X
تبلیغات
مصرف شده - داستان عبرت آموز

مصرف شده

...

دو حکایت از حکایت پارسایان

آن باش كه هستى

--------------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

 گویند شغالى ، چند پر طاوس بر خود بست و سر و روى خویش را آراست و به میان

 طاوسان در آمد. طاوس ها او را شناختند و با منقار خود بر او زخم ها زدند .

 شغال از میان آنان گریخت و به جمع همجنسان خود بازگشت ؛ اما گروه شغالان نیز

او را به جمع خود راه ندادند و روى خود را از او بر مى گرداندند .

 

شغالى نرمخوى و جهاندیده ، نزد شغال خودخواه و فریبكار آمد و گفت :

 

 اگر به آنچه بودى و داشتى ، قناعت مى كردى ، نه منقار طاوسان بر بدنت فرود مى

 آمد و نه نفرت همجنسان خود را بر مى انگیختى . آن باش كه هستى و خویشتن را

بهتر و زیباتر و مطبوع تر از آنچه هستى ، نشان مده كه به اندازه بود، باید نمود

-----------------------------------------

 

 

 

تا شب

---------------

 

 

 گویند: صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت . نمازگزاران ، همه او را

شناختند؛

پس ، از او خواستند كه پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید . پذیرفت .

 نماز جماعت تمام شد . چشم ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر

 پله نخست منبر نشست . بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود.

  آن گاه خطاب به جماعت گفت :

مردم !هر كس از شما كه مى داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد!

 

 كسى برنخاست . گفت :

حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است ، برخیزد!

 

 باز كسى برنخاست . گفت :

 شگفتا از شما كه به ماندن اطمینان ندارید؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید!

-----------------------------------------

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 6:59  توسط مصرف کننده  | 

بازديد از درهاي بهشت و جهنم

پيامبر اسلام(ص)در سفر عظيم آسماني«معراج»با هم سفر گرامي خود جبرئيل از بهشت وجهنم ديدن کردند،انواع نعمتهاي درخشان بهشت را از نزديک ديدند،شعله هاي وحشت آور وعذاب هاي گوناگون دوزخ را نيز مشاهده کردند،هنگام مراجعت،جبرئيل از رسولخدا(ص)پرسيد:آيا آنچه که بر روي درهاي بهشت وجهنم نوشته شده بود خواندي يا نه؟حضرت فرمود:نه نخواندم.جبرئيل عرض کرد:بهشت هشت در دارد ودر هر دري چهار سخن نوشته شده است که آموختن وعمل کردن بهر يک از آن سخنان بهتر است از تمام دنيا وآنچه که در دنيا هست.حضرت فرمود:بايد برگرديم وباهم آن نوشته ها را بخوانيم،با اين ترتيب رسول گرامي(ص)و واسطه وحي الهي «جبرئيل»بسوي بهشت رهنمون گشتند،ابتدا از درهاي بهشت ديدن کرده سپس بسوي دوزخ رفته واز درهاي آن نيز ديدن نمودند.


 

نوشته هاي روي درهاي بهشت


 

رسول اکرم(ص)وجبرئيل سخناني را که بر روي هشتگانه بهشت نگاشته شده بود يکي پس از ديگري قرائت کردند،آن نوشته هاي روي در ها از اول تا آخر به اين ترتيب بود:


 

در درب اول:«لااله الا الله محمد رسول الله علي ولي الله»براي هر چيزي زينتي است ولي زينت زندگي سعادتمندانه وبا طراوت دنيا بستگي به چهار موضوع دارد:*_قناعت کردن*_اجتناب از کينه*_ترک حسد و رشک*_همنشيني با نيکان واهل سعادت.


 

در درب دوم: «لااله الا الله محمد رسول الله علي ولي الله» براي هر چيزي آرايش وشيريني است ولي شيريني وکامراني آخرت به چهار کردار بستگي دارد:*_دست نوازش بسر يتيم کشيدن*_مهرباني به بيوه زنان کردن*_کوشش در راه بر آوردن نياز منديهاي مسلمانان*_احترام ومهرباني به تهيدستان کردن.


 

در درب سوم: «لااله الا الله محمد رسول الله علي ولي الله» براي هر چيزي زيور وحلاوتي است ولي زيور تندرستي وسلامتي در دنيا به داشتن چهار روش است*_کم خوردن*_کم سخن گفتن*_کم خوابيدن*_شهوتراني کم کردن.


 

در درب چهارم: «لااله الا الله محمد رسول الله علي ولي الله» آنکس که ايمان بخدا وقيامت دارد به  پدر ومادرش نيکي مي کند،آنکس که معتقد بخدا وقيامت است يا سخن نيک مي گويد ويا ساکت ميشود.


 

در درب پنجم: «لااله الا الله محمد رسول الله علي ولي الله» کسيکه مي خواهد ذليل و بيچاره نشود،کسي را ذليل و بيچاره نکند،کسيکه ميخواهد به او فحش وناسزا نگويند،خودش بکسي ناسزا نگويد،کسيکه ميخواهد به او ظلم نشود،ظلم نکند،کسيکه مي خواهد به دستگيره هاي محکم نجات خود دست يابد به کلمه «لا اله الا الله محمد رسول الله»متمسک شود.


 

در درب ششم: «لااله الا الله محمد رسول الله علي ولي الله» کسيکه مي خواهد قبر او با وسعت باشد همواره به مسجد آمد وشد کند. کسيکه دوست دارد در قبر،کرمهاي زيرزمين اورا نخورند مسجد را جاروب کرده وتميز نمايد.کسيکه ميخواهد قبرش تاريک نباشد چراغ مسجد را روشن کند. کسيکه دوست دارد که بدنش تر وتازه در قبر بماند براي مسجد فرش بخرد.


 

در درب هفتم: «لااله الا الله محمد رسول الله علي ولي الله»


 

در درب هشتم: «لااله الا الله محمد رسول الله علي ولي الله» آنکس که ميخواهد از اين درهاي هشتگانه وارد بهشت شود به کمک چهار عمل،اجازه ورود به او داده خواهد شد:*_صدقه*_سخاوت*_حسن خلق*_اذيت وآزار نرساندن به بندگان خدا.


 

نوشته هاي روي درهاي جهنم:


 

سپس به ديدار نوشته هاي درهاي جهنم رفتيم ديديم  سخناني روي درهاي هفتگانه دوزخ به اين رديف نوشته شده است:


 

در درب اول:سه طايفه مورد لعن خداوند هستند:*_دروغگويان*_بخيلان*_ستمگران.


 

در درب دوم:آنکس که اميدوار بخدا بود سعادتمند است.آنکس که از خدا ترسيد از حوادث محفوظ وايمن است.آنکس که بغير خدااميدوار است واز غير خدا ميترسد،هلاکت وغرور او را گرفته است.


 

در درب سوم:کسيکه ميخواهد در روز قيامت برهنه نباشد،برهنگان را بپوشاند کسيکه ميخواهد در روز قيامت گرسنه نباشد به گرسنگان طعام دهد.


 

در درب چهارم:آنکس که با سلام اهانت ميکند خدا او را ذليل وخوار کند آنکس که به خاندان جليل پيامبر اسلام(ص) توهين کند،خدا او را ذليل وخوار کند،آنکس که ستمکار را در ستم بر ديگران کمک کند،خدا او را ذليل نمايد.


 

در درب پنجم:پيروي از هوي وهوس نکن،چون هوي وهوس در برابر ايمان است،گفتار بي مورد وسخنان زيادي که سود بخش نيست نگو،تا از نظر خداوند نيفتي ، ياور ظالم نباش! زيرا بهشت براي ستمگران آفريده نشده است.


 

در درب ششم:من به انسانهائي که در راه کسب معاش وسعادت وآبروي خود،تلاش ميکنند،حرام هستم،من با آنهائي که کمک به امور خيريه ميکنند حرام هستم،من به آنهائيکه روزه ميگيرند حرام هستم.


 

در درب هفتم:پيش از آنکه خداوند به حساب شما رسيدگي کند،به حساب خودتان برسيد،پيش از آنکه خداوند شما را سرزنش کند ،خود را سرزنش کنيد،پيش از آنکه  شما را به محکمه عدل الهي رهنمون سازند خدا را همواره بخوانيد.

 

 


وجه يا خصلت مشترک دعا و خاک چيست؟

خاک عاشقي مي داند
گريه مي کند
رنج مي کشد
و صبر مي کند
سر به آستان مرگ مي گذارد
بر شانه هايش مي گريد
اما نمي ميرد

 

خاک عاشقي صبور است

 

بر برگ هاي پاييز بوسه مي زند
تقدير جهان را عوض مي کند
جوانه ها را بيدار
و درختها را خواب مي کند
اما خود، هرگز نمي خوابد

 

خاک عاشقي صبور است

 

که سالها و سالها
براي آسمان صبر مي کند
و من، همانم
که از خاک آمده ام
چون خاک عاشقم
و چون خاک، روزي،
صبوري را هم خواهم آموخت.

                                     ((جبران خليل جبران))

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 10:21  توسط مصرف کننده  | 

دیو و پری

مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد . ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ، پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد.بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم . سپس يك جعبه به دست او داد . پسر ، كنجكاو ولي نااميد ، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا ، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود ، يافت .با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت : با تمام مال و دارايي كه داري ، يك انجيل به من ميدهي؟ كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده . يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل از اينكه اقدامي بكند ، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد . هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد . اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد . در كنار آن ، يك برچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است . چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجاتهايمان را از دست داده ايم فقط براي اينكه به آن صورتي كه انتظار داريم رخ نداده اند ... ؟!!!

 

 

احساسم را به من بازپس دهید
که زیستن بدون احساس بودن از نبودن هم سخت تر است
چه شده ا‌ست ؟! چرا روح مرا به زنجیر می‌کشید
سایه‌ی لطفتان هیمه‌ی آتشی‌است که بر جان من شعله میکشد. رهایم کنید
من نمی‌خواهم از شما هیچ نمی‌خواهم
نه مهربانی نه رحم نه عشق نه دوستی نه محبت نه نگاه
فقط احساسم را به من بازپس دهید تا باشم
من پرواز خواهم کرد تا خود خورشید و با خورشید یکی خواهم شد
و در میان بهت و حیرت تو از خورشید خواهم گذشت
و از عدمی که تو بر من آفریده بودی گذر خواهم کرد. حتی از ازل نیز خواهم گذشت
تا به سرزمینی تهی برسم که مرا آنجا آفریدند. مرا در هراس هیچ طعام دادند
و در عظمتی به پهنای تمام نبودنها پرواز دادند
من با احساسم تا خود آشیانه پرواز خواهم کرد
سینه‌ی آسمان را خواهم شکافت و تا نهایتِ بینهایت پرواز خواهم کرد
و تو - تقدیر - تنها نظاره‌گر پرواز من خواهی بود
 و دیگر هیچ...

 

 

 

 

جادوی عشق

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند

 

 

 

دیو و پری

یه روز خدا فرشته هاش رو جمع كرد و گفت كه میخواهد یه موجود تازه خلق كنه تا فرشته ها از اون موجود تازه یاد بگیرند كه خوبی یعنی چی؟... خدا اون موجود رو از نیستی آفرید و اسمش رو انسان گذاشت. فرشته گفتند خدایا این چی داره كه ما نداریم و خدا گفت انسان دل داره و توی دلش یه دنیای بزرگ.فرشته ها پرسیدند توی دنیای دلش چی زندگی میكنه؟خدا گفت خیلی چیزها و یه پری و یه دیو كه دیو دلش هنوز بیدار نشده... بعد خدا به فرشته ها گفت كه به انسان سجده كنید و همه سجده كردند جز یه فرشته كه اسمش ابلیس بود.ابلیس گفت خدایا من از انسان برترم و خدا گفت نیستی و ابلیس گفت اجازه بده تا ثابت كنم. وخدا اجازه داد.یه روز كه آدم توی بهشت بود یه اشتباهی كرد و با ابلیس دوست شد و ابلیس دیو دل آدم رو بیدار كرد.خدا آدم رو صدا زد و گفت اینجا جای كسانیه كه دیو دلشون بیدار نباشه پس تو برو به یه جای دیگه هروقت دیو دلت خوابید دوباره بیا.... آدم گفت چشم... خدا گفت یادت نره ها من منتظرت میمونم تا دوباره برگردی و آدم گفت چشم.... و آدم به دنیا اومد........ اما كم كم یادش رفت كه خدا چی گفته بود .همیشه روی زمین دنبال بهشت بود... دنبال همه اون خوبی ها كه خدا برای انسانیت به او هدیه كرده بود... توی دلش همیشه جنگ بود.جنگ بین دیو و پری... دیو و پری زورشون به هم نمی رسید.به خاطر همین همیشه دیو یا پری به آدم میگفتند كه به من كمك كن... و آدم گاهی به دیو و گاهی به پری كمك میكرد اما همیشه جنگ ادامه داشت.... سالها گذشت.... وقتی خدا دید كه آدم نمی تونه دیو دلش رو شكست بده یه فرشته فرستاد و فرشته اومد و به آدم یاد داد كه چطوری باید دیو دلش رو شكست بده و سالها گذشت........ دیو خیلی قلدر بود و به این راحتی نابود نمی شد وسالها گذشت...... خدا به آدم فرزندانی داد وبازهم سالها گذشت...... یه روز كه آدم خیلی خسته بود از اینكه بهشت رو پیدا نمیكرد و از اینكه جنگ بین دیو و پری توی دلش تموم نمیشد سرش رو روی خاك گذاشت و گریه كرد ....... به یاد اون روزی افتاد كه توی بهشت بود یاد همه اون زیبائی های بهشت و همه اون خوبی ها... و آدم باز هم گریه كرد....... وقتی سر از سجده بلند كرد دید كه دلش آروم شده و دیو دلش خوابیده... خدا دو باره آدم رو صدا زد و آدم با صدای خدا دوباره به بهشت برگشت.اما یادش رفت كه به فر زندانش یاد بده كه اگر دیو دلتون خستتون كرده و اگر دلتون برای بهشت تنگ شده باید چی كار كنید..... و خدا بازهم فرشتگانی فرستاد و فرشته ها به فرزندان آدم یاد دادند كه شما از كجا او میدید و دوباره باید برگردید و اگر دیو دلتون رو شكست دادید بر می گردید به بهشت و اگر پری دلتون رو كشتید دیگه هیچ وقت به بهشت بر نمی گردید چون جای دیو ها توی بهشت نیست و دیو ها باید برگردند به خونه خودشون كه اسمش جهنمه...... وفرشته ها رفتند و سالهای زیادی گذشت...... بعضی از انسانها یاد گرفتند و همیشه یاد شون موند كه باید دیو رو شكست بدن و چطور باید این كار رو انجام بدن و برگردند به بهشت آخه خدا منتظر اونهاست ..... اما اكثر انسانها یادشون رفت و همیشه روی زمین با پری دلشون جنگیدند و با دیو دلشون رفیق شدند و همیشه روی زمین دنبال بهشت گشتند و ندیدند كه مردانی به بهشت باز می گردند... .

 

 

 

 

 

 

 گزيده ي شازده كوچولو

عباراتى از متن شازده كوچولو به کلمات قصار انتخابى افزوديم تا قالب گزين گويه پيدا کند.
- کمتر آدم بزرگى اين را به ياد مى آورد که اول بچه بوده.
- کسى که راهش را بگيرد و برود زياد دور نمى رود.
- آدم بزرگها عدد و رقم دوست دارند.آدم بزرگها اين جورند ديگر.
- بچه ها بايد نسبت به آدم بزرگها خيلى گذشت داشته باشند.
- ولى ما {بچه کوچکها }که معنى زندگى را مى فهميم البته به شماره ها مى خنديم.
- همه مردم از نعمت دوست برخوردار نبوده اند.
- چه رازآميز است عالم اشک.
- حق اين است که کردار بسنجيم نه گفتار را.
- حق اين است که پشت نيرنگهاى کوچک آدم ها، پى به محبتشان ببريم.
- دنيا براى شاهان بسيار ساده شده است و آنها همه مردم را رعيت خود مى دانند.
- بايد از هر کس کارى را خواست که از او برمى آيد.
- قدرت بيش از هر چيز متکى به عقل است.
- محاکمه کردن خود بسيار مشکلتر از محاکمه کردن ديگرى است.اگر بتوانى درباره خودت درست حکم کنى معلوم مى شود که حکيم { = داناى } واقعى هستى.
- اين آدم بزرگها واقعاً که چقدر عجيب و غريب و غير عادى اند.
- در نظر خود پسندان، ديگر مردم همه از ارادتمندان ايشان اند.
- خود پسندان فقط صداى تحسين را مى شنوند.
- آدم بزرگها جدى اند، حوصله حرفهاى ياوه را ندارند.
- هر کس ممکن است که در عين حال هم وفادار به دستور و کار باشد و هم تنبل .
- کسى که به چيز ديگرى غير از وجود خودش مشغول است تنها کسى است که مضحک نيست.
- کسى که مى خواهد خوشمزگى کند گاهى مختصر دروغى هم مى گويد.
- آيا ستاره ها براى اين روشنند که هر کس بتواند روزى ستاره خودش را پيدا کند
- آدم پيش آدمها هم احساس تنهايى مى کند.
- آدم ها ريشه ندارند و به دردسر مى افتند.باد آنها را با خودش به اين طرف و آن طرف مى برد.
- ساکنان زمين از قوه تخيل محرومند.آنچه مى شنوند تکرار مى کنند.
- اهلى کردن يعنى پيوند بستن.اگر تو مرا اهلى کنى هر دو به هم احتياج خواهيم داشت.تو براى من يگانه جهان خواهى شد و من براى تو يگانه جهان خواهم شد.
- هيچ چيز کامل نيست.
- اگر تو مرا اهلى کنى و با من پيوند ببندى، زندگى ام چنان روشن خواهد شد که انگار نور آفتاب بر آن تابيده است.صداى پاى تو برايم مثل نغمه موسيقى خواهد بود.گندمزارها چيزى به ياد من نمى آورند. ولى تو موهاى طلايى دارى. پس وقتى اهلى ام کنى و با من پيوند ببندى معجزه مى شود! گندم که طلايى رنگ است ياد تو را برايم زنده مى کند و من زمزمه باد را در گندمزارها دوست خواهم داشت.
- فقط چيزهايى را که اهلى کنى و با آنها پيوند ببندى مى توانى بشناسى.
- آدم بزرگها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند.همه چيزها را ساخته و آماده مى خرند.ولى چون کسى نيست که دوست بفروشد آدمها ديگر دوستى ندارند.
- زبان سرچشمه سوء تفاهم هاست.
- در صورتى که اهلى ام کنى و با من عهد و پيمان ببندى، اگر در ساعت چهار بعد از ظهر بيايى، من از ساعت سه بعد از ظهر حس مى کنم که خوشبختم.هر چه ساعت پيشتر مى رود، خوشبختيم بيشتر مى شود.در ساعت چهار به هيجان مى آيم و نگران مى شوم و آن وقت قدر خوشبختى را مى فهمم.
- فقط با چشم دل مى توان خوب ديد.اصل چيزها از چشم سر پنهان است.
- آدم بزرگها اين حقيقت را فراموش کرده اند که همان مقدار وقتى که براى گلت صرف کرده اى باعث ارزش و اهميت گلت شده است.انسان مسئول هميشگى آن گل مى شود.
- آدم هيچ وقت آن جايى که هست راضى نيست.
- چه خوب است که آدم، حتى در دم مرگ، دوستى داشته باشد.
- چيزى که مايه زيبايى خانه و صحرا و ستاره است از چشم سر پنهان است.
- چراغ را بايد محافظت کرد: چه بسا اندک بادى آن را خاموش کند.
- آدمها آنچه را مى جويند نمى يابند و با اين همه آنچه به دنبالش مى گردند بسا که در يک گل يا در اندکى آب يافت شود.
- چشم نابيناست.با دل بايد جست وجو کرد.
- اگر کسى به سؤالى جواب ندهد، ولى سرخ شود اين خود به معنى جواب مثبت است.
- آنچه مهم است با چشم ديده نمى شود.
-اين تن آدم مثل يک پوسته کهنه دور انداختنى است. پوسته هاى کهنه دور افتاده که غصه ندارند.

