مرد، قامتبلند و کشیده داشت. چه زیبا و نورانی بود! برلبانش، تبسم نمکینی نقش بسته بود. خطاب به رئیس کاروان گفت:
هر وقتخواستید راه بیفتید، فلان مرد جیب زن را هم باخودتان ببرید.
مرد جیب زن؟!
بله، مرد جیب زن.
خانهاش را بلد نیستم.
نشانت میدهم.
آدرس را که داد، ناپدید شد. رئیس کاروان هراسان از خواببیدار شد. از خودش پرسید:
این چه خوابی بود که دیدم؟!
خودش پاسخ داد:
ای بابا، ما کجا و امام رضا کجا؟ کی گفته آن مرد سبز پوشامام رضاست؟ آدم قحطی بود که سفارش آن مرد جیب زن را بکنه...;مگه میشه یک آدم جیب زن را با خودتان همراه کنیم؟ این حرفهاچیه بابا؟
شب بعد، بار دیگر، آن مرد سبزپوش مقابلش سبز شد. به قیافهزیبا و نورانیاش چشم دوخت. او، تبسم شب قبل را نداشت. با هیبتو گرفته به نظر میآمد:
چرا مرد جیب زن را خبر نکردی؟
به پیچ پیچ افتاد. ناگهان مرد سبز پوش نا پدید شد. رئیسکاروان از خواب پرید. به اطرافش نگاه کرد. چشمانش سیاهی شب راکاوید. از مرد سبز پوش اثری نبود. ترس خفیفی در تنش ریشهدواند. نمازش را که خواند; راه افتاد:
خانه مرد جیب زن کجاست؟
آدرس را بار دیگر در ذهنش مرور کرد. با سرعت تمام قدم برمیداشت. ساعتی بعد، مقابل خانهای بیرنگ و روی توقف کرد.
همین جا است؟!
صدای کوبیدن در، در کوچه پیچید. لحظه بعد، مرد جیب زن زنجیردر را گشود و گفت:
با کی کار دارین؟
با شما!
با من؟!
بله، با شما!
چه کار دارین؟
میخواهیم بریم مشهد.
خوش آمدین!
شما نمیرین؟
من؟
بله، شما!
من پولم کجا بود که مشهد برم؟؟ مدتهاست که جیبی نزدم.
خرجتبا من. معطل نکن.
آزارم نده، من و مشهد؟!
کارت نباشه، راه بیفت.
مرد جیب زن که باورش نمیشد، راه افتاد. اتوبوس قدیمی بیرنگ وروی وسط گاراژ، ایستاده بود. مسافران دیار خراسان، شاد و ذکرگویان بر صندلیها چسبیده بودند. همه صندلیها پرشده بود. رئیسکاروان، به صندوقی که نزدیک در اتوبوس بود اشاره کرد. مرد جیبزن روی آن نشست. اتوبوس خودش را تکان داد. صدای «غژ غژ» آندر فضا پیچید. مثل اینکه با راه افتادنش، در و پنجره وصندلیهایش با انسان سخن میگفتند.
اتوبوس تن سنگین خود را از شهر بیرون کشید. کم کم به گردنهمعروف به «گردنه دزدها» نزدیک شد. گردنه خطرناکی بود. کاروانهای که از آنجا میگذشتند; مورد دستبرد دزدها قرارمیگرفتند. اتوبوس هرچه به گردنه نزدیکتر میشد، دعا و ذکر وصلوات مسافران مضطرب، بیشتر میشد.
اتوبوس با نالههای دردناکش، همچنان پیش میرفت. راهی زیاد بهگردنه نمانده بود. ناگهان صدای ترس آور و متعجب راننده، آه ازدل مسافران کشید:
میبینید؟! آنجا! جاده بستهاس!
چشمها به گلوگاه گردنه دوخته شد. سنگهای تلنبار شده وسطجاده، حکایت از حضور دزدها میکرد. آنها مثل همیشه راه رامسدود ساخته بودند. نه راه بازگشت وجود داشت و نه راه فرار. نالههای اتوبوس همچنان به گوش میرسید. رنگ از صورت مسافرانپریده بود. لبهایشان خشک و بیرمق به نظر میرسید.
ناگهان، ازفراسوی صخرههای دو سوی جاده، چهار نفر مسلح پریدند بیرون. دوتای آنها در وسط جاده، مقابل اتوبوس ایستاد شدند. دو نفرخودشان را به اتوبوس نزدیک کردند. جز چشمانشان که به «ویلجهنم!» مانند بود; جای از صورتشان دیده نمیشد.
یا ضامن آهو! آقا جون کمک!!
یکی از دزدها به سخن آمد:
هرچه پول دارین بیارین بیرون.
چشمان مسافران گرفتار، به یکدیگر دوخته شد. از چهره ونگاههای آنها، حیرت و نگرانی میبارید. کمکم دستها در جیبها درحال رفت و آمد شد. هرچه داشتند با اندوه و اکراه، کف دستدزدها گذاشتند.
دزدها، شادمانه از در اتوبوس بیرون شده سنگهای وسط جاده رابه کناری غلط دادند. اتوبوس بار دیگر با نالههای دلخراشش شروعکرد به پیش رفتن. این بار صدای ناله مسافران، صدای دردناکاتوبوس راهمراهی میکرد. اتوبوس سرشار از آه و ناله و افسوس شدهبود:
خدایا چه کار کنیم؟
مرد جیب زن که از شنیدن آه و افسوس مسافران، دلتنگ شده بود;از جایش برخاست. صورتش را سوی مسافران برگرداند و گفت:
چه شده؟ چه میخواین؟
مگر ندیدی؟!
ناراحت نباشین، خرج همهتان با من.
لبخند بیجانی بر لبهای مسافران، گل کرد.
آنها در حالی که بهیکدیگر خیره شده بودند; پرسیدند:
چه میگه؟!
یارو دلش خوشه.
او که از اول هم چیزی نداشت. دلش خوشه که ماهم شدیم مثلاو.
مرد جیبزن تحملش سرآمد. دستش را به جیب برد. یک مشت اسکناسمچاله شده بیرون آورد و گفت:
میبینید؟! میبینید؟!
مسافران با ناباوری به اسکناسهای دست او خیره شدند. نفسها درسینههایشان حبس شده بود. مرد جیب زن به مسافری که از همه بیشترداد و بیداد میکرد نگاه کرد و گفت:
از تو چقدر بردن؟
هزار تومان.
هزار تومان شمرد و کف دست او گذاشت. به نفر بعدی نگاه کردو گفت:
از تو چقدر بردن؟
هشت صد تومان.
اینهم هشت صد تومان شما.
مرد جیب زن، هرچه مسافران گفت، کف دستشان میگذاشت. حیرت وشگفتی مسافران را میخورد:
خدایا! این مرد جیب زن و این همه پول؟!
ناله مسافران خاموش شده بود. ولی ناله اتوبوس همچنان طنینانداز بود. رئیس کاروان که تحمل بیش از آن را نداشت; به مردجیب زن گفت:
آقا، تو که میگفتی من پول ندارم، این همه پول را از کجاآوردی؟!
مرد جیب زن، در حال که تبسمی بر لبانش نقش بسته بود، گفت:
ما داریم به میهمان آقا میرویم. آقا «ضامن آهو» است.
بله، فدایش برم، آخه...;هنگام خارج شدن دزدها از اتوبوس، دستبه کار شدم وجیبهایشان را زدم.
صدای صلوات و گریه شوق فضای اتوبوس را به سر برداشت.