روزی روزگاری گنجشک ناسازگاری بود.

 

 

تصمیم گرفت برای گذراندن زمستان به سوی جنوب پروازو کوچ نکند.

 

 

اما خیلی طول نکشید که هوا چنان سرد شد

 

 

 که گنجشک ناچارشد با بی میلی راه پرواز  به سوی جنوب را

 

 

 در پیش بگیرد.

  مسافت زیادی را نپیموده بود که بالهایش از شدت سرما یخ زدند.

 

 

دیگر نتوانست به پرواز ادامه دهد و در مزرعه ای افتاد.

 

 

گاوی داشت از آنجا رد می شد و- گلاب به رویتان – درست روی سر

 

 گنجشک قصه ی ما قضای حاجت کرد .

 

 

گنجشک نگون بخت فکر کرد کارش دیگر تمام است.

 

 

اما همین اتفاق ناخوشایند باعث شد که یخ های روی بالهایش  آب شود.

 

 

او که گرم وخوشحال شده بود و می توانست دوباره نفس بکشد

 

 

 شروع کرد به آواز خواندن.

 

 درست همان موقع سر وکله یک گربه ی قلچماق پیدا شد

 

 

که از آنجا می گذشت.

 

 

 گربه نا بکار با شنیدن صدا به جستجوی محلی که صدا از آنجا می آمد

 

 

پرداخت.

 

 

گربه با چنگالش فضولات گاو را زیرو رو کرد و بالاخره پس از پیدا

 

 کردن پرنده ی کوچک آواز خوان

 

 

 آن را لقمه ی خام خود کرد وخورد.

 

 

با پوزش فراوان، درسی که از این داستان - هر چند مشمئز کننده -  

   

می گیریم این است که:

 

 

1-   هرکسی که کار ناشایستی نسبت به شما انجام دهد، لزوما دشمن

 

شما نیست.

 

 

2-   آنکه شما را از آثار کار نا شایست او نجات بدهد هم لزوما دوست

 

شما نیست.

 

 

3-   و دست آخر اینکه اگر در چنین وضعیتی آرامش نسبی  دارید، لا

 

اقل دهانتان  را بسته نگه دارید.