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 9:15  توسط مصرف کننده  | 

شازده کوچولو- قسمت اول

اهدانام‌چه

به لئون ورث Leon Werth

از بچه‌ها عذر می‌خواهم که این کتاب را به یکی از بزرگ‌ترها هدیه کرده‌ام. برای این کار یک دلیل حسابی دارم: این «بزرگ‌تر» به‌ترین دوست من تو همه دنیا است. یک دلیل دیگرم هم آن که این «بزرگ‌تر» همه چیز را می‌تواند بفهمد حتا کتاب‌هایی را که برای بچه‌ها نوشته باشند. عذر سومم این است که این «بزرگ‌تر» تو فرانسه زندگی می‌کند و آن‌جا گشنگی و تشنگی می‌کشد و سخت محتاج دلجویی است. اگر همه‌ی این عذرها کافی نباشد اجازه می‌خواهم این کتاب را تقدیم آن بچه‌ای کنم که این آدم‌بزرگ یک روزی بوده. آخر هر آدم بزرگی هم روزی روزگاری بچه‌ای بوده (گیرم کم‌تر کسی از آن‌ها این را به یاد می‌آورد). پس من هم اهدانام‌چه‌ام را به این شکل تصحیح می‌کنم:

به لئون ورث

موقعی که پسربچه بود

آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری

من هم برگردان فارسی این شعر بزرگ را به دو بچه‌ی دوست‌داشتنی دیگر تقدیم می‌کنم: دکتر جهانگیر کازرونی و دکتر محمدجواد گلبن

احمد شاملو

۱

یک بار شش سالم که بود تو کتابی به اسم قصه‌های واقعی -که درباره‌ی جنگل بِکر نوشته شده بود- تصویر محشری دیدم از یک مار بوآ که داشت حیوانی را می‌بلعید. آن تصویر یک چنین چیزی بود:

یک مار بوآ که دارد حیوانی را می‌بلعد

تو کتاب آمده بود که: «مارهای بوآ شکارشان را همین جور درسته قورت می‌دهند. بی این که بجوندش. بعد دیگر نمی‌توانند از جا بجنبند و تمام شش ماهی را که هضمش طول می‌کشد می‌گیرند می‌خوابند».

این را که خواندم، راجع به چیزهایی که تو جنگل اتفاق می‌افتد کلی فکر کردم و دست آخر توانستم با یک مداد رنگی اولین نقاشیم را از کار درآرم. یعنی نقاشی شماره‌ی یکم را که این جوری بود:

نقاشی شماره‌ی یکم — مار شبیه به کلاه

شاهکارم را نشان بزرگ‌تر ها دادم و پرسیدم از دیدنش ترس‌تان بر می‌دارد؟
جوابم دادند: -چرا کلاه باید آدم را بترساند؟

نقاشی من کلاه نبود، یک مار بوآ بود که داشت یک فیل را هضم می‌کرد. آن وقت برای فهم بزرگ‌ترها برداشتم توی شکم بوآ را کشیدم. آخر همیشه باید به آن‌ها توضیحات داد. نقاشی دومم این جوری بود:

نقاشی دوم — مار و فیل درونش

بزرگ‌ترها بم گفتند کشیدن مار بوآی باز یا بسته را بگذارم کنار و عوضش حواسم را بیش‌تر جمع جغرافی و تاریخ و حساب و دستور زبان کنم. و این جوری شد که تو شش سالگی دور کار ظریف نقاشی را قلم گرفتم. از این که نقاشی شماره‌ی یک و نقاشی شماره‌ی دو ام یخ‌شان نگرفت دلسرد شده بودم. بزرگ‌ترها اگر به خودشان باشد هیچ وقت نمی‌توانند از چیزی سر درآرند. برای بچه‌ها هم خسته کننده است که همین جور مدام هر چیزی را به آن‌ها توضیح بدهند.

ناچار شدم برای خودم کار دیگری پیدا کنم و این بود که رفتم خلبانی یاد گرفتم. بگویی نگویی تا حالا به همه جای دنیا پرواز کرده ام و راستی راستی جغرافی خیلی بم خدمت کرده. می‌توانم به یک نظر چین و آریزونا را از هم تمیز بدهم. اگر آدم تو دل شب سرگردان شده باشد جغرافی خیلی به دادش می‌رسد.

از این راه است که من تو زندگیم با گروه گروه آدم‌های حسابی برخورد داشته‌ام. پیش خیلی از بزرگ‌ترها زندگی کرده‌ام و آن‌ها را از خیلی نزدیک دیده‌ام گیرم این موضوع باعث نشده در باره‌ی آن‌ها عقیده‌ی بهتری پیدا کنم.

هر وقت یکی‌شان را گیر آورده‌ام که یک خرده روشن بین به نظرم آمده با نقاشی شماره‌ی یکم که هنوز هم دارمش محکش زده‌ام ببینم راستی راستی چیزی بارش هست یا نه. اما او هم طبق معمول در جوابم در آمده که: «این یک کلاه است». آن وقت دیگر من هم نه از مارهای بوآ باش اختلاط کرده‌ام نه از جنگل‌های بکر دست نخورده نه از ستاره‌ها. خودم را تا حد او آورده‌ام پایین و باش از بریج و گلف و سیاست و انواع کرات حرف زده‌ام. او هم از این که با یک چنین شخص معقولی آشنایی به هم رسانده سخت خوش‌وقت شده.

۲

این جوری بود که روزگارم تو تنهایی می‌گذشت بی این که راستی راستی یکی را داشته باشم که باش دو کلمه حرف بزنم، تااین که زد و شش سال پیش در کویر صحرا حادثه‌یی برایم اتفاق افتاد؛ یک چیز موتور هواپیمایم شکسته بود و چون نه تعمیرکاری همراهم بود نه مسافری یکه و تنها دست به کار شدم تا از پس چنان تعمیر مشکلی برآیم. مساله‌ی مرگ و زندگی بود. آبی که داشتم زورکی هشت روز را کفاف می‌داد.

شب اول را هزار میل دورتر از هر آبادی مسکونی رو ماسه‌ها به روز آوردم پرت افتاده‌تر از هر کشتی شکسته‌یی که وسط اقیانوس به تخته پاره‌یی چسبیده باشد. پس لابد می‌توانید حدس بزنید چه جور هاج و واج ماندم وقتی کله‌ی آفتاب به شنیدن صدای ظریف عجیبی که گفت: «بی زحمت یک برّه برام بکش!» از خواب پریدم.
-ها؟
-یک برّه برام بکش...

چنان از جا جستم که انگار صاعقه بم زده. خوب که چشم‌هام را مالیدم و نگاه کردم آدم کوچولوی بسیار عجیبی را دیدم که با وقار تمام تو نخ من بود. این به‌ترین شکلی است که بعد ها توانستم از او در آرم، گیرم البته آن‌چه من کشیده‌ام کجا و خود او کجا! تقصیر من چیست؟ بزرگ‌تر ها تو شش سالگی از نقاشی دل‌سردم کردند و جز بوآی باز و بسته یاد نگرفتم چیزی بکشم.

با چشم‌هایی که از تعجب گرد شده بود به این حضور ناگهانی خیره شدم. یادتان نرود که من از نزدیک‌ترین آبادی مسکونی هزار میل فاصله داشتم و این آدمی‌زاد کوچولوی من هم اصلا به نظر نمی‌آمد که راه گم کرده باشد یا از خستگی دم مرگ باشد یا از گشنگی دم مرگ باشد یا از تشنگی دم مرگ باشد یا از وحشت دم مرگ باشد. هیچ چیزش به بچه‌یی نمی‌بُرد که هزار میل دور از هر آبادی مسکونی تو دل صحرا گم شده باشد.

این بهترین شکلی است که بعدها از او در آوردم.

وقتی بالاخره صدام در آمد، گفتم:
-آخه... تو این جا چه می‌کنی؟
و آن وقت او خیلی آرام، مثل یک چیز خیلی جدی، دوباره در آمد که:
-بی زحمت واسه‌ی من یک برّه بکش.

آدم وقتی تحت تاثیر شدید رازی قرار گرفت جرات نافرمانی نمی‌کند. گرچه تو آن نقطه‌ی هزار میل دورتر از هر آبادی مسکونی و با قرار داشتن در معرض خطر مرگ این نکته در نظرم بی معنی جلوه کرد باز کاغذ و خودنویسی از جیبم در آوردم اما تازه یادم آمد که آن‌چه من یاد گرفته‌ام بیش‌تر جغرافیا و تاریخ و حساب و دستور زبان است، و با کج خلقی مختصری به آن موجود کوچولو گفتم نقاشی بلد نیستم.
بم جواب داد: -عیب ندارد، یک بَرّه برام بکش.

از آن‌جایی که هیچ وقت تو عمرم بَرّه نکشیده بودم یکی از آن دو تا نقاشی‌ای را که بلد بودم برایش کشیدم. آن بوآی بسته را. ولی چه یکه‌ای خوردم وقتی آن موجود کوچولو در آمد که: -نه! نه! فیلِ تو شکم یک بوآ نمی‌خواهم. بوآ خیلی خطرناک است فیل جا تنگ کن. خانه‌ی من خیلی کوچولوست، من یک بره لازم دارم. برام یک بره بکش. بره‌ی مریض
-خب، کشیدم.
با دقت نگاهش کرد و گفت:
-نه! این که همین حالاش هم حسابی مریض است. یکی دیگر بکش. قوچ
-کشیدم.
لبخند با نمکی زد و در نهایت گذشت گفت:
-خودت که می‌بینی... این بره نیست، قوچ است. شاخ دارد نه... بره‌ی پیر
باز نقاشی را عوض کردم.
آن را هم مثل قبلی ها رد کرد:
-این یکی خیلی پیر است... من یک بره می‌خواهم که مدت ها عمر کند...

باری چون عجله داشتم که موتورم را پیاده کنم رو بی حوصلگی جعبه‌ای کشیدم که دیواره‌اش سه تا سوراخ داشت، و از دهنم پرید که: جعبه
-این یک جعبه است. بره‌ای که می‌خواهی این تو است.

و چه قدر تعجب کردم از این که دیدم داور کوچولوی من قیافه‌اش از هم باز شد و گفت:
-آها... این درست همان چیزی است که می‌خواستم! فکر می‌کنی این بره خیلی علف بخواهد؟
-چطور مگر؟
-آخر جای من خیلی تنگ است...
-هر چه باشد حتماً بسش است. بره‌یی که بت داده‌ام خیلی کوچولوست.
-آن قدرهاهم کوچولو نیست... اِه! گرفته خوابیده...

و این جوری بود که من با شهریار کوچولو آشنا شدم.

۳

خیلی طول کشید تا توانستم بفهمم از کجا آمده. شهریار کوچولو که مدام مرا سوال پیچ می‌کرد خودش انگار هیچ وقت سوال‌های مرا نمی‌شنید. فقط چیزهایی که جسته گریخته از دهنش می‌پرید کم کم همه چیز را به من آشکار کرد. مثلا اول بار که هواپیمای مرا دید (راستی من هواپیما نقاشی نمی‌کنم، سختم است.) ازم پرسید:
-این چیز چیه؟
-این «چیز» نیست: این پرواز می‌کند. هواپیماست. هواپیمای من است.

و از این که به‌اش می‌فهماندم من کسی‌ام که پرواز می‌کنم به خود می‌بالیدم.
حیرت زده گفت: -چی؟ تو از آسمان افتاده‌ای؟
با فروتنی گفتم: -آره.
گفت: -اوه، این دیگر خیلی عجیب است!
و چنان قهقهه‌ی ملوسی سر داد که مرا حسابی از جا در برد. راستش من دلم می‌خواهد دیگران گرفتاری‌هایم را جدی بگیرند.
خنده‌هایش را که کرد گفت: -خب، پس تو هم از آسمان می‌آیی! اهل کدام سیاره‌ای؟...

بفهمی نفهمی نور مبهمی به معمای حضورش تابید. یکهو پرسیدم:
-پس تو از یک سیاره‌ی دیگر آمده‌ای؟
آرام سرش را تکان داد بی این که چشم از هواپیما بردارد.

اما جوابم را نداد، تو نخ هواپیما رفته بود و آرام آرام سر تکان می‌داد.
گفت: -هر چه باشد با این نباید از جای خیلی دوری آمده باشی...

مدت درازی تو خیال فرو رفت، بعد بره‌اش را از جیب در آورد و محو تماشای آن گنج گرانبها شد. تصویری از شهریار کوچولو بر روی زمین

فکر می‌کنید از این نیمچه اعتراف «سیاره‌ی دیگر»ِ او چه هیجانی به من دست داد؟ زیر پاش نشستم که حرف بیشتری از زبانش بکشم:
-تو از کجا می‌آیی آقا کوچولوی من؟ خانه‌ات کجاست؟ بره‌ی مرا می‌خواهی کجا ببری؟
مدتی در سکوت به فکر فرورفت و بعد در جوابم گفت:
-حسن جعبه‌ای که بم داده‌ای این است که شب‌ها می‌تواند خانه‌اش بشود.
-معلوم است... اما اگر بچه‌ی خوبی باشی یک ریسمان هم بِت می‌دهم که روزها ببندیش. یک ریسمان با یک میخ طویله...
انگار از پیش‌نهادم جا خورد، چون که گفت:
-ببندمش؟ چه فکر ها!
-آخر اگر نبندیش راه می‌افتد می‌رود گم می‌شود.

دوست کوچولوی من دوباره غش غش خنده را سر داد:
-مگر کجا می‌تواند برود؟
-خدا می‌داند. راستِ شکمش را می‌گیرد و می‌رود...
-بگذار برود...اوه، خانه‌ی من آن‌قدر کوچک است!
و شاید با یک خرده اندوه در آمد که:
-یک‌راست هم که بگیرد برود جای دوری نمی‌رود...

۴

به این ترتیب از یک موضوع خیلی مهم دیگر هم سر در آوردم: این که سیاره‌ی او کمی از یک خانه‌ی معمولی بزرگ‌تر بود.این نکته آن‌قدرها به حیرتم نینداخت. می‌دانستم گذشته از سیاره‌های بزرگی مثل زمین و کیوان و تیر و ناهید که هرکدام برای خودشان اسمی دارند، صدها سیاره‌ی دیگر هم هست که بعضی‌شان از بس کوچکند با دوربین نجومی هم به هزار زحمت دیده می‌شوند و هرگاه اخترشناسی یکی‌شان را کشف کند به جای اسم شماره‌ای به‌اش می‌دهد. مثلا اسمش را می‌گذارد «اخترک ۳۲۵۱».

دلایل قاطعی دارم که ثابت می‌کند شهریار کوچولو از اخترک ب۶۱۲ آمده‌بود.

شهریار کوچولو بر اخترکِ ب۶۱۲

این اخترک را فقط یک بار به سال ۱۹۰۹ یک اخترشناس ترک توانسته بود ببیند اخترشناسِ ترک در حالِ دیدنِ اخترکِ ب۶۱۲ که تو یک کنگره‌ی بین‌المللی نجوم هم با کشفش هیاهوی زیادی به راه انداخت اما واسه خاطر لباسی که تنش بود هیچ کس حرفش را باور نکرد. اخترشناسِ ترک در کنگره‌ی بین‌المللیِ نجوم، با لباس قدیمی آدم بزرگ‌ها این جوری‌اند!

بختِ اخترک ب۶۱۲ زد و، ترک مستبدی ملتش را به ضرب دگنک وادار به پوشیدن لباس اروپایی‌ها کرد. اخترشناس به سال ۱۹۲۰ دوباره، و این بار با سر و وضع آراسته برای کشفش ارائه‌ی دلیل کرد و این بار همه جانب او را گرفتند. اخترشناسِ ترک در کنگره‌ی بین‌المللیِ نجوم، با لباس جدید

به خاطر آدم بزرگ‌هاست که من این جزئیات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برای‌تان نقل می‌کنم یا شماره‌اش را می‌گویم چون که آن‌ها عاشق عدد و رقم‌اند. وقتی با آن‌ها از یک دوست تازه‌تان حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره‌ی چیزهای اساسی‌اش سوال نمی‌کنند که هیج وقت نمی‌پرسند «آهنگ صداش چه‌طور است؟ چه بازی‌هایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می‌کند یا نه؟» -می‌پرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق می‌گیرد؟» و تازه بعد از این سوال‌ها است که خیال می‌کنند طرف را شناخته‌اند.

اگر به آدم بزرگ‌ها بگویید یک خانه‌ی قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتماً به‌شان گفت یک خانه‌ی صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند بشود که: -وای چه قشنگ!

یا مثلا اگر به‌شان بگویید «دلیل وجودِ شهریارِ کوچولو این که تودل‌برو بود و می‌خندید و دلش یک بره می‌خواست و بره خواستن، خودش بهترین دلیل وجود داشتن هر کسی است» شانه بالا می‌اندازند و باتان مثل بچ‌ه‌ها رفتار می‌کنند! اما اگر به‌شان بگویید «سیاره‌ای که ازش آمده‌بود اخترک ب۶۱۲ است» بی‌معطلی قبول می‌کنند و دیگر هزار جور چیز ازتان نمی‌پرسند. این جوری‌اند دیگر. نباید ازشان دل‌خور شد. بچه‌ها باید نسبت به آدم بزرگ‌ها گذشت داشته باشند.

اما البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک می‌کنیم می‌خندیم به ریش هرچه عدد و رقم است! چیزی که من دلم می‌خواست این بود که این ماجرا را مثل قصه‌ی پریا نقل کنم. دلم می‌خواست بگویم: «یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری یه شهریار کوچولو بود که تو اخترکی زندگی می‌کرد همه‌اش یه خورده از خودش بزرگ‌تر و واسه خودش پیِ دوستِ هم‌زبونی می‌گشت...»، آن هایی که مفهوم حقیقی زندگی را درک کرده‌اند واقعیت قضیه را با این لحن بیشتر حس می‌کنند. آخر من دوست ندارم کسی کتابم را سرسری بخواند. خدا می‌داند با نقل این خاطرات چه بار غمی روی دلم می‌نشیند. شش سالی می‌شود که دوستم با بَرّه‌اش رفته. این که این جا می‌کوشم او را وصف کنم برای آن است که از خاطرم نرود. فراموش کردن یک دوست خیلی غم‌انگیز است. همه کس که دوستی ندارد. من هم می‌توانم مثل آدم بزرگ‌ها بشوم که فقط اعداد و ارقام چشم‌شان را می‌گیرد. و باز به همین دلیل است که رفته‌ام یک جعبه رنگ و چند تا مداد خریده‌ام. تو سن و سال من واسه کسی که جز کشیدنِ یک بوآی باز یا یک بوآی بسته هیچ کار دیگری نکرده -و تازه آن هم در شش سالگی- دوباره به نقاشی رو کردن از آن حرف‌هاست! البته تا آن‌جا که بتوانم سعی می‌کنم چیزهایی که می‌کشم تا حد ممکن شبیه باشد. گیرم به موفقیت خودم اطمینان چندانی ندارم. یکیش شبیه از آب در می‌آید یکیش نه. سرِ قدّ و قواره‌اش هم حرف است. یک جا زیادی بلند درش آورده‌ام یک جا زیادی کوتاه. از رنگ لباسش هم مطمئن نیستم. خب، رو حدس و گمان پیش رفته‌ام؛ کاچی به زِ هیچی. و دست آخر گفته باشم که تو بعضِ جزئیات مهم‌ترش هم دچار اشتباه شده‌ام. اما در این مورد دیگر باید ببخشید: دوستم زیر بار هیچ جور شرح و توصیفی نمی‌رفت. شاید مرا هم مثل خودش می‌پنداشت. اما از بختِ بد، دیدن بره‌ها از پشتِ جعبه از من بر نمی‌آید. نکند من هم یک خرده به آدم بزرگ‌ها رفته‌ام؟ «باید پیر شده باشم».

۵

هر روزی که می‌گذشت از اخترک و از فکرِ عزیمت و از سفر و این حرف‌ها چیزهای تازه‌ای دست‌گیرم می‌شد که همه‌اش معلولِ بازتاب‌هایِ اتفاقی بود. و از همین راه بود که روز سوم از ماجرایِ تلخِ بائوباب ها سردرآوردم.

این بار هم بَرّه باعثش شد، چون شهریار کوچولو که انگار سخت دودل مانده‌بود ناگهان ازم پرسید:
-بَرّه‌ها بته‌ها را هم می‌خورند دیگر، مگر نه؟
-آره. همین جور است.
-آخ! چه خوشحال شدم!

نتوانستم بفهمم این موضوع که بَرّه‌ها بوته‌ها را هم می‌خورند اهمیتش کجاست اما شهریار کوچولو درآمد که:
-پس لابد بائوباب ها را هم می‌خورند دیگر؟

یک گله فیل که در اخترکِ ب۶۱۲ روی هم چیده شده‌اند من برایش توضیح دادم که بائوباب بُتّه نیست. درخت است و از ساختمان یک معبد هم گنده‌تر، و اگر یک گَلّه فیل هم با خودش ببرد حتا یک درخت بائوباب را هم نمی‌توانند بخورند.
از فکر یک گَلّه فیل به خنده افتاد و گفت: -باید چیدشان روی هم.
اما با فرزانگی تمام متذکر شد که: -بائوباب هم از بُتِّگی شروع می‌کند به بزرگ شدن.
-درست است. اما نگفتی چرا دلت می‌خواهد بره‌هایت نهال‌های بائوباب را بخورند؟
گفت: -دِ! معلوم است!

