بوزنه ای درودگری را دید که بر چوبی نشسته بود و آن را می برید و دو میخ پیش او، هرگاه که یکی را بکوفتی دیگری که پیشتر کوفته بودی برآوردی. در این میان درودگر به حاجتی برخاست، بوزنه بر چوب نشست از آن جانب که بریده بود، اُنثیین او در شکاف چوب آویخته شد و آن میخ که در کار بود پیش از آنکه دیگری بکوفتی برآورد.
هر دو شق چوب به هم پیوست، اُنثیین او محکم در میان بماند، از هوش بشد. درودگر باز رسید وی را دست بردی سره بنمود تا در آن هلاک شد. و از اینجا گفته اند : «درودگری کار بوزنه نیست.»
دمنه گفت : بدانستم لکن هر که به ملوک نزدیکی جوید برای طمع قوت نباشد که شکم به هرجای و به هرچیز پر شود :
و هَل بَطنُ عَمرٍ غَیرُ شِبرٍ لمَطعَمِ ؟
فایده ی تقربِ به ملوک رفعتِ منزلت است و اصطناع دوستان و قهر دشمنان؛ و قناعت از دنائت همت و قلت مروت باشد.
از دنائت شُمَر قناعت را همتت را که نام کرده است آز ؟
و هر که را همت او طعمه است در زمره ی بهایم معدود گردد، چون سگِ گرسنه که به استخوانی شاد شود و به پاره ای نان خشنود گردد، و شیر باز اگر در میان شکار خرگوش گوری بیند دست از خرگوش بدارد و روی به گور آرد
یُری الجُنبناءُ انَّ العَجزَ حَزمٌ وَتِلکَ خَدیعَه الطّبعِ اللئیم
إذا ما کُنتَ فی أمر مَرومٍ فلا تَقتَع بِما دونَ النجومِ
با همت باز باش و با رای پلنگ زیبا بگه شکار، پیروز به جنگ
و هر که به محل رفیع رسید اگر چه چون گل کوتاه زندگانی باشد عقلا آن را عمر دراز شمرند به حسن آثار و طیب ذکر، و آنکه به خمول راضی گردد اگر چه چون برگ سرو دیر پاید به نزدیک اهل فضل و مروت وزنی نیارد.
کلیله گفت : شنودم آنچه بیان کردی، لکن به عقل خود رجوع کن و بدان که هر طایفه ای را منزلتی است، و ما از آن طبقه نیستیم که این درجات را مرشح توانیم بود و در طلب آن قدم توانیم گزارد
فاقعِ کما أقعی أبوکَ عَلَی استِهِ رَأی أنَّ رَیماً فَوقهُ لایُعادلُه
تو سایه ای نشوی هرگز آسمان افروز تو کـَه گلی نشوی هرگز آفتاب اندای
دمنه گفت : مراتب میان اصحاب مروت و ارباب همت مشترک و متنازَع است. هر که نفس شریف دارد خویشتن را از محل وضیع به منزلت رفیع می رساند، و هر که را رای ضعیف و عقل سخیف است از درجت عالی به رتبت خامل گراید. و بر رفتن بر درجات شرف بسیار مؤونتست و فرو آمدن از مراتب عز اندک عوارض، چه سنگ گران را به تحمل مشقت فراوان از زمین بر کـَتِف توان نهاد و بی تجشم زیادت به زمین انداخت. و هر که در کسب بزرگی مرد بلند همت را موافقت ننماید معذور است که :
اذا عَظُمَ المَطلوب قَلَ المُساعدُ
و ما سزاواریم بدانچه منزلت عالی جوییم و بدین خمول و انحطاط راضی نباشیم.
کلیله گفت : چیست این رای که اندیشیده ای ؟
گفت : من می خواهم که در این فرصت خویشتن را بر شیر عرضه کنم، که تردد و تحیر بدو راه یافتست، و او را به نصیحت من تفرجی حاصل آید و بدین وسیلت قربتی و جاهی یابم.
