در بحر فتاده​ام چو ماهی.........تا یار مرا به شست گیرد

 این من نه منم ، اگر منی هست تویی.........ور در بر من پیرهنی هست تویی

 در راه غمت نه تن به من ماندونه جان....ور زآن که مرا جان و تنی هست تویی

الهی!

بیاموز تا سرِّ دین بدانیم،بیفروز تا در تاریکی نمانیم.تلقین کن تا آداب شرع بدانیم..

تونواز که دیگران ندانند..تو بسازکه دیگران نتوانند..همه راازخودپرستی رهایی  

ده ، همه رابخود آشنایی ده،همه را ازمکر شیطان نگاهدار، همه را ازآفت نفس

 آگاه دار...

                      به حقک و حرمتک یا عزیز و یا غفار

الهی!         

            راه تو میپویم ، ذکر تو میگویم و قرب تو میجویم...

الهی!

        گر مردودم و گر مقبولم ، توخود شاهدی که به یادت مشغولم...

       دل عاشق به پیغامی بسازد......خمارآلوده با جامی بسازد

       مرا کیفیت چشم تو کافیست....ریاضت کش به بادامی بسازد



 

            در بحر فتاده​ام چو ماهی.........تا یار مرا به شست گیرد

            در پاش فتاده​ام به زاری..........آیا بود آن که دست گیرد؟

الهی!

ما که به توزنده ایم هرگزکی میریم؟..ما که به تو شادانیم هرگزکی اندوهگین شویم؟

ما که به توعزیزیم هرگز چون ذلیل شویم..تو آن مایی وماآن تو..سزاوارربوبیتی  

و همه بر خوان تو..دست این همه گدا بردامان تو..کی بسر آید این وعده دیدار؟

                      به حقک و حرمتک یا عزیز و یا غفار

الهی!         

   بنده جرم کرد...خسته دل و آلوده دامن شد...

             منادی کَرَم تو آواز داد که نصیب معیوبان با من شد...

                           رحمت سبقت گرفت و فضل و کرمت ضامن شد...

الهی!

                    از من اشکی و آهی...و از تو نگاهی

     ای عاشق دل سوخته اندوه مدار......روزی به مراد عاشقان گردد کار



 

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم.....چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم

غم غریبی و غربت چو بر نمی​تابم....به شهر خود روم و شهریار خود باشم

ز محرمـان سراپرده وصـال شـوم......ز بـنــدگان خـداونـدگـار خـود بـاشـم

همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود.....دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم

               *وگـرنه تـا به ابـد شرمسـار خـود بـاشـم*

الهی!

ای آرنـده غـم پشیمـانی در دلهـای آشنایـان و ای افکننـده سـوز در دل تائبـان...ای

پذیرنده گناهـکاران و معترفـان..کسی بازنیآمد تا باز نیاوردی وکسی راه نیـافت تا

دست نگرفتی..دستگیر،که چون تو دستگیری نیست..دریاب،که جز تو پناه نیست

و پرسش ما را جز تو جواب نیست و درد ما را جز تو دوا نیست...

                   و از این غم ، جز تو ما را راحت نیست...

الهی!

                   جامه مصلحان پوشیدیم و مصلح نبودیم...تو بر ما عفو کن...

            آنچه فرمودی نکردیم و از کرده خود به دردیم..

ما بیچارگان را ازخرمن سوختگان نگردان...

دریغا!

که روزگار بر باد دادیم و شکر نعمت ولی نعمت نگزاردیم..دریغا که قدرعمر

خویشتن نشناختیم واز کار دنیا به اطاعت مولا نپرداختیم...

       دریـغا کـه عـمر عـزیـز بـسر آمـد و روزگـار بگـذشـت...

 

  روزی که مرا وصل تو درچنگ آید......از حـال بهشتیـان مـرا ننـگ آیـد

رحمت هميشگي ات را از من دريغ مكن

مرا ببر به هبوط آدم...

به كشتي نوح...

آتش خشمت را برمن گلستان كن چون ابراهيم...

رها كن مرا از امواج خروشان زندگي  چون موسي از نيل ...

درياب مرا از دريايي كه بدان افكنده شدم همانند يونس...

دمي مرا از چاه تنهاييم به نواي كارواني در آر چون يوسف...

ديده ي كنعانيم را به راه مگذار...

و بوي يوسف را روشناي ديدگانم كن چون يعقوب...

چون مريم عذري پاكي را زينت دامانم ده...

چون مسيح از فراز صليب به آسمان ببر...

و رحمت هميشگي ات را از من دريغ مكن بحق محمد وآل محمد...

خدايا تو بيش از آني كه پيش مني...

و من كم از آنم كه پيش توام...

 

 

 

با درياي اشكم وضو مي سازم

قد قامت عشق را به تمناي صلاي سحر مي بندم

رخت بر مي بندم از محشر جان و به معشر جانان مي روم

باز بين نمازم تا قيام و قعود

تا ركوع و سجود

و در آيه آيه ي تمنا...

فرياد مي زنم...

تو را...

كه يكي هست و هيچ نيست جز او

قصد ايشان نهفته اسراريست

كه به ايما كنند گاه اظهار

 

پي بري گر به رازشان داني

كه همين است سر آن اسرار

 

كه يكي هست و هيچ نيست جز او

وحده لا اله الا هو

 

بی شک آسمان تو انتها ندارد

ستوده باد خدایی که می بخشد بی دریغ و می بخشد بی چشم داشت. از او بخواه نه از بنده اش چون او عزت است و بنده اش منت ...

 

من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من، من خودم هستم و تنهایی یک حس غریب که به صد عشق عجیب می ارزد ...
 
 
باز در کلبه ی تنهایی خویش، عکس لبخندت مرا ابری کرد، عکس تو خنده به لب داشت ولی، اشک چشمان مرا جاری کرد.
 
" آسمان هر کس به اندازه معرفت اوست! بی شک آسمان تو انتها ندارد."
 
 
 
 
 
 
ویکتور هوگو
 
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگرعاشق هستی، معشوقت هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد،
و هنگام تنهایی، نفرت از کسی نیابی،
و بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
 
برایت همچنان آرزو دارم
دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نا دوست و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد،
چون زندگی بدین گونه است...
 
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند،
که دست کم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا زیاده به خودت غره نشوی.
 
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی،
تا در لحظات سخت،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه‌ دارد.
 
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند،
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند،
و با کاربرد درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.
 
امیدوام هنگامی که جوان هستی،
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی،
و هنگامی که رسیده‌ای، به جوان‌ نمایی اصرار نورزی،
و وقتی پیری، تسلیم ناامیدی نشوی،
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد،
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
 
امیدوارم سگی را نوازش کنی،
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی،
هنگامی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد،
چرا که به این طریق
احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان.
 
امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی،
هرچند خُرد بوده باشد،
و با روئیدنش همراه شوی،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
 
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی،
زیرا در عمل به آن نیازمندی،
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
 
و در پایان، 
آرزومندم همسر خوبی داشته باشی،
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
 
اگر همه‌ی این‌ها که گفتم
فراهم شد،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!
 
 
 
 
مرد کور

مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود..او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!1

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است .
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

 

وای من حتما گریه ام میگیرد.

یه تیکه ی دیگه از کتابی که در " مارمولک " قرائت شد :

 

 

 

روباه میگوید :" بهتر است هر روز سر یک ساعت بیایی. مثلا اگر هر روز سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه شروع میکنم به خوشحالی کردن. همینطور لحظه به لحظه خوشحال تر میشوم تا این که سر ساعت چهار می اغتم به نگران شدن و جست و خیز کردن. آن وقت است که قدر خوشبختی را میفهمم! ولی اگر سر ساعت مشخصی نیایی من از کجا بدانم سر چه ساعتی قلبم باید به تندی بزند؟... هرچیزی برای خودش آداب و رسومی دارد..."

شازده کوچولو سئوال میکند: " آداب و رسوم دیگر چیست؟"

روباه میگوید: " این هم از آن چیزهای فراموش شده است. آداب و رسوم همان چیزهایی است که باعث میشود امروز ما با باقی روزها فرق داشته باشد یا این ساعت ما با باقی ساعت ها...... "

به این ترتیب شازده کوچولو روباه را اهلی میکند... و همین که ساعت وداع نزدیک میشود روباه میگوید : " وای من حتما گریه ام میگیرد. "

شازده کوچولو میگوید : " تقصیر خودت است. من اصلا دلم نمیخواست ناراحتی تو را فراهم کنم. خودت خواستی اهلیت کنم."

........

.......

بعد کنار روباه میرود و میگوید : "خداحافظ"

روباه میگوید :"خداحافظ اما گوش کن تا رازم را به تو بگویم: بدان که فقط با چشم دل میشود درست دید."

شازده کوچولو تکرار میکند.

" آنچه به گل تو ارزش و اعتبار داده عمری است که صرف او کرده ای."

" آدم ها این حقیقت را از یاد برده اند. اما تو نباید از یاد ببری. تو در قبال هرچیز که اهلی اش کرده ای مسئولی تا ابد... تو در قبال گلت مسئولی..."

 

شازده کوچولو...

قوی باش!

"ای انسان!

از فراز ابديت٬

ناظران عرش٬ فرشتگان
و ملائک

تلاش و مبارزات تو را نظاره
می کنند؛

قوی باش!

ترس بر خود راه نده!

تو در تلاش و پيکارت
تنها نيستی

در حضور فوجی عظيم به
مبارزه ای شريف برخاسته ای."



غرور دربرابر خدا
نه بابا غرورومون چیه برای خدا

وقتی میدونیم هیچیم
وقتی میدونیم ارزش بودن هم نداریم و به واسطه ائمه هست که ارزش گرفتیم
به چیمون مغرور شیم
ما هیچیم
که گاهی به هیچیمون مغرور میشیم

فکر کن
حضرت آدمو حوا علیه السلام
توبه کردن و چه خالصانه ولی مقامشون کم شد
فکر کن
ما هر روز گناه میکنیم و برای بعضی گناهانمون توبه میکنیم و نه توبه خالصانه
خب حالا ببین مقامی که نداشتیم
حالا چقدرم پایین اومدیم جلوی چشمه خدا
و برای خدا
چی بگم
جز خجالت
جز شرمندگی
جز رو سیاهی
گاهی حتی رویی نمیمونه برای توبه و خدا رو صدا زدن


 

* هر وقت در زندگیت گیری پیش آمد و راه بندان شد ، بدان خدا کرده است ، زود برو با او خلوت کن و بگو با من چه کار داشتی که راهم را بستی ؟ هر کس گرفتار است در واقع گرفته یار است .

 

شرح استاد : هر موقع انسان در محیط زندگی و اداره اش و موقعیت اجتماعتیش گیر کرد و راه بندان شد و هر چه هم تلاش کرد دید راه باز نمی شود این را باید بداند که این راه بندان را خدا پیش آورده است . خدا راه را بست تا شما بروی پیش خدا . هر چه هم تلاش کنی نمی توانی راه را باز کنی چون راهی را که خدا ببندد احدی نمی تواند آنرا باز کند جز خود خدا .

 

علت اینکه خدا راه را می بندد برای این است که دلش برای تو تنگ شده بود . چون می خواهد تو را خصوصی ببیند . راه را بست تا بروی پهلوی خدا .

 

لذا وقتی در زندگی راه بندان شد در آنجا خیلی زور نزن ، بدان با زور تو آنجا راه باز نمی شود . آن کسی که راه را بسته فقط او می تواند راه را باز کند .

 

برو پهلوی خدا و به خدا بگو چکار با من داشتی که این راه را بستی ؟ یک دقیقه با خدا خلوت کن آنوقت می گوید با تو چکار داشتم . آنوقت می گوید دوستت داشتم و دلم برایت تنگ شده بود ، یادت رفته بود که خدایی هم داری . یک وقت هم می بینی مطلب دیگری است که به قلب او الهام می شود .

 

وقتی از آن خلوت بر می گردی می بینی راه بندان باز می شود . حاجت را داد تا بروی پهلوی قاضی الحاجات . مشکل را داد تا بروی پهلوی حلال مشکلات .

علت مقدر شدن مشکلات در زندگی همین است . در حدیث قدسی است که : « کسی که بین خودش و خدا را اصلاح کند ، خدا بین او و مردم را اصلاح می کند » .

پس همه گیرهایی که در روابط مان با مردم پیدا شده سایه گیرهایی است که در رابطه مان با خدا ایجاد شده است . چون آن رابطه گره خورده سایه آن گره افتاده در رابطه مان با خلق .

 

این را بدانید که سایه یک گره را که نمی شود باز کرد ، سایه را که نمی تواند تغییر دهید ، سایه را اگر تغییر دهید خود بخود سایه هم تغییر می کند . پس اگر گره ای را که در رابطه ما با خلق است سایه گره ای است که در رابطه مان با خدا وجود دارد . لذا باید برویم گره ای را که با خدا داریم باز کنیم .

وقتی آن گره باز شد سایه اش هم باز می شود .

همه گره ها و گیرهایی که داریم اینها سایه گیرهایی است که با خدا داریم .

 

باید برویم پهلوی خدا و رابطه مان را با او صمیمی تر کنیم و با خدا آشتی کنیم . رابطه مان را با او صاف تر و لطیف تر کنیم و بنده مطیع تر خدا بشویم ، بنده ذاکر خدا بشویم ، بنده محب خدا بشویم ، آنوقت وقتی می آیی در جامعه ، می بینی هیچ گره ای وجود ندارد . آنوقت می بینی همه آن آدمهایی که تا دیروز جلویت ایستاده بودند و با تو می جنگیدند حالا می شوند مطیع و فرمانبر تو .

 





الـهــی ،

اگر بهشــت شیـــرین است ، بهشت آفـــرین شیـــرینتـــر است

 

 





و به سوى دنیا گسیلم داشتى

خدای من! با نعمتت مرا آغاز كردى؛ پیش از آن كه چیزى به یادآمدنى باشم و از خاكم آفریدى و سپس در صلب‏ها جایم دادى؛ ایمن از سختى‏هاى دوران و رفت و آمد سالیان و روزگاران و من در دهلیزهاى تاریخ و زوایاى قرون، هماره از صلبى به رحمى كوچ مى‏كردم و این لطف و احسان تو بود كه مرا در زمان حكام كفر و در زمان عهدشكنان پیامبرْ ناشناس، لباس خلقت نپوشاندى و در وجود نیاوردى؛ بلكه زمانى روح آفرینش در من دمیدى كه بستر هدایت را از پیش گسترده بودى و جاده سعادت را هموار كرده بودى.
تو مرا از آبى ریختنى سرشتى و در ظلمات سه گانه میان گوشت و پوست و خون، سكنایم دادى. نه مرا در كار خلقتم گواه گرفتى و نه كارى از آفرینش را بر دوش من گذاشتى و سپس، مرا تمام و كمال، بى‏هیچ عیب و نقص، بر هودج هدایت نشاندى و به سوى دنیا گسیل داشتى و مرا در گهواره كودكى با دست‏هاى ملاطفتت حفظ كردى و از میان غذاها، شیرى خوشگوار برایم برگزیدى و دل‏هاى پرستاران را بر من مهربان كردى و مهربانى مادران را به كفالت من گماشتى و مرا از شر جن و انس در امان داشتى و مرا در مسیر تعادل از پرتگاه‏هاى زیادى و كاستى محافظت كردى.

پس تو بزرگ و عزیز و بلند مرتبه‏اى؛ اى بخشندگى محض واى مهربانى تمام!