و این را چنان گفت که انگار موضوع از آفتاب هم روشن‌تر است؛ منتها من برای این که به تنهایی از این راز سر در آرم ناچار شدم حسابی کَلّه را به کار بیندازم.

راستش این که تو اخترکِ شهریار کوچولو هم مثل سیارات دیگر هم گیاهِ خوب به هم می‌رسید هم گیاهِ بد. یعنی هم تخمِ خوب گیاه‌های خوب به هم می‌رسید، هم تخمِ بدِ گیاه‌هایِ بد. اما تخم گیاه‌ها نامریی‌اند. آن‌ها تو حرمِ تاریک خاک به خواب می‌روند تا یکی‌شان هوس بیدار شدن به سرش بزند. آن وقت کش و قوسی می‌آید و اول با کم رویی شاخکِ باریکِ خوشگل و بی‌آزاری به طرف خورشید می‌دواند. اگر این شاخک شاخکِ تربچه‌ای گلِ سرخی چیزی باشد می‌شود گذاشت برای خودش رشد کند اما اگر گیاهِ بدی باشد آدم باید به مجردی که دستش را خواند ریشه‌کنش کند.

باری، تو سیاره‌ی شهریار کوچولو گیاه تخمه‌های وحشتناکی به هم می‌رسید. یعنی تخم درختِ بائوباب که خاکِ سیاره حسابی ازشان لطمه خورده بود. بائوباب هم اگر دیر به‌اش برسند دیگر هیچ جور نمی‌شود حریفش شد: تمام سیاره را می‌گیرد و با ریشه‌هایش سوراخ سوراخش می‌کند و اگر سیاره خیلی کوچولو باشد و بائوباب‌ها خیلی زیاد باشند پاک از هم متلاشیش می‌کنند.

شهریار کوچولو در حال نظافت ِ اخترکش شهریار کوچولو بعدها یک روز به من گفت: «این، یک امر انضباطی است. صبح به صبح بعد از نظافتِ خود باید با دفت تمام به نظافتِ اخترک پرداخت. آدم باید خودش را مجبور کند که به مجردِ تشخیص دادن بائوباب‌ها از بته‌های گلِ سرخ که تا کوچولواَند عین هم‌اَند با دقت ریشه‌کن‌شان بکند. کار کسل‌کننده‌ای هست اما هیچ مشکل نیست.»

یک روز هم بم توصیه کرد سعی کنم هر جور شده یک نقاشی حسابی از کار درآرم که بتواند قضیه را به بچه‌های سیاره‌ی من هم حالی کند. گفت اگر یک روز بروند سفر ممکن است به دردشان بخورد. پاره‌ای وقت‌ها پشت گوش انداختن کار ایرادی ندارد اما اگر پای بائوباب در میان باشد گاوِ آدم می‌زاید. اخترکی را سراغ دارم که یک تنبل‌باشی ساکنش بود و برای کندن سه تا نهال بائوباب امروز و فردا کرد...».

آن وقت من با استفاده از چیزهایی که گفت شکل آن اخترک را کشیدم.

اخترکِ تنبل‌باشی با سه درختِ بائوباب

هیچ دوست ندارم اندرزگویی کنم. اما خطر بائوباب‌ها آن‌قدر کم شناخته شده و سر راهِ کسی که تو چنان اخترکی سرگیدان بشود آن قدر خطر به کمین نشسته که این مرتبه را از رویه‌ی همیشگی خودم دست بر می‌دارم و می‌گویم: «بچه‌ها! هوای بائوباب‌ها را داشته باشید!»

اگر من سرِ این نقاشی این همه به خودم فشار آورده‌ام فقط برای آن بوده که دوستانم را متوجه خطری کنم که از مدت‌ها پیش بیخ گوش‌شان بوده و مثلِ خودِ من ازش غافل بوده‌اند. درسی که با این نقاشی داده‌ام به زحمتش می‌ارزد. حالا ممکن است شما از خودتان بپرسید: «پس چرا هیچ کدام از بقیه‌ی نقاشی‌های این کتاب هیبتِ تصویرِ بائوباب‌ها را ندارد؟» -خب، جوابش خیلی ساده است: من زور خودم را زده‌ام اما نتوانسته‌ام از کار درشان بیاورم. اما عکس بائوباب‌ها را که می‌کشیدم احساس می‌کردم قضیه خیلی فوریت دارد و به این دلیل شور بَرَم داشته بود.

۶

آخ، شهریار کوچولو! این جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و دل‌گیر تو سر درآوردم. تا مدت‌ها تنها سرگرمیِ تو تماشای زیباییِ غروب آفتاب بوده. به این نکته‌ی تازه صبح روز چهارم بود که پی بردم؛ یعنی وقتی که به من گفتی:
-غروب آفتاب را خیلی دوست دارم. برویم فرورفتن آفتاب را تماشا کنیم... شهریار کوچولو در اخترکش مشغولِ تماشای غروبِ آفتاب
-هوم، حالاها باید صبر کنی...
-واسه چی صبر کنم؟
-صبر کنی که آفتاب غروب کند.

اول سخت حیرت کردی بعد از خودت خنده‌ات گرفت و برگشتی به من گفتی:
-همه‌اش خیال می‌کنم تو اخترکِ خودمم!
-راستش موقعی که تو آمریکا ظهر باشد همه می‌دانند تو فرانسه تازه آفتاب دارد غروب می‌کند. کافی است آدم بتواند در یک دقیقه خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا کند. متاسفانه فرانسه کجا این‌جا کجا! اما رو اخترک تو که به آن کوچکی است همین‌قدر که چند قدمی صندلیت را جلو بکشی می‌توانی هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنی.
-یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
و کمی بعد گفت:
-خودت که می‌دانی... وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می‌برد.
-پس خدا می‌داند آن روز چهل و سه غروبه چه‌قدر دلت گرفته بوده.

اما مسافر کوچولو جوابم را نداد.

۷

روز پنجم باز سرِ گوسفند از یک راز دیگر زندگی شهریار کوچولو سر در آوردم. مثل چیزی که مدت‌ه‌ا تو دلش به‌اش فکر کرده باشد یک‌هو بی مقدمه از من پرسید:
-گوسفندی که بُتّه ها را بخورد گل ها را هم می‌خورد؟
-گوسفند هرچه گیرش بیاید می‌خورد.
-حتا گل‌هایی را هم که خار دارند؟
-آره، حتا گل‌هایی را هم که خار دارند.
-پس خارها فایده‌شان چیست؟

من چه می‌دانستم؟ یکی از آن: سخت گرفتار باز کردن یک مهره‌ی سفتِ موتور بودم. از این که یواش یواش بو می‌بردم خرابیِ کار به آن سادگی‌ها هم که خیال می‌کردم نیست برج زهرمار شده‌بودم و ذخیره‌ی آبم هم که داشت ته می‌کشید بیش‌تر به وحشتم می‌انداخت.
-پس خارها فایده‌شان چسیت؟

شهریار کوچولو وقتی سوالی را می‌کشید وسط دیگر به این مفتی‌ها دست بر نمی‌داشت. مهره پاک کلافه‌ام کرده بود. همین جور سرسری پراندم که:
-خارها به درد هیچ کوفتی نمی‌خورند. آن‌ها فقط نشانه‌ی بدجنسی گل‌ها هستند.
-دِ!
و پس از لحظه‌یی سکوت با یک جور کینه درآمد که:
-حرفت را باور نمی‌کنم! گل‌ها ضعیفند. بی شیله‌پیله‌اند. سعی می‌کنند یک جوری تهِ دل خودشان را قرص کنند. این است که خیال می‌کنند با آن خارها چیزِ ترسناکِ وحشت‌آوری می‌شوند...

لام تا کام به‌اش جواب ندادم. در آن لحظه داشتم تو دلم می‌گفتم: «اگر این مهره‌ی لعنتی همین جور بخواهد لج کند با یک ضربه‌ی چکش حسابش را می‌رسم.» اما شهریار کوچولو دوباره افکارم را به هم ریخت:
-تو فکر می‌کنی گل‌ها...
من باز همان جور بی‌توجه گفتم:
-ای داد بیداد! ای داد بیداد! نه، من هیچ کوفتی فکر نمی‌کنم! آخر من گرفتار هزار مساله‌ی مهم‌تر از آنم!
هاج و واج نگاهم کرد و گفت:
-مساله‌ی مهم!

مرا می‌دید که چکش به دست با دست و بالِ سیاه روی چیزی که خیلی هم به نظرش زشت می‌آمد خم شده‌ام.
-مثل آدم بزرگ‌ها حرف می‌زنی!
از شنیدنِ این حرف خجل شدم اما او همین جور بی‌رحمانه می‌گفت:
-تو همه چیز را به هم می‌ریزی... همه چیز را قاتی می‌کنی!
حسابی از کوره در رفته‌بود.

موهای طلایی طلائیش تو باد می‌جنبید.
-اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ روئه توش زندگی می‌کند. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستاره‌را تماشا نکرده هیچ وقت کسی را دوست نداشته هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید: «من یک آدم مهمم! یک آدم مهمم!» این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده: او آدم نیست، یک قارچ است!
-یک چی؟
-یک قارچ! گلِ سرخ
حالا دیگر رنگش از فرط خشم مثل گچ سفید شده‌بود:
-کرورها سال است که گل‌ها خار می‌سازند و با وجود این کرورها سال است که برّه‌ها گل‌ها را می‌خورند. آن وقت هیچ مهم نیست آدم بداند پس چرا گل‌ها واسه ساختنِ خارهایی که هیچ وقتِ خدا به هیچ دردی نمی‌خورند این قدر به خودشان زحمت می‌دهند؟ جنگ میان برّه‌ها و گل‌ها هیچ مهم نیست؟ این موضوع از آن جمع زدن‌های آقا سرخ‌روئه‌یِ شکم‌گنده مهم‌تر و جدی‌تر نیست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همه‌ی دنیا تک است و جز رو اخترک خودم هیچ جای دیگر پیدا نمیشه و ممکن است یک روز صبح یک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی این که بفهمد چه‌کار دارد می‌کند به یک ضرب پاک از میان ببردش چی؟ یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست واسه احساس وشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید: «گل من یک جایی میان آن ستاره‌هاست»، اما اگر برّه گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستاره‌ها پِتّی کنند و خاموش بشوند. یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟
دیگر نتوانست چیزی بگوید و ناگهان هِق هِق کنان زد زیر گریه.

حالا دیگر شب شده‌بود. اسباب و ابزارم را کنار انداخته‌بودم. دیگر چکش و مهره و تشنگی و مرگ به نظرم مضحک می‌آمد. رو ستاره‌ای، رو سیاره‌ای، رو سیاره‌ی من، زمین، شهریارِ کوچولویی بود که احتیاج به دلداری داشت! به آغوشش گرفتم مثل گهواره تابش دادم به‌اش گفتم: «گلی که تو دوست داری تو خطر نیست. خودم واسه گوسفندت یک پوزه‌بند می‌کشم... خودم واسه گفت یک تجیر می‌کشم... خودم...» بیش از این نمی‌دانستم چه بگویم. خودم را سخت چُلمَن و بی دست و پا حس می‌کردم. نمی‌دانستم چه‌طور باید خودم را به‌اش برسانم یا به‌اش بپیوندم...p چه دیار اسرارآمیزی است دیار اشک!

۸

راه شناختن آن گل را خیلی زود پیدا کردم:
تو اخترکِ شهریار کوچولو همیشه یک مشت گل‌های خیلی ساده در می‌آمده. گل‌هایی با یک ردیف گلبرگ که جای چندانی نمی‌گرفته، دست و پاگیرِ کسی نمی‌شده. صبحی سر و کله‌شان میان علف‌ها پیدا می‌شده شب از میان می‌رفته‌اند. اما این یکی یک روز از دانه‌ای جوانه زده بود که خدا می‌دانست از کجا آمده رود و شهریار کوچولو با جان و دل از این شاخکِ نازکی که به هیچ کدام از شاخک‌های دیگر نمی‌رفت مواظبت کرده‌بود. بعید بنود که این هم نوعِ تازه‌ای از بائوباب باشد اما بته خیلی زود از رشد بازماند و دست‌به‌کارِ آوردن گل شد. شهریار کوچولو که موقعِ نیش زدن آن غنچه‌ی بزرگ حاضر و ناظر بود به دلش افتاد که باید چیز معجزه‌آسایی از آن بیرون بیاید. اما گل تو پناهِ خوابگاهِ سبزش سر فرصت دست اندکار خودآرایی بود تا هرچه زیباتر جلوه‌کند. رنگ‌هایش را با وسواس تمام انتخاب می‌کرد سر صبر لباس می‌پوشید و گلبرگ‌ها را یکی یکی به خودش می‌بست. دلش نمی‌خواست مثل شقایق‌ها با جامه‌ی مچاله و پر چروک بیرون بیاید.

شهریار کوچولو و گلِ سرخ نمی‌خواست جز در اوج درخشندگی زیبائیش رو نشان بدهد!...

هوه، بله عشوه‌گری تمام عیار بود! آرایشِ پر راز و رمزش روزها و روزها طول کشید تا آن که سرانجام یک روز صبح درست با بر آمدن آفتاب نقاب از چهره برداشت و با این که با آن همه دقت و ظرافت روی آرایش و پیرایش خودش کار کرده بود خمیازه‌کشان گفت:
-اوه، تازه همین حالا از خواب پا شده‌ام... عذر می‌خواهم که موهام این جور آشفته‌است...

شهریار کوچولو نتوانست جلو خودش را بگیرد و از ستایش او خودداری کند:
-وای چه‌قدر زیبائید!
گل به نرمی گفت:
-چرا که نه؟ من و آفتاب تو یک لحظه به دنیا آمدیم...
شهریار کوچولو شستش خبردار شد که طرف آن‌قدرها هم اهل شکسته‌نفسی نیست اما راستی که چه‌قدر هیجان انگیز بود!
-به نظرم وقت خوردن ناشتایی است. بی زحمت برایم فکری بکنید.
و شهریار کوچولوی مشوش و در هم یک آبپاش آب خنک آورده به گل داده‌بود. شهریار کوچولو در حالِ تماشای گلِ سرخ

با این حساب، هنوزهیچی نشده با آن خودپسندیش که بفهمی‌نفهمی از ضعفش آب می‌خورد دل او را شکسته بود. مثلا یک روز که داشت راجع به چهارتا خارش حرف می‌زد یک‌هو در آمده بود که: ببر و گلِ سرخ
-نکند ببرها با آن چنگال‌های تیزشان بیایند سراغم!
شهریار کوچولو ازش ایراد گرفته‌بود که:
-تو اخترک من ببر به هم نمی‌رسد. تازه ببرها که علف‌خوار نیستند.
گل به گلایه جواب داده بود:
-من که علف نیستم.
و شهریار کوچولو گفته بود:
-عذر می‌خواهم...
-من از ببرها هیچ ترسی ندارم اما از جریان هوا وحشت می‌کنم. تو دستگاه‌تان تجیر به هم نمی‌رسد؟ شهریار کوچولو در حالِ پوشاندنِ گلِ سرخ
شهریار کوچولو تو دلش گفت: «وحشت از جریان هوا... این که واسه یک گیاه تعریفی ندارد... چه مرموز است این گل!»
-شب مرا بگذارید زیر یک سرپوش. این جا هواش خیلی سرد است. چه جای بدی افتادم! جایی که پیش از این بودم... شهریار کوچولو در حالِ گذاشتنِ سرپوش روی گلِ سرخ

اما حرفش را خورده بود. آخر، آمدنا هنوز به شکل دانه بود. امکان نداشت توانسته‌باشد دنیاهای دیگری را بشناسد. شرم‌سار از این که گذاشته بود سر به هم بافتن دروغی به این آشکاری مچش گیربیفتد دو سه بار سرفه کرده بود تا اهمالِ شهریار کوچولو را به‌اش یادآور شود:
-تجیر کو پس؟
-داشتم می‌رفتم اما شما داشتید صحبت می‌کردید!
و با وجود این زورکی بنا کرده‌بود به سرفه کردن تا او احساس پشیمانی کند.

به این ترتیب شهریار کوچولو با همه‌ی حسن نیّتی که از عشقش آب می‌خورد همان اول کار به او بد گمان شده‌بود. حرف‌های بی سر و تهش را جدی گرفته‌بود و سخت احساس شوربختی می‌کرد.

یک روز دردِدل کنان به من گفت: -حقش بود به حرف‌هاش گوش نمی‌دادم. هیچ وقت نباید به حرف گل‌ها گوش داد. گل را فقط باید بوئید و تماشا کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر می‌کرد گیرم من بلد نبودم چه‌جوری از آن لذت ببرم. قضیه‌ی چنگال‌های ببر که آن جور دَمَغم کرده‌بود می‌بایست دلم را نرم کرده باشد...»

یک روز دیگر هم به من گفت: «آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم. من بایست روی کرد و کارِ او در باره‌اش قضاوت می‌کردم نه روی گفتارش... عطرآگینم می‌کرد. دلم را روشن می‌کرد. نمی‌بایست ازش بگریزم. می‌بایست به مهر و محبتی که پشتِ آن کلک‌های معصومانه‌اش پنهان بود پی می‌بردم. گل‌ها پُرَند از این جور تضادها. اما خب دیگر، من خام‌تر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم!».

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 9:21  توسط مصرف کننده  | 

شازده کوچولو- قسمت دوم

۹

گمان کنم شهریار کوچولو برای فرارش از مهاجرت پرنده‌های وحشی استفاده کرد.

گمان کنم شهریار کوچولو برای فرارش از مهاجرت پرنده‌های وحشی استفاده کرد.

صبح روز حرکت، اخترکش را آن جور که باید مرتب کرد، آتش‌فشان‌های فعالش را با دقت پاک و دوده‌گیری کرد: شهریار کوچولو در حالِ پاک کردنِ آتش‌فشان. دو تا آتش‌فشان فعال داشت که برای گرم کردن ناشتایی خیلی خوب بود. یک آتش‌فشان خاموش هم داشت. منتها به قول خودش «آدم کف دستش را که بو نکرده!» این بود که آتش‌فشان خاموش را هم پاک کرد. آتش‌فشان که پاک باشد مرتب و یک هوا می‌سوزد و یک‌هو گُر نمی‌زند. آتش‌فشان هم عین‌هو بخاری یک‌هو اَلُو می‌زند. البته ما رو سیاره‌مان زمین کوچک‌تر از آن هستیم که آتش‌فشان‌هامان را پاک و دوده‌گیری کنیم و برای همین است که گاهی آن جور اسباب زحمت‌مان می‌شوند.

شهریار کوچولو با دل‌ِگرفته آخرین نهال‌های بائوباب را هم ریشه‌کن کرد. فکر می‌کرد دیگر هیچ وقت نباید برگردد. اما آن روز صبح گرچه از این کارهای معمولیِ هر روزه کُلّی لذت برد موقعی که آخرین آب را پای گل داد و خواست بگذاردش زیرِ سرپوش چیزی نمانده‌بود که اشکش سرازیر شود.
به گل گفت: -خدا نگهدار!
اما او جوابش را نداد.
دوباره گفت: -خدا نگهدار!
گل سرفه‌کرد، گیرم این سرفه اثر چائیدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت:
-من سبک مغز بودم. ازت عذر می‌خواهم. سعی کن خوشبخت باشی.
از این که به سرکوفت و سرزنش‌های همیشگی برنخورد حیرت کرد و سرپوش به دست هاج‌وواج ماند. از این محبتِ آرام سر در نمی‌آورد.
گل به‌اش گفت: -خب دیگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از این موضوع خبردار نشد تقصیر من است. باشد، زیاد مهم نیست. اما تو هم مثل من بی‌عقل بودی... سعی کن خوشبخت بشوی... این سرپوش را هم بگذار کنار، دیگر به دردم نمی‌خورد.
-آخر، باد...
-آن قدرهاهم سَرمائو نیستم... هوای خنک شب برای سلامتیم خوب است. خدانکرده گُلم آخر.
-آخر حیوانات...
-اگر خواسته‌باشم با شب‌پره‌ها آشنا بشوم جز این که دو سه تا کرمِ حشره را تحمل کنم چاره‌ای ندارم. شب‌پره باید خیلی قشنگ باشد. جز آن کی به دیدنم می‌آید؟ تو که می‌روی به آن دور دورها. از بابتِ درنده‌ها هم هیچ کَکَم نمی‌گزد: «من هم برای خودم چنگ و پنجه‌ای دارم».
و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد. بعد گفت:
-دست‌دست نکن دیگر! این کارت خلق آدم را تنگ می‌کند. حالا که تصمیم گرفته‌ای بروی برو!