کلیله گفت : چه می دانی که شیر در مقام حیرتست ؟
گفت : به خرد و فراست خویش آثار و دلایل آن می بینم، که خردمند به مشاهدت ظاهر ِهَیآت، باطن ِصفت را بشناسد.
کلیله گفت : چگونه قربت و مکانت جویی نزدیک شیر ؟ که تو خدمت ملوک نکرده ای و رسوم آن ندانی.
دمنه گفت : چون مرد دانا و توانا باشد مباشرت کار بزرگ و حمل بار گران، او را رنجور نگرداند، و صاحب همتِ روشن رای را کسب، کم نیاید، و عاقل را تنهایی و غربت زیان ندارد.
چو مرد برهنر خویش ایمنی دارد شود پذیره ی دشمن به جستن پیکار
کلیله گفت که : پادشاه بر اطلاق اهل فضل و مروت را به کمال ِکرامات مخصوص نگرداند، لکن اقبال بر نزدیکان خود فرماید که در خدمت او منازل موروث دارند و به وسایل مقبول متحَرَّم باشند، چون شاخ رز که بر درخت نیکوتر و بارورتر نرود و بدانچه نزدیک تر باشد درآویزد.
دمنه گفت : اصحاب سلطان و اسلاف ایشان همیشه این مراتب منظور نداشته اند، بلکه به تدریج و ترتیب و جد و جهد آن درجات یافته اند، و من همان می جویم و از آن جهت می کوشم
و لَسَت أُبالی بعدَ ادراکیَ العُلی أکان تُراثاً ما تناولتُ أم کسبَا
نسبت از خویش کنم چو گهر نه چو خاکسترم کز آتش زاد
و هر که درگاه ملوک را ملازم گردد و، از تحمل رنج های صعب و تجرع شربت های بدگوار تجنب ننماید، و تیزی آتش خشم به صفای آب حلم بنشاند و، شیطان هوا را به افسون خرد در شیشه کند، و حرص فریبنده را بر عقل رهنمای استیلا ندهد و، بنای کارها بر کوتاه دستی ورای راست نهد و، حوادث را به رفق و مدارا تلقی نماید مراد، هر آینه در لباس هرچه نیکوتر او را استقبال کند.
کلیله گفت : انگار که به ملک نزدیک شدی به چه وسیلت منظور گردی و به کدام دالت منزلتی رسی ؟
گفت : اگر قربتی یابم و اخلاق او را بشناسم خدمت او را به اخلاص عقیدت پیش گیرم و همت بر متابعت رای و هوای او مقصور گردانم و از تقبیح احوال و افعال وی بپرهیزم، و چون کاری آغاز کند که به صواب نزدیک و به صلاح مُلک مقرون باشد آن را در چشم و دل وی آراسته گردانم و در تقریر فواید و منافع آن مبالغت نمایم تا شادی او به متانت رای و رزانت عقل خویش بیفزاید، و اگر در کاری خوض کند که عاقبت وخیم و خاتمت مکروه دارد و شر و مضرت و فساد و معرّت آن به مُلک او بازگردد پس از تامل و تدبر برفق هر چه تمام تر و عبارت هر چه نرم تر و تواضعی در ادای آن هر چه شامل تر غور و غایله ی آن با او بگویم و از وخامت عاقبت آن او را بیگاهانم، چنانکه از دیگر خدمتگاران امثال آن نبیند. چه مرد خردمند چرب زبان اگر خواهد حقی را در لباس باطل بیرون آرد و باطلی را در معرض حق فرا نماید.
باطلی گر حق کنم عالم مرا گردد مُقر ور حقی باطل کنم منکر نگردد کس مرا
و نقاش چابک قلم صورت ها پردازد که در نظر انگیخته نماید و مسطح باشد، و مسطح نماید و انگیخته باشد.