خدایا! من شهادت مى‏دهم با تمامى وجودم، از قله حقیقت ایمانم و از بلنداى بناى محكم یقینم، با خلوص و صراحت توحیدى‏ام و از اعماق پوشیده ضمیرم، با بندبند رگ‏هاى دیدگانم و روشنایى چشمانم، با چین‏ها و چروك‏هاى صفحه پیشانى‏ام، با زوایاى حفره‏هاى وجودم، با نرمینه پره‏هاى بینى‏ام، با تارها و دهلیزهاى پرده شنوایى‏ام، با تك‏تك اجزاى لب‏هایم و با تمامى حركات كلام آفرین زبانم، با فراز و نشیب‏ها و چم و خم‏هاى دهان و آرواره‏ام و رستنگاه دندان‏هایم، با همه مجارى خوردن و آشامیدنم، با جزء جزء بشره مغزم و پوست سرم، بانخاع و رگ‏هاى ریسمان گونه گردنم، با قفسه سینه‏ام، با رگ‏هاى طناب آساى حمایل بر دل و جگرم، با بندهاى پوشیده دلم، با اجزاى كناره‏هاى جگرم، با محتویات غضروف‏هاى دنده‏هایم، با گیره‏هاى بندبند مفاصلم، با انقباض عضلاتم، با گوشه‏هاى سرانگشتانم، با گوشتم، خونم، مویم، پوستم، عصبم، نایم، استخوان‏هایم، مغزم، رگ‏هایم و با همه اعضا و جوارحم كه از اوان كودكى و شیر خوارگى در من تافته و بافته شده، با آن چه زمین از من مى‏شناسد و حمل مى‏كند، با خواب و بیدارى‏ام، با حركت و سكونم و با ركوع و سجودم؛ خداى من! با همه اینها شهادت مى‏دهم كه اگر در عمرى جاودانه سر كنم و تمام هم و غم و تلاشم را بر شكرگزارى یكى از نعمت‏هاى تو بگذارم، نمى‏توانم. خداى من! حتى شكر یكى از نعمت‏هاى تو را نمى‏توانم؛ مگر باز به لطف و عنایت و توفیق تو كه آن نیز شكرى تازه و جاودانه مى‏طلبد و ثنایى تازه‏تر و ماندگارتر.

آرى معبودم! اگر من و تمام خلق شمارنده‏ات، همت كنیم و حرص بورزیم كه نعمت‏هاى قدیم و جدید تو را ـ نه سپاس بگزاریم كه ـ بشناسیم و در شماره آوریم، نمى‏توانیم؛ محال است بتوانیم.

... و چگونه بتوانیم؛ در حالى كه خودت در كتاب ناطقت و اخبار صادقت گفته‏اى:

«وَ اِنْ تَعُدّوا نِعْمَةَ اللّهِ لا تُحْصوها؛ اگر بخواهید نعمتهاى خداوند را بشمارید، نمى‏توانید».

خدایا! مرا آزرمناك خویش قرار ده، بدان‏سان كه انگار مى‏بینمت و مرا آن گونه حیامند كن كه گویى حضور عزیزت را احساس مى‏كنم.

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

بی عنوان

 

انواع عشق طبق نظریه اریک فروم

 

1-     عشق برادرانه:  زمینه همه عشق ها است. و آن همان احساس مسولیت، دلسوزی، احترام و شناختن همه انسانها و آرزوی بهتر زندگی کردن دیگران است.

اگر توانایی دوست داشتن در ما تکامل یافته باشد ، چاره ای جز دوست داشتن مردم نداریم.عشق برادرانه بر این احساس مبتنی است که همه ما یکی هستیم.

 

 .

2-     عشق مادرانه:  که قبول بدون قید و شرط زندگی کودک و احتیاجات اوست. که یکی مسولیتی است برای ادامه حیات و رشد کودک و دیگری رویه ای است که در کودک عشق به زندگی را احیا می کند و در او این احساس را بوجود میاورد که : زنده بودن چه خوب چیزی است. چه خوب است که من پسر یا دختری کوچکم! چه خوب که من روی این زمینم.

برای اینکه مادری بتواند علاوه بر شیر، عسل نیز بدهد نه تنها باید " مادر خوبی" باشد بلکه باید آدم شاد و خوشبختی نیز باشد

 

 

3-     عشق جنسی: ماهیت این عشق فقط به یک نفر محدود میشود و دارای نوعی کیفیت انحصاری می باشد.عشق اساسا باید یک عمل ارادی ، یک تصمیم برای وقف کامل زندگی خودم برای زندگی دیگری باشد.عاشق کسی بودن تنها یک احساس شدید نیست ، بلکه تصمیم است،قضاوت است،قول است.

4-     عشق به خود: عشق به خود با عشق به دیگران پیوندی ناگسستنی دارد.همیشه در همه کسانی که قادرند دیگران را دوست بدارند ،نوعی عشق به خود نیز وجود دارد.فردی که قادر است عشق بورزد و عشق ورزیش با باروری همراه است ،خودش را نیز دوست دارد.

در صورتیکه آدم خودخواه خود را بیش از حد دوست ندارد!بلکه کمتر از اندازه دوست دارد.از نثار کردن لذتی نمیبرد.او فقط می خواهد شکست خود را در مورد عشق به خود جبران کند.

شخص نا خود پسند نیز قدرت عشق ورزیدن در او فلج شده و کینه به زندگی در اعماق هستی او ریشه دوانده

 

 

5-     عشق به خدا: انسان واقعا متدین، اگر پیرو اساس یکتا پرستی باشد، هرگز برای چیزی دعا نمی کند و از خدا انتظار چیزی ندارد.او به اصولی که خدا نمایند ه آنهاست ایمان دارد،اندیشه او حقیقت ،زندگی او عشق و عدالت است.عشق به خدا برای او یعنی اشتیاق به کسب توانایی کامل برای دوست داشتن  و اشتیاق کامل برای تحقق بخشیدن چیزهایی در نفس خود که خدا مظهر آنهاست.  بدون اینکه حتی در مورد خدا حرف بزند و نام او را بیاورد.ماهیت عشق آدمی به خدا همپایه عشق او به انسان است.

 گزیده ای از کتاب هنر عشق ورزیدن اریک فروم ترجمه پوری سلطانی انتشارات مروارید.

 

-         به جای اینکه با کلمه " اما" به صورت فرد عصبانی سیلی بزنید ، با او همدلی کنید.

 

احساسات هر فرد واقعی است.چه کسی آنها را دوست بدارد و درک بکند و چه نه، آنها واقعیت دارند.اگر کسی احساسات شما را دوست نداشته باشد ،واقعیت را دوست ندارد. کسانیکه سعی دارند به شما بگویند نباید آنگونه  که احساس می کنید ، احساس کنید ، رفتاری غیرواقع بینانه و سلطه گرانه دارند.

 پذیرش احساسات بخش بزرگی از خود باوری است و خود باوری عموما اولین مرحله رشد فردی در نظر گرفته میشود. 

 

"یک شنبه روزی، هنگامی که در اتوبوس بودم، پشت سرم مردی در اواخر میانسالی خود داستان بی معنایی را با صدای بلند تعریف می کرد. از آن نوع داستان هایی بود که حتی اگر آن را مستقیماً برای خودتان هم تعریف کنند باز به دشواری می توانید دنبالش کنید، و با این که به محتوای داستان گوش نمی دادم، اما در درونم خیزش نامنتظر نفرت را احساس کردم. آن چه دلم را به هم می زد، نه حرف های او، که نحوه ی گفتارش بود- کیفیت صدا و شیوه ی تلفظ اش."

مهمانی به نام خدا .

شروع می کنم به خواندن و می خوانم ُُ، منتظرم که بدنیا بیام وزندگیم را با اولین تکان دکتر که مطمئن بشه نفس می کشم با گریه شروع  می کنم ،  متمرکز میشم به متنهایی که نوشته شده . منتظرم که حالم بهتر بشه ،  آغاز کودکیم و بیماری تنفسی که دکتر ها برای بهبودی من زیاد مطمئن نبودند . دوباره ورق می زنم به شکل کوه می رسم که نوبتی پدر و مادرم برای تنفسم به بالای کوه می بردند . دوباره  ورق می زنم و می خوانم که بزرگ شدم و منتظرم که به مدرسه برم . همینطور ورق می زنم و می خوانم . بعضی  از صفحات رو با دقت و هیجان و بعضی صفحات رو با ناراحتی و افسوس ورق می زنم . وخاطراتم را با لبخند ، امروزم را ورق می زنم و منتظرم که فردا زودتر از راه برسد ،  برای فردایی که در راه است فکر می کنم . مطمئنم فردا هم روز خوبی خواهم داشت . با تولد بهترین دوستم سمر فردا را هم با لبخند ورق می زنم . همه ی ما زندگیمون  را با لبخند ، گریه ، افسوس ، و افتخار ورق می زنیم . بعد متوجه یک کلمه میشویم که توی پسوند جمله هامون بکار بردیم . انتظار

دنیای ما اتاق انتظاریست که زندگی می کنیم .

- منتظریم که بدنیا بیاییم  .

- منتظریم که بزرگ بشیم .

- منتظریم که خواندن و نوشتن یاد بگیریم .

- منتظریم که به هدفمون برسیم .

- منتظریم که بعد از نه ماه فرزندمون بدنیا بیاد .

- و منتظریم که ...

و همان انتظارهایی که برای خودمون داشتیم برای فرزند یا فرزندانمون خواهیم داشت.

و همانطور ورق می زنیم و ورق و ....

 

 

 

مهمانی به نام خدا .

ظهر یك روز سرد زمستانی ، وقتی فرشته  به خانه برگشت ، پشت در پاكت نامه ای را دید كه نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی پاکت وجود داشت . فقط نام و آدرسش روی پاكت نوشته شده بود . او با تعجب پاكت را بازكرد و نامه ی داخل آن را خواند .
« فرشته عزیز، عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات كنم . با عشق ، خدا »

فرشته همانطور كه با دستهای لرزان نامه را روی میز می گذاشت ، با خود فكر كرد كه چرا خدا می خواهد اورا ملاقات كند ؟ او كه آدم مهمی نبود . در همین فكرها بود كه ناگهان كابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:« من ، كه چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به كیف پولش انداخت . او فقط پانصد و پنجاه تومان داشت . با این حال به سمت فروشگاه رفت و یك قرص نان فرانسوی ویک کیسه شیر و یک بسته کوچک پنیرخرید .

وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند . در راه برگشت ، زن و مرد فقیری را دید كه از سرما می لرزیدند . مرد فقیر به فرشته گفت:خانم ، ما خانه و پولی نداریم . بسیار سردمان است و گرسنه هستیم . آیا امكان دارد به ما كمكی كنید ؟ " فرشته جواب داد:" متاسفم ، من دیگر پولی ندارم و این نان را برای مهمانم خریده ام "
مرد گفت:« بسیار خوب خانم ، متشكرم » و بعد دستش را روی شانه های همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند.همانطور كه مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند ، فرشته  درد شدیدی را در قلبش احساس كرد . به سرعت دنبال  آنها دوید:« آقا ، خانم ، خواهش می كنم صبر كنید . » وقتی فرشته به زن و مرد فقیر رسید ، سبد غذا را به آنها داد و بعد كتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت . مرد از او تشكر كرد و برایش دعا خواند. وقتی فرشته به خانه رسید ، یك لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت . همانطور كه در را باز می كرد ، پاكت نامه دیگری را روی زمین دید . نامه را برداشت و باز كرد .
« فرشته عزیز ، از پذیرایی خوب و كت زیبایت متشكرم ، با عشق ، خدا »

 

 

 

سفر بايد .... اما به خود !?!!
كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي.
كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.
درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!
درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست

 

خیلی جالبه !!!

خیلی جالبه از سوسک می ترسیم .............ازله کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمیترسیم.

از عنکبوت میترسیم ........... از اینکه تمام زندگیمون تار عنکبوت ببنده نمیترسیم.

از خوب سرخ نشدن قرمه سبزی میترسیم ........ از سرخ شدن آدما از خجالت نمیترسیم .

از سرماخوردگی میترسیم ........... از سرخورده کردن دوستامون نمیترسیم.

ازشکستن لیوان میترسیم ............ از شکستن دل آدما نميترسيم .

آدم گاهی حس مینکه که جایی برای رفتن نیاز داره، جایی که با نقاب بره و با نقاب حرف بزنه و با همون نقاب هم شنیده بشه!

خیلی جالبه اگر با نقاب بریم شاهد صحبتهایی میشویم که بدون نقاب هرگز نمی شنویم .

 

ثبت است بر  جریده عالم، دوام ما

 

زمن نگارم  خبر ندارد

به حال زارم نظر ندارد

خبرندارم من از دل خود

دل من از من خبر ندارد

کجا رود دل ؟ که دلبرش نیست

کجا پرد مرغ ؟ که پر ندارد

امان از این عشق ! فغان از این عشق !

که غیر خون جگر ندارد

همه سیاهی همه تباهی

مگر شب ما سحر ندارد ؟

 

 

... خبر از لیلا ندارد دل مجنون ای دریغ

چه کس خبر ز لیلا سوی صحرا می برد ؟

...

 

 

ساقی به نو ر باده  برافروز   جام  ما                مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در   پیاله عکس   رخ یار   دیده‌ایم       ای بی‌خبر     ز لذت  شرب    مدام ما
هرگزنمیردآنکه دلش زنده شدبه عشق       ثبت است بر     جریده عالم   دوام ما
چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان       کاید به جلوه     سرو صنوبر   خرام ما
ای باد اگر به گلشن احباب بگذری        زنهار عرضه ده بر  جانان        پیام ما
گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری        خود آید آن که      یاد نیاری   ز نام ما
مستی به چشم شاهددلبندماخوش است        زان رو سپرده‌اند به مستی   زمام ما
ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست        نان حلال    شیخ ز آب         حرام ما
حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان        باشد که مرغ وصل کند  قصد  دام ما
دریای اخضر فلک و کشتی هلال         هستند غرق نعمت حاجی  قوام ما

 

دیر و زود دارد ... اما...

تا كی‌ مانند پرنده‌های‌ آشیانه‌ گم‌ كرده‌ در جستجوی‌ تو باشیم‌؟ به‌ انتظار آمدنت‌ پنجره‌ای‌ رو به‌ آینه‌های‌ سبز باز كرده‌ام‌ و هر صبح‌ و شب‌ در پشت‌ این‌ پنجره‌ به‌ جادّه‌ چشم‌ دوخته‌ام‌ تا بیایی‌.

 

مادرم‌ می‌گوید: «همه‌ چیز دیر و زود دارد امّا سوخت‌ و سوز ندارد!»

 

امّا نه‌، آمدن‌ تو نه‌، دیر و زود كه‌ دارد هیچ‌، سوخت‌ و سوز هم‌ دارد. باور نمی‌كنی‌؟ بیا و ببین‌ آتش‌ دوری‌ات‌ چگونه‌ دلِ ما را سوزانده‌ است‌!

خوشبختي يعني ...


خوشبختي يعني قلبي را نشكني ، دلي را نرنجاني ، آبرويي را نريزي و ديگران از تو آسيبي نبينند.

خوشبختي يعني تنهايي را از افتادن به هر دامي ارزشمندتر بيابي.

خوشبختي يعني خودت را بپذيري و براي بهتر نشان دادن خودت تلاش نكني كه ديگران را نفي كني و شكست دهي.

خوشبختي يعني ديگران پيروزيشان را بدون ترس از حسد تو با تو جشن بگيرند.

خوشبختي يعني باور كني كه ديگران هم به اندازه تو به امنيت ، آرامش ، محبت ، عفو و آزادي نياز دارند.

خوشبختي يعني خودت تصميم بگيري ، و زندگيت را براي خوشايند خودت ، زندگي كني.

خوشبختي يعني درباره ديگران به قضاوت ننشيني و آن ها را كنترل نكني.

خوشبختي يعني وقتي آزرده هستي نا اميد نگردي ، وقتي ترسيده اي هياهو راه نيندازي ، وقتي خشمگين هستي همه را دشمن نبيني و براي اشتباهاتت به دنبال مجازات ديگران نباشي.

خوشبختي يعني كمي دليرتر ، مهربانتر ، بخشنده تر ، و وفادارتر باشي.

خوشبختي يعني بداني كجا مي روي ، كجا مي ماني ، كي مي روي ، كي باز مي گردي ، بدون احساس گناه "نه" بگويي و بدون خودخواهي پاسخ مثبت بدهي.

خوشبختي يعني قبل از اينكه به فكر تغيير دادن ديگران باشي ، قاضي زندگي خود باشي.

خوشبختي يعني هر گاه كسي از تو تقاضاي كمك كرد، ضعف هايش را به نمايش نگذاري و فقط بگويي :خوشحالم كه مي توانم كمكت كنم.

خوشبختي يعني پذيرفتن اين واقعيت كه هيچ انساني كامل نيست و انسان جايز الخطاست.

خوشبختي يعني باور كني كه اوضاع به اندازه اي كه مي گويي وخيم نيست و براي ناكاميت بهانه تراشي نكني و كسي را جز خودت مقصر نداني.

خوشبختي يعني باور كني كه تنها از اشتباهاتت مي تواني بياموزي و درس بگيري.

خوشبختي يعني قلبت را بگشايي ، احساسات محبت آميزت را بروز دهي تا دوستانت را از دست ندهي.