و این را گفت، چون که نمی‌خواست شهریار کوچولو گریه‌اش را ببیند. گلی بود تا این حد خودپسند...

۱۰

خودش را در منطقه‌ی اخترک‌های ۳۲۵، ۳۲۶، ۳۲۷، ۳۲۸، ۳۲۹ و ۳۳۰ دید. این بود که هم برای سرگرمی و هم برای چیزیادگرفتن بنا کرد یکی‌یکی‌شان را سیاحت کردن.

اخترکِ اول مسکن پادشاهی بود که با شنلی از مخمل ارغوانی قاقم بر اورنگی بسیار ساده و در عین حال پرشکوه نشسته بود و همین که چشمش به شهریار کوچولو افتاد داد زد:
-خب، این هم رعیت!
شهریار کوچولو از خودش پرسید: -او که تا حالا هیچ وقت مرا ندیده چه جوری می‌تواند بشناسدم؟
دیگر اینش را نخوانده‌بود که دنیابرای پادشاهان به نحو عجیبی ساده شده و تمام مردم فقط یک مشت رعیت به حساب می‌آیند.

پادشاه در سیاره‌اش

پادشاه که می‌دید بالاخره شاهِ کسی شده و از این بابت کبکش خروس می‌خواند گفت: -بیا جلو بهتر ببینیمت. شهریار کوچولو با چشم پیِ جایی گشت که بنشیند اما شنلِ قاقمِ حضرتِ پادشاهی تمام اخترک را دربرگرفته‌بود. ناچار همان طور سر پا ماند و چون سخت خسته بود به دهن‌دره افتاد.
شاه به‌اش گفت: -خمیازه کشیدن در حضرتِ سلطان از نزاکت به دور است. این کار را برایت قدغن می‌کنم. شهریار کوچولو که سخت خجل شده‌بود در آمد که:
-نمی‌توانم جلوِ خودم را بگیرم. راه درازی طی‌کرده‌ام و هیچ هم نخوابیده‌ام...
پادشاه گفت: -خب خب، پس بِت امر می‌کنم خمیازه بکشی. سال‌هاست خمیازه‌کشیدن کسی را ندیده‌ام برایم تازگی دارد. یاالله باز هم خمیازه بکش. این یک امر است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر این جوری من دست و پایم را گم می‌کنم... دیگر نمی‌توانم.
شاه گفت: -هوم! هوم! خب، پس من به‌ات امر می‌کنم که گاهی خمیازه بکشی گاهی نه.
تند و نامفهوم حرف می‌زد و انگار خلقش حسابی تنگ بود.

پادشاه فقط دربند این بود که مطیع فرمانش باشند. در مورد نافرمانی‌ها هم هیچ نرمشی از خودش نشان نمی‌داد. یک پادشاهِ تمام عیار بود گیرم چون زیادی خوب بود اوامری که صادر می‌کرد اوامری بود منطقی. مثلا خیلی راحت در آمد که: «اگر من به یکی از سردارانم امر کنم تبدیل به یکی از این مرغ‌های دریایی بشود و یارو اطاعت نکند تقسیر او نیست که، تقصیر خودم است».
شهریار کوچولو در نهایت ادب پرسید: -اجازه می‌فرمایید بنشینم؟
پادشاه که در نهایتِ شکوه و جلال چینی از شنل قاقمش را جمع می‌کرد گفت: -به‌ات امر می‌کنیم بنشینی.

منتها شهریار کوچولو مانده‌بود حیران: آخر آن اخترک کوچک‌تر از آن بود که تصورش را بشود کرد. واقعا این پادشاه به چی سلطنت می‌کرد؟ گفت: -قربان عفو می‌فرمایید که ازتان سوال می‌کنم...
پادشاه با عجله گفت: -به‌ات امر می‌کنیم از ما سوال کنی.
-شما قربان به چی سلطنت می‌فرمایید؟
پادشاه خیلی ساده گفت: -به همه چی.
-به همه‌چی؟
پادشاه با حرکتی قاطع به اخترک خودش و اخترک‌های دیگر و باقی ستاره‌ها اشاره کرد.
شهریار کوچولو پرسید: -یعنی به همه‌ی این ها؟
شاه جواب داد: -به همه‌ی این ها.
آخر او فقط یک پادشاه معمولی نبود که، یک پادشاهِ جهانی بود.
-آن وقت ستاره‌ها هم سربه‌فرمان‌تانند؟
پادشاه گفت: -البته که هستند. همه‌شان بی‌درنگ هر فرمانی را اطاعت می‌کنند. ما نافرمانی را مطلقا تحمل نمی‌کنیم.

یک چنین قدرتی شهریار کوچولو را به شدت متعجب کرد. اگر خودش چنین قدرتی می‌داشت بی این که حتا صندلیش را یک ذره تکان بدهد روزی چهل و چهار بار که هیچ روزی هفتاد بار و حتا صدبار و دویست‌بار غروب آفتاب را تماشا می‌کرد! و چون بفهمی نفهمی از یادآوریِ اخترکش که به امان خدا ول‌کرده‌بود غصه‌اش شد جراتی به خودش داد که از پادشاه درخواست محبتی بکند:
-دلم می‌خواست یک غروب آفتاب تماشا کنم... در حقم التفات بفرمایید امر کنید خورشید غروب کند.
-اگر ما به یک سردار امر کنیم مثل شب‌پره از این گل به آن گل بپرد یا قصه‌ی سوزناکی بنویسد یا به شکل مرغ دریایی در آید و او امریه را اجرا نکند کدام یکی‌مان مقصریم، ما یا او؟
شهریار کوچولو نه گذاشت، نه برداشت، گفت: -شما.
پادشاه گفت: -حرف ندارد. باید از هر کسی چیزی را توقع داشت که ازش ساخته باشد. قدرت باید پیش از هر چیز به عقل متکی باشد. اگر تو به ملتت فرمان بدهی که بروند خودشان را بیندازند تو دریا انقلاب می‌کنند. حق داریم توقع اطاعت داشته باشیم چون اوامرمان عاقلانه است.
شهریار کوچولو که هیچ وقت چیزی را که پرسیده بود فراموش نمی‌کرد گفت: -غروب آفتاب من چی؟
-تو هم به غروب آفتابت می‌رسی. امریه‌اش را صادر می‌کنیم. منتها با شَمِّ حکمرانی‌مان منتظریم زمینه‌اش فراهم بشود.
شهریار کوچولو پرسید: -کِی فراهم می‌شود؟
پادشاه بعد از آن که تقویم کَت و کلفتی را نگاه کرد جواب داد:
-هوم! هوم! حدودِ... حدودِ... غروب. حدودِ ساعت هفت و چهل دقیقه... و آن وقت تو با چشم‌های خودت می‌بینی که چه‌طور فرمان ما اجرا می‌شود!

شهریار کوچولو خمیازه کشید. از این که تماشای آفتاب غروب از کیسه‌اش رفته‌بود تاسف می‌خورد. از آن گذشته دلش هم کمی گرفته‌بود. این بود که به پادشاه گفت:
-من دیگر این‌جا کاری ندارم. می‌خواهم بروم.
شاه که دلش برای داشتن یک رعیت غنج می‌زد گفت:
-نرو! نرو! وزیرت می‌کنیم.
-وزیرِ چی؟
-وزیرِ دادگستری!
-آخر این جا کسی نیست که محاکمه بشود.
پادشاه گفت: -معلوم نیست. ما که هنوز گشتی دور قلمرومان نزده‌ایم. خیلی پیر شده‌ایم، برای کالسکه جا نداریم. پیاده‌روی هم خسته‌مان می‌کند.
شهریار کوچولو که خم شده‌بود تا نگاهی هم به آن طرف اخترک بیندازد گفت: -بَه! من نگاه کرده‌ام، آن طرف هم دیارالبشری نیست.
پادشاه به‌اش جواب داد: -خب، پس خودت را محاکمه کن. این کار مشکل‌تر هم هست. محاکمه کردن خود از محاکمه‌کردن دیگران خیلی مشکل تر است. اگر توانستی در مورد خودت قضاوت درستی بکنی معلوم می‌شود یک فرزانه‌ی تمام عیاری.
شهریار کوچولو گفت: -من هر جا باشم می‌توانم خودم را محاکمه کنم، چه احتیاجی است این جا بمانم؟ پادشاه گفت: -هوم! هوم! فکر می‌کنیم یک جایی تو اخترک ما یک موش پیر هست. صدایش را شب ها می‌شنویم. می‌توانی او را به محاکمه بکشی و گاه‌گاهی هم به اعدام محکومش کنی. در این صورت زندگی او به عدالت تو بستگی پیدا می‌کند. گیرم تو هر دفعه عفوش می‌کنی تا همیشه زیر چاق داشته باشیش. آخر یکی بیش‌تر نیست که.
شهریار کوچولو جواب داد: -من از حکم اعدام خوشم نمی‌آید. فکر می‌کنم دیگر باید بروم.
پادشاه گفت: -نه!

اما شهریار کوچولو که آماده‌ی حرکت شده بود و ضمنا هم هیچ دلش نمی‌خواست اسباب ناراحتی سلطان پیر بشود گفت:
-اگر اعلی‌حضرت مایلند اوامرشان دقیقا اجرا بشود می‌توانند فرمان خردمندانه‌ای در مورد بنده صادر بفرمایند. مثلا می‌توانند به بنده امر کنند ظرف یک دقیقه راه بیفتم. تصور می‌کنم زمینه‌اش هم آماده باشد...
چون پادشاه جوابی نداد شهریار کوچولو اول دو دل ماند اما بعد آهی کشید و به راه افتاد.
آن‌وقت پادشاه با شتاب فریاد زد: -سفیر خودمان فرمودیمت!
حالت بسیار شکوهمندی داشت.

شهریار کوچولو همان طور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند!

۱۱

اخترک دوم مسکن آدم خود پسندی بود.
خود پسند چشمش که به شهریار کوچولو افتاد از همان دور داد زد: -به‌به! این هم یک ستایشگر که دارد می‌آید مرا ببیند!

خودپسند در سیاره‌اش

آخر برای خودپسندها دیگران فقط یک مشت ستایش‌گرند.
شهریار کوچولو گفت: -سلام! چه کلاه عجیب غریبی سرتان گذاشته‌اید!
خود پسند جواب داد: -مال اظهار تشکر است. منظورم موقعی است که هلهله‌ی ستایشگرهایم بلند می‌شود. گیرم متاسفانه تنابنده‌ای گذارش به این طرف‌ها نمی‌افتد.
شهریار کوچولو که چیزی حالیش نشده بود گفت:
-چی؟
خودپسند گفت: -دست‌هایت را بزن به هم دیگر.
شهریار کوچولو دست زد و خودپسند کلاهش را برداشت و متواضعانه از او تشکر کرد.
شهریار کوچولو با خودش گفت: «دیدنِ این تفریحش خیلی بیش‌تر از دیدنِ پادشاه‌است». و دوباره بنا کرد دست‌زدن و خودپسند با برداشتن کلاه بنا کرد تشکر کردن.

پس از پنج دقیقه‌ای شهریار کوچولو که از این بازی یک‌نواخت خسته شده بود پرسید: -چه کار باید کرد که کلاه از سرت بیفتد؟
اما خودپسند حرفش را نشنید. آخر آن‌ها جز ستایش خودشان چیزی را نمی‌شنوند.
از شهریار کوچولو پرسید: -تو راستی راستی به من با چشم ستایش و تحسین نگاه می‌کنی؟
-ستایش و تحسین یعنی چه؟
-یعنی قبول این که من خوش‌قیافه‌ترین و خوش‌پوش‌ترین و ثروت‌مندترین و باهوش‌ترین مرد این اخترکم.
-آخر روی این اخترک که فقط خودتی و کلاهت.
-با وجود این ستایشم کن. این لطف را در حق من بکن.
شهریار کوچولو نیم‌چه شانه‌ای بالا انداخت و گفت: -خب، ستایشت کردم. اما آخر واقعا چیِ این برایت جالب است؟

شهریار کوچولو به راه افتاد و همان طور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند!

۱۲

تو اخترک بعدی می‌خواره‌ای می‌نشست. دیدار کوتاه بود اما شهریار کوچولو را به غم بزرگی فرو برد.

می‌خواره در سیاره‌اش


به می‌خواره که صُم‌بُکم پشت یک مشت بطری خالی و یک مشت بطری پر نشسته بود گفت: -چه کار داری می‌کنی؟
می‌خواره با لحن غم‌زده‌ای جواب داد: -مِی می‌زنم.
شهریار کوچولو پرسید: -مِی می‌زنی که چی؟
می‌خواره جواب داد: -که فراموش کنم.
شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می‌سوخت پرسید: -چی را فراموش کنی؟
می‌خواره همان طور که سرش را می‌انداخت پایین گفت: -سر شکستگیم را.
شهریار کوچولو که دلش می‌خواست دردی از او دوا کند پرسید: -سرشکستگی از چی؟
می‌خواره جواب داد: -سرشکستگیِ می‌خواره بودنم را.

این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شهریار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -این آدم بزرگ‌ها راستی‌راستی چه‌قدر عجیبند!

۱۳

اخترک چهارم اخترک مرد تجارت‌پیشه بود. این بابا چنان مشغول و گرفتار بود که با ورود شهریار کوچولو حتا سرش را هم بلند نکرد.

مردِ تجارت‌پیشه در سیاره‌اش

شهریار کوچولو گفت: -سلام. آتش‌سیگارتان خاموش شده.
-سه و دو می‌کند پنج. پنج و هفت دوازده و سه پانزده. سلام. پانزده و هفت بیست و دو. بیست و دو و شش بیست و هشت. وقت ندارم روشنش کنم. بیست و شش و پنج سی و یک. اوف! پس جمعش می‌کند پانصدویک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار هفتصد و سی و یک.
-پانصد میلیون چی؟
-ها؟ هنوز این جایی تو؟ پانصد و یک میلیون چیز. چه می‌دانم، آن قدر کار سرم ریخته که!... من یک مرد جدی هستم و با حرف‌های هشت‌من‌نه‌شاهی سر و کار ندارم!... دو و پنج هفت...
شهریار کوچولو که وقتی چیزی می‌پرسید دیگر تا جوابش را نمی‌گرفت دست بردار نبود دوباره پرسید:
-پانصد و یک میلیون چی؟
تاجر پیشه سرش را بلند کرد:
-تو این پنجاه و چهار سالی که ساکن این اخترکم همه‌اش سه بار گرفتار مودماغ شده‌ام. اولیش بیست و دو سال پیش یک سوسک بود که خدا می‌داند از کدام جهنم پیدایش شد. صدای وحشت‌ناکی از خودش در می‌آورد که باعث شد تو یک جمع چهار جا اشتباه کنم. دفعه‌ی دوم یازده سال پیش بود که استخوان درد بی‌چاره‌ام کرد. من ورزش نمی‌کنم. وقت یللی‌تللی هم ندارم. آدمی هستم جدی... این هم بار سومش!... کجا بودم؟ پانصد و یک میلیون و...
-این همه میلیون چی؟
تاجرپیشه فهمید که نباید امید خلاصی داشته باشد. گفت: -میلیون‌ها از این چیزهای کوچولویی که پاره‌ای وقت‌ها تو هوا دیده می‌شود.
-مگس؟
-نه بابا. این چیزهای کوچولوی براق.
-زنبور عسل؟
-نه بابا! همین چیزهای کوچولوی طلایی که وِلِنگارها را به عالم هپروت می‌برد. گیرم من شخصا آدمی هستم جدی که وقتم را صرف خیال‌بافی نمی‌کنم.
-آها، ستاره؟
-خودش است: ستاره.
-خب پانصد میلیون ستاره به چه دردت می‌خورد؟
-پانصد و یک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار و هفتصد و سی و یکی. من جدیّم و دقیق.
-خب، به چه دردت می‌خورند؟
-به چه دردم می‌خورند؟
-ها.
-هیچی تصاحب‌شان می‌کنم.
-ستاره‌ها را؟
-آره خب.
-آخر من به یک پادشاهی برخوردم که...
-پادشاه‌ها تصاحب نمی‌کنند بل‌که به‌اش «سلطنت» می‌کنند. این دو تا با هم خیلی فرق دارد.
-خب، حالا تو آن‌ها را تصاحب می‌کنی که چی بشود؟
-که دارا بشوم.
-خب دارا شدن به چه کارت می‌خورد؟
-به این کار که، اگر کسی ستاره‌ای پیدا کرد من ازش بخرم.
شهریار کوچولو با خودش گفت: «این بابا هم منطقش یک خرده به منطق آن دائم‌الخمره می‌بَرَد.» با وجود این باز ازش پرسید:
-چه جوری می‌شود یک ستاره را صاحب شد؟
تاجرپیشه بی درنگ با اَخم و تَخم پرسید: -این ستاره‌ها مال کی‌اند؟
-چه می‌دانم؟ مال هیچ کس.
-پس مال منند، چون من اول به این فکر افتادم.
-همین کافی است؟
-البته که کافی است. اگر تو یک جواهر پیدا کنی که مال هیچ کس نباشد می‌شود مال تو. اگر جزیره‌ای کشف کنی که مال هیچ کس نباشد می‌شود مال تو. اگر فکری به کله‌ات بزند که تا آن موقع به سر کسی نزده به اسم خودت ثبتش می‌کنی و می‌شود مال تو. من هم ستاره‌ها را برای این صاحب شده‌ام که پیش از من هیچ کس به فکر نیفتاده بود آن‌ها را مالک بشود.
شهریار کوچولو گفت: -این ها همه‌اش درست. منتها چه کارشان می‌کنی؟
تاجر پیشه گفت: -اداره‌شان می‌کنم، همین جور می‌شمارم‌شان و می‌شمارم‌شان. البته کار مشکلی است ولی خب دیگر، من آدمی هستم بسیار جدی.
شهریار کوچولو که هنوز این حرف تو کَتَش نرفته‌بود گفت:
-اگر من یک شال گردن ابریشمی داشته باشم می‌توانم بپیچم دور گردنم با خودم ببرمش. اگر یک گل داشته باشم می‌توانم بچینم با خودم ببرمش. اما تو که نمی‌توانی ستاره‌ها را بچینی!
-نه. اما می‌توانم بگذارم‌شان تو بانک.
-اینی که گفتی یعنی چه؟
-یعنی این که تعداد ستاره‌هایم را رو یک تکه کاغذ می‌نویسم می‌گذارم تو کشو درش را قفل می‌کنم.
-همه‌اش همین؟
-آره همین کافی است.

شهریار کوچولو فکر کرد «جالب است. یک خرده هم شاعرانه است. اما کاری نیست که آن قدرها جدیش بشود گرفت». آخر تعبیر او از چیزهای جدی با تعبیر آدم‌های بزرگ فرق می‌کرد.
باز گفت: -من یک گل دارم که هر روز آبش می‌دهم. سه تا هم آتش‌فشان دارم که هفته‌ای یک بار پاک و دوده‌گیری‌شان می‌کنم. آخر آتش‌فشان خاموشه را هم پاک می‌کنم. آدم کفِ دستش را که بو نکرده! رو این حساب، هم برای آتش‌فشان‌ها و هم برای گل این که من صاحب‌شان باشم فایده دارد. تو چه فایده‌ای به حال ستاره‌ها داری؟

تاجرپیشه دهن باز کرد که جوابی بدهد اما چیزی پیدا نکرد. و شهریار کوچولو راهش را گرفت و رفت و همان جور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند!

۱۴

اخترکِ پنجم چیز غریبی بود. از همه‌ی اخترک‌های دیگر کوچک‌تر بود، یعنی فقط به اندازه‌ی یک فانوس پایه‌دار و یک فانوس‌بان جا داشت.

فانوس‌بان در حالِ روشن کردنِ فانوس در سیاره‌اش

شهریار کوچولو از این راز سر در نیاورد که یک جا میان آسمان خدا تو اخترکی که نه خانه‌ای روش هست نه آدمی، حکمت وجودی یک فانوس و یک فانوس‌بان چه می‌تواند باشد. با وجود این تو دلش گفت:
-خیلی احتمال دارد که این بابا عقلش پاره‌سنگ ببرد. اما به هر حال از پادشاه و خودپسند و تاجرپیشه و مسته کم عقل‌تر نیست. دست کم کاری که می‌کند یک معنایی دارد. فانوسش را که روشن می‌کند عین‌هو مثل این است که یک ستاره‌ی دیگر یا یک گل به دنیا می‌آورد و خاموشش که می‌کند پنداری گل یا ستاره‌ای را می‌خواباند. سرگرمی زیبایی است و چیزی که زیبا باشد بی گفت‌وگو مفید هم هست.

