرار شده است، نوشته شده. شماره نوشته شده در گوشه سمت راست پايين صفحه، مجموع شماره آياتى است که کلمه "خدا" در آنها تکرار شده است. آخرين صفحه کتاب، يعنى صفحه ۶۰۴، جمع کل تعدد تکرار کلمه "خدا" را در قرآن نشان ميدهد که ۲۶۹۸ مرتبه است، يا ۱۴۲۱۹. مجموع شماره آياتى که دارى کلمه "خدا" است، ميشود ۱۱۸۱۲۳، اين عدد هم بر ۱۹ قابل قسمت است: (۱۱۸۱۲۳=۱۹۶۲۱۷).

عدد ۱۹ مخرج مشترک سراسر سيستم رياضى قرآن است.

اين پديده بتنهايى اثبات غير قابل تقليدى است که نشان ميدهد قرآن پيغام خدا است به دنيا. هيچ بشرى نميتوانسته حساب ۲۶۹۸ تکرار کلمه "خدا" و تعداد شماره آياتى را که کلمه "خدا" در آنها تکرار شده است، داشته باشد. اين پديده خصوصا غير ممکن است وقتيکه در نظر داشته باشيم (۱) که قرآن در زمان جهالت و نادانى آشکار شد، و (۲) سوره ها و آيات وحى شده از نظر زمان و مکان وحى با هم فاصله بسيارى داشتند. ترتيبى که سوره ها و آيات در ابتدا فرستاده شد، بکلى با آخرين ترتيب قرار گرفتن شان (ضميمه ۲۳) فرق داشت. اما، سيستم رياضى قرآن تنها به کلمه "خدا" محدود نيست؛ بلکه بسيار گسترده، بسيار پيچيده، و کاملا جامع است.

حقايق ساده

مانند خود قرآن، کد رياضى قرآن از بسيار ساده تا بسيار مشگل تغيير ميکند. حقايق ساده مشاهداتى است که بدون هيچ وسايلى ميتوان آنها را بررسى کرد. حقايق پيچيده به کمک ماشين حساب يا کامپيوتر قابل رويت است. بررسى حقايق زير به هيچ وسيله اى احتياح ندارد، اما خواهشمند است بخاطر داشته باشيد که همه اينها به متن عربى اصلى اشاره دارد:

۱. اولين آيه (۱:۱)، معروف به "بسم الله، شامل......................۱۹ حرف است.

۲. قرآن داراى ۱۱۴ سوره است که ميشود................................۱۹۶ .

۳. مجموع آيات در قرآن ۶۳۴۶ است که ميشود......................۱۹۲۳۴ .

[۶۲۳۴ آيه شماره گذارى شده است و ۱۱۲ آيه (بسم الله) شماره گذارى نشده است که ميشود ۶۲۳۴ =۱۱۲+۶۲۳۴] توجه کنيد که ۶+۴+۳+۶ ميشود...........۱۹ .

۴. بسم الله ۱۱۴ مرتبه تکرار شده است، با وجود غيبت مرموز آن در سوره ۱۹ (درسوره ۲۷ دو بار تکرار شده است ) و ۱۱۴ = ..................................۱۹۶ .

۵. از غيبت بسم الله در سوره ۱۹ تا بسم الله اضافى در سوره ۲۷، دقيقا.......... ۱۹ سوره است.

۶. مجموع شماره سوره ها از۱۹ تا ۲۷ (۲۷+۲۶+......+۱۲+۱۱+۱۰+۱۹) = ۳۴۲ يا ............۱۹۱۸.

۷. اين مجموع (۳۴۲) همچنين مساوى است با مجموع کلمات بين دو بسم الله سوره ۲۷، و ۳۴۲ =.................................۱۹۱۸.

۸. اولين آيات معروفى که اول وحى شد (۵-۱:۹۶) شامل ...........۱۹ کلمه است.

۹. اين اولين وحى ۱۰ کلمه اى، داراى ۷۶ حرف است ..................۱۹ ۴.

۱۰. سوره ۹۶ که از نظر ترتيب زمانى اولين سوره است، داراى ..........۱۹ آيه است.

۱۱. اين اولين سوره از نظر ترتيب زمانى، از آخر قرآن ...............۱۹ همين است.

۱۲. سوره ۹۶ شامل ۳۰۴ حرف عربى است، و ۳۰۴ ميشود............۱۹۱۶.

۱۳. آخرين سوره فرستاده شده(سوره ۱۱۰) شامل................۱۹ کلمه است.

۱۴. اولين آيه از آخرين سوره وحى شده (۱:۱۱۰) شامل ........۱۹ حرف است.

۱۵. ۱۴ حرف مختلف عربى، ۱۴ "پاراف قرآنى" مختلف (مانند ا . ل. م، از ۲:۱) را تشکيل ميدهند که در ابتداى ۲۹ سوره قرار دارند. مجموع اين اعداد ميشود ۱۴+۱۴+۲۹=۵۷ يا ۱۹۳.

۱۶. مجموع ۲۹ سوره اى که "پارافهاى قرآن" در آنها آمده است ميشود:

۸۲۲=۶۸+۵۰+..........+۷+۳+۲، و ۸۲۲+۱۴ (۱۴ مجموعه پارافها) ميشود ۸۳۶، يا ۱۹۴۴.

۱۷. بين اولين سوره پاراف دار(۲) و آخرين سوره پاراف دار (۶۸)، ۳۸ سوره بدون پاراف وجود دارد.........................۱۹۳۸.

۱۸. بين اولين و آخرين سوره هاى پاراف دار...................۱۹ مجموعه پاراف دار و بدون پاراف وجود دارد.

۱۹. ۳۰ عدد مختلف در قرآن تکرار شده است: ۱،۲،۳،۴،۵،۶،۷،۸،۱۹،۱۰،۱۱،۱۲، ۱۹،۲۰،۳۰،۴۰،۵۰،۶۰،۷۰،۸۰، ۹۹،۱۰۰،۲۰۰،۳۰۰،۱۰۰۰،۲۰۰۰، ۳۰۰۰،۵۰۰۰،۵۰۰۰۰، ۱۰۰۰۰۰، مجموع اين اعداد ميشود ۱۶۲۱۴۶، که ميشود ......۱۹۸۵۳۴.

اين خلاصه فشرده اى بود از معجزات ساده.