خوشبختي يعني بپذيري كه انسان هاي مهربان و با گذشت پوزش مي طلبند ، پس براي رنجشي كه تو عاملش بودي صادقانه پوزش بخواه.

خوشبختي يعني چيزي را به ديگران ببخشي كه آرزوي دريافت آن را داري . براي شروع مهرت را ببخش تا غرق در نور گردي.

خوشبختي يعني گذشته را ببخشي تا تجارب دردناك تكرار نگردند.

خوشبختي يعني شكر كني كه زنده اي ، كه احساس داري ، كه دوستت دارند ، كه عشقي در قلب داري و به يمن شاكر بودنت به هر آن چه آرزوي بر حق دلت است ، خواهي رسيد.

 

 

 

 

مائده های زمینی

ناتانائیل! اي كاش عظمت در نگاه «تو» باشد ، نه در آنچه بدان مي نگرِي!
ناتانائيل! هرگز در اين جهان چيزي نديده ام كه حتي اندكي زيبا باشد، مگر آنكه فوراً آرزو كرده ام كه تمامي مهر من آن را در بر گيرد!... ( مائده های زمینی- آندره ژيد)

 

 

راههای خوشبختی و آرامش ماندگار و با ثبات برای من و تو.....
بسيار شده است که من و تو سرگشته و حيران دنبال راهکاري مي گرديم که چگونه از دردسري نجات يابيم؟ يا چگونه از مشکلي پيشگيري کنيم؟ يا با مصيبتي کناربيائيم؟ يا زمينه رشدي پيدا کنيم؟ يا کمالي را تجربه کنيم ؟ يا آرامشي را به آغوش بکشيم؟ يا لذتي را تجربه کنيم؟ و در کل چگونه خوشبختي و رضايت از زندگي را جزء تجارب دائم خود کنيم؟
اما هر کس راهي را نشان مي دهد، هرکس شمعي در دست و مسيري را اشاره می کند. فلسفه ، جامعه شناسي، روانشناسي و  ....، هر يک با هزاران سئوال و فرضيه و تئوري هر کدام در دل خود مسيرهاي متفاوت و گاها مخالفي را نشان مي دهند. غافل از آنيم که جواب اساسي ترين سئوالها و پرسش هاي کلي زندگي همه و همه ، با لطف و کرم يگانه آفريننده بي همتاي ما، و آن يگانه حکيم مهربان، بر ما روشن شده است و از پاکترين واسطه ها و زبانها ، مکررا پاسخ گفته شده است.
در ذيل نمونه اي از اين پاسخها که در مورد پرهيزکاران ( که همانا انسانهاي کامل و سعادتمندی هستند) را از زبان شيرين حضرت علي عليه السلام همو او که سراسر زندگي، رفتار، اعمال و سخنانش اسوه همه انسانها بود.  چه آن هنگام که مشکي پير زني را به دوش مي کشيد، چه آن هنگام که شجاعانه غضب خود را کنترل مي کرد، چه آن هنگام که عادلانه در مورد قاتلش حکم مي داد، چه آن هنگام که فروتنانه تسليم قانون مي شد، چه آن هنگام که مهربانانه در خانه به همسر گراميش کمک مي کرد، چه آن هنگام که سخنورانه مردم را به راه راست رهنمون بود، چه آن هنگام که عالمان پاسخ شبهه افکنان را مي داد، چه آن هنگام که عاشقانه با حضرت حق راز و نياز مي کرد، چه آن هنگام که شجاعانه بر جاي پيامبر خوابيد ، چه آ« هنگام که صبورانه در شعب ابيطالب ، سختي ها را تحمل کرد، چه آن هنگام که عادلانه و سخت گيرانه شمع بيت المال را خاموش کرد، و هزاران هزار از این دست....

و از نشانه‏هاى پرهيزكاران اين است كه او را اينگونه مى‏بينى:

  • در ديندارى نيرومند، نرمخو و دور انديش است.
  • داراى ايمانى پر از يقين
  • حريص در كسب دانش
  • با داشتن علم بردبار
  • در توانگرى ميانه رو
  • در عبادت فروتن
  • در تهيدستى آراسته
  • در سختى‏ها بردبار
  • در جستجوى كسب حلال
  • در راه هدايت شادمان
  • پرهيز كننده از طمع ورزى
  • اعمال نيكو انجام مى‏دهد و ترسان است
  • روز را به شب مى‏رساند با سپاسگزارى
  • شب را به روز مى‏آورد با ياد خدا
  • شب مى‏خوابد اما ترسان
  • بر مى‏خيزد شادمان
  • ترس براى اينكه دچار غفلت نشود
  • شادمانى براى فضل و رحمتى كه به او رسيده است.
  • بردبارى را با علم، و سخن را با عمل، در مى‏آميزد.
  • آرزويش نزديك
  • لغزش‏هايش اندك
  • قلبش فروتن
  • نفسش قانع
  • خوراكش كم
  • كارش آسان
  • دينش حفظ شده
  • شهوتش در حرام مرده
  • خشمش فرو خورده است
  • مردم به خيرش اميدوار، و از آزارش در امانند
  • اگر در جمع بى‏خبران باشد نامش در گروه ياد آوران خدا ثبت مى‏گردد
  • اگر در گروه ياد آوران باشد نامش در گروه بى‏خبران نوشته نمى‏شود.
  • ديگران را مورد عفو قرار مي دهد
  • به آن كه محرومش ساخته مى‏بخشد
  • به آن كس كه با او بريده مى‏پيوندد
  • از سخن زشت دور،
  • گفتارش نرم
  • بدى‏هاى او پنهان و كار نيكش آشكار است
  • نيكى‏هاى او به همه رسيده
  • آزار او به كسى نمى‏رسد
  • در سختى‏ها آرام
  • در ناگواريها بردبار
  • در خوشى‏ها سپاسگزار است
  • به آن كه دشمن دارد ستم نكند
  • نسبت به آن كه دوست دارد به گناه آلوده نشود
  • پيش از آن كه بر ضد او گواهى دهند به حق اعتراف مى‏كند
  • آنچه را به او سپرده‏اند ضايع نمى‏سازد
  • آنچه را به او تذكّر دادند فراموش نمى‏كند
  • مردم را با لقب‏هاى زشت نمى‏خواند
  • همسايگان را آزار نمى‏رساند
  • در مصيبت‏هاى ديگران شاد نمى‏شود
  • در كار ناروا دخالت نمى‏كند
  • از محدوده حق خارج نمى‏شود.
  • اگر خاموش است سكوت او اندوهگينش نمى‏كند
  • اگر بخندد آواز خنده او بلند نمى‏شود
  • اگر به او ستمى روا دارند صبر مى‏كند تا خدا انتقام او را بگيرد.
  • نفس او از دستش در زحمت، ولى مردم در آسايشند.
  • براى قيامت خود را به زحمت مى‏افكند، ولى مردم را به رفاه و آسايش مى‏رساند.
  • دورى او از تكبّر و خود پسندى، و نزديكى او از روى حيله و نيرنگ نيست.
  • اگر نفس او در آنچه دشوار است فرمان نبرد، از آنچه دوست دارد محرومش مى‏كند.
  • روشنى چشم پرهيزكار در چيزى قرار دارد كه جاودانه است، و آن را ترك مى‏كند كه پايدار نيست،
  • دورى او از برخى مردم، از روى زهد و پارسايى، و نزديك شدنش با بعضى ديگر از روى مهربانى و نرمى است.

 

 

 


غلام همت آنم که زیر چرخ کبـــود
زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

 

 

 

آنگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد

ای کاش خدا از تو بگیرد

 هرآنچه خدارا از تو بگیرد

 

گر با همه ام چو بی تو ام بی همه ام

گر بی همه ام چو با تو ام با همه ام

 

 

آنگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد، به یاد من باش ...

که همواره به یادت هستم .                 قرآن کریم، سوره بقره، آیه 152

 

 

سلام!حضرت خورشيد

 
خراسان در خراسان نور در جان تو مي چرخد/
ببين خورشيد در مشرق به فرمان تو مي چرخد/
خراسان مهر دريا مي شود با گام هاي تو/
به دست ابرها تسبيح باران تو مي چرخد/
اگر شوق وصالت نيست در آيينه ها،درها/
چرا آيينه در آيينه ايوان تو مي چرخد؟/
طواف عاشقان هم بر مدار چشمهاي توست/
سماع صوفيان هم گرد عرفان تو مي چرخد/
به سقاخانه ات زيباست رقص كاسه هاي نور/
در اين پيمانه،آن پيمانه، پيمان تو مي چرخد/
بيابان در بيابان گرگ شد هر كوه،صيادي/
چقدر آهوي زخمي در شبستان تو مي چرخد...
چقدر آهوي زخمي در شبستان تو مي چرخد...
چقدر آهوي زخمي در شبستان تو مي چرخد...
 
 
 

امشب از آيينه ها آواز يا هو مي وزد
دارد از حيراني چشمت هياهو مي وزد

پلک واکن هر چه مي خواهم تماشايت کنم
در نگاه تند چشمان تو آهو مي وزد

باز گرداگرد ايوان تو پرپر مي زنم
باز هم از چار سوي عرش هوهو مي وزد

من هم آوازتو احساس غريبي مي کنم
اي که از دلتنگي ات عطر پرستو مي وزد

باد مي رقصد ميان نقش گنبدهاي تو
از تن گلدسته ها انگار شب بو مي وزد

شعر من مثل غزالان پريشان شما
در نسيم خانه ات اين سو و آن سو مي وزد

 
 
امام رضا(ع)
 
علی بن موسی الرضا(ع)

علی بن موسی یا رضا (زاده‌ی جمعه، یا پنج شنبه ۱۱ذی‌الحجه یا ذیقعده یا ربیع الاول سال ۱۵۳ یا ۱۴۸ هجری در شهر مدینه[نیازمند منبع]) هشتمین امام شیعیان است. پدر او موسی بن جعفر هفتمین امام شیعیان و مادرش طبق روایات مختلف نام‌ها، کنیه‌ها و لقب‌های ام البنین، نجمه، سکن و تکتم را دارد. هشتمین پیشوای دینی شیعیان دوازده‌امامی است که توسط مامون الرشید خلیفهٔ عباسی به مرو خوانده و توسط خلیفه در توس مسموم و شهید شد.

مقبره وی در شهر مشهد قرار دارد و سالانه مورد بازدید میلیون‌ها مسلمان شیعه از ایران، عراق و دیگر کشورها قرار می‌گیرد.

علم امام
در کتاب منتهی الآمال از ابا صلت هروی نقل شده‌است که:

   
علی پسر موسی (رضا)
ندیدم عالمتری از رضا و ندید او را عالمی مگر آنکه شهادت داد مثل من، مامون بارها علمای ادیان و فقها و متکلمان را برای مناظره و تکلم با رضا جمع کرد و آن حضرت بر تمام ایشان غلبه کرد و آن‌ها اقرار کردند بر فضیلت او.
   
علی پسر موسی (رضا)


و همچنین در کتاب منتهی الآمال دوباره آمده‌است موسی کاظم می‌فرماید:

   
علی پسر موسی (رضا)

شنیدم از پدرم جعفر صادق که مکرر به من می‌گفت که:عالم آل محمد در صلب تو است و ای کاش من او را درک می‌کردم، همانا او هم نام امیر مومنان علی است.

حرم رضا

شیخ صدوق در روایتی آورده‌است: عادت رضا بر آن بود که شب‌ها کم می‌خوابید و غالب اوقات خود را

   
علی پسر موسی (رضا)


ابراهیم ابن عباس روایت کرده:

   
علی پسر موسی (رضا)
ندیدم هرگز رضا را که از او چیزی بپرسند و او نداند و از او داناتر ندیدم و علم کامل به گذشتگان داشت و مامون با هر سوالی که آن حضرت را امتحان می‌نمود، ایشان جواب می‌فرمودند و تمام سخنان آن حضرت و جواب‌های ایشان و مثل‌هایی که می‌آوردند برگرفته از قرآن بود.

 
 

مصاحبه ای با خودم

اي خداوند !

تو كه به بني آدم كرامت بخشيده اي .

تو كه امامت خاص خويش را بر دوش آدم نهاده اي .

تو كه همه ي پيامبرانت را براي تعليم كتاب و تحقق عدالت مبعوث كرده اي.

     تو كه عزت را از آن خود مي خواهي و از آن پيامبران خود و از آن انسان هايي كه ايمان دارند .

ما انسانيم

    به تو و پيامبرانت ايمان داريم

    آزادي و آگاهي و عدالت و عزت را از تو ميخواهيم ، ببخش كه سخت محتاجيم و درد ناكانه تر از همه وقت قرباني اسارت و جهل و ذلتيم .

اي خداوند !

به علماي ما مسئوليت و به عوام ما علم ، و به مومنان ما روشنايي و به روشنفكران ما ايمان  و به متعصبين ما فهم و به فهميدگان ما تعصب ، و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف و به پيران ما آگاهي و به جوانان ما اصالت ، و به اساتيد ما عقيده و به دانشجويان ما ... نيز عقيده و به خفتگان ، بيداري و به بيداران ما اراده و به مبلغان ما حقيقت و به دينداران ما دين و به نويسندگان ما تعهد وبه هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور و به ضعيفان ما نيرو ، و به محافظه كاران ما گستاخي و به نشستگان ما قيام ، و به راكدان ما تكان و به مردگان ما حيات ، و به كوران ما نگاه ، و به خاموشان ما فرياد و به مسلمانان ما قرآن و به شيعيان ما علي و به فرقه هاي ما وحدت و به حسودان ما شفا ، و به مردم ما خود آگاهي و به همه ي ملت ما ، همت تصميم و استعداد فداكاري و شايستگي نجات و عزت بخش .

((آمين))

 

 

 

 

 

 مصاحبه ای با خودم

- لبها براي چه هستند ؟

-      لبخند .

-      چشمها براي چه ؟

-      زيارت.

-      دل براي چيست ؟

-      نهانداشت رازها .

-      حالا بگو چرا تولد؟

-      تا خدا را تاماشا كنيم .

-      وچرا مرگ؟

-      تا خود را نزديك ببينيم .

-      تو ميداني چرا بعضي از انسانها مرگ ندارند ؟

-      آنها پرواز ميدانند .

-      آخرين سوال : تو ،پرواز ميداني .

-      آري .

-      ولي من در كناره يا بر شانه هاي تو بالي نمي بينم .

-      حق با شماست من بالي ندارم . نه بر شانه ها و نه در كناره هايم

-      پس چگونه به آسمان پرواز مي كني؟

-      من به آسمان پرواز نمي كنم .

-      چه شوخي غريبي ، نكند به خاك ... يا به ريسمان؟ اصلا مي تواني نشان بدهي كه چگونه پرواز مي كني ؟

-      مگر وقت نماز شده است ؟

 

رشته ای از جان او به جان تو بسته ست  !

 
    دست غريقی به دست توست ، كه دريا

   در پي آن طعمه ، در تلاش و تكاپوست .

   دست غريقی به دست توست ، كه هر موج

      می زندش مشت ،

                 می كَندَش موي ،

                               می دَرَدش پوست  !

   هر چه توان در تو بوده ، برده به غارت ،

   هر چه رمق در تو بوده ، رفته به تاراج .

                                          می كُشدت درد ،

                             می كِشدت آب ،

   بر سر و روی تو تازيانه امواج !

 

   زور تو ناچيز و زور موج زياد است

   راه تو بسته ست و دست و پای تو خسته ست .

   دست تو از دست او جدا شدنی نيست

   رشته ای از جان او به جان تو بسته ست  !

 

   طرفه نبردی است ، نابرابر ، خونبار ،

   حمله موجت ميان ورطه كشانده ست .

   گاه ، يقين می كنی ، كه اينك ، تا مرگ ،

   فاصله ای جز يكی دو لحظه نمانده ست  !

 

 

   دير زمانی است ، اين غريق ، دريغا

   سخت فسرده ست و دل به مرگ سپرده ست

   در تو ، شگفتا  !  هنوز ، در دل گرداب

   ذره ای از گرمی اميد ، نمرده است !


                                                   >>فریدون مشیری<<

 

 

 

دوستی


 
    دل من دير زمانی است كه می پندارد :

    « دوستی » نيز گلی است ؛

                   مثل نيلوفر و ناز ،

                         ساقه ترد ظريفی دارد .

   بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد

   جان اين ساقه نازك را

                          - دانسته-

                             بيازارد !

 

   در زمينی كه ضمير من و توست ،

   از نخستين ديدار ،

   هر سخن ، هر رفتار ،

  دانه هايی است كه می افشانيم .