وقتی رو اخترک پایین آمد با ادب فراوان به فانوس‌بان سلام کرد:
-سلام. واسه چی فانوس را خاموش کردی؟
-دستور است. صبح به خیر!
-دستور چیه؟
-این است که فانوسم را خاموش کنم. شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.
-پس چرا روشنش کردی باز؟
فانوس‌بان جواب داد: -خب دستور است دیگر.
شهریار کوچولو گفت: -اصلا سر در نمیارم.
فانوس‌بان گفت: -چیز سر در آوردنی‌یی توش نیست که. دستور دستور است. روز بخیر!
و باز فانوس را خاموش کرد.
بعد با دستمال شطرنجی قرمزی عرق پیشانیش را خشکاند و گفت:
-کار جان‌فرسایی دارم. پیش‌تر ها معقول بود: صبح خاموشش می‌کردم و شب که می‌شد روشنش می‌کردم. باقی روز را فرصت داشتم که استراحت کنم و باقی شب را هم می‌توانستم بگیرم بخوابم...
-بعدش دستور عوض شد؟
فانوس‌بان گفت: -دستور عوض نشد و بدبختی من هم از همین جاست: سیاره سال به سال گردشش تندتر و تندتر شده اما دستور همان جور به قوت خودش باقی مانده است.
-خب؟
-حالا که سیاره دقیقه‌ای یک بار دور خودش می‌گردد دیگر من یک ثانیه هم فرصت استراحت ندارم: دقیقه‌ای یک بار فانوس را روشن می‌کنم یک بار خاموش.
-چه عجیب است! تو اخترک تو شبانه روز همه‌اش یک دقیقه طول می‌کشد!
فانوس‌بان گفت: -هیچ هم عجیب نیست. الان یک ماه تمام است که ما داریم با هم اختلاط می‌کنیم.
-یک ماه؟
-آره. سی دقیقه. سی روز! شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.

شهریار کوچولو به فانوس‌بان نگاه کرد و حس کرد این مرد را که تا این حد به دستور وفادار است دوست می‌دارد. یادِ آفتاب‌غروب‌هایی افتاد که آن وقت‌ها خودش با جابه‌جا کردن صندلیش دنبال می‌کرد. برای این که دستی زیر بال دوستش کرده باشد گفت:
-می‌دانی؟ یک راهی بلدم که می‌توانی هر وقت دلت بخواهد استراحت کنی.
فانوس‌بان گفت: -آرزوش را دارم.
آخر آدم می‌تواند هم به دستور وفادار بماند هم تنبلی کند.
شهریار کوچولو دنبال حرفش را گرفت و گفت:
-تو، اخترکت آن‌قدر کوچولوست که با سه تا شلنگ برداشتن می‌توانی یک بار دور بزنیش. اگر آن اندازه که لازم است یواش راه بروی می‌توانی کاری کنی که مدام تو آفتاب بمانی. پس هر وقت خواستی استراحت کنی شروع می‌کنی به راه‌رفتن... به این ترتیب روز هرقدر که بخواهی برایت کِش می‌آید.
فانوس‌بان گفت: -این کار گرهی از بدبختی من وا نمی‌کند. تنها چیزی که تو زندگی آرزویش را دارم یک چرت خواب است.
شهریار کوچولو گفت: -این یکی را دیگر باید بگذاری در کوزه.
فانوس‌بان گفت: -آره. باید بگذارمش در کوزه... صبح بخیر!
و فانوس را خاموش کرد.

شهریار کوچولو میان راه با خودش گفت: گرچه آن‌های دیگر، یعنی خودپسنده و تاجره اگر این را می‌دیدند دستش می‌انداختند و تحقیرش می‌کردند، هر چه نباشد کار این یکی به نظر من کم‌تر از کار آن‌ها بی‌معنی و مضحک است. شاید به خاطر این که دست کم این یکی به چیزی جز خودش مشغول است.

از حسرت آهی کشید و همان طور با خودش گفت:
-این تنها کسی بود که من می‌توانستم باش دوست بشوم. گیرم اخترکش راستی راستی خیلی کوچولو است و دو نفر روش جا نمی‌گیرند.

چیزی که جرات اعترافش را نداشت حسرت او بود به این اخترک کوچولویی که، بخصوص، به هزار و چهارصد و چهل بار غروب آفتاب در هر بیست و چهار ساعت برکت پیدا کرده بود.

۱۵

اخترک ششم اخترکی بود ده بار فراخ‌تر، و آقاپیره‌ای توش بود که کتاب‌های کَت‌وکلفت می‌نوشت.

جغرافی‌دان در سیاره‌اش

همین که چشمش به شهریار کوچولو افتاد با خودش گفت:
-خب، این هم یک کاشف!
شهریار کوچولو لب میز نشست و نفس نفس زد. نه این که راه زیادی طی کرده بود؟
آقا پیره به‌اش گفت: -از کجا می‌آیی؟
شهریار کوچولو گفت: -این کتاب به این کلفتی چی است؟ شما این‌جا چه‌کار می‌کنید؟
آقا پیره گفت: -من جغرافی‌دانم.
-جغرافی‌دان چه باشد؟
-جغرافی‌دان به دانشمندی می‌گویند که جای دریاها و رودخانه‌ها و شهرها و کوه‌ها و بیابان‌ها را می‌داند.
شهریار کوچولو گفت: -محشر است. یک کار درست و حسابی است.
و به اخترک جغرافی‌دان، این سو و آن‌سو نگاهی انداخت. تا آن وقت اخترکی به این عظمت ندیده‌بود.
-اخترک‌تان خیلی قشنگ است. اقیانوس هم دارد؟
جغرافی‌دان گفت: -از کجا بدانم؟
شهریار کوچولو گفت: -عجب! (بد جوری جا خورده بود) کوه چه‌طور؟
جغرافی‌دان گفت: -از کجا بدانم؟
-شهر، رودخانه، بیابان؟
جغرافی‌دان گفت: از این‌ها هم خبری ندارم.
-آخر شما جغرافی‌دانید؟
جغرافی‌دان گفت: -درست است ولی کاشف که نیستم. من حتا یک نفر کاشف هم ندارم. کار جغرافی‌دان نیست که دوره‌بیفتد برود شهرها و رودخانه‌ها و کوه‌ها و دریاها و اقیانوس‌ها و بیابان‌ها را بشمرد. مقام جغرافی‌دان برتر از آن است که دوره بیفتد و ول‌بگردد. اصلا از اتاق کارش پا بیرون نمی‌گذارد بلکه کاشف‌ها را آن تو می‌پذیرد ازشان سوالات می‌کند و از خاطرات‌شان یادداشت بر می‌دارد و اگر خاطرات یکی از آن‌ها به نظرش جالب آمد دستور می‌دهد روی خُلقیات آن کاشف تحقیقاتی صورت بگیرد.
-برای چه؟
-برای این که اگر کاشفی گنده‌گو باشد کار کتاب‌های جغرافیا را به فاجعه می‌کشاند. هکذا کاشفی که اهل پیاله باشد.
-آن دیگر چرا؟
b-چون آدم‌های دائم‌الخمر همه چیز را دوتا می‌بینند. آن وقت جغرافی‌دان برمی‌دارد جایی که یک کوه
بیشتر نیست می‌نویسد دو کوه.
شهریار کوچولو گفت: -پس من یک بابایی را می‌شناسم که کاشف هجوی از آب در می‌آید.
-بعید نیست. بنابراین، بعد از آن که کاملا ثابت شد پالان کاشف کج نیست تحقیقاتی هم روی کشفی که کرده انجام می‌گیرد.
-یعنی می‌روند می‌بینند؟
-نه، این کار گرفتاریش زیاد است. از خود کاشف می‌خواهند دلیل بیاورد. مثلا اگر پای کشف یک کوه بزرگ در میان بود ازش می‌خواهند سنگ‌های گنده‌ای از آن کوه رو کند.
جغرافی‌دان ناگهان به هیجان در آمد و گفت: -راستی تو داری از راه دوری می‌آیی! تو کاشفی! باید چند و چون اخترکت را برای من بگویی.
و با این حرف دفتر و دستکش را باز کرد و مدادش را تراشید. معمولا خاطرات کاشف‌ها را اول بامداد یادداشت می‌کنند و دست نگه می‌دارند تا دلیل اقامه کند، آن وقت با جوهر می‌نویسند.
گفت: -خب؟
شهریار کوچولو گفت: -اخترک من چیز چندان جالبی ندارد. آخر خیلی کوچک است. سه تا آتش‌فشان دارم که دوتاش فعال است یکیش خاموش. اما، خب دیگر، آدم کف دستش را که بو نکرده.
جغرافی‌دان هم گفت: -آدم چه می‌داند چه پیش می‌آید.
-یک گل هم دارم.
-نه، نه، ما دیگر گل ها را یادداشت نمی‌کنیم.
-چرا؟ گل که زیباتر است.
-برای این که گل‌ها فانی‌اند.
-فانی یعنی چی؟
جغرافی‌دان گفت: -کتاب‌های جغرافیا از کتاب‌های دیگر گران‌بهاترست و هیچ وقت هم از اعتبار نمی‌افتد. بسیار به ندرت ممکن است یک کوه جا عوض کند. بسیار به ندرت ممکن است آب یک اقیانوس خالی شود. ما فقط چیزهای پایدار را می‌نویسیم.
شهریار کوچولو تو حرف او دوید و گفت: -اما آتش‌فشان‌های خاموش می‌توانند از نو بیدار بشوند. فانی را نگفتید یعنی چه؟
جغرافی‌دان گفت: -آتش‌فشان چه روشن باشد چه خاموش برای ما فرقی نمی‌کند. آن‌چه به حساب می‌آید خود کوه است که تغییر پیدا نمی‌کند.
شهریار کوچولو که تو تمام عمرش وقتی چیزی از کسی می‌پرسید دیگر دست بردار نبود دوباره سوال کرد: -فانی یعنی چه؟
-یعنی چیزی که در آینده تهدید به نابودی شود.
-گل من هم در آینده نابود می‌شود؟
-البته که می‌شود.
شهریار کوچولو در دل گفت: «گل من فانی است و جلو دنیا برای دفاع از خودش جز چهارتا خار هیچی ندارد، و آن وقت مرا بگو که او را توی اخترکم تک و تنها رها کرده‌ام!»
این اولین باری بود که دچار پریشانی و اندوه می‌شد اما توانست به خودش مسلط بشود. پرسید: -شما به من دیدن کجا را توصیه می‌کنید؟
جغرافی‌دان به‌اش جواب داد: -سیاره‌ی زمین. شهرت خوبی دارد...

و شهریار کوچولو هم چنان که به گلش فکر می‌کرد به راه افتاد.

۱۶

لاجرم، زمین، سیاره‌ی هفتم شد.

زمین، فلان و بهمان سیاره نیست. رو پهنه‌ی زمین یک‌صد و یازده پادشاه (البته بامحاسبه‌ی پادشاهان سیاه‌پوست)، هفت هزار جغرافی‌دان، نه‌صد هزار تاجرپیشه، پانزده کرور می‌خواره و شش‌صد و بیست و دو کرور خودپسند و به عبارت دیگر حدود دو میلیارد آدم بزرگ زندگی می‌کند. برای آن‌که از حجم زمین مقیاسی به دست‌تان بدهم بگذارید به‌تان بگویم که پیش از اختراع برق مجبور بودند در مجموع شش قاره‌ی زمین وسایل زندگیِ لشکری جانانه شامل یکصد و شصت و دو هزار و پانصد و یازده نفر فانوس‌بان را تامین کنند.

روشن شدن فانوس‌ها از دور خیلی باشکوه بود. حرکات این لشکر مثل حرکات یک باله‌ی تو اپرا مرتب و منظم بود. اول از همه نوبت فانوس‌بان‌های زلاندنو و استرالیا بود. این‌ها که فانوس‌هاشان را روشن می‌کردند، می‌رفتند می‌گرفتند می‌خوابیدند آن وقت نوبت فانوس‌بان‌های چین و سیبری می‌رسید که به رقص درآیند. بعد، این‌ها با تردستی تمام به پشت صحنه می‌خزیدند و جا را برای فانوس‌بان‌های ترکیه و هفت پَرکَنِه‌ی هند خالی می کردند. بعد نوبت به فانوس‌بان‌های آمریکای‌جنوبی می‌شد. و آخر سر هم نوبت فانوس‌بان‌های افریقا و اروپا می‌رسد و بعد نوبت فانوس‌بان‌های آمریکای شمالی بود. و هیچ وقتِ خدا هم هیچ‌کدام این‌ها در ترتیب ورودشان به صحنه دچار اشتباه نمی‌شدند. چه شکوهی داشت! میان این جمع عظیم فقط نگه‌بانِ تنها فانوسِ قطب شمال و همکارش نگه‌بانِ تنها فانوسِ قطب جنوب بودند که عمری به بطالت و بی‌هودگی می‌گذراندند: آخر آن‌ها سالی به سالی همه‌اش دو بار کار می‌کردند.

۱۷

آدمی که اهل اظهار لحیه باشد بفهمی نفهمی می‌افتد به چاخان کردن. من هم تو تعریف قضیه‌ی فانوس‌بان‌ها برای شما آن‌قدرهاروراست نبودم. می‌ترسم به آن‌هایی که زمین ما را نمی‌سناسند تصور نادرستی داده باشم. انسان‌ها رو پهنه‌ی زمین جای خیلی کمی را اشغال می‌کنند. اگر همه‌ی دو میلیارد نفری که رو کره‌ی زمین زندگی می‌کنند بلند بشوند و مثل موقعی که به تظاهرات می‌روند یک خورده جمع و جور بایستند راحت و بی‌درپسر تو میدانی به مساحت بیست میل در بیست میل جا می‌گیرند. همه‌ی جامعه‌ی بشری را می‌شود یک‌جا روی کوچک‌ترین جزیره‌ی اقیانوس آرام کُپه کرد.

البته گفت‌وگو ندارد که آدم بزرگ‌ها حرف‌تان را باور نمی‌کنند. آخر تصور آن‌ها این است که کلی جا اشغال کرده‌اند، نه این‌که مثل بائوباب‌ها خودشان را خیلی مهم می‌بینند؟ بنابراین به‌شان پیش‌نهاد می‌کنید که بنشینند حساب کنند. آن‌ها هم که عاشق اعداد و ارقامند، پس این پیش‌نهاد حسابی کیفورشان می‌کند. اما شما را به خدا بی‌خودی وقت خودتان را سر این جریمه‌ی مدرسه به هدر ندهید. این کار دو قاز هم نمی‌ارزد. به من که اطمینان دارید. شهریار کوچولو پاش که به زمین رسید از این که دیارالبشری دیده نمی‌شد سخت هاج و واج ماند.

شهریار کوچولو وسطِ کویر

تازه داشت از این فکر که شاید سیاره را عوضی گرفته ترسش بر می‌داشت که چنبره‌ی مهتابی رنگی رو ماسه‌ها جابه‌جا شد. شهریار کوچولو و مار

شهریار کوچولو همین‌جوری سلام کرد.
مار گفت: -سلام.
شهریار کوچولو پرسید: -رو چه سیاره‌ای پایین آمده‌ام؟
مار جواب داد: -رو زمین تو قاره‌ی آفریقا.
-عجب! پس رو زمین انسان به هم نمی‌رسد؟
مار گفت: -این‌جا کویر است. تو کویر کسی زندگی نمی‌کند. زمین بسیار وسیع است.
شهریار کوچولو رو سنگی نشست و به آسمان نگاه کرد. گفت: -به خودم می‌گویم ستاره‌ها واسه این روشنند که هرکسی بتواند یک روز مال خودش را پیدا کند!... اخترک مرا نگاه! درست بالا سرمان است... اما چه‌قدر دور است!
مار گفت: -قشنگ است. این‌جا آمده‌ای چه کار؟
شهریار کوچولو گفت: -با یک گل بگومگویم شده.
مار گفت: -عجب!
و هر دوشان خاموش ماندند.
دست آخر شهریار کوچولو درآمد که: -آدم‌ها کجاند؟ آدم تو کویر یک خرده احساس تنهایی می‌کند.
مار گفت: -پیش آدم‌ها هم احساس تنهایی می‌کنی.
شهریار کوچولو مدت درازی تو نخ او رفت و آخر سر به‌اش گفت: -تو چه جانور بامزه‌ای هستی! مثل یک انگشت، باریکی.
مار گفت: -عوضش از انگشت هر پادشاهی مقتدرترم.
شهریار کوچولو لب‌خندی زد و گفت: -نه چندان... پا هم که نداری. حتا راه هم نمی‌تونی بری...
-من می‌تونم تو را به چنان جای دوری ببرم که با هیچ کشتی‌یی هم نتونی بری.
مار این را گفت و دور قوزک پای شهریار کوچولو پیچید. عین یک خلخال طلا. و باز درآمد که: -هر کسی را لمس کنم به خاکی که ازش درآمده بر می‌گردانم اما تو پاکی و از یک سیّاره‌ی دیگر آمده‌ای...
شهریار کوچولو جوابی بش نداد.
-تو رو این زمین خارایی آن‌قدر ضعیفی که به حالت رحمم می‌آید. روزی‌روزگاری اگر دلت خیلی هوای اخترکت را کرد بیا من کمکت کنم... من می‌توانم...
شهریار کوچولو گفت: -آره تا تهش را خواندم. اما راستی تو چرا همه‌ی حرف‌هایت را به صورت معما درمی‌آری؟

مار گفت: -حلّال همه‌ی معماهام من.
و هر دوشان خاموش شدند.

۱۸

شهریار کوچولو کویر را از پاشنه درکرد و جز یک گل به هیچی برنخورد: یک گل سه گل‌برگه. یک گلِ ناچیز.

یک گُل وسطِ کویر


شهریار کوچولو گفت: -سلام.
گل گفت: -سلام.
شهریار کوچولو با ادب پرسید: -آدم‌ها کجاند؟
گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیده‌بود. این بود که گفت: -آدم‌ها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد. سال‌ها پیش دیدم‌شان. منتها خدا می‌داند کجا می‌شود پیداشان کرد. باد این‌ور و آن‌ور می‌بَرَدشان؛ نه این که ریشه ندارند؟ بی‌ریشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده.
شهریار کوچولو گفت: -خداحافظ.
گل گفت: -خداحافظ.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 9:19  توسط مصرف کننده  | 

شازده کوچولو- قسمت آخر

۱۹

از کوه بلندی بالا رفت.

شهریار کوچولو بر قله‌ی کوهِ بلند

تنها کوه‌هایی که به عمرش دیده بود سه تا آتش‌فشان‌های اخترک خودش بود که تا سر زانویش می‌رسید و از آن یکی که خاموش بود جای چارپایه استفاده می‌کرد. این بود که با خودش گفت: «از سر یک کوه به این بلندی می‌توانم به یک نظر همه‌ی سیاره و همه‌ی آدم‌ها را ببینم...» اما جز نوکِ تیزِ صخره‌های نوک‌تیز چیزی ندید.
همین جوری گفت: -سلام.
طنین به‌اش جواب داد: -سلام... سلام... سلام...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستید شما؟
طنین به‌اش جواب داد: -کی هستید شما... کی هستید شما... کی هستید شما...
گفت: -با من دوست بشوید. من تک و تنهام.
طنین به‌اش جواب داد: -من تک و تنهام... من تک و تنهام... من تک و تنهام...

آن‌وقت با خودش فکر کرد: «چه سیاره‌ی عجیبی! خشک‌ِخشک و تیزِتیز و شورِشور. این آدم‌هاش که یک ذره قوه‌ی تخیل ندارند و هر چه را بشنوند عینا تکرار می‌کنند... تو اخترک خودم گلی داشتم که همیشه اول او حرف می‌زد...»

۲۰

اما سرانجام، بعد از مدت‌ها راه رفتن از میان ریگ‌ها و صخره‌ها و برف‌ها به جاده‌ای برخورد. و هر جاده‌ای یک‌راست می‌رود سراغ آدم‌ها.
گفت: -سلام.
و مخاطبش گلستان پرگلی بود.

شهریار کوچولو در گلستانِ پرگل


گل‌ها گفتند: -سلام.
شهریار کوچولو رفت تو بحرشان. همه‌شان عین گل خودش بودند. حیرت‌زده ازشان پرسید: -شماها کی هستید؟
گفتند: -ما گل سرخیم.

آهی کشید و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان یکی هست و حالا پنج‌هزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو یک گلستان! فکر کرد: «اگر گل من این را می‌دید بدجور از رو می‌رفت. پشت سر هم بنا می‌کرد سرفه‌کردن و، برای این‌که از هُوشدن نجات پیدا کند خودش را به مردن می‌زد و من هم مجبور می‌شدم وانمود کنم به پرستاریش، وگرنه برای سرشکسته کردنِ من هم شده بود راستی راستی می‌مرد...» و باز تو دلش گفت: «مرا باش که فقط بایک دانه گل خودم را دولت‌مندِ عالم خیال می‌کردم در صورتی‌که آن‌چه دارم فقط یک گل معمولی است. با آن گل و آن سه تا آتش‌فشان که تا سرِ زانومَند و شاید هم یکی‌شان تا ابد خاموش بماند شهریارِ چندان پُرشوکتی به حساب نمی‌آیم.»