انشاء رياضى

قرآن پديده خاض و بى نظيرى در بر دارد که هرگز در کتاب ديگرى يافت نميشود. ۲۹ سوره با ۱۴ مجموعه مختلف به اسم "پارافهاى قرآنى" (امضاء مخفف قرآنى ) آغاز ميشوند که هر کدام شامل يک تا پنج حرف هستند. ۱۴ حرف، يعنى نصف حروف الفباء عربى، در اين مجموعه ها بکار رفته است. اهميت پارافهاى قرآنى از طريق الهى به مدت ۱۴ قرن حفظ شده بود و پنهان مانده بود. قرآن در آيات ۱۰:۲۰ و۶-۲۵:۴ درباره معجزه خود، یعنى اثبات نويسندگى الهى، ميگويد که مقدر شده بود تا براى زمانى تعيين شده از قبل، پنهان بماند:



آنها گويند، "چرا معجزه اى از طرف پروردگارش بر او نيامد "آينده از آن خدا است، پس منتظر باشيد، و من هم با شما منتظر هستم.
کسانى که کافر شدند گفتند، "اين دروغى است که او با کمک مردم ديگر جعل کرد. " آنها کفر گفته اند و دروغ. ديگران گفتند، "افسانه هاى قديمى است که او نوشته است؛ براى او شبانه روز ديکته شده." بگو، اين از طرف کسى فرستاده شده است که راز آسمانها و زمين را ميداند. او عفو کنده است؛ مهربانترين.



پارافهاى قرآن قسمت مهمى از معجزه رياضى قرآن را بر پايه عدد ۱۹، تشکيل ميدهند.

زمينه تاريخى

در سال ۱۹۶۸ به اين نتيجه رسيدم که ترجمه هاى کنونى قرآن به انگليسى، پيغام حقيقى آخرين کتاب خدا را در بر ندارند. براى مثال دو نفر از معروف ترين مترجمان قرآن، يوسف على و مارمادوک پيکتال، هنگام ترجمه ۳۹:۴۵ که معيار عظيم مشخص کننده قرآن است، نتوانستند بر سنتهاى دينى فاسدشان غلبه کنند.

هنگامکه تنها خدا ذکر شود، قلب کسانى که به آخرت ايمان ندارند با بيزارى تنگ ميشود. اما وقتى ديگران در کنار او ذکر شوند، راضى ميشوند

بازم چند تا جمله ی دور همی

* آخرتت را به دنیایت مفروش و در آنچه نمی دانی دخالت نکن!

* سخنی را که وظیفه نداری نگو! و به راهی که بیم گمراهی می رود، قدم مگذار!

* و همه چیز را فقط از خدایت بخواه. چرا که توان و اراده ی بخشیدن و نبخشیدن تنها به دست اوست.

* مثل أنها که دنیا را شناخته اند، مثل مسافرانی است که در دیاری خشک و بی حاصل وقوف کرده اند تا به سمت مقصد که جایگاهی سبز و خرم و با طراوت است، کوچ کنند. اینان رنج راه را می پذیرند، هجران دوستان را تحمل می کنند و به ناهنجاری سفر و ناگواری خوراک تن می دهند، تا به فراخنای خانه هایشان و قرارگاه کاشانه هایشان برسند و اینچنین است که هیچ دردی را درد نمی دانند و هیچ هزینه ای را زیان نمی شمارند و در این مسیر، هیچ چیز مطلوب تر نیست از آنچه آنان را به منزل و ماوایشان نزدیک تر کند.

* و بدان آن خدایی که گنجینه های آسمان ها و زمین به دست اوست، وقتی به تو اجازه ی دعا داده است، یعنی که اجابت را برعهده گرفته است و وقتی فرمان داده است که از او بخواهی یعنی بنایش بر عطا کردن است و از او طلب بخشش کنی، یعنی اراده اش بر بخشیدن است.

* اگر او را بلند بخوانی، صدایت را می شنود و اگر با او آهسته نجوا کنی، راز و نیازت را می فهمد.

* به دست آوردن آنچه به خاطر سکوت و نگفتن به دست نیامده، آسان تر است از بازگرداندن آنچه به واسطه ی گفتن از کف رفته.

* به آنکه تو را دوست نمی دارد، دل مبند.

* با دو سد استوار، راه هجوم غم و اندوه را بر دلت ببند: یک: صبر و مدارا. دو: اعتماد کامل و زیبا نسبت به خدا.

 

استخاره های اساسی

اينو فقط مينويسم كه يادم باشه .......

حاصل استخاره هاي مدام ديشب .....

 

وصل و قطع 4و 3 :

420-344-342-232

 

اوني كه بيشتر از همه زجرم داد اين بود ......

ضعف الطالب و المطلوب

گذشت در اوج قدرت

پدر درآوردن، غارت اموال،ترساندن زنان و شايد خون و خونريزي، فكر بعضي ها بود در روز فتح مكه

كمي ملايم تر : اعدام كردن مجرمان اصلي، خسارت گرفتن، تبعيد بعضي كج انديشان، اين هم فكر عده

 اي ديگر بود.

و پيامبر(ص)چنين فرمود :

 >>امروز (روز فتح مكه) روز مهرباني است ، روز گذشت ، همه درامان هستند .<<

 واين ، يعني گذشت از آن همه تلخي و مرارت در اوج قدرت .

 

ماهم تمرين كنيم.

 

 

×××××××××××××××××××××××××××××××××

           دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد...
...........  نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید

 بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند...

 مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.

 موعد عروسی فرا رسید...

 زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.

 مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد...

20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

 مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود...

 همه تعجب کردند... مرد گفت:

"  من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم  "

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 

آژیر خطر ابلیس

                  

                     از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمودند:

وقتی که این آیه بر پیامبر نازل شد:" والذین اذا فعلوا فاحشة او ظلموا انفسهم ذکروا الله فاستغفروا

لذنوبهم ومن یغفر الذنوب الا الله ولم یصروا علی ما فعلوا وهم یعلمون"(135/آل عمران) (1)

ابلیس(پدر شیطانها) سخت ناراحت گردید. بالای کوهی در مکه به نام "ثور" رفت و آژیر خطرش بلند شد و

همه یارانش را به تشکیل انجمن خود دعوت نمود. همه ی بچه شیطانها جمع شدند. ابلیس، نزول آیات

فوق را به اطلاع آنان رساند و اظهار نگرانی کرد واز آنها کمک خواست.

یکی از یاران او گفت:

من با دعوت نمودن انسانها از این گناه به آن گناه، اثر این آیه را خنثی می کنم.

ابلیس سخن او را نپذیرفت. دیگری پیشنهادی شبیه به اولی کرد ولی باز مورد پذیرش ابلیس قرار نگرفت.

تا اینکه از میان شیطانها، شیطان کهنه کاری به نام "وسواس خناس" گفت:

پیشنهاد من این است که فرزندان آدم را با وعده ها و آرزوهای طولانی آلوده به گناه می کنم (و می گویم

که الان برای توبه کردن زود است و فرصت توبه بسیار است) وقتی که مرتکب گناه شدند خدا را فراموش

کرده و بازگشت به سوی خدا (=توبه) از خاطر آنان محو می گردد.