   برگ و باری است كه می رويانيم

   آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است

 

   گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،

   زندگی را به دل‌انگيزترين چهره بيارايد .

   آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،

   كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .

   بی‌نيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .

 

   زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست

   تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

 

   در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ،

   عطر جان‌پرور عشق

   گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز

   دانه ها را بايد از نو كاشت .

   آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

                           خرج می بايد كرد .

                                        رنج می بايد برد .

   دوست می بايد داشت !

 

   با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد

   با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند

                            دست يكديگر را

   بفشاريم به مهر

   جام دل هامان را

                   مالامال از ياری ، غمخواری

   بسپاريم به هم

 

   بسراييم به آواز بلند :

   - شادی روی تو  !

                         ای ديده به ديدار تو شاد

   باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

   تازه ،

           عطر افشان

                      گلباران باد .

 
 
      >>فریدون مشیری<<

سکوت را می بویم

" ما در معرض  ِ جهانیم "..

             چون مهتابی ِ رو به دریا ،

                        در برابر دیدگانیم ..

                                  چون دو ماهی ِ سرخ ؛

                                            در تنگی بلورین !             

                                           *کتاب " در بندر آبی چشمانت / نزار قبانی "

 

 

معلق ِ میان ِ دو ترکیب ِ اضافی ِ دستوری ِ کلامی ...

" انتخاب ِ اختیار "

و

" اختیار ِ انتخاب "

...

 و این وسط ، " اجبار " نقشی مهمتر دارد !

                   دستهایمت .. دستهایتم ..

پ.ن ۱ : " هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم  ؛ که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم ؟! "

 

 

 همچنان

 سکوت را می بویم ..

کسی نیست ،

برای ِآرامش دلم نذری  کنـــــــــــــد ؛

چه حیف !

  

                          

 

غمگین مباش

 غمگين مباش: زيرا غم قلب را تنگ، چهره را گرفته و روح را خسته مي كند، و آرزو بوسيله آن متلاشي مي شود.

غمگين مباش: زيرا غم نسبت به ماضي بي قراري و نسبت به آينده ترسان و امروزت را بر باد مي كند.

غمگين مباش: زيرا غم نه گمشده اي را بر مي گرداند و نه مرده اي را زنده مي كند، نه تقدير را تغيير مي دهد و نه سودي عايدت مي گردد.
غمگين مباش: اگر گناه كرده اي توبه كن، اگر بد كرده اي استغفار كن، اگر اشتباه كرده اي اصلاحش كن، زيرار حمت بي پايان است و دروازه باز و توبه پذيرفته شده.

غمگين مباش: هرگاه از چاره جويي باز ماني و راهها را بسته يابي، آرزوها پايان يابند و ريسمانها كنده شوند، پس ندا در ده و بگو: يا الله «و لا حول و لا قوة الا بالله».

غمگين مباش: هرگاه از چاره جويي باز ماني و راهها را بسته يابي، آرزوها پايان يابند و ريسمانها كنده شوند، پس ندا در ده و بگو: يا الله «و لا حول و لا قوة الا بالله».

هرگاه زمين با وسعتي كه دارد بر تو تنگ آيد، و نفس تو نيز بر تو تنگ آيد، پس آواز ده و بگو: يا الله «حسبنا الله و نعم الوكيل».

و هرگاه تمامي دروازه ها فرا رويت بسته گردند پس ندا در داده بگو يا الله «حسبنا الله و نعم الوكيل».

 

 

 

نفس لوامه يعني نفس ملامت كننده،

در مواقعي كه از انسان خطايي سر مي زند آدمي را تحت شكنجه و ملامت و سرزنش قرار مي دهد. هيچ كس نيست كه اين حقيقت را در خود احساس نكرده باشد، زيرا هيچ كس نيست كه خطاي كوچك يا بزرگي مرتكب شنده باشد و هيچ كس هم نيست كه وجودش از اين بازپرس الهي خالي باشد.

 آن كس كه در قلب خود واعظي براي خود ندارد موعظه ي موعظه كنندگان فايده اي به حالش نمي بخشد.

 

از نفس خودتان حساب بكشيد پيش از آن كه شما را به حساب بكشند.

 

 

 

روز قیامت نزدیک است

بهترین شفیع در قیامت

آیا می دانید قرآن هنگام مرگ شما برای شما چکاری انجام می دهد ؟

 

هنگام مرگ انسان و در حین سرگرم شدن نزدیکانش به تشریفات تدفین ، مرد بسیار خوش قیافیه ای در کنار سر مرده می ایستد. و هنگام پوشاندن کفن به مرده آن مرد خوش سیما نیز وارد کفن او می شود. پس از مراسم تدفین مردم به خانه هایشان برمی گردند .در این هنگام دو فرشته سوال ، نکیر و منکر برسر مرده حاضر می شوند و سعی می کنند این مرد خوش سیما را از او دور نمایند تا بتوانند از مرده درمورد کیفیت ایمانش سوال نمایند. امّا آن مرد خوش سیما می فرمایند: " او دوست من و همراه من است . در هیچ شرایطی او را تنها نمی گذارم . اگر شما مامورید که از او سوال بپرسید پس به وظیفه خود عمل نمایید امّا من نمی توانم وی را ترک نمایم تا زمانی که او را وارد بهشت نمایم.

وآن مرد خوش سیما به دوست او بدل گشته و به او می گوید : من همان قرآنی هستم که گاهی با صدای بلند و گاهی با صدای آرام  تلاوت می نمودی ، نگران نباش . پس از سوال دو فرشته نکیر و منکر دیگر بعدازآن اندوهی برای تو نخواهد بود.

و پس از پایان سوال فرشتگان از شخص مرده ، آن مرد خوش سیما و فرشتگان رخت و خوابی از حریر مملو از مشک و بوی خوش در بهشت برای او مهیا می نمایند.

پس بیاید و از خدا بخواهیم به احسان خویش ما را متنعم به این نعمت والا نماید. آمین ، آمین ، آمین .

رسول خدا ( صل الله علیه و اله وسلم ) در این رابطه  می فرمایند: روز قیامت قرآن برای یارانش به شفاعت برمی خیزد که شفاعت او نزد خداوند مثال شفاعت هیچ نبی و فرشته ای نیست .

لطفا این نکته گرانبها را به هر که می شناسید اطلاع دهید.

پس پیامبر می فرمایند : ابلاغ کنید به دیگران از طرف من حتی اگر یک آیه ( یا حدیث ) باشد.

 

 

شاید لحظه دیدار خیلی نزدیک باشد ....

 ولی دوست، خویش را در پس پرده نمایاند.....

رها شدیم رها.... یا علی مددی

 

 

رها شدیم رها، مثل روح بی‏جسدی
 نه با توایم و نه بی‏تو ، چه روزگار بدی

 رها شدیم در آئینه‏های تو در تو
 چه ازدحام عجیبی چه شهر بی‏عددی

 رها شدیم در این کوچه‏های سرگردان
 نه آستانه‏ی عشقی نه خانه‏ی خردی

 مرا به حاشیه‏ی سرد زندگی آورد
 امید رو به زوالی، دلیل نابلدی

 ستاره‏ای شدم و در خودم درخشیدم
ولی چه سود که چشمی نمی‏کند رصدی

 مگر به سایه‏ی نام تو رو کنم پس از این
 که در پناه تو امن است، یا علی مددی

 

گل‌ آفتابگردان

گل‌ آفتابگردان‌ رو به‌ نور مي‌چرخد و آدمي‌ رو به‌ خدا.

ما همه‌ آفتابگردانيم. اگر آفتابگردان‌ به‌ خاك‌ خيره‌ شود و به‌ تيرگي،

 ديگر آفتابگردان‌ نيست. آفتابگردان‌ كاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌

و با سياهي‌ نسبت‌ ندارد. اينها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌

و من‌ تماشايش‌ مي‌كردم‌ كه‌ خورشيد كوچكي‌ بود در زمين‌

و هر گلبرگش‌ شعله‌اي‌ بود و دايره‌اي‌ داغ‌ در دلش‌ مي‌سوخت.

آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت: وقتي‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را مي‌كارد،

مطمئن‌ است‌ كه‌ او خورشيد را پيدا خواهد كرد.

آفتابگردان‌ هيچ‌ وقت‌ چيزي‌ را با خورشيد اشتباه‌ نمي‌گيرد؛

 اما انسان‌ همه‌ چيز را با خدا اشتباه‌ مي‌گيرد.

آفتابگردان‌ راهش‌ را بلد است‌ و كارش‌ را مي‌داند.

او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهميدن‌ خورشيد، كاري‌ ندارد.

 او همه‌ زندگي‌اش‌ را وقف‌ نور مي‌كند، در نور به‌ دنيا مي‌آيد

 و در نور مي‌ميرد. نور مي‌خورد و نور مي‌زايد.

دلخوشي‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است.

آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آميخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا.

بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ مي‌ميرد؛ بدون‌ خدا، انسان.

آفتابگردان‌ گفت: روزي‌ كه‌ آفتابگردان‌ به‌ آفتاب‌ بپيوندد،

 ديگر آفتابگرداني‌ نخواهد ماند و روزي‌ كه‌ تو به‌ خدا برسي،

ديگر «تويي» نمي‌ماند. و گفت‌ من‌ فاصله‌هايم‌ را با نور پر مي‌كنم،

 تو فاصله‌ها را چگونه‌ پُر مي‌كني؟ آفتابگردان‌ اين‌

را گفت‌ و خاموش‌ شد. گفت‌وگوي‌ من‌ و آفتابگردان‌ ناتمام‌ ماند.

 زيرا كه‌ او در آفتاب‌ غرق‌ شده‌ بود.

جلو رفتم‌ بوييدمش، بوي‌ خورشيد مي‌داد.

تب‌ داشت‌ و عاشق‌ بود. خداحافظي‌ كردم،

داشتم‌ مي‌رفتم‌ كه‌ نسيمي‌ رد شد و گفت:

 نام‌ آفتابگردان‌ همه‌ را به‌ ياد آفتاب‌ مي‌اندازد،

 نام‌ انسان‌ آيا كسي‌ را به‌ ياد خدا خواهد انداخت؟

آن‌ وقت‌ بود كه‌ شرمنده‌ از خدا رو به‌ آفتاب‌ گريستم...

 

او را از من دور کنيد که او عاشق نيست.

ميگن خدا وقتي آدم ها رو آفريد بهشون يه خورجين داد

 كه بندازن روي دوششون. مردم عادت كردند كه

 عيب هاي خودشون رو بذارن توي جيب عقبي و عيب هاي

 ديگران رو بذارن توي جيب جلويي. اينطوري عيب هاي

خودشون رو كه اون پشته هيچوقت نمي بينن،

ولي عيبهاي ديگران كه جلوي روشونه رو به دقت ميبينن.

 به قول شاعر: نظر به كار مفيدم نمي نمايد كس،

 هزار ديده نگهبان اشتباه من است.

******************************************************

عيسي(ع) روزي از کنار جماعتي مي‌گذشت،

آنان نسبت به پيامبر خدا توهين کردند و سخنان زشت و ناروا گفتند. عيسي(ع) در جواب ايشان سخنان نيک و زيبا فرمود.

 يکي از حواريون سؤال کرد اي پيغمبر خدا چرا اين حرفهاي

 زشت را با سخنان خوب پاسخ گفتي. عيسي(ع) فرمود:

 هر کس آن سرمايه‌اي را که در وجود خود جمع کرده خرج مي‌کند،

 سرمايه ايشان بدي بود و بد گفتند و چون در ضمير من جز

 نيکويي نبود از من جز نيکويي نبايد خرج شود.

******************************************************

ابوبکر شبلي که از بزرگترين عرفاست مي‌گويد

 روزي شخصي را ديدم که زار زار مي‌گريست،

از او پرسيدم چرا گريه مي‌کني؟ شخص جواب داد:

 دوستي داشتم فوت کرده و در غم از دست دادنش مي‌گريم.

 گفتم اي نادان چرا دوستي مي‌گيري که بميرد.

*******************************************************

بايزيد به احمد خضرويه که او نيز از عرفاست گفت:

 احمد تا کي سياحت مي‌کني و گرد عالم مي‌گردي؟

 احمد گفت: چون آب يک جا ايستد متغير شود.

بايزيد گفت چرا دريا نباشي تا هيچ چيز نتواند

تغييرت بدهد و آلوده‌ات کند.

******************************************************

شيخ عطار داستان صوفي را ذکر مي‌کند

 که در راهي با دختر پادشاه همسفر بود،

 باد پرده محمل را کنار زد، او صورت دختر را ديد

 و عاشق جمال او شد (به منظور اين که چون

حجاب کنار رود جمال جلوه کند، عشق ظهور يابد)

 دختر که مي‌خواست آن صوفي عاشق را امتحان کند گفت:

گر بيني خواهرم را يک زمان…..تير مژگانش کند پشتت کمان

صوفي نادان بدان سوي نگريست، دختر گفت:

او را از من دور کنيد که او عاشق نيست.

تا کسي در عشق من چون دلنواز ….ننگرد هرگز به سوي هيچ باز

قصه ابليس و اين قصه يکي‌ست ….مي‌ندانم تا که را اينجاش کيست

 

مرد جیب زن

مرد، قامت‏بلند و کشیده داشت. چه زیبا و نورانی بود! برلبانش، تبسم نمکینی نقش بسته بود. خطاب به رئیس کاروان گفت:

هر وقت‏خواستید راه بیفتید، فلان مرد جیب زن را هم باخودتان ببرید.

مرد جیب زن؟!

بله، مرد جیب زن.

خانه‏اش را بلد نیستم.

نشانت می‏دهم.

آدرس را که داد، ناپدید شد. رئیس کاروان هراسان از خواب‏بیدار شد. از خودش پرسید:

این چه خوابی بود که دیدم؟!

خودش پاسخ داد:

ای بابا، ما کجا و امام رضا کجا؟ کی گفته آن مرد سبز پوش‏امام رضاست؟ آدم قحطی بود که سفارش آن مرد جیب زن را بکنه...;مگه می‏شه یک آدم جیب زن را با خودتان همراه کنیم؟ این حرفهاچیه بابا؟

شب بعد، بار دیگر، آن مرد سبزپوش مقابلش سبز شد. به قیافه‏زیبا و نورانی‏اش چشم دوخت. او، تبسم شب قبل را نداشت. با هیبت‏و گرفته به نظر می‏آمد:

چرا مرد جیب زن را خبر نکردی؟

به پیچ پیچ افتاد. ناگهان مرد سبز پوش نا پدید شد. رئیس‏کاروان از خواب پرید. به اطرافش نگاه کرد. چشمانش سیاهی شب راکاوید. از مرد سبز پوش اثری نبود. ترس خفیفی در تنش ریشه‏دواند. نمازش را که خواند; راه افتاد:

خانه مرد جیب زن کجاست؟

آدرس را بار دیگر در ذهنش مرور کرد. با سرعت تمام قدم برمی‏داشت. ساعتی بعد، مقابل خانه‏ای بی‏رنگ و روی توقف کرد.

همین جا است؟!

صدای کوبیدن در، در کوچه پیچید. لحظه بعد، مرد جیب زن زنجیردر را گشود و گفت:

با کی کار دارین؟

با شما!

با من؟!

بله، با شما!

چه کار دارین؟

می‏خواهیم بریم مشهد.

خوش آمدین!

شما نمی‏رین؟

من؟

بله، شما!

من پولم کجا بود که مشهد برم؟؟ مدتهاست که جیبی نزدم.

خرجت‏با من. معطل نکن.

آزارم نده، من و مشهد؟!

کارت نباشه، راه بیفت.

مرد جیب زن که باورش نمی‏شد، راه افتاد. اتوبوس قدیمی بی‏رنگ وروی وسط گاراژ، ایستاده بود. مسافران دیار خراسان، شاد و ذکرگویان بر صندلیها چسبیده بودند. همه صندلیها پرشده بود. رئیس‏کاروان، به صندوقی که نزدیک در اتوبوس بود اشاره کرد. مرد جیب‏زن روی آن نشست. اتوبوس خودش را تکان داد. صدای «غژ غژ» آن‏در فضا پیچید. مثل اینکه با راه افتادنش، در و پنجره وصندلیهایش با انسان سخن می‏گفتند.