شهریار کوچولو در حالِ احساسِ شوربختی

رو سبزه‌ها دراز شد و حالا گریه نکن کی گریه‌کن.

۲۱

آن وقت بود که سر و کله‌ی روباه پیدا شد.

شهریار کوچولو و روباه


روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من این‌جام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل این‌جا نیستی. پی چی می‌گردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیاره‌ی دیگر است؟
-آره.
شکارچی -تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.

روباه در حالِ انتظار فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

۲۲

شهریار کوچولو گفت: -سلام.
سوزن‌بان گفت: -سلام.
شهریار کوچولو گفت: -تو چه کار می‌کنی این‌جا؟
سوزن‌بان گفت: -مسافرها را به دسته‌های هزارتایی تقسیم می‌کنم و قطارهایی را که می‌بَرَدشان گاهی به سمت راست می‌فرستم گاهی به سمت چپ. و همان دم سریع‌السیری با چراغ‌های روشن و غرّشی رعدوار اتاقک سوزن‌بانی را به لرزه انداخت.
-عجب عجله‌ای دارند! پیِ چی می‌روند؟
سوزن‌بان گفت: -از خودِ آتش‌کارِ لکوموتیف هم بپرسی نمی‌داند!
سریع‌السیر دیگری با چراغ‌های روشن غرّید و در جهت مخالف گذشت .
شهریار کوچولو پرسید: -برگشتند که؟
سوزن‌بان گفت: -این‌ها اولی‌ها نیستند. آن‌ها رفتند این‌ها برمی‌گردند.
-جایی را که بودند خوش نداشتند؟
سوزن‌بان گفت: -آدمی‌زاد هیچ وقت جایی را که هست خوش ندارد.
و رعدِ سریع‌السیرِ نورانیِ ثالثی غرّید.
شهریار کوچولو پرسید: -این‌ها دارند مسافرهای اولی را دنبال می‌کنند؟
سوزن‌بان گفت: -این‌ها هیچ چیزی را دنبال نمی‌کنند. آن تو یا خواب‌شان می‌بَرَد یا دهن‌دره می‌کنند. فقط بچه‌هاند که دماغ‌شان را فشار می‌دهند به شیشه‌ها.
شهریار کوچولو گفت: -فقط بچه‌هاند که می‌دانند پیِ چی می‌گردند. بچه‌هاند که کُلّی وقت صرف یک عروسک پارچه‌ای می‌کنند و عروسک برای‌شان آن قدر اهمیت به هم می‌رساند که اگر یکی آن را ازشان کِش برود می‌زنند زیر گریه...

سوزن‌بان گفت: -بخت، یارِ بچه‌هاست.

۲۳

شهریار کوچولو گفت: -سلام!
پیله‌ور گفت: -سلام.
این بابا فروشنده‌ی حَب‌های ضد تشنگی بود. خریدار هفته‌ای یک حب می‌انداخت بالا و دیگر تشنگی بی تشنگی.
شهریار کوچولو پرسید: -این‌ها را می‌فروشی که چی؟
پیله‌ور گفت: -باعث صرفه‌جویی کُلّی وقت است. کارشناس‌های خبره نشسته‌اند دقیقا حساب کرده‌اند که با خوردن این حب‌ها هفته‌ای پنجاه و سه دقیقه وقت صرفه‌جویی می‌شود.
-خب، آن وقت آن پنجاه و سه دقیقه را چه کار می‌کنند؟
ـ هر چی دل‌شان خواست...

چشمه

شهریار کوچولو تو دلش گفت: «من اگر پنجاه و سه دقیقه وقتِ زیادی داشته باشم خوش‌خوشک به طرفِ یک چشمه می‌روم...»

۲۴

هشتمین روزِ خرابی هواپیمام تو کویر بود که، در حال نوشیدنِ آخرین چک‌ّه‌ی ذخیره‌ی آبم به قضیه‌ی پیله‌وره گوش داده بودم. به شهریار کوچولو گفتم:
-خاطرات تو راستی راستی زیباند اما من هنوز از پسِ تعمیر هواپیما برنیامده‌ام، یک چکه آب هم ندارم. و راستی که من هم اگر می‌توانستم خوش‌خوشک به طرف چشمه‌ای بروم سعادتی احساس می‌کردم که نگو!
درآمد که: -دوستم روباه...
گفتم: -آقا کوچولو، دورِ روباه را قلم بگیر!
-واسه چی؟
-واسه این که تشنگی کارمان را می سازد. واسه این!
از استدلال من چیزی حالیش نشد و در جوابم گفت:
-حتا اگر آدم دَمِ مرگ باشد هم داشتن یک دوست عالی است. من که از داشتن یک دوستِ روباه خیلی خوشحالم...
به خودم گفتم نمی‌تواند میزان خطر را تخمین بزند: آخر او هیچ وقت نه تشنه‌اش می‌شود نه گشنه‌اش. یه ذره آفتاب بسش است...
اما او به من نگاه کرد و در جواب فکرم گفت: -من هم تشنه‌م است... بگردیم یک چاه پیدا کنیم...
از سرِ خستگی حرکتی کردم: -این جوری تو کویرِ برهوت رو هوا پیِ چاه گشتن احمقانه است.
و با وجود این به راه افتادیم.

پس از ساعت‌ها که در سکوت راه رفتیم شب شد و ستاره‌ها یکی یکی درآمدند. من که از زور تشنگی تب کرده بودم انگار آن‌ها را خواب می‌دیدم. حرف‌های شهریار کوچولو تو ذهنم می‌رقصید.
ازش پرسیدم: -پس تو هم تشنه‌ات هست، ها؟
اما او به سوآلِ من جواب نداد فقط در نهایت سادگی گفت: -آب ممکن است برای دلِ من هم خوب باشد...
از حرفش چیزی دستگیرم نشد اما ساکت ماندم. می‌دانستم از او نباید حرف کشید.
خسته شده بود. گرفت نشست. من هم کنارش نشستم. پس از مدتی سکوت گفت:
-قشنگیِ ستاره‌ها واسه خاطرِ گلی است که ما نمی‌بینیمش...
گفتم: -همین طور است
و بدون حرف در مهتاب غرق تماشای چین و شکن‌های شن شدم.
باز گفت: -کویر زیباست.

و حق با او بود. من همیشه عاشق کویر بوده‌ام. آدم بالای توده‌ای شن لغزان می‌نشیند، هیچی نمی‌بیند و هیچی نمی‌شنود اما با وجود این چیزی توی سکوت برق‌برق می‌زند.
شهریار کوچولو گفت: -چیزی که کویر را زیبا می‌کند این است که یک جایی یک چاه قایم کرده...
از این‌که ناگهان به راز آن درخشش اسرارآمیزِ شن پی بردم حیرت‌زده شدم. بچگی‌هام تو خانه‌ی کهنه‌سازی می‌نشستیم که معروف بود تو آن گنجی چال کرده‌اند. البته نگفته پیداست که هیچ وقت کسی آن را پیدا نکرد و شاید حتا اصلا کسی دنبالش نگشت اما فکرش همه‌ی اهل خانه را تردماغ می‌کرد: «خانه‌ی ما تهِ دلش رازی پنهان کرده بود...»
گفتم: -آره. چه خانه باشد چه ستاره، چه کویر، چیزی که اسباب زیبایی‌اش می‌شود نامریی است!
گفت: -خوشحالم که با روباه من توافق داری.

چون خوابش برده بود بغلش کردم و راه افتادم. دست و دلم می‌لرزید.انگار چیز شکستنیِ بسیار گران‌بهایی را روی دست می‌بردم. حتا به نظرم می‌آمد که تو تمام عالم چیزی شکستنی‌تر از آن هم به نظر نمی‌رسد. تو روشنی مهتاب به آن پیشانی رنگ‌پریده و آن چشم‌های بسته و آن طُرّه‌های مو که باد می‌جنباند نگاه کردم و تو دلم گفتم: «آن چه می‌بینم صورت ظاهری بیش‌تر نیست. مهم‌ترش را با چشم نمی‌شود دید...»
باز، چون دهان نیمه‌بازش طرح کم‌رنگِ نیمه‌لبخندی را داشت به خود گفتم: «چیزی که تو شهریار کوچولوی خوابیده مرا به این شدت متاثر می‌کند وفاداری اوست به یک گل: او تصویرِ گل سرخی است که مثل شعله‌ی چراغی حتا در خوابِ ناز هم که هست تو وجودش می‌درخشد...» و آن وقت او را باز هم شکننده‌تر دیدم. حس کردم باید خیلی مواظبش باشم: به شعله‌ی چراغی می‌مانست که یک وزش باد هم می‌توانست خاموشش کند.
و همان طور در حال راه رفتن بود که دمدمه‌ی سحر چاه را پیداکردم.

۲۵

شهریار کوچولو درآمد که: -آدم‌ها!... می‌چپند تو قطارهای تندرو اما نمی‌دانند دنبال چی می‌گردند. این است که بنامی‌کنند دور خودشان چرخک‌زدن.
و بعد گفت: -این هم کار نشد...
چاهی که به‌اش رسیده‌بودیم اصلا به چاه‌های کویری نمی‌مانست. چاه کویری یک چاله‌ی ساده است وسط شن‌ها. این یکی به چاه‌های واحه‌ای می‌مانست اما آن دوروبر واحه‌ای نبود و من فکر کردم دارم خواب می‌بینم.
گفتم: -عجیب است! قرقره و سطل و تناب، همه‌چیز روبه‌راه است.
خندید تناب را گرفت و قرقره را به کار انداخت

شهریار کوچولو در حالِ کشیدنِ آب از چاه

و قرقره مثل بادنمای کهنه‌ای که تا مدت‌ها پس از خوابیدنِ باد می‌نالد به ناله‌درآمد.
گفت: -می‌شنوی؟ ما داریم این چاه را از خواب بیدار می‌کنیم و او دارد برای‌مان آواز می‌خواند...
دلم نمی‌خواست او تلاش و تقلا کند. بش گفتم: -بدهش به من. برای تو زیادی سنگین است.
سطل را آرام تا طوقه‌ی چاه آوردم بالا و آن‌جا کاملا در تعادل نگهش داشتم. از حاصل کار شاد بودم. خسته و شاد. آواز قرقره را همان‌طور تو گوشم داشتم و تو آب که هنوز می‌لرزید لرزش خورشید را می‌دیدم.
گفت: -بده من، که تشنه‌ی این آبم.
ومن تازه توانستم بفهمم پی چه چیز می‌گشته!

سطل را تا لب‌هایش بالا بردم. با چشم‌های بسته نوشید. آبی بود به شیرینیِ عیدی. این آب به کُلّی چیزی بود سوایِ هرگونه خوردنی. زاییده‌ی راه رفتنِ زیر ستاره‌ها و سرود قرقره و تقلای بازوهای من بود. مثل یک چشم روشنی برای دل خوب بود. پسر بچه که بودم هم، چراغ درخت عید و موسیقیِ نماز نیمه‌شب عید کریسمس و لطف لب‌خنده‌ها عیدیی را که بم می‌دادند درست به همین شکل آن همه جلا و جلوه می‌بخشید.
گفت: -مردم سیاره‌ی تو ور می‌دارند پنج هزار تا گل را تو یک گلستان می‌کارند، و آن یک دانه‌ای را که پِیَش می‌گردند آن وسط پیدا نمی‌کنند...
گفتم: -پیدایش نمی‌کنند.
-با وجود این، چیزی که پیَش می‌گردند ممکن است فقط تو یک گل یا تو یک جرعه آب پیدا بشود...
جواب دادم: -گفت‌وگو ندارد.
باز گفت: -گیرم چشمِ سَر کور است، باید با چشم دل پی‌اش گشت.

من هم سیراب شده بودم. راحت نفس می‌کشیدم. وقتی آفتاب درمی‌آید شن به رنگ عسل است. من هم از این رنگ عسلی لذت می‌بردم. چرا می‌بایست در زحمت باشم...
شهریار کوچولو که باز گرفته بود کنار من نشسته بود با لطف بم گفت: -هِی! قولت قول باشد ها!
-کدام قول؟
-یادت است؟ یک پوزه‌بند برای بَرّه‌ام... آخر من مسئول گلمَم!
طرح‌های اولیه‌ام را از جیب درآوردم. نگاه‌شان کرد و خندان‌خندان گفت: -بائوباب‌هات یک خرده شبیه کلم شده.
ای وای! مرا بگو که آن‌قدر به بائوباب‌هام می‌نازیدم.
-روباهت... گوش‌هاش بیش‌تر به شاخ می‌ماند... زیادی درازند!
و باز زد زیر خنده.
-آقا کوچولو داری بی‌انصافی می‌کنی. من جز بوآهای بسته و بوآهای باز چیزی بلد نبودم بکشم که.
گفت: -خب، مهم نیست. عوضش بچه‌ها سرشان تو حساب است.
با مداد یک پوزه‌بند کشیدم دادم دستش و با دلِ فشرده گفتم:
-تو خیالاتی به سر داری که من ازشان بی‌خبرم...
اما جواب مرا نداد. بم گفت: -می‌دانی؟ فردا سالِ به زمین آمدنِ من است.
بعد پس از لحظه‌ای سکوت دوباره گفت: -همین نزدیکی‌ها پایین آمدم.
و سرخ شد.

و من از نو بی این که بدانم چرا غم عجیبی احساس کردم. با وجود این سوآلی به ذهنم رسید: -پس هشت روز پیش، آن روز صبح که تو تک و تنها هزار میل دورتر از هر آبادی وسطِ کویر به من برخوردی اتفاقی نبود: داشتی برمی‌گشتی به همان جایی که پایین‌آمدی...
دوباره سرخ شد
و من با دودلی به دنبال حرفم گفتم:
-شاید به مناسبت همین سال‌گرد؟...
باز سرخ شد. او هیچ وقت به سوآل‌هایی که ازش می‌شد جواب نمی‌داد اما وقتی کسی سرخ می‌شود معنیش این است که «بله»، مگر نه؟
به‌اش گفتم: -آخر، من ترسم برداشته...
اما او حرفم را برید:
-دیگر تو باید بروی به کارت برسی. باید بروی سراغ موتورت. من همین‌جا منتظرت می‌مانم. فردا عصر برگرد...

منتها من خاطر جمع نبودم. به یاد روباه افتادم: اگر آدم گذاشت اهلیش کنند بفهمی‌نفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریه‌کردن بکشد.

۲۶

کنار چاه دیوارِ سنگی مخروبه‌ای بود. فردا عصر که از سرِ کار برگشتم از دور دیدم که آن بالا نشسته پاها را آویزان کرده،

شهریار کوچولو نشسته بر دیوارِ سنگی و مار در پایینِ آن

و شنیدم که می‌گوید:
-پس یادت نمی‌آید؟ درست این نقطه نبود ها!
لابد صدای دیگری به‌اش جوابی داد، چون شهریار کوچولو در رَدِّ حرفش گفت:
-چرا چرا! روزش که درست همین امروز است گیرم محلش این جا نیست...
راهم را به طرف دیوار ادامه دادم. هنوز نه کسی به چشم خورده بود نه صدای کسی را شنیده بودم اما شهریار کوچولو باز در جواب درآمد که:
-... آره، معلوم است. خودت می‌توانی ببینی رَدِّ پاهایم روی شن از کجا شروع می‌شود.
همان جا منتظرم باش، تاریک که شد می‌آیم.
بیست متری دیوار بودم و هنوز چیزی نمی‌دیدم. پس از مختصر مکثی دوباره گفت:
-زهرت خوب هست؟ مطمئنی درد و زجرم را کِش نمی‌دهد؟
با دل فشرده از راه ماندم اما هنوز از موضوع سر در نیاورده بودم.
گفت: -خب، حالا دیگر برو. دِ برو. می‌خواهم بیایم پایین!

آن وقت من نگاهم را به پایین به پای دیوار انداختم و از جا جستم! یکی از آن مارهای زردی که تو سی ثانیه کَلَکِ آدم را می‌کنند، به طرف شهریار کوچولو قد راست کرده بود. من همان طور که به دنبال تپانچه دست به جیبم می‌بردم پا گذاشتم به دو، اما ماره از سر و صدای من مثل فواره‌ای که بنشیند آرام روی شن جاری شد و بی آن که چندان عجله‌ای از خودش نشان دهد باصدای خفیف فلزی لای سنگ‌ها خزید.
من درست به موقع به دیوار رسیدم و طفلکی شهریار کوچولو را که رنگش مثل برف پریده بود تو هوا بغل کردم.
-این دیگر چه حکایتی است! حالا دیگر با مارها حرف می‌زنی؟
شال زردش را که مدام به گردن داشت باز کردم به شقیقه‌هایش آب زدم و جرعه‌ای به‌اش نوشاندم. اما حالا دیگر اصلا جرات نمی کردم ازش چیزی بپرسم. با وقار به من نگاه کرد و دستش را دور گردنم انداخت. حس کردم قلبش مثل قلب پرنده‌ای می‌زند که تیر خورده‌است و دارد می‌میرد.
گفت: -از این که کم و کسرِ لوازم ماشینت را پیدا کردی خوش‌حالم. حالا می‌توانی برگردی خانه‌ات...
-تو از کجا فهمیدی؟
درست همان دم لب‌واکرده‌بودم بش خبر بدهم که علی‌رغم همه‌ی نومیدی‌ها تو کارم موفق شده‌ام!
به سوآل‌های من هیچ جوابی نداد اما گفت: -آخر من هم امروز بر می‌گردم خانه‌ام...
و بعد غم‌زده درآمد که: -گیرم راه من خیلی دورتر است... خیلی سخت‌تر است...

حس می‌کردم اتفاق فوق‌العاده‌ای دارد می‌افتد. گرفتمش تو بغلم. عین یک بچه‌ی کوچولو. با وجود این به نظرم می‌آمد که او دارد به گردابی فرو می‌رود و برای نگه داشتنش از من کاری ساخته نیست... نگاه متینش به دوردست‌های دور راه کشیده بود.
گفت: بَرِّه‌ات را دارم. جعبه‌هه را هم واسه بره‌هه دارم. پوزه‌بنده را هم دارم.
و با دلِ گرفته لبخندی زد.
مدت درازی صبر کردم. حس کردم کم‌کمَک تنش دوباره دارد گرم می‌شود.
-عزیز کوچولوی من، وحشت کردی...
-امشب وحشت خیلی بیش‌تری چشم به‌راهم است.

دوباره از احساسِ واقعه‌ای جبران ناپذیر یخ زدم. این فکر که دیگر هیچ وقت غش‌غش خنده‌ی او را نخواهم شنید برایم سخت تحمل‌ناپذیر بود. خنده‌ی او برای من به چشمه‌ای در دلِ کویر می‌مانست.
-کوچولوئَکِ من، دلم می‌خواهد باز هم غش‌غشِ خنده‌ات را بشنوم.
اما به‌ام گفت: -امشب درست می‌شود یک سال و اخترَکَم درست بالای همان نقطه‌ای می‌رسد که پارسال به زمین آمدم.
-کوچولوئک، این قضیه‌ی مار و میعاد و ستاره یک خواب آشفته بیش‌تر نیست. مگر نه؟
به سوال من جوابی نداد اما گفت: -چیزی که مهم است با چشمِ سَر دیده نمی‌شود.
-مسلم است.
-در مورد گل هم همین‌طور است: اگر گلی را دوست داشته باشی که تو یک ستاره‌ی دیگر است، شب تماشای آسمان چه لطفی پیدا می‌کند: همه‌ی ستاره‌ها غرق گل می‌شوند!
-مسلم است...
-در مورد آب هم همین‌طور است. آبی که تو به من دادی به خاطر قرقره و ریسمان درست به یک موسیقی می‌مانست... یادت که هست... چه خوب بود.
-مسلم است...
-شب‌به‌شب ستاره‌ها را نگاه می‌کنی. اخترک من کوچولوتر از آن است که بتوانم جایش را نشانت بدهم. اما چه بهتر! آن هم برای تو می‌شود یکی از ستاره‌ها؛ و آن وقت تو دوست داری همه‌ی ستاره‌ها را تماشا کنی... همه‌شان می‌شوند دوست‌های تو... راستی می‌خواهم هدیه‌ای بت بدهم...
و غش غش خندید.
-آخ، کوچولوئک، کوچولوئک! من عاشقِ شنیدنِ این خنده‌ام!
-هدیه‌ی من هم درست همین است... درست مثل مورد آب.
-چی می‌خواهی بگویی؟
-همه‌ی مردم ستاره دارند اما همه‌ی ستاره‌ها یک‌جور نیست: واسه آن‌هایی که به سفر می‌روند حکم راهنما را دارند واسه بعضی دیگر فقط یک مشت روشناییِ سوسوزن‌اند. برای بعضی که اهل دانشند هر ستاره یک معما است واسه آن بابای تاجر طلا بود. اما این ستاره‌ها همه‌شان زبان به کام کشیده و خاموشند. فقط تو یکی ستاره‌هایی خواهی داشت که تنابنده‌ای مِثلش را ندارد.
-چی می‌خواهی بگویی؟
-نه این که من تو یکی از ستاره‌هام؟ نه این که من تو یکی از آن‌ها می‌خندم؟... خب، پس هر شب که به آسمان نگاه می‌کنی برایت مثل این خواهد بود که همه‌ی ستاره‌ها می‌خندند. پس تو ستاره‌هایی خواهی داشت که بلدند بخندند!
و باز خندید.
-و خاطرت که تسلا پیدا کرد (خب بالاخره آدمی‌زاد یک جوری تسلا پیدا می‌کند دیگر) از آشنایی با من خوش‌حال می‌شوی. دوست همیشگی من باقی می‌مانی و دلت می‌خواهد با من بخندی و پاره‌ای وقت‌هام واسه تفریح پنجره‌ی اتاقت را وا می‌کنی... دوستانت از این‌که می‌بینند تو به آسمان نگاه می‌کنی و می‌خندی حسابی تعجب می‌کنند آن وقت تو به‌شان می‌گویی: «آره، ستاره‌ها همیشه مرا خنده می‌اندازند!» و آن‌وقت آن‌ها یقین‌شان می‌شود که تو پاک عقلت را از دست داده‌ای. جان! می‌بینی چه کَلَکی به‌ات زده‌ام...
و باز زد زیر خنده.
-به آن می‌ماند که عوضِ ستاره یک مشت زنگوله بت داده باشم که بلدند بخندند...
دوباره خندید و بعد حالتی جدی به خودش گرفت:
-نه، من تنهات نمی‌گذارم.