ابلیس گفت:

مرحبا! راه همین است. سپس این ماموریت را تا پایان دنیا به او سپرد.(2)

-------------------------------------

پی نوشت ها:

1- آل عمران/135،(و آنها که وقتی مرتکب عمل زشتی شوند یا به خود ستم کنند به یاد خدا می افتندو برای گناهان خود طلب امرزش می کنند- و کیست جز خدا که گناهان را ببخشد؟- وبر گناه اسرار نمی ورزند با اینکه می دانند.

2- ر.ک: داستانهای صاحبلان، 1/151-150ف به نقل از امالی صدوق، وسائل الشیعه11/353، باب 85، ج7.

اشعار امام زمان

 

نشنو از نی، نی حصیری بی نواست

 بشنو از دل، دل حریم کبریاست

 نی بسوزد خاک و خاکستر شود

دل بسوزد خانه دلبر شود

 

:::: یا بقیه الله آجرک الله :::: اشعار امام زمان (عج) ::: یا صاحب الزمان ادرکنی ::::

 

 

اي آنکه در نگاهت حجمي زنور داري
کي از مسير کوچه قصد عبور داري؟

چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابي
اي آنکه در حجابت درياي نور داري

من غرق در گناهم، کي مي کني نگاهم؟
برعکس چشمهايم چشمي صبور داري

از پرده ها برون شد، سوز نهاني ما
کوک است ساز دلها، کي ميل شور داري؟

در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت
کي در سراي چشمم، قصد ظهور داري؟

 

:::: یا بقیه الله آجرک الله :::: اشعار امام زمان (عج) ::: یا صاحب الزمان ادرکنی ::::

 


اگر چه روز من و روزگار مي گذرد
دلم خوش است که با ياد يار مي گذرد

چقدر خاطره انگيز و شاد و رويايي است
قطار عمر که در انتظار مي گذرد

به ناگهانيِ يک لحظه عبور سپيد
خيال مي کنم آن تک سوار مي گذرد

کسي که آمدني بود و هست، مي آيد
بدين اميد، زمستان، بهار، مي گذرد

نشسته ايم به راهي که از بهشت اميد
نسيم رحمت پروردگار مي گذرد

به شوق زنده شدن، عاشقانه مي ميرم
دو باره زيستنم زين قرار مي گذرد

همان حکايت خضر است و چشمه ظلمات
شبي که از بَرِ شب زنده دار مي گذرد

شبت هميشه شب قدر باد و، روزت خوش
که با تو روز من و روزگار مي گذرد

 


:::: یا بقیه الله آجرک الله :::: اشعار امام زمان (عج) ::: یا صاحب الزمان ادرکنی ::::

 


اسير مانده ايم در بهانه هاي پاپتي
و ميله هاي آهنين و عشق هاي ساعتي

حوالي نگاهمان دوباره صف کشيده است
صداي تيک  تاک غم , شماره هاي صنعتي !

امان از اشتباه هاي نا تماممان , همان
تفاخر هميشگي به هيچ هاي قيمتي !

ميان قرن حادثه کجاست اتفاق عشق
نمانده در تسلط همان هبوط لعنتي ؟!

کسي نيامد از تبار انتظارمان ببين
که مانده ايم سخت در هجوم بي لياقتي !

 

:::: یا بقیه الله آجرک الله :::: اشعار امام زمان (عج) ::: یا صاحب الزمان ادرکنی ::::

 


از نو شکفت نرگس چشم انتظاري ام
گل کرد خار خار شب بي قراري ام

تا شد هزار پاره دل از يک نگاه تو
ديدم هزار چشم در آيينه کاري ام
 
گر من به شوق ديدنت از خويش مي روم
از خويش مي روم که تو با خود بياري ام

بود و نبود من همه از دست رفته است
باري مگر تو دست بر آري به ياري ام

کاري به کار غير ندارم که عاقبت
مرهم نهاد نام تو بر زخم کاري ام

تا ساحل نگاه تو چون موج بي قرار
با رود رو به سوي تو دارم که جاري ام

با ناخنم به سنگ نوشتم : بيا , بيا
زان پيشتر که پاک شود يادگاري ام

 


:::: یا بقیه الله آجرک الله :::: اشعار امام زمان (عج) ::: یا صاحب الزمان ادرکنی ::::

 

از ميان اشک ها خنديده مي آيد کسي
خواب بيداري ما را ديده مي آيد کسي

با ترنم با ترانه با سروش سبز آب
از گلوي بيشه خشکيده مي آيد کسي

مثل عطر تازه تک جنگل باران زده
در سلام بادها پيچيده مي آيد کسي

کهکشاني از پرستو در پناهش پرفشان
آسمان در آسمان کوچيده مي آيد کسي

خواب ديدم , خواب ديده در خيالي ديده اند
از شب ما روز را پرسيده مي آيد کسي

 


:::: یا بقیه الله آجرک الله :::: اشعار امام زمان (عج) ::: یا صاحب الزمان ادرکنی ::::

 

از فراقت به جواني همگي پير شديم
بي تو از وادي دنيا همگي سير شديم
 
بي خود از حادثه ي عشق تو ديوانه و مست
عاشق کوي تو گشتيم و زمين گير شديم
 
تا که وصفي ز کمان و خم ابروي تو رفت...
در پي ديدن رويت همگي تير شديم
 
از کمان خانه ي زلفت همه بالا رفتيم
در سراشيبي ابروت سرازير شديم

گو گدايان در اين خانه بيايند که ما
از گدايي به در تو همگي مير شديم
 
عاشقان همچو (( رها )) در گرو بند تو اند...
جمله در حلقه ي تو در غل و زنجير شديم

 


:::: یا بقیه الله آجرک الله :::: اشعار امام زمان (عج) ::: یا صاحب الزمان ادرکنی ::::

 

از انتظار خسته ام و يا دلم گرفته است؟
تو مدتي است رفته اي , بيا دلم گرفته است

نگاه سرد پنجره به کوچه خيره مانده بود
گمان کنم بداند او چرا دلم گرفته است

گذشتم از هزاره ها در امتداد دوري ات
به ذهن من نمي رسد کجا دلم گرفته است

به چشم خود نديده ام شکوه چهره ي تو را
شبي بيا به خواب من , بيا دلم گرفته است


:::: یا بقیه الله آجرک الله :::: اشعار امام زمان (عج) ::: یا صاحب الزمان ادرکنی ::::


 

جای پای دوست

بيا لبخند بزنيم ، بدون انتظار پاسخي از دنيا ، و بدان روزي آنقدر شرمنده ميشود

که به جاي لبخند ، به تمام سازهايمان ميرقصد ... بيا لبخند بزنيم . . .


