دعا ...
گفتم به دل : « زمانه چه دارد ز گیر و دار »
خندید و گفت: « آنچه نیاید به کار ما »
بی مدعا ستمکش حیرانی خودیم
بیدل به دوش ِکس نتوان بست بار ما
...
(بیدل)
خندید و گفت: « آنچه نیاید به کار ما »
بی مدعا ستمکش حیرانی خودیم
بیدل به دوش ِکس نتوان بست بار ما
...
(بیدل)
من رویای چشم های تو را در غبار سنگین خواب هایم از دست داده ام ... در من حلول کن چونان که ماه ، همچنان که دایم هست ، گاهی تمام رخ، رو می کند به ما ....
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان ۱۳۸۷ ساعت 10:53 توسط مصرف کننده
|