شهریار کوچولو تنها


-ظاهر آدمی را پیدا می‌کنم که دارد درد می‌کشد... یک خرده هم مثل آدمی می‌شوم که دارد جان می‌کند. رو هم رفته این جوری‌ها است. نیا که این را نبینی. چه زحمتی است بی‌خود؟
-تنهات نمی‌گذارم.
اندوه‌زده بود.
-این را بیش‌تر از بابت ماره می‌گویم که، نکند یک‌هو تو را هم بگزد. مارها خیلی خبیثند. حتا واسه خنده هم ممکن است آدم را نیش بزنند.
-تنهات نمی‌گذارم.
منتها یک چیز باعث خاطر جمعیش شد:
-گر چه، بار دوم که بخواهند بگزند دیگر زهر ندارند.

شب متوجه راه افتادنش نشدم. بی سر و صدا گریخت.
وقتی خودم را به‌اش رساندم با قیافه‌ی مصمم و قدم‌های محکم پیش می‌رفت. همین قدر گفت: -اِ! این‌جایی؟
و دستم را گرفت.
اما باز بی‌قرار شد وگفت: -اشتباه کردی آمدی. رنج می‌بری. گرچه حقیقت این نیست، اما ظاهرِ یک مرده را پیدا می‌کنم.
من ساکت ماندم.
-خودت درک می‌کنی. راه خیلی دور است. نمی‌توانم این جسم را با خودم ببرم. خیلی سنگین است.
من ساکت ماندم.
-گیرم عینِ پوستِ کهنه‌ای می‌شود که دورش انداخته باشند؛ پوست کهنه که غصه ندارد، ها؟
من ساکت ماندم.
کمی دل‌سرد شد اما باز هم سعی کرد:
-خیلی با مزه می‌شود، نه؟ من هم به ستاره‌ها نگاه می‌کنم. هم‌شان به صورت چاه‌هایی در می‌آیند با قرقره‌های زنگ زده. همه‌ی ستاره‌ها بم آب می‌دهند بخورم...
من ساکت ماندم.
-خیلی با مزه می‌شود. نه؟ تو صاحب هزار کرور زنگوله می‌شوی من صاحب هزار کرور فواره...
او هم ساکت شد، چرا که داشت گریه می‌کرد...
-خب، همین جاست. بگذار چند قدم خودم تنهایی بروم.
و گرفت نشست، چرا که می‌ترسید.

شهریار کوچولو نشسته


می‌دانی؟... گلم را می‌گویم... آخر من مسئولشم. تازه چه قدر هم لطیف است و چه قدر هم ساده و بی‌شیله‌پیله. برای آن که جلو همه‌ی عالم از خودش دفاع کند همه‌اش چی دارد مگر؟ چهارتا خار پِرپِرَک!

من هم گرفتم نشستم. دیگر نمی‌توانستم سر پا بند بشوم.
گفت: -همین... همه‌اش همین و بس...
باز هم کمی دودلی نشان داد اما بالاخره پا شد و قدمی به جلو رفت. من قادر به حرکت نبودم.

کنار قوزکِ پایش جرقه‌ی زردی جست و... فقط همین! یک دم بی‌حرکت ماند. فریادی نزد. مثل درختی که بیفتد آرام‌آرام به زمین افتاد که به وجود شن از آن هم صدایی بلند نشد.

شهریار کوچولو در حالی که آرام‌آرام به زمین می‌افتد

۲۷

شش سال گذشته است و من هنوز بابت این قضیه جایی لب‌ترنکرده‌ام. دوستانم از این که مرا دوباره زنده می‌دیدند سخت شاد شدند. من غم‌زده بودم اما به آن‌ها می‌گفتم اثر خستگی است.
حالا کمی تسلای خاطر پیدا کرده‌ام. یعنی نه کاملا... اما این را خوب می‌دانم که او به اخترکش برگشته. چون آفتاب که زد پیکرش را پیدا نکردم. پیکری هم نبود که چندان وزنی داشته باشد... و شب‌ها دوست دارم به ستاره‌ها گوش بدهم. عین هزار زنگوله‌اند.
اما موضوع خیلی مهمی که هست، من پاک یادم رفت به پوزه‌بندی که برای شهریار کوچولو کشیدم تسمه‌ی چرمی اضافه کنم و او ممکن نیست بتواند آن را به پوزه‌ی بَرّه ببندد. این است که از خودم می‌پرسم: «یعنی تو اخترکش چه اتفاقی افتاده؟ نکند بره‌هه گل را چریده باشد؟...»
گاه به خودم می‌گویم: «حتما نه، شهریار کوچولو هر شب گلش را زیر حباب شیشه‌ای می‌گذارد و هوای بره‌اش را هم دارد...» آن وقت است که خیالم راحت می‌شود و ستاره‌ها همه به شیرینی می‌خندند.
گاه به خودم می‌گویم: «همین کافی است که آدم یک بار حواسش نباشد... آمدیم و یک شب حباب یادش رفت یا بَرّه شب نصف‌شبی بی‌سروصدا از جعبه زد بیرون...» آن وقت است که زنگوله‌ها همه تبدیل به اشک می‌شوند!...

یک راز خیلی خیلی بزرگ این جا هست: برای شما هم که او را دوست دارید، مثل من هیچ چیزِ عالم مهم‌تر از دانستن این نیست که تو فلان نقطه‌ای که نمی‌دانیم، فلان بره‌ای که نمی‌شماسیم گل سرخی را چریده یا نچریده...

خب. آسمان را نگاه کنید و بپرسید: «بَرّه گل را چریده یا نچریده؟» و آن وقت با چشم‌های خودتان تفاوتش را ببینید...

و محال است آدم بزرگ‌ها روح‌شان خبردار بشود که این موضوع چه قدر مهم است!

بدونِ شهریار کوچولو

در نظر من این زیباترین و حزن‌انگیزترین منظره‌ی عالم است. این همان منظره‌ی دو صفحه پیش است گیرم آن را دوباره کشیده‌ام که به‌تر نشان‌تان بدهم: «ظهور شهریار کوچولو بر زمین در این جا بود؛ و بعد در همین جا هم بود که ناپدید شد».

آن قدر به دقت این منظره را نگاه کنید که مطمئن بشوید اگر روزی تو آفریقا گذرتان به کویر صحرا افتاد حتما آن را خواهید شناخت. و اگر پاداد و گذارتان به آن جا افتاد به التماس ازتان می‌خواهم که عجله به خرج ندهید و درست زیر ستاره چند لحظه‌ای توقف کنید. آن وقت اگر بچه‌ای به طرف‌تان آمد، اگر خندید، اگر موهایش طلایی بود، اگر وقتی ازش سوالی کردید جوابی نداد، لابد حدس می‌زنید که کیست. در آن صورت لطف کنید و نگذارید من این جور افسرده خاطر بمانم:
بی درنگ بردارید به من بنویسید که او برگشته.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 9:17  توسط مصرف کننده  | 

چندتا داستان قشنگ

دخترک با دقت تمام داشت بزرگترين قلب ممکن را توي ساحل با يک چوب روي ماسه‏ها ترسيم

 ميکرد. شايد فکر مي‏کرد که  هرچه  اين قلب را بزرگتر درست کند، يعني اينکه بيشتر دوستش

دارد! بعد از اينکه قلب ماسه‏اي‏اش  کامل  شد سعي  کرد با دستهايش  گوشه‏هايش را  صيقل

بدهد تا صاف صاف بشود،  شايد  مي‏خواست  موقعي که دريا آن را  با خودش مي‏برد، اين قلب

 ماسه‏اي جائي گير نکند! از زاويه هاي مختلف به آن نگاه کرد، شايد مي‏خواست اينطوري  آن را

 خوب بشناسد و مطمئن بشود، همان چيزي شده که دلش مي‏خواست! به  قلب  ماسه‏اي‏اش

 لبخندي زد و از روي شيطنت هم يک چشمک به قلب ماسه‏اي هديه داد. دلش نيامد که يک تير

ماسه‏اي را به يک قلب ماسه‏اي شليک کند! براي همين هم خيلي آرام چوبي را که در دستش

 بود مثل  يه پيکان گذاشت روي  قلب ماسه‏اي. حالا ديگر  کامل شده بود و فقط نياز به مواظبت

 داشت. نشست پيش قلب ماسه‏اي و  با دستش قلب ماسه‏اي را  نوازش کرد و  در سکوت به

 قلب ماسه اي قول داد تا هميشه مواظبش باشد. براي  اينکه  باد قلبش را ندزدد با دستهايش

 يک ديوار شني دور قلبش درست کرد. دلش  مي‏خواست پيش  قلب  ماسه‏اي‏اش بماند  ولي

 وقت رفتن بود، نگاهي به قلب ماسه‏اي کرد و رفت. چند قدمي دور نشده بود که دوباره برگشت

 و به قلب ماسه اي قول داد که زود برمي‏گردد و بقيه راه را دويد.

 فردا صبح دخترک در راه براي قلب ماسه‏اي گلي چيد و رفت به ديدنش. وقتي به قلب ماسه‏اي

 رسيد، آرام همانجا نشست و گلها را پرپر کرد و بر روي قلب ماسه‏اي ريخت.

قلب ماسه‏اي با عبور چرخ يک ماشين شکسته شده بود ...

 

 

 

پسرک

زن با وجود خستگی از کار شبانه به مدرسه پسرش رفته بود و حالا که از آنجا بر می گشت غم بر

شدت خستگی اش می افزود  و حرفهای مدیر را  که می گفت : "پسرتان دو هفته ای است که به

مدرسه نمی آید ..." در ذهن مرور می کرد.

با خود گفت: "از او دیگر توقع نداشتم"...

در این فکر بود که صدای آشنایی از پشت سر  او را به خود آورد : " نان خشکیه ... پلاستیک پاره

می خریم..."

برگشت و نگاه غمگینش در چشمان سرد و خسته پسرش جا خوش کرد ...

 

 

 

 

 

خدایا,مرا کنار نگذار!"

 

آهنگری بود كه با  وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید.  روزی یكی  از

دوستانش كه اعتقادی به خدا نداشت  از او پرسید: « تو چگونه می توانی خدایی را كه رنج و بیماری

نصیبت می كند دوست داشته باشی؟ »

آهنگر سر  به زیر آورد  و گفت: « وقتی كه می خواهم وسیله ای آهنی بسازم  یك تكه آهن را در كوره

قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می كوبم تا به شكل دلخواهم درآید. اگر به صورت

دلخواهم درآمد می دانم كه  وسیله  مفیدی  خواهد بود اگر نه آن را كنار می گذارم.

همین موضوع باعث شده است كه همیشه به درگاه خداوند دعا  كنم كه « خدایا! مرا در كوره های

رنج قرار ده اما كنار نگذار! »

 

 

 

 

 

"فرشته غمگین"

 

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت. دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد.

پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند.

شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند.

هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود. مرد وقتی جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است، فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟

دخترک به پدرش گفت: پدر جان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم.

پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.


اشکهایش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت...

 

 

 

 

 

 

"دست نوازش"


روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد . ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.

او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟

بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت”:من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند.” يکي ديگر گفت:”شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد”.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد: اين دست چه کسي است،داگلاس؟ داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بکشد.


شما چطور؟!  آيا تا بحال بر سر کودکي دست نوازش کشيده ايد؟


 

 

 

 

"احساس پاک"

 

مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت، زنبيل سنگين را داخل خانه كشيد. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و ميخواست كار بدی را كه علي كوچولو انجام داده، به مادرش بگويد. وقتی مادرش را ديد به او گفت: « مامان، مامان ! وقتی من داشتم تو حياط بازی ميكردم و بابا داشت با تلفن صحبت می كرد علي با يه ماژيك روی ديوار اطاقی را كه شما تازه رنگش كرده ايد، خط خطی كرد ». مادر آهی کشيد و فرياد زد : « حالا علي كجاست؟ » و رفت به اطاق علی.

علی كوچولو از ترس زير تخت خوابش قايم شده بود. وقتی مادر او را پيدا كرد، سر او داد كشيد: « تو پسر خيلی بدی هستی » و بعد تمام ماژيكهايش را شكست و ريخت توی سطل آشغال. علی از غصه گريه کرد.

ده دقيقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذيرايی شد قلبش گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد. علي روی ديوار با ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود و درون قلب نوشته بود:))  مادر دوستت دارم((  

مادر در حالی که اشک ميريخت به آشپزخانه برگشت و يك تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آويزان كرد.

 

بعد از آن مادر هرروز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه ميکرد…

 

 

 

 

"اسکناس مچاله"

 

 

 

 

 

 

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟


دست همه حاضرین بالا رفت.


سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگاه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟


و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.


این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟

 

 

و باز دست همه بالا رفت.

 

سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.

و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و ...

 

... و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.

 

 

 

 

"دخترک گل فروش"

 

دخترك گل فروش سالها بود كه در آرزوی خریدن یك كفش قرمز، پولهایی را كه از فروختن گل های مریم

 

به دست آورده بود، در قلك كوچكش جمع می كرد. آن روز صبح هم مثل همیشه، در فكر و رویایش بود

 

كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبیلی به گوشه ای پرتاب شد. وقتی چشمانش را باز كرد خود را روی

 

تختی سپید و تمیز دید كه در كنار آن هدیه ای قرار داشت.


دخترك با خوشحالی هدیه را باز كرد.  یك جفت كفش قرمز بود !!!


چشمان دخترك لبریز از شادی شد.


ولی افسوس . . .

 

او نمی دانست كه پاهایش دیگر توان رفتن ندارد ...

 

 

"عشق بی پایان"


 پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید . عابرانی که رد

می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .

پرستاران ابتدا زخم‌های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا

جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله‌اش را پرسیدند .

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود !

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم

نمی‌شناسد !

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه

پیش او می‌روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است ...!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 0:7  توسط مصرف کننده  | 

مهمانی به نام خدا .

شروع می کنم به خواندن و می خوانم ُُ، منتظرم که بدنیا بیام وزندگیم را با اولین تکان دکتر که مطمئن بشه نفس می کشم با گریه شروع  می کنم ،  متمرکز میشم به متنهایی که نوشته شده . منتظرم که حالم بهتر بشه ،  آغاز کودکیم و بیماری تنفسی که دکتر ها برای بهبودی من زیاد مطمئن نبودند . دوباره ورق می زنم به شکل کوه می رسم که نوبتی پدر و مادرم برای تنفسم به بالای کوه می بردند . دوباره  ورق می زنم و می خوانم که بزرگ شدم و منتظرم که به مدرسه برم . همینطور ورق می زنم و می خوانم . بعضی  از صفحات رو با دقت و هیجان و بعضی صفحات رو با ناراحتی و افسوس ورق می زنم . وخاطراتم را با لبخند ، امروزم را ورق می زنم و منتظرم که فردا زودتر از راه برسد ،  برای فردایی که در راه است فکر می کنم . مطمئنم فردا هم روز خوبی خواهم داشت . با تولد بهترین دوستم سمر فردا را هم با لبخند ورق می زنم . همه ی ما زندگیمون  را با لبخند ، گریه ، افسوس ، و افتخار ورق می زنیم . بعد متوجه یک کلمه میشویم که توی پسوند جمله هامون بکار بردیم . انتظار

دنیای ما اتاق انتظاریست که زندگی می کنیم .

- منتظریم که بدنیا بیاییم  .

- منتظریم که بزرگ بشیم .

- منتظریم که خواندن و نوشتن یاد بگیریم .

- منتظریم که به هدفمون برسیم .

- منتظریم که بعد از نه ماه فرزندمون بدنیا بیاد .

- و منتظریم که ...

و همان انتظارهایی که برای خودمون داشتیم برای فرزند یا فرزندانمون خواهیم داشت.

و همانطور ورق می زنیم و ورق و ....

 

 

 

مهمانی به نام خدا .

ظهر یك روز سرد زمستانی ، وقتی فرشته  به خانه برگشت ، پشت در پاكت نامه ای را دید كه نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی پاکت وجود داشت . فقط نام و آدرسش روی پاكت نوشته شده بود . او با تعجب پاكت را بازكرد و نامه ی داخل آن را خواند .
« فرشته عزیز، عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات كنم . با عشق ، خدا »

فرشته همانطور كه با دستهای لرزان نامه را روی میز می گذاشت ، با خود فكر كرد كه چرا خدا می خواهد اورا ملاقات كند ؟ او كه آدم مهمی نبود . در همین فكرها بود كه ناگهان كابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:« من ، كه چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به كیف پولش انداخت . او فقط پانصد و پنجاه تومان داشت . با این حال به سمت فروشگاه رفت و یك قرص نان فرانسوی ویک کیسه شیر و یک بسته کوچک پنیرخرید .

وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند . در راه برگشت ، زن و مرد فقیری را دید كه از سرما می لرزیدند . مرد فقیر به فرشته گفت:خانم ، ما خانه و پولی نداریم . بسیار سردمان است و گرسنه هستیم . آیا امكان دارد به ما كمكی كنید ؟ " فرشته جواب داد:" متاسفم ، من دیگر پولی ندارم و این نان را برای مهمانم خریده ام "
مرد گفت:« بسیار خوب خانم ، متشكرم » و بعد دستش را روی شانه های همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند.همانطور كه مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند ، فرشته  درد شدیدی را در قلبش احساس كرد . به سرعت دنبال  آنها دوید:« آقا ، خانم ، خواهش می كنم صبر كنید . » وقتی فرشته به زن و مرد فقیر رسید ، سبد غذا را به آنها داد و بعد كتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت . مرد از او تشكر كرد و برایش دعا خواند. وقتی فرشته به خانه رسید ، یك لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت . همانطور كه در را باز می كرد ، پاكت نامه دیگری را روی زمین دید . نامه را برداشت و باز كرد .
« فرشته عزیز ، از پذیرایی خوب و كت زیبایت متشكرم ، با عشق ، خدا »

 

 

 

سفر بايد .... اما به خود !?!!
كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي.
كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.
درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!
درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 19:11  توسط مصرف کننده  | 

پیر و جوان

این مطلبو قبلا نصفه آورده بودم ولی ...... نصفه ی دومش خوندنیه:

 

 

مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد  که زیباترین قلب را در آن  شهر دارد. جمعیت زیادی گرد آمدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند. مرد جوان   در کمال افتخار ... با صدایی بلند تر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت: « اما قلب  تو به زیبایی قلب من نیست.»

مرد جوان  و  بقیه ی  جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید. قسمت هایی از قلب او  برداشته شده  و  تکه هایی  جایگزین  آنها شده  بود.  اما آنها بدرستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند  و  با خود فکر می کردند این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد.

مرد جوان به قلب پیرمرد  اشاره  کرد  و  با خنده  گفت : « تو حتما شوخی می کنی...قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.»