 

 

به خاموشی ما منگر که ما معدن رازیم

فلک بشکست بال ما را وگرنه اهل پروازیم . . .


 

 

 


سرمشق های آب بابا ٬ یادمان رفت

رسم نوشتن با قلم یادمان رفت

شعر خدای مهربان را حفظ کردیم

اما خدای مهربان یادمان رفت . . .




 


فراموش نکنیم در ساحل قلبها ٬ این جای پای دوست است که می ماند ٬

وگرنه موج روزگار هر ردپایی را پاک میکند . . .

طلاي سكوت

الهی !
کدامین زمان پرنده روحم ، قفس تن را خواهد شکست و ره به آسمان خواهد سپرد ؟؟؟

 

 

اگر سخن گفتن رو نقره فرض کنیم،سکوت طلاست.

 

 

 

پس من چگونه پيرهنم را عوض کنم ؟

سلام عابر! منهم مسافرم . كاش همه عابران چون تو به همه سيب و انار ميبخشيدند!...منهم مسافرم اما ميدانم دير شده است ...انارهايت را دانه كردم ، سيبها را قسمت كردم وخورديم ، قوها را پراندم ... اميدوارم ايميل را دريافت كرده باشي و الا سخت است دوباره بخواهم همه چيز را بنويسم ... مطلع شعر پرواز در عید را بخاطر هدایای زیبایتان تقدیم میکنم ... دلم بحال ماهیهای سفره هفت سین میسوزد / طفلی ها تنگهایشان چقدر تنگ است / می دانم دلشان برای دریا تنگ است / هر شب خواب دریا میبینند / در چشمهای معصومشان می توان عکس دریا را دید / خوش بحال ماهیها ! اشکهایشان را کسی نمی بیند / اشکهایشان در تنگ غرق میشود / شاید برای همین است که یکی دو روز بعد از عید را هم دوام می آورند!...بقیه اش در وبلاگم می توانید بخوانید...سهراب روح سبز بهار است که در همه جا جریان دارد و یادآور صداقت ، زیبائی و پاکی کودکیهای من و شماست...
 
 
 
شعر طنزی از ناصر فیض


باید که شیوۀ سخنم را عوض کنم
شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم
گاهی برای خواندن یک شعر لازم است
روزی سه بار انجمنم را عوض کنم
از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده ام
آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم
در راه اگر به خانه ی یک دوست سر زدم
این بار شکل در زدنم را عوض کنم
وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من
وقت است قیچی چمنم را عوض کنم
پیراهنی به غیر غزل نیست در برم
گفتی که جامۀ کهنم را عوض کنم
دستی به جام باده و دستی به زلف يار
پس من چگونه پيرهنم را عوض کنم؟
شعرم اگر به ذوق تو باید عوض شود
با ید تما م آنچه منم را عوض کنم
دیگر زمانه شاهد ابیات زیر نیست
روزی که شیوه ی کهنم را عوض کنم
***
باید پس از شکستن یک شاخ دیگرش
جای دو شاخ کرگدنم را عوض کنم
مرگا به من! که با پر طاووس عالمی
یک موی گربۀ وطنم را عوض کنم
وقتی چراغ مه شکنم را شکسته اند!
باید چراغ مه شکنم را عوض کنم
عمری به راه نوبت ماشین نشسته ام
امروز می روم لگنم را عوض کنم
تا شاید اتفاق نیفتد از اين به بعد
روزی هزار بار فنم را عوض کنم
با من برادران زنم خو ب نیستند
باید برادران زنم را عوض کنم!
دارد قطار عمر کجا می برد مرا؟
یارب! عنایتی! ترنم را عوض کنم
ور نه ز هول مرگ زمانی هزار بار
مجبور می شوم کفنم را عوض کنم__________________

آب را گل نكنيم

 آب

آب را گل نكنيم

آب را گل نكنيم:
در فرودست انگار، كفتري مي‌خورد آب.
يا كه در بيشه دور، سيره‌يي پر مي‌شويد.
يا در آبادي، كوزه‌يي پر مي‌گردد.

آب را گل نكنيم:
شايد اين آب روان، مي‌رود پاي سپيداري، تا فرو شويد اندوه دلي.
دست درويشي شايد، نان خشكيده فرو برده در آب.

زن زيبايي آمد لب رود،
آب را گل نكنيم:
روي زيبا دو برابر شده است.

چه گوارا اين آب!
چه زلال اين رود!
مردم بالادست، چه صفايي دارند!
چشمه‌هاشان جوشان، گاوهاشان شيرافشان باد!
من نديدم دهشان،
بي‌گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست.
ماهتاب آن‌جا، مي‌كند روشن پهناي كلام.
بي‌گمان در ده بالادست، چينه‌ها كوتاه است.
مردمش مي‌دانند، كه شقاق چه گلي است.
بي‌گمان آن‌جا آبي، آبي است.
غنچه‌يي مي‌شكفد، اهل ده باخبرند.
چه دهي بايد باشد!
كوچه باغش پر موسيقي باد!
مردمان سر رود، آب را نمي‌فهمند.
گل نكردندش، ما نيز
آب را گل نكنيم.

آب را گل نكنيم


انواع خنده

 

خنده های راستکی،
خنده های زورکی،
خنده های نمکی،
خنده های کشککی،
خنده های آبکی،
خنده های سیخکی،
خنده های مفتکی،
خنده های مستکی،
خنده های ماستکی،
خنده های پفکی،
خنده های الکی،
خنده های زیرکی،
خنده های قایمکی،
خنده های هول هولکی،
خنده های ریزریزکی،
خنده های عروسکی،
خنده های یواشکی،
خنده های شیطونکی،
خنده های دروغکی،
خنده های حیوونکی،
خنده های دل برکی،
خنده های مورمورکی،
خنده های دل زنکی،
خنده های آدمکی،
خنده های خاله زنکی.


خنده های کودکی.