نقاش چیره دست است آن ناخدای ترس عنقا ندیده صورت عنقا کند همی
و هرگاه که مَلک هنرهای من بدید بر نواخت من حریص تر از آن گردد که من بر خدمت او.
کلیله گفت : اگر رای تو بر این کار مقرر است و عزیمت در امضای آن مصمم، باری نیک بر حذر باید بود که بزرگ خطری است. و حکما گویند بر سه کار اقدام ننماید مگر نادان : صحبت سلطان، و چشیدن زهر به گمان و، سر گفتن با زنان. و علما پادشاه را به کوه بلند تشبیه کنند که در او انواع ثمار و اصناف معادن باشد لکن مسکن شیر و مار و دیگر موذیات که بر رفتن در وی دشوار است و مقام کردن میان آن طایفه ی مخوف.
دمنه گفت : راست چنین است، لکن هر که از خطر بپرهیزد خطیر نگردد.
لَولا المشقة ُساد الناس کُلّهم الجُودُ یُفقرُ و الإقدامُ قَتالُ
از خطر خیزد خطر، زیرا که سوده ده چهل برنبندد گر بترسد از خطر بازارگان
و در سه کار خوض نتوان کرد مگر به رفعت همت و قوت طبع : عمل سلطان و، بازارگانی دریا و، مغالبت دشمن. و علما گویند مقام صاحب مروت بدو موضع ستوده است : در خدمت پادشاه کامران مکرم، یا در میان زهاد قانع محترم.
کلیله گفت : ایزد تعالی خیر و خیرت و صلاح و سلامت بدین عزیمت، هرچند من مخالف آنم، مقرون گرداناد.
دمنه برفت و بر شیر سلام گفت. از نزدیکان خود بپرسید که این کیست. جواب دادند که فلان پسر فلان. گفت : آری پدرش را شناختم. پس او را بخواند و گفت : کجا می باشی ؟ گفت : بر درگاه ملک مقیم شده ام و آن را قبله ی حاجت و مقصد امید ساخته و منتظر می باشم که کاری افتد و من آن را به رای و خرد کفایت کنم. چه بر درگاه ملوک مهمات حادث گردد که به زیردستان در کفایت آن حاجت باشد
کاندر این ملک چو طاووس بکار است مگس
و هیچ خدمتگار اگر چه فرومایه باشد از دفع مضرتی و جَر منفعتی خالی نماند، و آن چوب خشک که به راه افنگنده اند آخر بکار آید، خلالی کنند تا گوش خارند، حیوانی که در او نفع و ضر و از او خیر و شر باشد چگونه بی انتفاع شاید گذاشت ؟ که :
گر دسته گل نیاید از ما هم هیزم دیگ را بشائیم
چون شیر سخن دمنه بشنود معجب شد، پنداشت که نصیحتی خواهد کرد، روی به نزدیکان خویش آورد و گفت : مردم هنرمند با مروت اگرچه خامل منزلت و بسیار خصم باشد به عقل و مروت خویش پیدا آید در میان قوم، چنانکه فروغ آتش اگرچه فروزنده خواهد که پست سوزد به ارتفاع گراید.