اتوبوس تن سنگین خود را از شهر بیرون کشید. کم کم به گردنه‏معروف به «گردنه دزدها» نزدیک شد. گردنه خطرناکی بود. کاروانهای که از آنجا می‏گذشتند; مورد دستبرد دزدها قرارمی‏گرفتند. اتوبوس هرچه به گردنه نزدیکتر می‏شد، دعا و ذکر وصلوات مسافران مضطرب، بیشتر می‏شد.

اتوبوس با ناله‏های دردناکش، همچنان پیش می‏رفت. راهی زیاد به‏گردنه نمانده بود. ناگهان صدای ترس آور و متعجب راننده، آه ازدل مسافران کشید:

می‏بینید؟! آنجا! جاده بسته‏اس!

چشمها به گلوگاه گردنه دوخته شد. سنگهای تلنبار شده وسطجاده، حکایت از حضور دزدها می‏کرد. آنها مثل همیشه راه رامسدود ساخته بودند. نه راه بازگشت وجود داشت و نه راه فرار. ناله‏های اتوبوس همچنان به گوش می‏رسید. رنگ از صورت مسافران‏پریده بود. لب‏هایشان خشک و بی‏رمق به نظر می‏رسید.

ناگهان، ازفراسوی صخره‏های دو سوی جاده، چهار نفر مسلح پریدند بیرون. دوتای آنها در وسط جاده، مقابل اتوبوس ایستاد شدند. دو نفرخودشان را به اتوبوس نزدیک کردند. جز چشمانشان که به «ویل‏جهنم!» مانند بود; جای از صورتشان دیده نمی‏شد.

یا ضامن آهو! آقا جون کمک!!

یکی از دزدها به سخن آمد:

هرچه پول دارین بیارین بیرون.

چشمان مسافران گرفتار، به یکدیگر دوخته شد. از چهره ونگاههای آنها، حیرت و نگرانی می‏بارید. کم‏کم دستها در جیب‏ها درحال رفت و آمد شد. هرچه داشتند با اندوه و اکراه، کف دست‏دزدها گذاشتند.

دزدها، شادمانه از در اتوبوس بیرون شده سنگهای وسط جاده رابه کناری غلط دادند. اتوبوس بار دیگر با ناله‏های دلخراشش شروع‏کرد به پیش رفتن. این بار صدای ناله مسافران، صدای دردناک‏اتوبوس راهمراهی می‏کرد. اتوبوس سرشار از آه و ناله و افسوس شده‏بود:

خدایا چه کار کنیم؟

مرد جیب زن که از شنیدن آه و افسوس مسافران، دلتنگ شده بود;از جایش برخاست. صورتش را سوی مسافران برگرداند و گفت:

چه شده؟ چه می‏خواین؟

مگر ندیدی؟!

ناراحت نباشین، خرج همه‏تان با من.

لبخند بی‏جانی بر لبهای مسافران، گل کرد.

آنها در حالی که به‏یکدیگر خیره شده بودند; پرسیدند:

چه می‏گه؟!

یارو دلش خوشه.

او که از اول هم چیزی نداشت. دلش خوشه که ماهم شدیم مثل‏او.

مرد جیب‏زن تحملش سرآمد. دستش را به جیب برد. یک مشت اسکناس‏مچاله شده بیرون آورد و گفت:

می‏بینید؟! می‏بینید؟!

مسافران با ناباوری به اسکناسهای دست او خیره شدند. نفسها درسینه‏هایشان حبس شده بود. مرد جیب زن به مسافری که از همه بیشترداد و بیداد می‏کرد نگاه کرد و گفت:

از تو چقدر بردن؟

هزار تومان.

هزار تومان شمرد و کف دست او گذاشت. به نفر بعدی نگاه کردو گفت:

از تو چقدر بردن؟

هشت صد تومان.

اینهم هشت صد تومان شما.

مرد جیب زن، هرچه مسافران گفت، کف دستشان می‏گذاشت. حیرت وشگفتی مسافران را می‏خورد:

خدایا! این مرد جیب زن و این همه پول؟!

ناله مسافران خاموش شده بود. ولی ناله اتوبوس همچنان طنین‏انداز بود. رئیس کاروان که تحمل بیش از آن را نداشت; به مردجیب زن گفت:

آقا، تو که می‏گفتی من پول ندارم، این همه پول را از کجاآوردی؟!

مرد جیب زن، در حال که تبسمی بر لبانش نقش بسته بود، گفت:

ما داریم به میهمان آقا می‏رویم. آقا «ضامن آهو» است.

بله، فدایش برم، آخه...;هنگام خارج شدن دزدها از اتوبوس، دست‏به کار شدم وجیب‏هایشان را زدم.

صدای صلوات و گریه شوق فضای اتوبوس را به سر برداشت.

میلاد معین الضّعفا

 

 

 

ضعفا!روی به گلزار ولایت آرید

که گل روی معین الضّعفا پیدا شد

 

غنچه نجمه به دامان سحرگاه شکفت

بوی گل در نفس باد صبا پیدا شد

 

علوی طلعت او آینه حسن خداست

بر همه آینه حسن خدا پیدا شد

 

 

نيامدى، باز نيامدى. باز نگاهم نتوانست چشمان هميشه سرسبز پرتو را اسير خود كند. اما صدايت مثل هميشه واضح و شفاف از فرسنگ ها فاصله به من رسيده و چقدر هم به موقع!...
گفتى (با اين كه سال ها گذشته، اما انگار همين لحظه است كه من تند و شتابان خود را به تلفن رساندم و گوشى را به دست گرفتم اما قبل از حرف زدن- چون مى دانستم آن سوى خط، تو هستى- نفس عميقى كشيدم).
گفتى: سلام ... مادر جان! (و اين «مادر جان» ات، سال ها است كه طنين اش در جسم و روحم به شادى تكرار مى شود).
بگذار همان طور كه دوست دارى، تو را به جاى سيروس، عمار صدا كنم.
(مى دانم كه بچه هاى جبهه اين اسم را روى تو گذاشته اند).
عمار جان، گفتى آماده باش بيايم و با هم به مشهد مقدس برويم.
همان لحظه- قبل از پاسخ تو- سلامى به آقا كردم. چه مى دانستم كه سرانجام حضرتش ما را طلبيده. آرزويى كه گمان مى كردم آن را به دل خاك خواهم برد. تو ديگر چيزى نگفتى و من هم حرفى نزدم. خداحافظى كردى و من مات زده و غوطه ور در رويا، همان جا كنار تلفن آرام گرفتم.
چقدر گذشت، يادم نيست، اما لحظه اى با شنيدن صداى پرنده اى سر برآوردم و ديدم پرده مقابل پنجره با وزش نسيم كنار رفت و بعد صداى اذان در اتاق همراه نسيم به چهره ام نشست. چقدر خنك بود!
سر به آسمان بلند كردم و رو به حرم آقا لبهايم تكان خورد:
السلام عليك يا معين الضعفا و الفقراء...
همراه اذان صبح پا به خانه گذاشتى.
عمار جان! چهره ات چقدر عوض شده بود؛ مردانه و پخته تر...
ديگر اثرى از آن بازيگوشى هاى كودكانه در رفتارت نمى ديدم.
دوستانت مى گفتند فرمانده گردان شده اى، اما من كه تو را خاكى تر از قبل ديدم. صورتت را كه بوسيدم، تمام آن لحظات سرد بى تو بودن، به يكباره پر كشيد و آرامش به من رو آورد.
كاغذى در دستت عرق كرده بود. آن را روى تاقچه اتاق، كنار قاب عكس پدر و قرآن قديمى گذاشتى و رفتى وضو بگيرى. من كاغذ را باز كردم. بليت رفت و برگشت به مشهد مقدس بود. آن هم براى ساعت ۷ صبح! هيچ لحظه اى را از دست نمى دادى. بعد از خوردن چند لقمه نان و پنير، خود را به اتوبوس رسانديم. آماده حركت بود.
صحنه هاى طول راه تا مشهد را در هاله اى از غبار به ياد دارم:
اتوبوس مى ايستاد، تو پايين مى رفتى و براى من كه خسته شده بودم و سرم هم ناگهان درد گرفته بود، غذا مى گرفتى، چاى مى آوردى و ...
و رسيديم... تو از همان جا كه از تاكسى پياده شدى، كنار فلكه آب ايستادى، و دست به سينه، سرخم كردى و چند لحظه با خود خلوت كردى و بعد...
جايى نزديك حرم رفتيم و بعد از غسل زيارت به سوى حرم آقا ثامن الحجج (ع) راه افتاديم...
بعد از اين را در تصاويرى كه پر از بارش نور است، روشن مى بينم: گويى همپاى ملائك گام بر مى داشتى،نرم و آهسته، سربه زير و ذكر گويان. من با گامى عقب تر تو را در چشم داشتم.
مقابل پنجره فولاد، دست و پايم لرزيد. تو صورت بر شبكه هاى آن گذاشته بودى و اشك مى ريختى. حاجتت چه بود؟
لحظه اى به سوى من برگشتى و گفتى: هر موقع خواستيد، شما به مهمانسرا برگرديد من اينجا مى مانم... و من افسوس رفتم. كه علاوه بر سر، تمام بدنم آشوب شده بود.
ساعتى بعد برگشتى. تكه نبات زردى را به ليوانى آب جوش انداختى و به من دادى. گفتى: در حرم آقا، بر آن دعا خواندم. اگر خدا بخواهد، حتما با خوردنش شفا پيدا مى كنى.
و خدا خواست و آن دارو، چون آبى بر آتش وجودم بود.
همراه تو دوباره به حرم بازگشتم.
پس از آن را خوب به ياد دارم چون تو را درلحظه لحظه حضورت دنبال مى كردم. اغلب اوقات را در حرم آقا مى گذراندى. مدت كوتاهى در مهمانسرا بودى...
و چه زود اين روزهاى طلايى حضور در حرم امام به پايان رسيد. روز آخر، همراه هم به بازار رفتيم و تو براى همرزمانت كفش راحتى خريدى و بعد با هم به مراغه برگشتيم. يادت هست؟
در بازگشت به خانه در فكر بودم كه چقدر اين حضور كوتاه در حرم، باعث تغيير تو شده. اصلا قابل مقايسه نبود. فرداى رسيدن، دوستانت آمدند و تو سوغاتى ها را به آنها دادى و قرار و مدار رفتنت را با آنها گذاشتى.
صبح روز بعد، آخرين دقايق حضورت در خانه بود. يادم است، به كنار تاقچه رفتى و عكس من و خودت را كه در مشهد انداخته بوديم، رو به من گرفتى و گفتى: مثل هميشه سر سفره آقا هستيم. منبعد هم همين طور خواهد بود. و بعد جمله اى بر زبان آوردى كه مرا لرزاند. گفتى: اين آخرين ديدار است و لزومى ندارد كه پشت سرم آب بريزى!
و اين واقعا آخرين ديدار بود و بعد از آن ديگر تو را نديدم. (هر چند مى دانم اكنون كه اين حرف را مى زنم، تو گوشه اى ايستاده اى و به من مى خندى!)
حالا كه سال ها از آن روزها مى گذرد، فهميده ام كه چيزى از مهمان نوازى آقا امام هشتم (ع) كم نشده و او مثل روز اول همچنان مرا گرم و صميمى در محفل دوستان خود در سفره كرامتش، ميزبانى مى كند و تو بر سر سفره خوان نعمت الهى، همجوار ديگر شهدا و صلحا هستى.
خوشا به حالت كه ضامن آهو ضمانت كرد و رخصت داد تا از حرمش به سوى بارگاه قرب الهى به پرواز درآيى.
خوشا به حالت! خوشا به حالت! خوشا به حالت!
سرانجام دانستم حاجتت از آقا، پشت پنجره فولاد چه بود؟ شهادت ...

کوچه های خراسان

 

چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند  
موج‌های پریشان تو را می‌شناسند
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی 
ریگ‌های بیابان تو را می‌شناسند
نام تو رخصت رویش است و طراوت  
زین سبب برگ و باران تو را می‌شناسند
هم تو گل‌های این باغ را می‌شناسی 
هم تمام شهیدان تو را می‌شناسند
از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی 
ای که امواج طوفان تو را می‌شناسند
بوی توحید مشروط بر بودن توست 
ای که آیات قرآن تو را می‌شناسند
گرچه روی از همه خلق پوشیده داری  
آی پیدای پنهان تو را می‌شناسند
اینک ای خوب، فصل غریبی سر آمد  
چون تمام غریبان تو را می‌شناسند
کاش من هم عبور تو را دیده بودم  
کوچه‌های خراسان تو را می‌شناسند
قیصر امین‌پور


 

ضامن چشمان آهوها

زائری بارانی ام، آقا به دادم میرسی؟ 
بی پناهم، خسته ام، تنها، به دادم میرسی؟ 

گرچه آهو نیستم اما، پر از دلتنگیم
ضامن چشمان آهوها، بدادم میرسی؟

من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام
هشتمین دردانه زهرا (س)، بدادم میرسی؟

 
 
 
 

شمع جمع شاپرکهایی رضا(ع)
ای کلید ساده مشکل گشا   
آن گل زیبا گل خوشبو تویی  
ای رضا جان، ضامن آهو تویی
با نگاهت چون کبوتر کن، مرا
تا بگیرم اوج، خوشحال و رها
 
  
 

 

 

آرزوهاى من 

کـاش مـن یـک بـچـه آهـو مى شدم 

 

مـى دویـدم روز و شـب در دشت ها

توى کوه و دشت و صحرا، روز و شب 

 

 

 

 

مـى دویـدم، تـا کـه مـى دیدم تو را

کـاش روزى مـى نـشـستـى پیش من 

 

 

 

مـى کـشـیدى دست خود را بـر سرم

شـاد مـى کـردى مـرا بـا خـنده ات 

 

 

دوسـت بـودى بـا من و با خـواهرم

چـون کـه روزى مادرم مى گـفت: تو  

 

  

دوسـت بـا یـک بـچه آهـو بوده اى

خـوش بـه حـال بچـه آهـویى که تو 

 

تـوى صـحـرا ضـامـن او بوده اى

پـس بـیـا! مـن بـچه آهـو مى شوم   

  

 

بـچـه آهـویـى کـه تنها مانده است

بـچـه آهـویـى کـه تـنها و غـریب  

در مـیـان دشت و صحرا مانده است

روز و شـب در انـتـظارم، پـس بیـا  

  

 

 

  

 

 

 

دوسـت شـو بـا من، مرا هم ناز کن

بـنـد غـم را از دو پـاى کـوچـکم   

 

 

     

  بـا دو دسـت مـهـربـانـت باز کن  

 
 
 
 

مولا امام مهربان ، یا ضامن آهو مدد
خواهم زدرگاهت امان، یاضامن آهو مدد


من لحظه ها را خسته ام، بر لطف تو دل بسته ام
هشتم ولی مومنان ، یا ضامن آهو مدد


سویت پناه آورده ام،عذر گناه آورده ام
ای ملجا درماندگان ، یا ضامن آهو مدد


مولای هر شاه و گدا،صحن و سرای مرقدت
باشد ملایک پاسبان، یاضامن آهو مدد


مشهد به یمن مرقدت، شد پایتخت قلبها
ای روح سبز و بیکران، یا ضامن آهو مدد


ای نور الله الصمد،وی پرتو ذات احد
مولای جمله عارفان، یا ضامن آهو مدد


بی لطف تو دل مرده ام،چونان گلی پژمرده ام
ای نور چشم شیعیان،یا ضامن آهو مدد


دست پناه آورده ام ، بردرگهت ای ذوالکرم
خواهم زدر گاهت امان، یا ضامن آهو مدد

 

 


 


يا ضامن آهو

در بند هواييم، يا ضامن آهو!
در فتنه رهاييم، يا ضامن آهو!
بي تاب و شکيبيم، تنها و غريبيم
بي سقف و سراييم، يا ضامن آهو!
عرياني پاييز، خاموشي پرهيز
بي برگ و نواييم، يا ضامن آهو!
سرگشته‌تر از عمر، برگشته‌تر از بخت
جوياي وفاييم، يا ضامن آهو!
آلوده‌ي بدنام، فرسوده‌ي ايام
با خود به جفاييم، يا ضامن آهو!

حرم حضرت امام رضا

آلوده مبادا، فرسوده مبادا
اين گونه که ماييم، يا ضامن آهو!
پوچيم و کم از هيچ، هيچيم و کم از پوچ
جز نام نشاييم، يا ضامن آهو!