حقیقت زندگی

 

 

بازم روم نشد، روش کنم

ادامه نوشته

حكايات مثنوي به نثر- دفتر اول

   
   
 
  دفتر اول

***
1. پادشاه و كنيزك
پادشاه قدرتمند و توانايي, روزي براي شكار با درباريان خود به صحرا رفت, در راه كنيزك زيبايي ديد و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترك را از اربابش خريد, پس از مدتي كه با كنيزك بود. كنيزك بيمار شد و شاه بسيار غمناك گرديد. از سراسر كشور, پزشكان ماهر را براي درمان او به دربار فرا خواند, و گفت: جان من به جان اين كنيزك وابسته است, اگر او درمان نشود, من هم خواهم مرد. هر كس جانان مرا درمان كند, طلا و مرواريد فراوان به او مي‌دهم. پزشكان گفتند: ما جانبازي مي‌كنيم و با همفكري و مشاوره او را حتماً درمان مي‌كنيم. هر يك از ما يك مسيح شفادهنده است. پزشكان به دانش خود مغرور بودند و يادي از خدا نكردند. خدا هم عجز و ناتواني آنها را به ايشان نشان داد. پزشكان هر چه كردند, فايده نداشت. دخترك از شدت بيماري مثل موي, باريك و لاغر شده بود. شاه يكسره گريه مي‌كرد. داروها, جواب معكوس مي‌داد. شاه از پزشكان نااميد شد. و پابرهنه به مسجد رفت و در محرابِ مسجد به گريه نشست. آنقدر گريه كرد كه از هوش رفت. وقتي به هوش آمد, دعا كرد. گفت اي خداي بخشنده, من چه بگويم, تو اسرار درون مرا به روشني مي‌داني. اي خدايي كه هميشه پشتيبان ما بوده‌اي, بارِ ديگر ما اشتباه كرديم. شاه از جان و دل دعا كرد, ناگهان درياي بخشش و لطف خداوند جوشيد, شاه در ميان گريه به خواب رفت. در خواب ديد كه يك پيرمرد زيبا و نوراني به او مي‌گويد: اي شاه مُژده بده كه خداوند دعايت را قبول كرد, فردا مرد ناشناسي به دربار مي‌آيد. او پزشك دانايي است. درمان هر دردي را مي‌داند, صادق است و قدرت خدا در روح اوست. منتظر او باش.
فردا صبح هنگام طلوع خورشيد, شاه بر بالاي قصر خود منتظر نشسته بود, ناگهان مرد داناي خوش سيما از دور پيدا شد, او مثل آفتاب در سايه بود, مثل ماه مي‌درخشيد. بود و نبود. مانند خيال, و رؤيا بود. آن صورتي كه شاه در رؤياي مسجد ديده بود در چهرة اين مهمان بود. شاه به استقبال رفت. اگر چه آن مرد غيبي را نديده بود اما بسيار آشنا به نظر مي‌آمد. گويي سالها با هم آشنا بوده‌اند. و جانشان يكي بوده است.
شاه از شادي, در پوست نمي‌گنجيد. گفت اي مرد: محبوب حقيقي من تو بوده‌اي نه كنيزك. كنيزك, ابزار رسيدن من به تو بوده است. آنگاه مهمان را بوسيد و دستش را گرفت و با احترام بسيار به بالاي قصر برد. پس از صرف غذا و رفع خستگي راه, شاه پزشك را پيش كنيزك برد و قصة بيماري او را گفت: حكيم، دخترك را معاينه كرد. و آزمايش‌هاي لازم را انجام داد. و گفت: همة داروهاي آن پزشكان بيفايده بوده و حال مريض را بدتر كرده, آنها از حالِ دختر بي‌خبر بودند و معالجة تن مي‌كردند. حكيم بيماري دخترك را كشف كرد, امّا به شاه نگفت. او فهميد دختر بيمار دل است. تنش خوش است و گرفتار دل است. عاشق است.
عاشقي پيداست از زاري دل نيست بيماري چو بيماري دل
درد عاشق با ديگر دردها فرق دارد. عشق آينة اسرارِ خداست. عقل از شرح عشق ناتوان است. شرحِ عشق و عاشقي را فقط خدا مي‌داند. حكيم به شاه گفت: خانه را خلوت كن! همه بروند بيرون، حتي خود شاه. من مي‌خواهم از اين دخترك چيزهايي بپرسم. همه رفتند، حكيم ماند و دخترك. حكيم آرام آرام از دخترك پرسيد: شهر تو كجاست؟ دوستان و خويشان تو كي هستند؟ پزشك نبض دختر را گرفته بود و مي‌پرسيد و دختر جواب مي‌داد. از شهرها و مردمان مختلف پرسيد، از بزرگان شهرها پرسيد، نبض آرام بود، تا به شهر سمرقند رسيد، ناگهان نبض دختر تند شد و صورتش سرخ شد. حكيم از محله‌هاي شهر سمر قند پرسيد. نام كوچة غاتْفَر، نبض را شديدتر كرد. حكيم فهميد كه دخترك با اين كوچه دلبستگي خاصي دارد. پرسيد و پرسيد تا به نام جوان زرگر در آن كوچه رسيد، رنگ دختر زرد شد، حكيم گفت: بيماريت را شناختم، بزودي تو را درمان مي‌كنم. اين راز را با كسي نگويي. راز مانند دانه است اگر راز را در دل حفظ كني مانند دانه از خاك مي‌رويد و سبزه و درخت مي‌شود. حكيم پيش شاه آمد و شاه را از كار دختر آگاه كرد و گفت: چارة درد دختر آن است كه جوان زرگر را از سمرقند به اينجا بياوري و با زر و پول و او را فريب دهي تا دختر از ديدن او بهتر شود. شاه دو نفر داناي كار دان را به دنبال زرگر فرستاد. آن دو زرگر را يافتند او را ستودند و گفتند كه شهرت و استادي تو در همه جا پخش شده، شاهنشاه ما تو را براي زرگري و خزانه داري انتخاب كرده است. اين هديه‌ها و طلاها را برايت فرستاده و از تو دعوت كرده تا به دربار بيايي، در آنجا بيش از اين خواهي ديد. زرگر جوان، گول مال و زر را خورد و شهر و خانواده‌اش را رها كرد و شادمان به راه افتاد. او نمي‌دانست كه شاه مي‌خواهد او را بكشد. سوار اسب تيزپاي عربي شد و به سمت دربار به راه افتاد. آن هديه‌ها خون بهاي او بود. در تمام راه خيال مال و زر در سر داشت. وقتي به دربار رسيدند حكيم او را به گرمي استقبال كرد و پيش شاه برد، شاه او را گرامي داشت و خزانه‌هاي طلا را به او سپرد و او را سرپرست خزانه كرد. حكيم گفت: اي شاه اكنون بايد كنيزك را به اين جوان بدهي تا بيماريش خوب شود. به دستور شاه كنيزك با جوان زرگر ازدواج كردند و شش ماه در خوبي و خوشي گذراندند تا حال دخترك خوبِ خوب شد. آنگاه حكيم دارويي ساخت و به زرگر داد. جوان روز بروز ضعيف مي‌شد. پس از يكماه زشت و مريض و زرد شد و زيبايي و شادابي او از بين رفت و عشق او در دل دخترك سرد شد:
عشقهايي كز پي رنگي بود
عشق نبود عاقبت ننگي بود
زرگر جوان از دو چشم خون مي‌گريست. روي زيبا دشمن جانش بود مانند طاووس كه پرهاي زيبايش دشمن اويند. زرگر ناليد و گفت: من مانند آن آهويي هستم كه صياد براي نافة خوشبو خون او را مي‌ريزد. من مانند روباهي هستم كه به خاطر پوست زيبايش او را مي‌كشند. من آن فيل هستم كه براي استخوان عاج زيبايش خونش را مي‌ريزند. اي شاه مرا كشتي. اما بدان كه اين جهان مانند كوه است و كارهاي ما مانند صدا در كوه مي‌پيچد و صداي اعمال ما دوباره به ما برمي‌گردد. زرگر آنگاه لب فروبست و جان داد. كنيزك از عشق او خلاص شد. عشق او عشق صورت بود. عشق بر چيزهاي ناپايدار. پايدار نيست. عشق زنده, پايدار است. عشق به معشوق حقيقي كه پايدار است. هر لحظه چشم و جان را تازه تازه‌تر مي‌كند مثل غنچه.
عشق حقيقي را انتخاب كن, كه هميشه باقي است. جان ترا تازه مي‌كند. عشق كسي را انتخاب كن كه همة پيامبران و بزرگان از عشقِ او به والايي و بزرگي يافتند. و مگو كه ما را به درگاه حقيقت راه نيست در نزد كريمان و بخشندگان بزرگ كارها دشوار نيست.
***