دمنه بدین سخن شاد شد و دانست که افسون او در گوش شیر موثر آمد، گفت : واجب است بر کافه ی خَدَم و حَشَم ملک که آنچه ایشان را فراز آید از نصیحت باز نمایند و مقدار دانش و فهم خویش معلوم رای پادشاه گردانند، که ملک تا اتباع خویش را نیکو نشناسد و براندازه ی رای و روییت و اخلاص و مناصحتِ هریک واقف نباشد از خدمت ایشان انتفاعی نتواند گرفت و در اصطناع ایشان مثال نتواند داد. چه دانه مادام که در پرده ی خاک نهان است هیچ کس در پروردن او سعی ننماید، چون نقاب خاک از چهره ی خویش بگشاد و روی زمین را زیور زمردین بست معلوم گردد که چیست، لاشک آن را بپرورند و از ثمَرَت آن منفعت گیرند و هر که هست براندازه ی تربیت از او فایده توان گرفت. و عمده در همه ی ابواب اصطناع ملوک است، چنانکه گفته اند :
من همچو خار و خاکم، تو آفتاب و ابر گل ها ولاله ها دهم ار تربیت کنی
و از حقوق رعیت بر مَلک آنست که هریک را بر مقدار مروت و یکدلی و نصیحت به درجه ای رساند، و به هوا در مراتب تقدیم و تاخیر نفرماید، و کسانی را که در کارها غافل و از هنرها عاطل باشند بر کافیان هنرمند و داهیان خردمند ترجیح و تفضیل روا ندارد، که دو کار از عزایم پادشاهان غریب نماید : حلیتِ سر بر پای بستن، و پیرایه ی پای بر سر آویختن. و یاقوت و مروارید را در سرب و ارزیز نشاندن در آن تحقیر جواهر نباشد لکن عقل فرماینده به نزدیک اهل خرد مطعون گردد. و انبوهی یاران که دوربین و کاردان نباشند عین مضرت است، و نَفاذ کار با اهل بصیرت و فهم تواند بود نه به انبوهی انصار و اعوان. و هر که یاقوت با خویشتن دارد گران بار نگردد و بدان هر غرض حاصل آید. و آنکه سنگ در کیسه کند رنجور گردد و روز حاجت بدان چیزی نیابد. و مرد دانا حقیر نشمرد صاحب مروت را اگر چه خامل منزلت باشد، چه پی از میان خاک برگیرند و از او زین ها سازند و مرکب ملوک شود و کمان ها راست کنند و به صحبت دست ملوک و اشراف عزیز گردد. و نشاید که پادشاه خردمندان را به خمول اَسلاف فروگذارد و بی هنران را به وسایل موروث، بی هنر مکتسَب، اصطناع فرماید بلکه تربیت پادشاه بر قدر منفعت باید که در صلاح ملک از هر یک بیند، چه اگر بی هنران خدمت اسلاف را وسیلت سعادت سازند خلل به کارها راه یابد و اهل هنر ضایع مانند. و هیچ کس به مردم از ذات او نزدیک تر نیست، چون بعضی از آن معلول شود به داروهایی علاج کنند که از راه های دور و شهرهای بیگانه آرند. و موش مردمان را هم سرایه و هم خانه است، چون موذی می باشد او را از خانه بیرون می فرستند و در هلاک او سعی واجب می بینند. و باز اگر چه وحشی وغریب است چون بدو حاجت و از او منفعت است به اکرامی هر چه تمام تر او را بدست آرند و از دست ملوک برای او مرکبی سازند.
چون دمنه از این سخن فارغ شد اعجاب شیر بدو زیادت گشت و جواب های نیکو و ثناهای بسیار فرمود و با او إِلفی تمام گرفت. و دمنه به فرصت خلوت طلبید و گفت : مدتی است تا ملک را بر یک جای مقیم می بینم و نشاط شکار و حرکت فرو گذاشته است، موجب چیست ؟ شیر می خواست که بر دمنه حال هراس خود پوشانیده دارد، در آن میان شنزبه بانگی بکرد بلند و آواز او چنان شیر را از جای ببرد که عنان تملک و تماسک از دست او بشد و راز خود بر دمنه بگشاد و گفت : سبب این آواز است که می شنوی. نمی دانم که از کدام جانب می آید، لکن گمان برم که قوت و ترکیب صاحب آن فراخور آواز باشد. اگر چنین است ما را اینجا مُقام صواب نباشد.