ننگيني ناميم، سنگيني ننگيم

در رنج و عناييم، يا ضامن آهو!
بي رد و نشانيم، از ديده نهانيم
امواج صداييم، يا ضامن آهو!
صيد شب و روزيم، پابند هنوزيم
در چنگ فناييم، يا ضامن آهو!

ضريح

چندي است به تشويش، با چيستي خويش
در چون و چراييم، يا ضامن آهو!
با دامني اندوه، خاموش‌تر از کوه
فرياد رساييم، يا ضامن آهو!
مجبور مخيّر، ابداع مکرر
تقدير قضاييم، يا ضامن آهو!
افتاده به عصيان، تن داده به کفران
آلوده‌رداييم، يا ضامن آهو!
تو گنج نهاني، ما رنج عناييم
بنگر به کجاييم، يا ضامن آهو!

پنجره فولاد

رانده ز نيستان، مانده ز ميستان
تا از تو جداييم، يا ضامن آهو!
دل‌خسته و رسته، از هر چه گسسته
خواهان شماييم، يا ضامن آهو!
روزي بطلب تا، يک شب به تمنا

نزد تو بياييم، يا ضامن آهو!

در صحن و سرايت، ايوان طلايت
بالي بگشاييم، يا ضامن آهو!
با ما کرم تو، ما در حرم تو
ايمن ز بلاييم، يا ضامن آهو!

 ضامن آهو

چشم از تو نگيريم، جز تو نپذيريم
اصرار گداييم، يا ضامن آهو!
مشتاق زيارت، تا جبهه‌ي طاعت
بر خاک تو ساييم، يا ضامن آهو!
گو هر چه نبايد، گو هر چه ببايد
در کوي رضاييم، يا ضامن آهو!

آيا بپذيري، ما را بپذيري؟

در خوف و رجاييم، يا ضامن آهو!
مِهر است و اگر قهر، شهد است و اگر زهر
تسليم شماييم، يا ضامن آهو!

حرم حضرت امام رضا

فريادرسي تو، عيسي‌نفسي تو
محتاج شفاييم، يا ضامن آهو!
هر چند گنه‌کار، هر قدر سيه‌کار
بي رنگ و رياييم، يا ضامن آهو!
در رنج و تباهي، وقتي تو بخواهي
آزاد و رهاييم، يا ضامن آهو!
اي چشمه‌ي خورشيد، مهر تو درخشيد
در عين بقاييم، يا ضامن آهو!
ما خاک ره تو، در بارگه تو
گوياي ثناييم، يا ضامن آهو!

اولين سنگ مزار حضرت

سوگند الستيم، پيمان نشکستيم
در عهد «بلي»ييم، يا ضامن آهو!
يار ضعفا تو، خود ضامن ما تو
ما اهل خطاييم، يا ضامن آهو!
نه نقل فلاطون، نه عقل ارسطو
جوياي هداييم، يا ضامن آهو!
هنگامه‌ي وهم آن، کجراهه‌ي فهم اين
ما اهل ولاييم، يا ضامن آهو!
از گوهر پاکيم، از کوثر صافيم
فرزند نياييم، يا ضامن آهو!

حرم حضرت امام رضا

چاووش شب رزم، سرجوش تب رزم

شوق شهداييم ، يا ضامن آهو!

منشور نشابور، سرسلسله‌ي نور
با حکمت و راييم، يا ضامن آهو!
تو راه مجسّم، گر راه به عالم
جز تو بنماييم، يا ضامن آهو!
تا صور قيامت، با شور ندامت
شايان جزاييم، يا ضامن آهو!
اين بخت سهيل است، کش سوي تو ميل است
در نور و ضياييم، يا ضامن آهو!

 

يا ضامن آهو

سهِيل محمودي

روا بود که گریبان ز هجر پاره کنم           دلم هوای تو کرده بگو چه چاره کنم

 

 

بعضی از روزها فقط دل ادم گریه می خواهد که شاید تو بیای سرش رو بذاری رو پاهاش و عقده دل وا کنه

 

کنار آشنایی تو اشیانه می کنم

فضای خانه را پراز عطر ترانه می کنم

کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ا ی

 و من برای زندگی تو تو را بهانه می کنم

 

 

 

محبوب رضاست انکه دل ریشتراست

ازکعبه صفای این حرم بیشتراست

اینجاس طبیبی که ندارد نوبت

هردل که شکسته تربود پیشتراست

 

 

روزگاریست که سودای بتان دین منست

غم اینکار نشاط دل غمگین منست

دیدن رو ی تو را دیده ی جان بین باید

وین کجا مرتبه در چشم جهان بین منست

سلام امام رضای غریب تواین دنیا دارم غریب می میمیرم تو که می دونی غربت یعنی چی؟

من ملک بودم و فردس برین جایم بود              ادم اورد در این دیر خراب ابادم

امام رضا خیلی محتاجم به کمکت تنهام نذار تو ی این غربت وجود خودم می خوام به اون چیزی برسم که براش اومدم از کریم جز کمک بر نمی یاد یا کریم

 

 

 

واسه اون اوج شكفتن توی عالم زیارت

واسه اون لحظه كه آدم می رسه به بینهایت

دل من تنگه می دونی

كاش كه قابلم بدونی

 

 

 

 

 

سینه ام پیش تو مهمان می شود         صفر دل دهگان وصدکان می شود

در میان حنجره در صحن عشق                    هر کلامی یا رضا جان می شود

 

 

بانام رضا (ع) به سینه ها گل بزنید                           وزاشك به بارگاه او پل بزنید

        فرمود كه هر وقت گرفتار شدید                                بر دآمن ما دست توسل بزنید

              رضا دستم به داما نت                                        رضا جانم بقر بانت

             بود چشمم به احسانت                                      رضا جانم رضا جانم رضاجانم

 

 

 

گِرهى بر پنجره فولاد

گِرهى بر پنجره فولاد
به خود كه آمد صورتش خيسِ خيس شده و حنجره اش درد گرفته بود، ولى در گلويش احساس سبكى خاصى مى كرد، همان احساسى كه وقتى شبهاى تنهايى ، زير لحاف مندرس و سنگينش، پس از يك گريه طولانى به او دست مى داد.
آرامِ آرام شده بود، ولى هنوز در گلويش فريادى را حس مى كرد كه يكى از زائران آن را در حنجره اش ناكام گذارد. حرفهاى زائر آقا را به صورت زمزمه هايى مبهم مى شنيد. چادرش را بيشتر به روى صورت كشيد، ولى زائر تلاش مى كرد با دستش چادر را از روى صورت او كنار زند و سعى داشت به هر ترتيبى كه شده، نماز امام موسى كاظم(ع) را به او آموزش دهد.
« چرا اين قدر گريه و ضجه مى كنى و نمى گذارى زائران ديگر، زيارت كنند؟! برو نماز امام موسى كاظم(ع) را بخوان، حاجتت حتماً بر آورده مى شود!».
با آن كه تازه آرامش يافته بود، ناگهان بغضى سنگين در گلويش خزيد. چادرش را روى صورت كشيد و دست راستش را داخل جيب كرد. مى خواست ببيند تكه پارچه سبزى كه با خودش براى بستن دخيل آورده بود، هنوز هست يا نه؟ پارچه را از جيبش در آورد و آن را چندين بار در دست فشرد، به صورتش نزديك كرد، بى صدا با اشكهايش شستشو داد، مقابل چشمانش گرفت و با دست در آن نگريست! گويا درون پارچه نور اميدى مى ديد و شايد كليد مشكلاتش را!
تمام آرزوهايش را در آخرين نگاه به تكه پارچه خلاصه كرد، آن را داخل جيب پيراهنش درست روى قلبش گذاشت و دست چپش را روى قلب خود قرار داد. مى خواست ضربه هاى قلبش هم با پارچه التماس كنند!
خودش را جمع و جور كرد، دستش هنوز روى قلبش قرار داشت، چادرش را هم جمع و جور كرد، كفشهايش را به دست گرفت و آهسته آهسته به پنجره فولاد نزديك شد. آن روز، روز زيارتى آقا على بن موسى الرّضا(ع) ونزديك شدن به پنجره فولاد كار بسيار سختى بود. گوشه اى را پيدا كرد، كفشهايش را به آن گوشه پرتاب نمود و خودش را به هر ترتيبى كه بود به پنجره فولاد رسانيد. با وجود اين كه برايش بسيار سخت بود ولى هنوز دست چپش روى پارچه و قلبش قرار داشت. ديگر فاصله اى بين صورت خود و پنجره طلا نمى ديد. صورتش را به پنجره چسبانيد و با تمام وجود براى دخترش دعا كرد.
دختر او از يك سال و نيم پيش به قول پزشكان به بيمارى لاعلاجى مبتلا شده بود و او هر روز صبح شاهد تحليل رفتنش بود. ماه بانوى تمام قوم و خويش، حالا به حال و روزى افتاده بود كه همه با دلسوزى و ترحم نگاهش مى كردند. درست مثل يك آدم برفى كه در گرماى خورشيد قرار گيرد، در حال آب شدن بود.
دستش را آرام از روى قلبش برداشت و آن را داخل جيب پيراهنش فرو برد، ولى اثرى از پارچه سبز نديد! براى چند لحظه دنيا دور سرش چرخيد، به خود آمد، هر چه سعى كرد پارچه را نيافت. سيل عظيم زائران او را نيز به همراه دستهايشان كه تمناى وصال پنجره فولاد را داشتند، به آن فشار مى داد. براى لحظاتى نفسش گرفت. صداى زائران را مى شنيد كه مى گفتند: « خانوم، زيارت كردى ، بيا عقب، ما هم زيارت كنيم!».
نمى دانست چه كند؟ مى خواست تمام نياز و نيتش را هنگام بستن دخيل به پنجره فولاد، به زبان جارى كند! ولى حالا چه كند؟ نزد آقا التماس مى كرد! حالا ديگر براى يافتن پارچه سبز خود، التماس مى نمود و از آقا كمك مى خواست! ناگهان فكرى به ذهنش رسيد. گوشه چارقد سفيدش را زير دندان گرفت. تمام نيرويش را در دستش متمركز كرد وپارچه را كشيد. پس از لحظه اى ، تكه اى از چارقد در دستش بود. حالش را نمى فهميد، مى خواست محكمترين جاى پنجره را بيابد و سخت ترين گره ها را به آن بزند. در مقابل صورتش جايى را يافت. گوشه چارقدش را كه حالا تمام آرزوهايش را در آن جا داده بود، در دست گرفت و آن را گره زد. به هر سختى كه بود خودش را از ميان جمعيت بيرون كشيد. به طرف سقاخانه رفت. آبى به سر و صورتش زد. درست رو به روى پنجره فولاد با فاصله چند مترى ، نشست و به آن خيره شد. از دور پارچه اى را كه به پنجره بسته بود، مى ديد. ناگهان مشاهده كرد كه يكى دو تن از خدام حرم مشغول پراكنده كردن مردم از جلوى پنجره فولاد هستند، چند نفرى هم با تيغ و قيچى به آن نزديك شدند و همه گره ها را باز كردند! مردم تمام گره هاى باز شده را به عنوان تبرك مى بردند! خودش مى ديد كه تكه چارقدش در دست خانم مسنى بود كه آن را بر سر و صورتش مى كشيد!
به رغم همه خستگى ، حال خوبى داشت. احساس مى كرد آقا حاجتش را برآورده است. خم شد كه كفشهايش را از روى زمين بردارد، ناگهان دستش به پارچه سبز خود كه در كفشش جا گرفته بود، خورد! مانند كسى كه گم شده اش را يافته باشد، ديگر در پوست خود نمى گنجيد! كفشهايش را برداشت. مجدداً به پنجره فولاد آقا خيره ماند!
باد ملايمى ، سبكى اش را صد چندان كرده بود. آرام آرام به طرف پنجره به راه افتاد. با زحمت خودش را به آن رسانيد. آرام شده بود، آرام آرام! دست چپش را بآهستگى بر محل گره گذاشت.
باور مى كرد كه گرهش واقعاً باز شده است؛ باور مى كرد كه اثرى از گرهش وجود ندارد! جاى خالى گره! آرامشش را چندين برابر كرد. بى اختيار سرش را بر روى دست راستش قرار داد و پلكهايش را بر روى هم گذاشت.
قطرات اشك، آهسته صورتش را مى پوشانيد. در حالى كه لبهايش مدام بر هم مى خوردندن زائرين ديگر، بوضوح مى شنيدند كه او با خود مى گفت:

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الامامُ الشَّهيدُ،
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الامامُ الْغَريبُ،
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الامامُ الْهادِى
...
أشْهَدُ اَنَّكَ تَشْهَدُ مَقامى
وَ تَسْمَعُ كَلامى وَترُدُّ سَلامى
وَاَنْتَ حَى عِنْدَ رَبِّكَ مَرْزوْقٌ...


فلكه آب كجاست؟
صورتش گُر گرفته و عرق سردى بر پيشانى اش نشسته بود. خودش را بسختى سرزنش مى كرد و زير لب مى گفت: « كاش به حرف دخترم گوش كرده بودم و منتظر مى ماندم تا خودش مرا به زيارت آقا بياورد!».
هميشه همين كه صحبت از زيارت امام رضا(ع) مى شد، مى گفت:
« آقا! بايد آدم را طلب كند، من بارها شده، ناگهان راهى زيارت شده ام و گاهى هم از كنار صحنها گذشته ام، ولى توفيق زيارت نصيبم نشده است». عليرغم اضطراب ونگرانى ، در اعماق دلش، اميد به پابوسى آقا، موج مى زد. در پياده روى مشرف به بست شيخ بهايى ، به ديوار تكيه كرد و تك تك زائران را زير نظر گرفت.
با خودش روزهايى را تجسم مى نمود كه تنها با پاى پياده، مسافتى طولانى را جهت تشرف به حرم مطهر طى مى كرد و باز با همان پا، پس از زيارت برمى گشت و خم هم به ابرو نمى آورد، ولى حالا به روزى افتاده است كه بايد حتماً يكى از آشنايانش او را براى زيارت همراهى كند.
يكى دو سال قبل، وقتى همسرش هنوز زنده بود، فرسودگى خيلى ناراحتش نمى كرد، ولى از روزى كه او دارفانى را وداع كرد، دست نگر بچه هايشـكه هر يك به قول خودشان، خروارها گرفتارى داشتندـشده بود. به همين علت به محض اين كه دخترش از خانه بيرون رفت، او هم خود را سريع براى پابوسى آقا آماده كرد و از خانه بيرون زد.
دستمال چهارخانه همسرش را كه در طول حياتش هر وقت به زيارت مشرف مى شد، با خود مى برد وبه ضريح مى ماليد و همواره در جيب پيراهنش مى گذاشت و شبها هم زير متكايش قرار مى داد وآن را همواره در جيب وهمراه خود كرده بود، درآورد، جلوى بينى اش گرفت و آن را خوب بوييد و سپس بر روى عرض پيشانى خود قرار داد و به دنبال آن گوشه چشمانش را از قطرات اشك زدود و آه سرد سينه اش را با قطره اشك ديگرى بيرون داد وبا بغض در گلو گفت:

« اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا عَلِى َّ بنَ مُوسَى الرَّضا!».