2. طوطي و بقال
يك فروشنده در دكان خود, يك طوطي سبز و زيبا داشت. طوطي, مثل آدم‌ها حرف مي‌زد و زبان انسان‌ها را بلد بود. نگهبان فروشگاه بود و با مشتري‌ها شوخي مي‌كرد و آنها را مي‌خنداند. و بازار فروشنده را گرم مي‌كرد.
يك روز از يك فروشگاه به طرف ديگر پريد. بالش به شيشة روغن خورد. شيشه افتاد و نشكست و روغن‌ها ريخت. وقتي فروشنده آمد, ديد كه روغن‌ها ريخته و دكان چرب و كثيف شده است. فهميد كه كار طوطي است. چوب برداشت و بر سر طوطي زد. سر طوطي زخمي شد و موهايش ريخت و كَچَل شد. سرش طاس طاس شد.
طوطي ديگر سخن نمي‌گفت و شيرين سخني نمي‌كرد. فروشنده و مشتري‌هايش ناراحت بودند. مرد فروشنده از كار خود پيشمان بود و مي‌گفت كاش دستم مي‌شكست تا طوطي را نمي‌زدم او دعا مي‌كرد تا طوطي دوباره سخن بگويد و بازار او را گرم كند.
روزي فروشنده غمگين كنار دكان نشسته بود. يك مرد كچل طاس از خيابان مي‌گذشت سرش صاف صاف بود مثل پشت كاسة مسي.
ناگهان طوطي گفت: اي مرد كچل , چرا شيشة روغن را شكستي و كچل شدي؟
تو با اين كار به انجمن كچل‌ها آمدي و عضو انجمن ما شدي؟ نبايد روغن‌ها را مي‌ريختي. مردم از مقايسة طوطي خنديدند. او فكر مي‌كرد هر كه كچل باشد. روغن ريخته است.

***
3. طوطي و بازرگان

بازرگاني يك طوطي زيبا و شيرين سخن در قفس داشت. روزي كه آمادة سفرِ به هندوستان بود. از هر يك از خدمتكاران و كنيزان خود پرسيد كه چه ارمغاني برايتان بياورم, هر كدام از آنها چيزي سفارش دادند. بازرگان از طوطي پرسيد: چه سوغاتي از هند برايت بياورم؟ طوطي گفت: اگر در هند به طوطيان رسيدي حال و روز مرا براي آنها بگو. بگو كه من مشتاق ديدار شما هستم. ولي از بخت بد در قفس گرفتارم. بگو به شما سلام مي‌رساند و از شما كمك و راهنمايي مي‌خواهد. بگو آيا شايسته است من مشتاق شما باشم و در اين قفس تنگ از درد جدايي و تنهايي بميرم؟ وفاي دوستان كجاست؟ آيا رواست كه من در قفس باشم و شما در باغ و سبزه‌زار. اي ياران از اين مرغ دردمند و زار ياد كنيد. ياد ياران براي ياران خوب و زيباست. مرد بازرگان, پيام طوطي را شنيد و قول داد كه آن را به طوطيان هند برساند. وقتي به هند رسيد. چند طوطي را بر درختان جنگل ديد. اسب را نگهداشت و به طوطي‌ها سلام كرد و پيام طوطي خود را گفت: ناگهان يكي از طوطيان لرزيد و از درخت افتاد و در دم جان داد. بازرگان از گفتن پيام, پشيمان شد و گفت من باعث مرگ اين طوطي شدم, حتماً اين طوطي با طوطي من قوم و خويش بود. يا اينكه اين دو يك روح‌اند درد دو بدن. چرا گفتم و اين بيچاره را كشتم. زبان در دهان مثل سنگ و آهن است. سنگ و آهن را بيهوده بر هم مزن كه از دهان آتش بيرون مي‌پرد. جهان تاريك است مثل پنبه‌زار, چرا در پنبه‌زار آتش مي‌اندازي. كساني كه چشم مي‌بندند و جهاني را با سخنان خود آتش مي‌كشند ظالمند.
عالَمي را يك سخن ويران كند روبهان مرده را شيران كند
بازرگان تجارت خود را با دردمندي تمام كرد و به شهر خود بازگشت, و براي هر يك از دوستان و خدمتكاران خود يك سوغات آورد. طوطي گفت: ارمغان من كو؟ آيا پيام مرا رساندي؟ طوطيان چه گفتند؟
بازرگان گفت: من از آن پيام رساندن پشيمانم. ديگر چيزي نخواهم گفت. چرا من نادان چنان كاري كردم ديگر ندانسته سخن نخواهم گفت. طوطي گفت: چرا پيشمان شدي؟ چه اتفاقي افتاد؟ چرا ناراحتي؟ بازرگان چيزي نمي‌گفت. طوطي اسرار كرد. بازرگان گفت: وقتي پيام تو را به طوطيان گفتم, يكي از آنها از درد تو آگاه بود لرزيد و از درخت افتاد و مرد. من پشيمان شدم كه چرا گفتم؟ امّا پشيماني سودي نداشت سخني كه از زبان بيرون جست مثل تيري است كه از كمان رها شده و برنمي‌گردد. طوطي چون سخن بازرگان را شنيد, لرزيد و افتاد و مُرد. بازرگان فرياد زد و كلاهش را بر زمين كوبيد, از ناراحتي لباس خود را پاره كرد, گفت: اي مرغ شيرين! زبان من چرا چنين شدي؟ اي دريغا مرغ خوش سخن من مُرد. اي زبان تو مايه زيان و بيچارگي من هستي.
اي زبان هم آتـشي هم خرمني چند اين آتش در اين خرمن زني؟
اي زبان هم گنج بي‌پايان تويي اي زبـان هم رنج بي‌درمان تويي
بازرگان در غم طوطي ناله كرد, طوطي را از قفس در آورد و بيرون انداخت, ناگهان طوطي به پرواز درآمد و بر شاخ درخت بلندي نشست. بازرگان حيران ماند. و گفت: اي مرغ زيبا, مرا از رمز اين كار آگاه كن. آن طوطيِ هند به تو چه آموخت, كه چنين مرا بيچاره كرد. طوطي گفت: او به من با عمل خود پند داد و گفت ترا به خاطر شيرين زباني‌ات در قفس كرده‌اند , براي رهايي بايد ترك صفات كني. بايد فنا شوي. بايد هيچ شوي تا رها شوي. اگر دانه باشي مرغها ترا مي‌خورند. اگر غنچه باشي كودكان ترا مي‌چينند. هر كس زيبايي و هنر خود را نمايش دهد. صد حادثة بد در انتظار اوست. دوست و دشمن او را نظر مي‌زنند. دشمنان حسد و حيله مي‌ورزند. طوطي از بالاي درخت به بازرگان پند و اندرز داد و خداحافظي كرد. بازرگان گفت: برو! خدا نگه دار تو باشد. تو راه حقيقت را به من نشان دادي من هم به راه تو مي‌روم. جان من از طوطي كمتر نيست. براي رهايي جان بايد همه چيز را ترك كرد.
***