دمنه گفت : جز بدین آواز ملک را از وی هیچ رِیبتی دیگر بوده است ؟ گفت : نی. گفت : نشاید که ملک بدین موجب مکان خویش خالی گذارد و از وطن مألوف خود هجرت کند، چه گفته اند که آفت عقل تصلف است، و آفت مروت چُربک، و آفت دل ضعیف آواز قوی. و در بعضی امثال دلیل است که به هر آواز بلند و جثه قوی التفات نشاید نمود. شیر گفت : چگونه است آن ؟ گفت :
آورده اند که روباهی در بیشه ای رفت آن جا طبلی دید پهلوی درختی افگنده و هرگاه که باد بجستی شاخ درخت بر طبل رسیدی، آوازی سهمناک به گوش روباه آمدی. چون روباه ضخامت جثه بدید و مهابت آواز بشنید طمع دربست که گوشت و پوست فراخور آواز باشد می کوشید تا آن را بدرید الحق چربُوِی بیشتر نیافت. مرکب زیان در جولان کشید و گفت : بدانستم که هرکجا جثه ضخیم تر و آواز آن هایل تر منفعت آن کمتر.
و این مثل بدان آوردم تا رای ملک را روشن شود که بدین آواز متقسم خاطر نمی باید شد. و اگر مرا مثال دهد به نزدیک او روم و بیان حال و حقیقت کار، ملک را معلوم گردانم.
شیر را سخن موافق آمد. دمنه برحَسَب مراد و اشارت او برفت. چون از چشم شیر غایب گشت شیر تاملی کرد و از فرستادن دمنه پشیمان شد و با خود گفت : در امضای این رای مصیب نبودم، چه هر که بر درگاه ملوک بی جُرمی جفا دیده باشد و مدت رنج و امتحان او دراز گشته، یا مبتلا بوده به دوام مضرت و تنگی معیشت، و یا آنچه داشته باشد از مال و حرمت به باد داده، و یا از عملی که مقلد آن بوده ست معزول گشته، یا شریری معروف که به حرص و شرّه فتنه جوید و به اعمال خیر کم گراید، یا صاحب جُرمی که یاران او لذت عفو دیده باشند و او تلخی عقوبت چشیده، یا در گوش مال شریک بوده باشند و در حق او زیادت مبالغتی رفته، یا در میان اکفا خدمتی پسندیده کرده و یاران در احسان و ثمرت بر وی ترجیح یافته، و یا دشمنی در منزلت بر وی سبقت جسته و بدان رسیده، یا از روی دین و مروت اهلیت اعتماد و امانت نداشته، یا در آنچه به مضرت پادشاه پیوندد خود را منفعتی صورت کرده، یا به دشمن سلطان التجا ساخته و در آن قبول دیده، به حکم این مقدمات پیش از امتحان و اختبار تعجیل نشاید، فرمود پادشاه را در فرستادن او به جانب خصم و محرم داشتن در اسرار رسالت. و این دمنه دوراندیش است و مدتی دراز بر درگاه من رنجور و مهجور بوده است. اگر در دل وی آزاری باقی است ناگاه خیانتی اندیشد و فتنه ای انگیزد. و ممکن است که خصم را در قوت ذات و بسطت حال از من بیشتر یاود در صحبت و خدمت او رغبت نماید، و بدانچه واقف است از اسرار من او را بیاگاهاند.
شیر در این فکرت مضطرب گشت، می خاست و می نشست و چشم به راه می داشت. ناگاه دمنه از دور پدید آمد. اندکی بیارامید و بر جای خویش قرار گرفت. چون بدو پیوست پرسید که : چه کردی ؟ گفت : گاوی دیدم که آواز او به گوش ملک می رسید. گفت : مقدار قوت او چیست ؟ گفت : ندیدم او را نَخوتی و شکوهی که بر قوت او دلیل گرفتمی. چندان که به وی رسیدم بر وی سخن اکفا می گفتم و ننمود در طبع او زیادت طمع تواضعی و تعظیمی، و در ضمیر خویش او را هم مهابتی نیافتم که احترام بیشتر لازم شمردمی.