ناگهان دختر خانمى به طرف او آمد، رو به او كرد وگفت: مادرجان! چرا اينجا ايستاده ايد؟ حالتان خوب نيست؟ تمام نيرويش را در لبهاى خشكيده اش جمع كرد و گفت: فكه آب كجاست؟ دختر خانم پرسيد: مى خواهيد به فلكه آب برويد؟ و پيرزن پاسخ داد: مى خواستم به پابوس آقا بروم، ولى گم شده ام! وبا كشيدن آهى ، اضافه كرد: وقتى مثل شما جوان بودم، هر روز با همسر خدا بيامرزم به زيارت آقا! مى آمدم ولى حالا... دختر خانم با گشاده رويى گفت: من هم دارم به زيارت مى روم اگر مايليد مى توانيد با من بياييد! گويا تمام دنيا را يكباره به او داده بودند! چند بار خدا را شكر كرد و در كنار دختر به راه افتاد.
حال غريبى داشت. مى خواست هر چه زودتر ضريح را مشاهده كند، دلش براى ضريح تنگ شده بود! نسيم بسيار ملايمى ، صورت عرق گرفته اش را نوازش داد و سردى دلچسبى را احساس كرد. دختر خانم به خاطر مراعات حال پيرزن، بسيار آرام آرام قدم برمى داشت. آن دو، صحنها را، پشت سر گذاشتند و به ورودى صحن آزادى رسيدند. پيرزن در حال و هواى خودش بود، صداى قلبش را كه بشدت مى تپيد و برايش احساس خوشايندى ايجاد كرده بود، مى شنيد و مرتب خدا را شكر و از آقا تشكر مى كرد. ناگاه صداى دختر خانم او را به خود آورد! مادرجان! مى خواهيد از اينجا، خودتان برويد؟ دوباره نگرانى به سراغش آمد. با خود گفت: نكند اين دختر خانم از راه رفتن آرام من، رنجيده است؟ در همين فكر بود كه او ادامه داد: من به داخل حرم مطهر مى روم، اگر مايل هستيد مى توانيد با من بياييد. پيرزن با سر به او پاسخ مثبت داد و لب به دعايش گشود.
هر دو وارد حرم شدند و به خيل زائرين پيوستند. پيرزن كه از خوشحالى در پوست خود نمى گنجيد، آهسته آهسته خود را به نزديك پله هاى دارالسعادة رسانيد و در آنجا نشست و پس از استراحتى كوتاه، تمام حواسش را متوجه زيارت كرد و براى خلوت با خود، خدا و آقاى خود! به نماز زيارت ايستاد. پس از اتمام نماز خود، دختر خانم را ديد كه غرق در راز و نياز با امام رضا(ع) است. خود را به او نزديكتر و او را متوجه خود نمود. او هم كه مى خواست شروع به خواندن زيارتنامه كند، در حالى كه در صدايش لرزشى وجود داشت، از پيرزن پرسيد؟ مى خواهيد بلندتر بخوانم؟ واو هم كه از خدا مى خواست، گفت: البته كه مى خواهم!
پس از پايان زيارتنامه، دختر خانم همچنان مشغول رازونياز خود بود ولى پيرزن مضطرب، نشان مى داد. از سويى مى خواست از او، جهت بازگشت به خانه راهنمايى بخواهد و از سويى ديگر دلش نمى آمد خلوت او را به هم بزند. خداخدا مى كرد كه مناجات و زيارتش تمام شود، چون تنها دخترش، اطلاعى از بيرون آمدن او از منزل نداشت. غرق در تماشاى ضريح شده بود كه ناگهان آن دختر گفت: مادرجان من به طرف فلكه آب مى روم اگر زيارتتان تمام شده، مى توانم شما را تا آنجا همراهى كنم! پيرزن چادرش را بسرعت جمع وجور كرد وهمراه او به راه افتاد.
دختر خانم براى گذاشتن زيارتنامه به داخل جاكتابى ، از او جدا و ناگهان در ازدحام زائرين ناپديد شد. لحظاتى گذشت اما از او خبرى نشد. دوباره دلهره سراپاى وجودش را فرا گرفت و زير لب زمزمه كرد:
اى على ابن موسى الرضا! چطور به خانه بروم آقا!؟ يا ضامن آهو! چه كنم؟
در همين گير و دار بود كه دخترخانم را از پشت سر ديد. خوشحال شد، خودش را سريع از بين زائران به او رسانيد و پشت سرش به حركت درآمد. از دارالسعادة بيرون آمدند و زير ايوان طلا قرار گرفتند. بآرامى به شانه دختر خانم زد. او برگشت ولى كس ديگرى بود! همراه او نبود! با دستپاچگى پرسيد: فلكه آب، كجاست!؟ پاسخ او نشان مى داد كه فارسى نمى داند! نااميدانه تصميم گرفت هر طور كه هست، خودش برگردد.
عزمش را جزم كرد. به خودش دلدارى مى داد كه اين راهها را سالهاى سال، بارها طى كرده ام، امام رضا(ع) هم كمك مى كند!
هر طور شده فلكه آب را پيدا مى كنم. داخل صحن آزادى به دور خودش مى چرخيد. به نظرش تمام درهاى خروجى مثل آن درى بود كه از آن به داخل صحن پا گذاشته بود. تصميم گرفت براى بهبود حالش، آبى به سر و صورت خود بزند. پس از لحظاتى ، جلو يكى از شيرهاى آب داخل صحن آزادى بود كه دستى به شانه اش زده شد و در پى آن، صدايى گفت: مادرجان! صدا آشنا بود وبا خودش آرامش خاصى را به همراه آورد!
سريع برگشت! دختر خانم ادامه داد: چطور شد؟ تصميم گرفتيد تنها برويد؟ گويى آقا امام رضا(ع) يك بار ديگر به او جانى تازه داده بود. هر دو آرام آرام به سوى فلكه آب گام برمى داشتند.
در طول راه پيرزن از بچه ها، نوه ها و همسرش و بويژه از دستمال به يادگار مانده از او كه براى آن مرحوم بسيار عزيز بود و هر بار كه به حرم مشرف مى شد آن را به ضريح متبرك مى كرد وهرگز آن را از خود دور نمى نمود و اكنون براى او مثل جانش عزيز بود، تعريفها كرد.
لحظاتى بعد به جايى رسيدند كه از آنجا فلكه آب ديده مى شد. دختر خانم، فلكه آب را با انگشت به پيرزن نشان داد و گفت: شما از كدام طرف مى خواهيد برويد؟ پيرزن در پاسخ گفت: من بايد ديوار بازار رضا را بگيرم و جلو بروم؟ دختر خانم گفت: مى توانيد خانه تان را پيدا كنيد؟ پيرزن پاسخ داد: اين قسمتها را مثل كف دستم مى شناسم.
پس از دقايقى از عرض خيابانى كه روبه روى گنبد حضرت بود وبه بازار رضا منتهى مى شد، عبور كردند. پيرزن رو به گنبد ايستاد و گفت:

اَلسَّلامُ عَلَيكَ يا عَلِى َّ بنَ مُوسَى الرَّضا!


و با پايان اين سلام، قطره اشك خود را كه ناگهان از گوشه چشمش سرازير شده بود، پاك نمود.
كمى مضطرب بود. مى خواست به گونه اى از دخترخانم تشكر كند ولى نمى دانست، چگونه؟ هر چه فكر كرد چيزى با ارزشتر وعزيزتر از دستمال به يادگار مانده از همسرش، پيدا نكرد كه به او هديه بدهد! دستمال برايش خيلى عزيز بود، آن قدر عزيز كه فكر اين كه آن را از خودش دور كند، پريشانش مى كرد، ولى او از دستمال برايش عزيزتر شده بود، آن قدر عزيزتر كه ديگر آن دستمال را براى او هديه مناسبى نمى دانست. احساس مى كرد امام رضا(ع) او را لايق دانسته و برايش اين چنين وسيله زيارتى ، قرار داده است!
مشغول همين افكار بود كه ناگهان با برخورد دوچرخه اى به دختر خانم، وى نقش بر زمين گرديد. دوچرخه سوار بسرعت از دوچرخه پياده و دختر خانم هم از روى زمين بلند شد. دست راستش با جدول كنار خيابان جراحت مختصرى ديده و خونين شده بود. دست چپش را روى محل خون ريزى قرار داد و سعى داشت خون آن را بند آورد. به كنار پياده رو آمدند و دوچرخه سوار با رضايت او كه مى گفت چيزى نشده است محل را ترك كرد و مردم هم متفرق شدند.
دختر خانم با تعجب پيرزن را كه با نگرانى دستمال يادگارى همسرش را به دست او مى بست، مى نگريست كه در همان حال مى گفت: خدا عاقبت به خيرت كند، دخترم! به خير گذشت! امروز را هرگز فراموش نمى كنم! امروز يكى از روزهاى خوب زندگى من بود!
دختر خانم در پياده رو، روبه روى آقا امام رضا(ع) قرار گرفت و زير لب گفت:

اَلسَّلامُ عَلَيكَ يا عَلِى ِّ بنِ مُوسَى الرِّضا!


و لحظه اى با نگاه خود، پيرزنى را كه خشنود از زيارت آقا! ديوار پياده روى خيابان جنب بازار رضا را طى مى كرد، دنبال كرد.
لبخند رضايت بر لبانش و خاطره اى دلچسب و دلنشين در قلبش، نقش بست.

زائــ ر غـريـب
گرماى هوا به حدى رسيده بود كه او را بى طاقت مى نمود، ولى ميل به زيارت آقا على بن موسى الرضا(ع)، آن قدر او را مشتاق كرده كه نسبت به گرمى هوا بى توجه بود و ديگر نمى توانست به چيزى جز زيارت بينديشد! احساس مى نمود كه دلش مى خواهد در بهشت باشد! با حرم مطهر، تصويرى از بهشت را در ذهنش مجسم مى كرد و باور داشت كه اين مكان مقدس قطعه اى از بهشت است.
هنگامى كه از كنار آب نماى صحن امام مى گذشت، نسيمى ملايم و روح افزا، قطرات آب معلق در هوا را به چهره اش پاشيد و صورت آفتاب خورده و عرق كرده اش را نوازش داد. سرش را به آسمان بلند كرد، دلش مى خواست چشمهايش را ببندد و تصوير ذهنى خودش را مرور كند. در قلبش تواضع خاصى را احساس مى نمود. صلوات بر على بن موسى الرضا(ع)، كه همواره هنگام تشريف به آستان مقدس تا ورود به حريم حرم، مرتب زير لبانش زمزمه مى شد، بر لبان او نشست:

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى عَلِى ِّ بنِ مُوسَى الرِّضَا المُرتَضَى الامامِ التَّقِى النَّقِى ِّ ...


روبه روى ايوان طلا، درست مقابل ضريح ايستاد و اذن دخول گرفت، گامهايش، آرام آرام او را به درون حرم هدايت مى كردند. كفشهايش را دست به دست كرد، قاليى را كه به عنوان پرده به سر در نصب كرده بودند كنار زد و وارد حرم شد. با ديدن ضريح مطهر، جانى تازه گرفت و اشك در چشمانش حلقه زد. دستش را با اشتياق به در و ديوار حرم مى كشيد و جلو مى رفت. روبه روى ضريح نشست و با قلبى مملو از آرامش، شروع به خواندن زيارت نامه كرد. در قرائت زيارت نامه، هميشه وقتى به عبارت « اَشهَدُ اَنَّكَ تَشهَدُ مَقامى وَ تَسمَعُ كَلامى وَ تَرُدُّ سَلامى و اَنتَ حَى ّ عِندَ رَبَّكَ مَرزوُقٌ » مى رسيد، حالش منقلب مى شد، بى اختيار قلبش مى لرزيد، روى زيارت نامه خم مى شد و در حالى كه بغض نيمه تمامش را فرو مى داد و اشكهايش را از پهنه صورتش، پاك مى كرد، زير چشمى هم به ضريح مى انداخت و اين فراز از زيارت نامه را، چندين بار تكرار مى كرد، گويا مى خواست پاسخ سلامش را بگيرد.
زيارت نامه به پايان رسيد و در همان نقطه به نماز زيارت ايستاد. معمولاً پس از پايان نماز آرام مى گرفت ولى گويا در اين لحظه به آرامش مطلوب خود نرسيده بود. جايگاه خود را ترك كرد و با عبور از دارالزهد به سوى روضه منوره حركت نمود. رو به روى ضريح ايستاد و لحظه اى به آن چشم دوخت. بى اختيار و به طور مكرر به آقا سلام مى داد و با هر سلامى ، گويا يك گام به ايشان نزديك تر مى شد.
جمعيت و ازدحام زائران او را با خودش به نقطه اى كه با ضريح، چند قدمى بيشتر فاصله نداشت، رساندند. درهمان مكان نشست و به ضريح مطهر خيره ماند. ناگهان برخورد چند قطره گلاب به صورتش، او را به خود آورد. در همين جا، جايى براى نماز پيدا كرد و مجدداً به نماز زيارت ايستاد. پس از اتمام نماز آرام شده و با امام رضا(ع)، مادر ايشان، حضرت فاطمه زهرا(س) و پدرشان، حضرت اميرالمؤمنين به نجوا نشسته بود و مى خواست پيرو واقعى آنها باشد.
در همين احوال ناگهان زائرى ميانسال درحالى كه چادر سفيدى بر سر و ظاهرى بسيار آرام و شاد داشت با دستش به شانه او زد و گفت: خانم! نمازتان تمام شد؟ و او با دستپاچگى گفت: خيلى وقت است تمام شده، بفرماييد! خانم ميانسال به چهره اى گشاده، رو به او كرد و با لهجه شيرينى گفت: الان هفت روز است كه از شيراز به مشهد آمده ام. در شيراز هميشه سعى كرده ام قرآن را حفظ كنم ولى تا به حال هر چه تلاش نموده ام، موفق نشده ام، تا اين كه اولين روزى كه به زيارت مشرف شدم از آقا على بن موسى الرضا(ع) در خواست نمودم كه در اين خصوص، كمكم كند وبا تلاشى كه هر روز مى كنم تاكنون پيشرفت قابل ملاحظه اى داشته ام.
زائر با مهربانى ادامه داد: از وقتى به مشهد آمده ام، صبحها به زيارت مى آيم، ظهرها پس از اقامه نماز به مسافرخانه بر مى گردم و پس از ناهار و استراحتى كوتاه دوباره به حرم مى آيم و تا شب در اينجا مى مانم و قرآن راحفظ مى كنم. وى سپس به صفحه گشوده قرآن اشاره كرد و ادامه داد: خانم اگر زيارتتان تمام شده و ممكن است! شما از روى قرآن خط ببريد، ببينيد اشكالى ندارم؟ آخر حفظ اين سوره را امروز درحرم به پايان رسانيده ام!
قرآن را از دست زائر گرفت و پس از بوسه اى بر آن، درميان دستانش قرار داد. زائر با لهجه شيرين خود و با اشتياقى خاص، شروع به تلاوت نمود: عَمَّ يَتَساءَلوُنَ، عَنِ النَّبَاءِ العَظيمِ ... و بى هيچ اشكالى ، تمام سوره را قرائت كرد.
قرائتش كه تمام شد، سر صحبت را باز كرد وگفت: به قصد زيارت ده روزه به مشهد آمده ام. شب گذشته كيف دستى ام را گم كرده ام و الان حتى كرايه اتوبوس براى برگشتن به شيراز را هم ندارم! خدا را شكر مى كنم كه همان روز اول همه هزينه ده روز مسافرخانه را پرداخت كرده ام! نمى دانم بعد از اين كه مدت اقامتم در مسافرخانه تمام شود، در اين غربت چه كنم و به كجا پناه ببرم؟ درست سه ساعت قبل، وقتى به حرم رسيدم و قبل از اين كه بخواهم شروع به حفظ قرآن كنم، به حضرت آقا(ع) گفتم: من دراين شهر، غير از خودتان، كسى را نمى شناسم!
خانم همصحبت زائر، رو به او كرد و گفت: ان شاءالله درست مى شود!
زائر غريب سر در قرآن فرو برد، لبهايش با آيات قرآن مشغول شدند و درهمين حال، همصحبت چند لحظه اى خود را در فكر و خيال فرو برد.
با خودش مى انديشيد كه درست همان وقتى كه اين خانم، از آقا درخواست كمك نموده، ايشان هم مرا براى زيارت طلب كرده اند! شايد مى خواسته اند مشكل زائرشان بواسطه من حل شود! خدايا چه كنم كه نزد ايشان شرمنده نشوم! جيبهايش را جستجو كرد، تمام موجوديش صد تومان بود كه زائر را تا پايانه مسافربرى هم نمى رسانيد چه كه بتواند خرج سفرش را هم تأمين كند! مى خواست زائر رابراى چند روز باقيمانده اقامتش و تأمين خورد و خوراك او، به خانه اش ببرد، ولى خانه درست حسابى هم نداشت. از خاطرش گذشت كه مبلغى را قرض نمايد و به او بدهد، قرض هم كه با لطف خدا بتدريج ادا مى شود! ولى به خاطر تحقق اين فكر، مى بايست حرم مطهر را ترك مى كرد، به همين منظور آهسته زائر را متوجه خود كرد و از او پرسيد: ببخشيد خانم! اسم مسافرخانه تان چيست؟ زائر نتوانست به اين سؤال پاسخ دهد و با حالتى خاص گفت: اسمش را نمى دانم! جايش را مى شناسم!
همصحبت چند لحظه پيش او، پس از نااميدى از اين پاسخ، پرسيد: سه روز ديگر درمشهد مى مانيد؟ زائر با سر خود، پاسخ مثبت داد. او بار ديگر سؤال كرد: ببخشيد! شما هر وقت به زيارت مشرف مى شويد، همين جا مى نشينيد؟ زائر با كنجكاوى و تعجب پاسخ گفت: معمولاً اينجا مى نشينم، چرا سؤال مى كنيد؟ و او سرش را به زير انداخت و زيرلب آهسته جواب داد: هيچى ! همين طورى !
فكرى مثل برق از ذهنش گذشت. ايستاد. به ضريح و سپس به اطرافش نگاه كرد. خادمهاى حرم را كه هر يك، شاخه اى از پر نرم در دست خود داشتند، از نظر گذراند. به يكى از آنها نزديك شد وگفت: خسته نباشيد! ببخشيد! مى خواهم موضوعى را با شما مطرح كنم! خادم كنجكاو شد، چهره اش را كمى درهم كشيد وگفت: بفرماييد!
او با نگرانى ادامه داد: شب گذشته كيف پول يكى از زائران گم شده است، بنده خدا، خانم ميانسال تنهايى است كه از شيراز به قصد زيارت آمده و مى گويد چون در مشهد كسى را نمى شناسد كه كمكش كند به خود امام رضا(ع) پناه آورده است! مى خواهم ببينم در اين مورد تشكيلات آستان مقدس امام رضا(ع) ، كمكى مى كند؟ اگر كمك مى كند، او بايد چه كند؟
خادم كه چهره اش در طول اين گفتگوى كوتاه، كم كم باز مى شد با گشاده رويى گفت: بله! در صورتى كه تشخيص داده شود كه نيازش واقعى است به او كمك مى شود، فقط بايد خود من با او صحبت كنم!
گويا به يكباره دنيا را به او داده اند! رو به خادم كرد وگفت: اگر ممكن است با من بياييد تا اورا به شما نشان بدهم.
لحظه اى بعد آن درـدر حالى كه او بسيار شاد نشان مى دادـبا هم به حركت درآمدند. دو سه قدمى با زائر فاصله داشتند كه زائر ميانسال با دست به خادم حضرت نشان داده شد!
خادم به زائر نزديك شد وچند لحظه بعد او در حالى كه آرامش يافته بود، زائر را مى ديد كه به همراه خادم، جهت دريافت راهنماييهاى لازم، روضه منوره را ترك مى كردند!
... همدم چند لحظه اى زائر غريبى كه مى خواست حافظ قرآن باشد، خشنود از زيارت آن روز، درحالى كه اشك شوق، پهنه گونه هايش را مرطوب كرده بود، به قصد خداحافظى با حضرت آقا، امام رضا(ع) وبه نشانه احترام به ايشان، دست بر سينه خود گذاشت، بار ديگر چشم به ضريح مطهر دوخت و با قلبى سرشار از آرامش، چندين بار تكرار كرد:

اَشهَدُ اَنَّكَ تَشهَدُ مَقامى
وَ تَسمَعُ كَلامى وَ تَرُدُّ سَلامى
وَ اَنتَ حَى ٌّ عِندَ رَبِّكَ مَرزوُقٌ


يا ضامن آهو!
داخل صحن حرم نشسته بود، به كبوترهاى آقا! نگاه مى كرد و ناخنهاى قاشقى شكل و زمختش را با دستهايش نوازش مى داد.
ياد صحبتهاى آقاى دكترى كه چند روز قبل براى درمان سرگيجه، پيش او رفته بود، افتاد كه مى گفت: شما كمبود آهن دارى ! و با نگاه به انگشتانش گفته بود: ببين چه به روزت آورده اى ! براى خودت، ده قاشق سرخود، دست وپا كرده اى !
دكتر به او گفته بود كه روى غذا، چاى زياد و پررنگ نخورد، ولى او از بچگى به خوردن چاى ، علاقه خاصى نشان مى داد. قبل از اين كه بچه هايش، خانه مسكونى او را كه ماحصل يك عمر تلاش در كنار همسرش بود، بفروشند، گاه كه دلش مى گرفت، حياط خانه را آب پاشى و جاروب مى كرد و زير تنها درخت كهنسال زردآلوى آن، پلاسى پهن مى نمود، بالشى مى گذاشت، يك قورى چاى ، يك كترى آب جوش و يك استكان همراه با يك قندان نقلى ، قند مى آورد و كنار خودش قرار مى داد و تا چاى قورى و آب كترى را تمام نمى كرد، از جايش بلند نمى شد.
هميشه وقتى اولين استكان چاى را مى ريخت، ياد غمها و غصه هايش مى افتاد ولى وقتى به استكان آخر چاى مى رسيد با دلدارى هايى كه در طول چاى خورى به خود داده بود، براى ادامه زندگى اميدى تازه مى يافت!
شب قبل با عروسش دعوا كرده بود، پسرش هم طبق معمول طرف همسرش را گرفته بود و هر دو به اين وسيله، او را حسابى دلخور كرده بودند. عروسش بار اول نبود كه با او دعوا مى كرد ولى اين بار دلش شكسته بود. وقتى به اين حالت مى رسيد ياد ليوانهاى نشكنى مى افتاد كه وقتى مى شكنند هزار تكه شده و به شكل دانه هاى الماسى در مى آيند!
ماه گل اصلاً از مادر شوهرش كه ديگر پا به سن گذاشته بود، خوشش نمى آمد و با وجود اين كه در كارها خيلى به او كمك مى كرد، ولى چشم ديدنش را نداشت، شايد يكى از دلايل آن، اين بود كه با وجود چهار عروس ديگرش، مى ترسيد، پيرى كورى او، روى دوشش بيفتد.
نمى دانست چه كند. از پنج عروسى كه داشت، ماه گل از نظر رفتار و اخلاق، سرآمد بقيه بود، ولى چه كند وقتى كه او نمى توانست تحملش كند، حتماً چهار عروس ديگر هم نمى توانستند او را تحمل كنند. هيچ كس و كار ديگرى هم نداشت كه حداقل بعضى از روزها به آنها پناه ببرد. شب را تا صبح، نخوابيده بود. صبح على الطلوع، قبل از اين كه پسرش از خانه بيرون برود، از خانه بيرون آمد و به آقا امام رضا(ع) پناه آورد.
سواد چندانى نداشت. مادر خدا بيامرزش به او گفته بود وقتى كه دلتنگ مى شوى ، قرآن را باز كن و چون سواد خواندن آن را ندارى به خطهايش نگاه كن و « قُل هُوَ الله » بخوان تا دلت آرام بگيرد.
از صبح چند بار قرآن را ورق زده و در بينِ « قُل هُوَ الله » خواندنهايش، تكرار مى كرد: يا ضامن آهو! ضامن آهو شدى ، ضامن ما هم بشو! آقا!
سرش بشدت درد گرفته و دهانش هم خشك شده بود. گويى دنيا دور سرش مى چرخيد. از صبح چند بار صورتش را شسته و تا مى توانست، آب نوش جان كرده بود. بعد از سالها اين حرف را كه مى گفتند: خوردن آب زياد با شكم خالى ، دل آدم را ريش ريش مى كند، با تمام وجود حس مى كرد!
عمرى كار كرده بود ولى حالا به روزى افتاده بود كه دارايى اش تنها لباسهاى تنش بود كه آنها را هم شايد به خاطر خدا به او هديه كرده بودند. وقتى ماه گل كمى با او مهربان مى شدـبه قول خودش وقتى كه مى خواست رب بجوشاند، ترشى بيندازد، سبزى خشك كند يا لباس بشويد و...ـكار زيادى را به او مى سپرد و معتقد بود كه با اين عمل، به مادر شوهرش لطف مى كند! چون به اين وسيله، ديرتر از كار مى افتد! اعتماد عروسش به دور از همه اين حرفها تا حدودى درست بود چون به رغم سالها دوندگى و تحمل انواع و اقسام كمبودهاى تغذيه اى و... باز هم فعاليت خودش را حفظ كرده بود وآدم با دست وپايى به حساب مى آمد. به هر ترتيبى كه بود، خودش را به كنار ديوار صحن رسانيد و درست روبه روى سقاخانه نشست. زائران را مى ديد كه چطور سقاخانه را مثل نگينى در بر گرفته بودند و پياله پياله از آن آب مى نوشيدند و ...
سرش را به ديوار گذشت. چشمهايش را بست و قطره اشك درشتى از گوشه چشم بر روى گونه اش غلتيد. چند دقيقه اى را به همين حالت سپرى كرد. چون توانايى لازم را نداشت، ديگر نمى توانست به هيچ چيز بينديشد. سعى داشت به خودش بقبولاند كه به خانه پسرش برگردد ولى مى ترسيد كه بشدت مورد سرزنش قرار گيرد.
در اين هنگام صدايى را، كه او را مخاطب قرار داده بود، شنيد؛ فكر كرد اشتباه مى كند؛ به صدا توجهى نكرد؛ بار ديگر صدا را واضحتر شنديد؛ درحالى كه سرش هنوز به ديوار بود با بى حالى چشمهايش را گشود؛ يكى از خادمان حضرت با ظرفى از غذا دركنار او ايستاده بود! و در حالى كه مى خواست غذا را جلو او قرار دهد، مى گفت: مادرجان! مايلى ناهار، مهمان امام رضا(ع) باشى ! او كه نمى دانست واقعاً خواب است يا بيدار، بسختى سرش را از ديوار جدا كرد، اما نتوانست پاسخى دهد، زيرا خادم امام(ع) درحال ترك صحن بود و تنها توانست با نگاهش او را دنبال كند! مردد بود! نمى دانست چه كند! براى اين كه به خودش بقبولاند كه بيدار است، لقمه اى در دهان گذاشت!
ساعتى از اين واقعه گذشته بود؛ احساس خوبى داشت؛ حس مى كرد مورد توجه قرار گرفته است؛ براى اين كه آبى به صورتش بزند خود را به كنار آب نماى روبه روى پنجره فولادـكه خيل مشتاقان را روبه روى خود داشتـرسانيد و چند مشت آب به صورتش زد. همين كه بلند شد، زن جوانى را ديد كه با ظاهرى آراسته و مؤدب، درست در كنارش ايستاده بود. زن جوان پس از احوالپرسى حيرت آور خود، رو به او كرد وگفت: ببخشيد خانم! تنها به حرم مشرف شده ايد!؟ و او در حالى كه فكر مى كرد با كس ديگرى اشتباه گرفته شده است، پاسخ داد: بله! زن جوان درحالى كه سعى مى كرد با او ارتباط برقرار كند، با اشاره به مرد مسن بسيار افسرده اى كه روى صندلى چرخدار نشسته و مرد جوان و متشخصى در كنار او ايستاده بود، گفت: من به اتفاق همسرم و موكل او كه مردى بسيار خوب و نسبتاً ثروتمند است ولى متأسفانه كس و كارى ندارد، به حرم مشرف شده ايم!
او كه از خدا مى خواست كسى را پيدا كند كه بتواند كمى برايش درد دل كند، از مصاحبت با آن خانم، احساس شادمانى مى كرد و ناخواسته، به شرح زندگى اش براى او پرداخت. از ماه گل و از قهرش گفت! از شوهر خدابيامرزش و از ...
زن جوان به او گفت: موكل همسرم مايل است با يك خانم هم سن وسال شما، ازدواج كند كه بتواند در زندگى كمكش كند! و با دلهره اى محسوس، ادامه داد: ببخشيد مادرجان! شما قصد ازدواج نداريد!؟ او كه بسيار تعجب كرده بود، نمى دانست چه بگويد. روبه روى پنجره فولاد خشكش زده بود و طورى به آن نگاه مى كرد كه گويى به شخصى خيره شده بود! حالش را نمى فهميد. آن خانم بار ديگر از او پرسيد: ببخشيد! چه مى فرماييد؟ پاسختان چيست؟ زن تمام نيرويش را در لبهاى خشكيده و رنگ پريده اش جمع كرد و درحالى كه اين پيشنهاد را در اين مكان مقدس به فال نيك گرفته بود و تصور مى كرد به همين علت بايد آخر و عاقبت خوبى داشته باشد، با خودش گفت: هرجا باشد از خانه ماه گل بهتر است! وسرش را به علامت قبول پيشنهاد تكان داد!
دقايقى بعد، زن، سمت راست صندلى چرخدار ايستاد و در حضور وكيل و همسرش و روبه روى پنجره فولاد، به عقد مرد در آمد! مهريه او هم، خانه مسكونى پيرمرد كه هم اكنون در آن زندگى مى كرد و واقع در يكى از خيابانهاى مشرف به حرم مطهر بود، قرار داده شد با اين شرط كه تا پايان زندگى از او بخوبى نگهدارى كند.
ساعتى بعد از او كه هنوز مبهوت بود و نمى دانست چه بگويد، وقتى كه به همراه زن جوان، همسرش و آن مرد، رو به روى منزل او قرار گرفتند، باور كرد كه بيدار است!
در همين موقع، وكيل مرد، رو به همسر او كرد، كليد منزل را به او داد، شرط تعلق مهريه را به او يادآور شد وحامل اين پيام از سوى او براى پسر و عروسش شد كه: حالم خوب است! نگرانم نباشيد! خوشبخت باشيد!
زن كه شكرگزار خداوند بود، همانند همسرى مهربان از پيرمرد نگهدارى مى كرد تا اين كه پس از گذشت نزديك به يك سال از اين واقعه، آن مرد دارفانى را وداع كرده و او تنها وارث قانونى وى شناخته شد.
ديگر تنهاى تنها شده بود و حياط بزرگ خانه، برايش بزرگتر جلوه مى كرد، به همين علت تصميم گرفت طبقه دوم ساختمان را، اجاره دهد.
صبح چند روز پس از اين تصميم، با صداى زنگ تلفن از خواب بيدار شد. آقاى وكيل بود كه مى گفت: خانم! طبق خواسته خودتان قرار است تا يكى دو ساعت ديگر، چند نفر بيايند و طبقه دوم ساختمان را براى اجاره ببينند. روبه روى عكس پيرمرد ايستاده و درحالى كه به آن خيره شده بود و با چشمهاى او صحبت مى كرد، زنگ در به صدا درآمد. بسرعت صورتش را از قطرات اشك پاك كرد، آبى به آن زد، چادرش را روى سرش انداخت وبه سمت درحياط به راه افتاد.
در را گشود. مردى را ديد كه به همراه خانم و آقايى ، دم در ايستاده بودند. خانم و آقا با ديدن او خشكشان زد! خانم در حالى كه بسختى خودش را از آن حال بيرون مى آورد و بشدت عصبانى شده بود، رو به او كرد و گفت: گفتم جاى بهترى ، باعث شده ما را فراموش كند، اينجا براى چه كسى كار مى كنى ؟ و سپس رو به شوهر زنگ پريده اش كرد وگفت: بيا! حالا بگو نمى دانم مادرم كجا رفته!؟ خيالت راحت شد!؟
مرد همراه آن زوج، رو به ماه گل كرد و گفت: خانم اين چه طرز صحبت كردن است؟ شما با مالك اين خانه صحبت مى كنيد! بعد از اين همه زيرورو كردن محلات، تازه برايتان جايى پيدا كرده ام! با اين تعداد بچه چه كسى راضى مى شود تا شما ساختمان خانه تان به پايان برسد كه حالا حالاها هم نمى رسدـبه شما خانه اجاره دهد؟ تازه خانم لطف كرده اند به وكيلشان سپرده اند كه اجاره بها هم اصلاً مهم نيست! من هم به خاطر آشنايى با همسرتان، شما را به اينجا آورده ام! براى همين هم شما توانستيد تا دم در اين خانه بياييد!
مرد در حالى كه سعى مى كرد عصبانيتش را از خانم خانه! پنهان كند به او گفت: خانم! من از شما عذر مى خواهم! سوء تفاهم شده است! زن بدون توجه به صحبتهاى آن مرد و ماه گل، به سوى سرسراى خانه خود به راه افتاد!
ماه گل رو به شوهرش كرد و گفت: بايد مادرت به من فرصت بدهد! اگر به من فرصت بدهد مى توانم جاى خالى دختر نداشته اش را برايش پر كنم! مى توانم...
...چند روز بعد از اين، زن به همراه وكيل خود، درست در همان نقطه اى كه مدتها پيش، پيرمرد روى صندلى چرخدار نشسته بود، روبه روى پنجره فولاد ايستاد و از او مى خواست تا پس از مرگ تمام اموالش را صرف امور خيريه كند.
آقاى وكيل! در حالى كه توصيه هاى او را يادداشت مى كرد، مى شنيد كه او ضمن اين كه طورى به پنجره فولاد خيره شده بود كه گويا روبه روى شخصى ايستاده است، مرتب تكرار مى كند:« يا ضامن آهو! ضامن آهو شدى آقا! ضامن ما هم بشو!».