4. شير بي‌سر و دم
در شهر قزوين(1) مردم عادت داشتند كه با سوزن بر پُشت و بازو و دست خود نقش‌هايي را رسم كنند, يا نامي بنويسند، يا شكل انسان و حيواني بكشند. كساني كه در اين كار مهارت داشتند «دلاك» ناميده مي‌شدند. دلاك , مركب را با سوزن در زير پوست بدن وارد مي‌كرد و تصويري مي‌كشيد كه هميشه روي تن مي‌ماند.
روزي يك پهلوان قزويني پيش دلاك رفت و گفت بر شانه‌ام عكس يك شير را رسم كن. پهلوان روي زمين دراز كشيد و دلاك سوزن را برداشت و شروع به نقش زدن كرد. اولين سوزن را كه در شانة پهلوان فرو كرد. پهلوان از درد داد كشيد و گفت: آي! مرا كشتي. دلاك گفت: خودت خواسته‌اي, بايد تحمل كني, پهلوان پرسيد: چه تصويري نقش مي‌كني؟ دلاك گفت: تو خودت خواستي كه نقش شير رسم كنم. پهلوان گفت از كدام اندام شير آغاز كردي؟ دلاك گفت: از دُم شير. پهلوان گفت, نفسم از درد بند آمد. دُم لازم نيست. دلاك دوباره سوزن را فرو برد پهلوان فرياد زد, كدام اندام را مي‌كشي؟ دلاك گفت: اين گوش شير است. پهلوان گفت: اين شير گوش لازم ندارد. عضو ديگري را نقش بزن. باز دلاك سوزن در شانة پهلوان فرو كرد, پهلوان قزويني فغان برآورد و گفت: اين كدام عضو شير است؟ دلاك گفت: شكم شير است. پهلوان گفت: اين شير سير است. عكس شير هميشه سير است. شكم لازم ندارد.
دلاك عصباني شد, و سوزن را بر زمين زد و گفت: در كجاي جهان كسي شير بي سر و دم و شكم ديده؟ خدا هرگز چنين شيري نيافريده است.
شير بي دم و سر و اشكم كه ديد اين چنين شيري خدا خود نافريد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1) قزوين, شهري تاريخي است در 150 كيلومتري غرب تهران.

***

5. كشتي‌راني مگس
‌مگسي بر پرِكاهي نشست كه آن پركاه بر ادرار خري روان بود. مگس مغرورانه بر ادرار خر كشتي مي‌راند و مي‌گفت: من علم دريانوردي و كشتي‌راني خوانده‌ام. در اين كار بسيار تفكر كرده‌ام. ببينيد اين دريا و اين كشتي را و مرا كه چگونه كشتي مي‌رانم. او در ذهن كوچك خود بر سر دريا كشتي مي‌راند آن ادرار، درياي بي‌ساحل به نظرش مي‌آمد و آن برگ كاه كشتي بزرگ, زيرا آگاهي و بينش او اندك بود. جهان هر كس به اندازة ذهن و بينش اوست. آدمِ مغرور و كج انديش مانند اين مگس است. و ذهنش به اندازه درك ادرار الاغ و برگ كاه.

***

6. خرس و اژدها
اژدهايي خرسي را به چنگ آورده بود و مي‌خواست او را بكشد و بخورد. خرس فرياد مي‌كرد و كمك مي‌خواست, پهلواني رفت و خرس را از چنگِ اژدها نجات داد. خرس وقتي مهرباني آن پهلوان را ديد به پاي پهلوان افتاد و گفت من خدمتگزار تو مي‌شوم و هر جا بروي با تو مي‌آيم. آن دو با هم رفتند تا اينكه به جايي رسيدند, پهلوان خسته بود و مي‌خواست بخوابد. خرس گفت تو آسوده بخواب من نگهبان تو هستم مردي از آنجا مي‌گذشت و از پهلوان پرسيد اين خرس با تو چه مي‌كند؟
پهلوان گفت: من او را نجات دادم و او دوست من شد.
مرد گفت: به دوستي خرس دل مده, كه از هزار دشمن بدتر است.
پهلوان گفت: اين مرد حسود است. خرس دوست من است من به او كمك كردم او به من خيانت نمي‌كند.
مرد گفت: دوستي و محبت ابلهان, آدم را مي‌فريبد. او را رها كن زيرا خطرناك است.
پهلوان گفت: اي مرد, مرا رها كن تو حسود هستي.
مرد گفت: دل من مي‌گويد كه اين خرس به تو زيان بزرگي مي‌زند.
پهلوان مرد را دور كرد و سخن او را گوش نكرد و مرد رفت. پهلوان خوابيد مگسي بر صورت او مي‌نشست و خرس مگس را مي‌زد. باز مگس مي‌نشست چند بار خرس مگس را زد اما مگس نمي‌رفت. خرس خشمناك شد و سنگ بزرگي از كوه برداشت و همينكه مگس روي صورت پهلوان نشست, خرس آن سنگ بزرگ را بر صورتِ پهلوان زد و سر مرد را خشخاش كرد. مهر آدم نادان مانند دوستي خرس است دشمني و دوستي او يكي است.
دشمن دانا بلندت مي‌كند بر زمينت مي‌زند نادانِ دوست
***