شیر گفت آن را بر ضعف حمل نتوان کرد و بدان فریفته نشاید گشت، که بادی سخت گیاهی ضعیف را نیفگند و درختای قوی را دراندازد و گوشک های محکم را بگرداند. و مهتران و بزرگان قصد زیردستان و اذناب در مذهب سیادت محظور شناسند و تا خصم بزرگوار قدر و کریم نباشد اظهار قوت و شوکت روا ندارند، و بر هریک مقاومت فراخور حال او فرمایند. چه در معالی کفائت نزدیک اهل مروت معتبر است.
نکند باز عزم صلح ملخ نکند شیر قصد زخم شگال
دمنه گفت : مَلک کار او را چندین وزن نهند، و اگر فرماید بروم و او را بیارم تا مَلک را بنده ای مطیع و چاکری فرمان بردار باشد. شیر از این سخن شاد شد و به آوردن او مثال داد. دمنه به نزدیک گاو آمد و بادل قوی بی تردد و تحیر با وی سخن گفتن آغاز کرد و گفت : مرا شیر فرستاده است و فرموده که تو را به نزدیک او برم، و مثال داده که اگر مسارعت نمایی امانی دهم بر تقصیری که تا این غایت روا داشته ای و از خدمت و دیدار او تقاعد نموده، و اگر توقفی کنی برفور بازگردم و آنچه رفته باشد باز نمایم. گاو گفت : کیست این شیر ؟ دمنه گفت : ملک سِباع. گاو که ذکر ملک سباع شنود بترسید، دمنه را گفت : اگر مرا قوی دل گردانی و از بأس او ایمن کنی با تو بیایم. دمنه با او وثیقتی کرد و شرایط تاکید و اِحکام اندر آن به جای آورد و هر دو روی به جانب شیر نهادند.
چون به نزدیک او رسیدند گاو را گرم بپرسید و گفت : بدین نواحی کی آمده ای و موجب آمدن چه بوده است ؟ گاو قصه ی خود را باز گفت. شیر فرمود که : این جا مقام کن که از شفقت و اکرام و مبرت و انعام ما نصیبی تمام یاوی. گاو دعا و ثنا گفت و کمر خدمت به طوع و رغبت ببست. شیر او را به خویشتن نزدیک گردانید و در اعزاز و ملاطفت اطناب و مبالغت نمود، و روی به تفحص حال و استکشاف کار او آورد، و اندازه ی رای و خرد او به امتحان و تجربت بشناخت، و پس از تامل و مشاورت و تدبر و استخارت او را امکان اعتماد و محرم اسرار خویش گردانید. و هر چند اخلاق و عادات او را بیشتر آزمود ثقت او به وفور دانش و کفایت و کیاست و شمول فهم و حذاقت وی زیادت گشت، و هر روز منزلت وی در قبول و اقبال شریف تر و درجت وی در احسان و انعام مُنیف تر می شد، تا از جملگی لشکر و کافه ی نزدیکان درگذشت.
چون دمنه بدید که شیر در تقریب گاو چه ترحیب می نماید و هر ساعت در اصطفا و اجتبای وی می افزاید، دست حسد سرمه ی بیداری در چشم وی کشید و فروغ خشم آتش غیرت در مفرش وی پراگند تا خواب و قرار از وی بشد.
شئِزوً جنبِی کانی مُهدَاً جعل القَینُ علی الدَّف ابرَ
نزدیک کلیله رفت و گفت : ای بذاذر، ضعف رای و عجز من می بینی ؟ همت بر فراغ شیر مقصور گردانیدم و در نصیب خویش غافل بودم، و این گاو را به خدمت آوردم تا قربت و مکانت یافت و من از محل و درجت خویش بیفتادم. کلیله گفت : که تو را همان پیش آمد که پارسا مرد را.
دمنه گفت : چگونه ؟ گفت :