7. كَر و عيادت مريض
مرد كري بود كه مي‌خواست به عيادت همساية مريضش برود. با خود گفت: من كر هستم. چگونه حرف بيمار را بشنوم و با او سخن بگويم؟ او مريض است و صدايش ضعيف هم هست. وقتي ببينم لبهايش تكان مي‌خورد. مي‌فهمم كه مثل خود من احوالپرسي مي‌كند. كر در ذهن خود, يك گفتگو آماده كرد. اينگونه:
من مي‌گويم: حالت چطور است؟ او خواهد گفت(مثلاً): خوبم شكر خدا بهترم.
من مي‌گويم: خدا را شكر چه خورده‌اي؟ او خواهد گفت(مثلاً): شوربا, يا سوپ يا دارو.
من مي‌گويم: نوش جان باشد. پزشك تو كيست؟ او خواهد گفت: فلان حكيم.
من مي‌گويم: قدم او مبارك است. همة بيماران را درمان مي‌كند. ما او را مي‌شناسيم. طبيب توانايي است. كر پس از اينكه اين پرسش و پاسخ را در ذهن خود آماده كرد. به عيادت همسايه رفت. و كنار بستر مريض نشست. پرسيد: حالت چطور است؟ بيمار گفت: از درد مي‌ميرم. كر گفت: خدا را شكر. مريض بسيار بدحال شد. گفت اين مرد دشمن من است. كر گفت: چه مي‌خوري؟ بيمار گفت: زهر كشنده, كر گفت: نوش جان باد. بيمار عصباني شد. كر پرسيد پزشكت كيست. بيمار گفت: عزراييل(1). كر گفت: قدم او مبارك است. حال بيمار خراب شد, كر از خانه همسايه بيرون آمد و خوشحال بود كه عيادت خوبي از مريض به عمل آورده است. بيمار ناله مي‌كرد كه اين همسايه دشمن جان من است و دوستي آنها پايان يافت.
از قيـاسي(2) كه بـكرد آن كـر گـزين صحبت ده ساله باطل شد بدين
اول آنـكس كـاين قيـاسكـها نـمود پـيش انـوار خـدا ابـليس بـود
گفت نار از خاك بي شك بهتر است من زنـار(3) و او خاك اكـدًر(4) است
بسياري از مردم مي‌پندارند خدا را ستايش مي‌كنند, اما در واقع گناه مي‌كنند. گمان مي‌كنند راه درست مي‌روند. اما مثل اين كر راه خلاف مي‌روند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1) قياس: مقايسه
2)عزراييل: فرشتة مرگ
3) نار: آتش
4) اَكدر: تيره, كِدر
***

8. روميان و چينيان (نقاشي و آينه)
نقاشان چيني با نقاشان رومي در حضور پادشاهي, از هنر و مهارت خود سخن مي‌گفتند و هر گروه ادعا داشتند كه در هنر نقاشي بر ديگري برتري دارند. شاه گفت: ما شما را امتحان مي‌كنيم تا ببينيم كدامشان, برتر و هنرمندتر هستيد.
چينيان گفتند: ما يك ديوار اين خانه را پرده كشيدند و دو گروه نقاش , كار خود را آغاز كردند. چيني‌ها صد نوع رنگ از پادشاه خواستند و هر روز مواد و مصالح و رنگِ زيادي براي نقاشي به كار مي‌بردند.
بعد از چند روز صداي ساز و دُهُل و شادي چيني‌ها بلند شد, آنها نقاشي خود را تمام كردند اما روميان هنوز از شاه رنگ و مصالح نگرفته بودند و از روز اول فقط ديوار را صيقل مي‌زدنند.
چيني‌ها شاه را براي تماشاي نقاشي خود دعوت كردند. شاه نقاشي چيني‌ها را ديد و در شگفت شد. نقش‌ها از بس زيبا بود عقل را مي‌ربود. آنگاه روميان شاه را به تماشاي كار خود دعوت كردند. ديوار روميان مثلِ آينه صاف بود. ناگهان رومي‌ها پرده را كنار زدند عكس نقاشي چيني‌ها در آينة رومي‌ها افتاد و زيبايي آن چند برابر بود و چشم را خيره مي‌كرد شاه درمانده بود كه كدام نقاشي اصل است و كدام آينه است؟
صوفيان مانند روميان هستند. درس و مشق و كتاب و تكرار درس ندارند, اما دل خود را از بدي و كينه و حسادت پاك كرده اند. سينة آنها مانند آينه است. همه نقشها را قبول مي‌كند و براي همه چيز جا دارد. دل آنها مثل آينه عميق و صاف است. هر چه تصوير و عكس در آن بريزد پُر نمي‌شود. آينه تا اَبد هر نقشي را نشان مي‌دهد. خوب و بد, زشت و زيبا را نشان مي‌دهد و اهلِ آينه از رنگ و بو و اندازه و حجم رهايي يافته اند. آنان صورت و پوستة علم و هنر را كنار گذاشته‌اند و به مغز و حقيقت جهان و اشياء دست يافته‌اند.
همة رنگ‌ها در نهايت به بي‌رنگي مي‌رسد. رنگ‌ها مانند ابر است و بي‌رنگي مانند نور مهتاب. رنگ و شكلي كه در ابر مي‌بيني, نور آفتاب و مهتاب است. نور بي‌رنگ است.
***

9. وحدت در عشق
عاشقي به در خانة يارش رفت و در زد. معشوق گفت: كيست؟ عاشق گفت: «من» هستم. معشوق گفت: برو, هنوز زمان ورود خامان و ناپُختگان عشق به اين خانه نرسيده است. تو خام هستي. بايد مدتي در آتش جدايي بسوزي تا پخته شوي, هنوز آمادگي عشق را نداري. عاشق بيچاره برگشت و يكسال در آتش دوري و جدايي سوخت, پس از يك سال دوباره به در خانة معشوق آمد و با ترس و ادب در زد. مراقب بود تا سخن بي‌ادبانه‌اي از دهانش بيرون نيايد. با كمال ادب ايستاد. معشوق گفت: كيست در مي‌زند. عاشق گفت: اي دلبر دل رُبا, تو خودت هستي. تويي, تو. معشوق در باز كرد و گفت اكنون تو و من يكي شديم به درون خانه بيا. حالا يك «من» بيشتر نيست. دو «من»در خانة عشق جا نمي‌شود. مانند سر نخ كه اگر دو شاخه باشد در سوزن نمي‌رود.
گفت اكنون چون مني اي من درآ نيست گنجايي دو من را در سرا
***