پیرمرد گفت:« درست است قلب تو سالم  به نظر  می رسد  اما من هرگز قلبم  را  با قلب تو  عوض نمی کنم. می دانی؟ هر کدام از این زخم ها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام. من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام.  گاهی او  هم  بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار دادم. اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند  گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند. چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند.

بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی  بخشیده ام  اما  آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند. اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند اما یادآور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها نیز روزی بازگردند و این شیار های عمیق را با تکه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند...حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟»

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و  بخشی  از  قلب  پیر و زخمی  خود را جای  زخم قلب مرد جوان گذاشت.  مرد جوان به قلبش نگاه کرد.

دیگر سالم نبود .... اما از همیشه زیباتر بود. عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم.

 

تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...

 

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!

دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

 

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)

 

دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..

آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 18:7  توسط مصرف کننده  | 

 

ذکر و سجده

شخصی خانه ای به کرایه گرفته بود .

چوبهای سقف آن بسیار صدا می کرد . صاحبخانه را خبر داد تا مگر تعمیرش کند.

او پاسخ گفت: << چوبهای سقف ، ذکر خداوند  می کنند !.>>

مستاجر گفت:<< نیک است، اما می ترسم که این ذکر به سجود بینجامد !! >>

حکایت نامه- ص ۵۳


 راضی از زن

واعظی بر سر منبر گفت :<< مردانی که از زنان خویش راضی هستند بنشینند و بقیه بر خیزند .>>

همه برخاستند ! جز یک تن که همچنان نشسته بود .

واعظ گفت :<< تو از زن خود راضی هستی ؟ >>

مرد گفت:<< خیر>>

واعظ گفت :<< پس چرا نایستادی ؟!>>

مرد گفت:<< زنم پایم را شکسته است . چگونه بایستم ؟!>>

حکایت نامه- ص ۵۳

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 12:1  توسط مصرف کننده  | 

حکایت بیمار و همسایه ی کرش

عابدی به کری گفت :<< همسایه ات بیمار شده , به عیادتش برو و  از او دلجویی کن . >>

کر پیش خود گفت :<< من با این گوش خود چگونه به دیدار او روم و به حرفهایش گوش فرا دهم . بخصوص که بیمار است و نای

 سخن گفتن هم ندارد , با این وجود چاره ای نیست و باید به عیادت او بروم .>>

سپس با خود گفت:<<برای حل این مشکل از جنباندن لبانش خواهم فهمید که چه می گوید . به او خواهم گفت :<< حالت چطور است ؟>>

او میگوید:<< الحمدلله،خوبم >>

من هم میگویم:<< خدا را شکر>>

بعد خواهم پرسید:<<غذا چه خورده ای ؟>>

خواهد گفت :<< شربت و آش >>

من هم میگویم :<< نوش جان >>

بعد خواهم گفت :<< کدام طبیب به بالینت می آید و تو را مداوا می کند ؟ >>

او خواهد گفت :<< فلان طبیب >>

و من میگویم :<< قدمش مبارک باشد >>

با فراهم کردن این پرسش و پاسخ به بالین بیمار رفت ، وقتی به نزد او رسید دستی بر سرش کشید و گفت :<< حالت چطور است ؟>>

بیمار گفت :<< گفت دارم می میرم .>>

کر گفت :<< خدا را شکر ! >>

بیمار با شنیدن این حرف ، یکه ای خورد و گفت: این مرد دشمن است یا دارد قیاس نابجا می کند ؟

کر گفت :<< چه خورده ای ؟ >>

بیمار جواب داد : << زهر !>>

کر گفت :<< نوش جانت باشد !>>

بیمار با شنیدن این حرف بر خشم و قهرش افزوده گشت .

کر گفت:<< کدام طبیب به معالجه ات می آید ؟ >>

بیمار گفت :<< عزرائیل ! >>

کر گفت :<< قدمش مبارک است اتفاقا من می خواستم سفارش تو را به او بکنم . >>

آنگاه کر از خانه بیرون آمد و با خوشحالی گفت :<< سپاس خدا را که حق همسایگی را بجا آوردم و از او عیادت نمودم .>>

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 9:41  توسط مصرف کننده  | 

لااقل دهانتان را بسته نگه دارید.

روزی روزگاری گنجشک ناسازگاری بود.

 

 

تصمیم گرفت برای گذراندن زمستان به سوی جنوب پروازو کوچ نکند.

 

 

اما خیلی طول نکشید که هوا چنان سرد شد

 

 

 که گنجشک ناچارشد با بی میلی راه پرواز  به سوی جنوب را

 

 

 در پیش بگیرد.

  مسافت زیادی را نپیموده بود که بالهایش از شدت سرما یخ زدند.

 

 

دیگر نتوانست به پرواز ادامه دهد و در مزرعه ای افتاد.

 

 

گاوی داشت از آنجا رد می شد و- گلاب به رویتان – درست روی سر

 

 گنجشک قصه ی ما قضای حاجت کرد .

 

 

گنجشک نگون بخت فکر کرد کارش دیگر تمام است.

 

 

اما همین اتفاق ناخوشایند باعث شد که یخ های روی بالهایش  آب شود.

 

 

او که گرم وخوشحال شده بود و می توانست دوباره نفس بکشد

 

 

 شروع کرد به آواز خواندن.

 

 درست همان موقع سر وکله یک گربه ی قلچماق پیدا شد

 

 

که از آنجا می گذشت.

 

 

 گربه نا بکار با شنیدن صدا به جستجوی محلی که صدا از آنجا می آمد

 

 

پرداخت.

 

 

گربه با چنگالش فضولات گاو را زیرو رو کرد و بالاخره پس از پیدا

 

 کردن پرنده ی کوچک آواز خوان

 

 

 آن را لقمه ی خام خود کرد وخورد.

 

 

با پوزش فراوان، درسی که از این داستان - هر چند مشمئز کننده -  

   

می گیریم این است که:

 

 

1-   هرکسی که کار ناشایستی نسبت به شما انجام دهد، لزوما دشمن

 

شما نیست.

 

 

2-   آنکه شما را از آثار کار نا شایست او نجات بدهد هم لزوما دوست

 

شما نیست.

 

 

3-   و دست آخر اینکه اگر در چنین وضعیتی آرامش نسبی  دارید، لا

 

اقل دهانتان  را بسته نگه دارید.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 23:15  توسط مصرف کننده  | 

* عشق و ثروت و موفقیت *

 

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 10:18  توسط مصرف کننده  | 

1=1؟؟؟؟


 
 
 
 

 

 

معلم پای تخته داد می زد - صورتش از خشم گلگون بود -  دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسم می کردند. وان یکی دیگر جوانان را ورق می زد – برای اینکه بی خود هیاهو می کرد و با آن شور بی پایان تساوی های جبری را نشان می داد. با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود٬ تساوی را چنین نوشت:

یک با یک برابر است.

از میان جمع شاگردان یکی برخاست! همیشه یک نفر باید به پا خیزد! به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است!

نگاه بچه ها ناگاه به یک سو خیره گشت و معلم مات بر جا ماند و او پرسید:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود٬ آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت.

معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود.

 و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود٬ آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه قلبی پاک و فاقد زر داشت پایین بود.

اگر یک فرد انسان واحد یک بود٬ آنکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود و آن سیه چرده که می نالید پایین بود.

 اگر یک فرد انسان واحد یک بود٬ این تساوی زیرو رو می گشت.

حال می پرسم اگر یک با یک برابر بود٬ نان و مال مفت خوران از کجا آماده می گردید؟

 یا چه کسی دیوار چین ها را بنا می کرد؟

 یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

 پس که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

 یک اگر با یک برابر بود پس چه کسی آزادگان را در قفس می کرد؟

.

.

.

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خود بنویسید یک با یک برابر نیست
 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 9:29  توسط مصرف کننده  | 

دخترک فال فروش

آینده را میفروخت ٬ با دستانی یخ زده و چکمه ای سبز که چون جزئی جدا نشدنی از زندگی اش سالها بود که پا به پای او در خیابان های خالی از شادی قدم مینهاد.
با چشمانی سیاه که هر روز به هزاران چشم خالی از عاطفه ملتماسانه خیره میماندند.
با دهانی که هرگز به لبخند گشوده نشده بود و از روی عادت فریاد میزد : فال حافظ ٬ فال حافظ
خسته از این دنیای شلوغ و خسته از آدمها٬  به خدایی فکر میکرد که میگفتند در همین نزدیکی هاست و می اندیشید ٬ به چه جرمی ٬ به چه گناهی لبخند را از او ربوده بودند؟
چگونه آن خدای مهربان و عادل این همه فقر و بدبختی و این روزگار و سرنوشت تیره را برای او مجاز میدانست؟
جرمش چه بود؟ دخترک فال فروش...
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 15:53  توسط مصرف کننده  | 

قدرت اندیشه

 

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.

تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : 

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .

من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.

من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

 

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

 

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

 

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:21  توسط مصرف کننده  | 

گذشت در اوج قدرت

پدر درآوردن، غارت اموال،ترساندن زنان و شايد خون و خونريزي، فكر بعضي ها بود در روز فتح مكه

كمي ملايم تر : اعدام كردن مجرمان اصلي، خسارت گرفتن، تبعيد بعضي كج انديشان، اين هم فكر عده

 اي ديگر بود.

و پيامبر(ص)چنين فرمود :

 >>امروز (روز فتح مكه) روز مهرباني است ، روز گذشت ، همه درامان هستند .<<

 واين ، يعني گذشت از آن همه تلخي و مرارت در اوج قدرت .

 

ماهم تمرين كنيم.

 

 

×××××××××××××××××××××××××××××××××

           دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد...
...........  نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید

 بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند...

 مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.

 موعد عروسی فرا رسید...

 زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.

 مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد...

20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

 مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود...

 همه تعجب کردند... مرد گفت:

"  من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم  "

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 

آژیر خطر ابلیس

                  

                     از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمودند:

وقتی که این آیه بر پیامبر نازل شد:" والذین اذا فعلوا فاحشة او ظلموا انفسهم ذکروا الله فاستغفروا

لذنوبهم ومن یغفر الذنوب الا الله ولم یصروا علی ما فعلوا وهم یعلمون"(135/آل عمران) (1)

ابلیس(پدر شیطانها) سخت ناراحت گردید. بالای کوهی در مکه به نام "ثور" رفت و آژیر خطرش بلند شد و

همه یارانش را به تشکیل انجمن خود دعوت نمود. همه ی بچه شیطانها جمع شدند. ابلیس، نزول آیات

فوق را به اطلاع آنان رساند و اظهار نگرانی کرد واز آنها کمک خواست.

یکی از یاران او گفت:

من با دعوت نمودن انسانها از این گناه به آن گناه، اثر این آیه را خنثی می کنم.

ابلیس سخن او را نپذیرفت. دیگری پیشنهادی شبیه به اولی کرد ولی باز مورد پذیرش ابلیس قرار نگرفت.

تا اینکه از میان شیطانها، شیطان کهنه کاری به نام "وسواس خناس" گفت:

پیشنهاد من این است که فرزندان آدم را با وعده ها و آرزوهای طولانی آلوده به گناه می کنم (و می گویم

که الان برای توبه کردن زود است و فرصت توبه بسیار است) وقتی که مرتکب گناه شدند خدا را فراموش

کرده و بازگشت به سوی خدا (=توبه) از خاطر آنان محو می گردد.

ابلیس گفت:

مرحبا! راه همین است. سپس این ماموریت را تا پایان دنیا به او سپرد.(2)

-------------------------------------

پی نوشت ها:

1- آل عمران/135،(و آنها که وقتی مرتکب عمل زشتی شوند یا به خود ستم کنند به یاد خدا می افتندو برای گناهان خود طلب امرزش می کنند- و کیست جز خدا که گناهان را ببخشد؟- وبر گناه اسرار نمی ورزند با اینکه می دانند.

2- ر.ک: داستانهای صاحبلان، 1/151-150ف به نقل از امالی صدوق، وسائل الشیعه11/353، باب 85، ج7.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 7:9  توسط مصرف کننده  | 

داستان مرد عابد و شیطان

داستانی رو که تو این مطلب میخوام براتون بنویسم از یکی از سخنرانیهای استاد بزرگوار کافی شنیدم که طرح اون خالی از لطف نیست. این داستان عبرت آموز دارای نکات اخلاقی زیادیه که اگه با دیده عبرت به اون نگاه کنیم مطمئنا درسهای زیادی ازش میگیریم.

در زمان حضرت موسی(ع) مرد عابدی بود که به زهد و تقوا و عبادت مشهور بود. شیطان که حسابی از دست این مرد به تنگ اومده بود روز از انصار و اعوان خودش چاره جویی کرد که چطور میشه این مرد عابد رو از راه به در کرد. هر کدوم از بر و بچه ها یه نطری دادن که البته مورد تایید قرار نگرفت. تا اینکه یکی از این بچه ها که نسبت به بقیه با هوشتر بود یه نظری داد. اون گفت که به من اجازه بده تا از راه خودش وارد بشم و این مرد عابد رو گول بزنم. ابلیس هم گفت چطور میخوای این کارو انجام بدی؟ در جواب گفت من هم مثل خودش عابد و متقی میشم و از این راه حسابی از راه به درش میکنم. شیطان هم از این نقشه خوشش اومد و این ماموریت رو به اون واگذار کرد. این شیطونک در هیبت جوانی خوش سیما در خونه این عابد رفت و به اون گفت که من دوست دارم موحد باشم ولی خانواده من با این مرام مخالفن. اگه اجازه بدی من همینجا کنار تو به عبادت خدا مشغول بشم. مرد عابد که از این جوون خوشش اومده بود با کمال میل قبول کرد و این دو با هم مشغول عبادت شدن. تا جایی که وقت غذا رسید و مرد عابد به جوون گفت که بیا یه غذایی بخوریم و بعد مشغول عبادت بشیم. جوون گفت که نه تو برو غذاتو بخور ولی من باید بیشتر عبادت کنم. بعد عبادتشو ادامه داد تا وقت خواب شد. اینبار هم وقتی که مرد عابد از جوون خواست تا بیاد بخوابه جوون همون جواب قبلی رو داد. بعد از گذشت چند روز به همین منوال عابد که دیگه حسابی کم آورده بود به جوون گفت که تو چطور میتونی اینهمه بی وقفه عبادت کنی؟ جوون گفت: من در گذشته یه خطایی کردم که الان به تاوان اون خطا خودمو مجبور به عبادت بیشتر میبینم. گفت چه خطایی؟ گفت: زن فاحشه و زانیه ای بود که من یکبار از روی نادانی با اون زنا کردم و البته بعدش توبه کردم ولی الان هر وقت یاد اون خطا میفتم نمیتونم از عبادت دست بردارم. مرد عابد گفت که آخه من نه محلشو میدونم و نه پول کافی برای این کار دارم. جوون گفت که محلشو من معرفی میکنم یه کمی هم پول دارم که بهت میدم تا بتونی بعد از اینکار و توبه کردن به عبادت بسیار مشغول بشی. مرد عابد که تمام شرایط رو محیا میدید قبول کرد. جوون آدرس اون زن رو به مرد عابد داد. مرد به سراغ اون زن رفت و در زد. وقتی زن دم در اومد با یک مردی روبرو شد که از قیافه اون عابد بودن میریخت. گفت که شما حتما اشتباه اومدین. مرد گفت نه، من درست اومدم. زن گفت نه، من مشتریهای خودمو خوب میشناسم. تو نمیتونی جزء اونا باشی. آدرس منو از کجا گیر آوردی؟ مرد هم ماجرا رو براش تعریف کرد. زن خطاکار گفت که من هرگز چنین مشتری نداشتم. اون هر کی که بوده میخواسته تو رو گول بزنه در ضمن من با حرف خودت خودتو محکوم میکنم. مگه نگفتی که اون جوون بعد از این کار توبه کرده؟ چه تضمینی داره که تو که از پیش من رفتی اجل فرصت توبه رو به تو بده؟ اونوقت تو با حالت جنابت از حرام از دنیا میری و با همین حالت دفن میشی. مرد کمی فکر کرد و از راهی که اومده بود برگشت. بعد از چند هفته خداوند به حضرت موسی(ع) وحی کرد که به فلان آدرس برو. در اونجا یکی از اولیای ما مرده ولی کسی خبر نداره. نذار جنازه اون روی زمین بمونه. حضرت موسی که به در اون خونه میره متوجه نگاههای مرموز افراد میشه. یکی به خودش جرات میده و نزدیک میاد و میگه ای پیغمبر خدا تو کجا و خونه این زن فاحشه نابکار کجا؟ در اینجا حضرت موسی رو به پروردگار کرده و میپرسه که تو میگی یکی از اولیات اینجاس ولی مردم چیز دیگه ای میگن. جریان چیه؟ خدا وحی میکنه که نه من دروغ میگم و نه مردم. صاحب این خونه قبلا یه زن زانیه و خطاکار بوده ولی چند هفته پیش هم از خطای یه مرد عابد جلوگیری کرد و هم بعد از رفتن اون خودش به خطای خودش پی برد و توبه کرد و در این مدت گناهی نکرد و مدام مشغول عبادت بود.

من خودم بعد از شنیدن این داستان خیلی متحول شدم. ببینین که ما چه خدای بزرگی داریم. یه آدم خطاکاری که تمام عمرش به معصیت و گناه گذشته با چند روز عبادت خالصانه تبدیل میشه به یکی از اولیای خدا. واقعا ما چه جور آدمایی باید باشیم که از رحمت این خدا غافل باشیم. امیدوارم که شما هم از این داستان عبرت آموز خوشتون اومده باشه. نظرات سازنده شما همیشه مثل چراغ راه برای من بوده. این لطفتونو از بنده حقیر دریغ نکنین.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 8:39  توسط مصرف کننده  | 

هر فرشته ،شمعی

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد
 پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد
سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند
ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است
و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند
همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود
مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد
 از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و
 هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه
 گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 20:58  توسط مصرف کننده  | 

كليله و دمنه

رای هند فرمود برهمن را که : بیان کن از جهت من مثل دو تن که با یکدیگر دوستی دارند و به تضریب نمام خاین بنای آن خلل پذیرد و به عداوت و مفارقت کشد.
برهمن گفت : هرگاه دو دوست به مداخلت شِرَّیری مبتلا گردند هرآینه میان ایشان جدایی افتد. و از نظایر و اخوات آن، آن است که :

باب الاسد و الثور  - حکایت یکم

بازرگانی بود بسیار مال و او را فرزندان دررسیدند و از کسب و حرفت اعراض نمودند. و دست اسراف به مال او دراز کردند. پدر موعظت و ملامت ایشان واجب دید و در اثنای آن گفت که : ای فرزندان، اهل دنیا جویان سه رتبت اند و بدان نرسند مگر به چهار خصلت. اما آن سه که طالب آنند فراخی معیشت است و، رفت منزلت و، رسیدن به ثواب آخرت، و آن چهار که به وسیلت آن بدین اغراض توان رسید الفغدن مال است از وجه پسندیده و، حسن قیام در نگاه داشت، و انفاق در آنچه به صلاح معیشت و رضای اهل و توشه ی آخرت پیوندد، و صیانت نفس از حوادث آفات، آن قدر که در امکان آید. و هر که از این چهار خصلت یکی را مهمل گذارد روزگار، حجاب مناقشت پیش مرادهای او بدارد. برای آنچه هر که از کسب اعراض نماید نه اسباب معیشت خویش تواند ساخت و نه دیگران را درتعهد خویش تواند داشت؛ و اگر مال بدست آرد و در تثمیر آن غفلت ورزد زود درویش شود. چنانکه خرج سرمه اگرچه اندک اندک اتفاق افتد آخر فنا پذیرد؛ و اگر در حفظ و تثمیر آن جد نماید و خرج بی وجه کند پشیمانی آرد و زبان طعن در وی گشاده گردد، و اگر مواضع حقوق را به امساک نامرعی گذراد به منزلت درویشی باشد از لذات نعمت محروم، و با این همه مقادیر آسمانی و حوادث روزگار آن را در معرض تلف و تفرقه آرد، چون حوضی که پیوسته در وی آب می آید و آن را بر اندازه ی مدخل مخرجی نباشد، لابد از جوانب راه جوید و بترابد یا رخنه ای بزرگ افتد و تمامی آن ناچیز گردد.

پسران بازرگان عظت پدر بشنودند و منافع آن نیکو بشناخت. و برادر مهتر ایشان روی به تجارت آورد و سفر دوردست اختیار کرد. و با وی دو گاو بود یکی را شَنزَبه نام و دیگر را نَندَبه. و در راه خلابی پیش آمد شنزبه درآن بماند. به حیلت او را بیرون آوردند، حالی طاقت حرکت نداشت، بازرگان مردی را برای تعهد او بگذاشت تا وی را تیمار می دارد، چون قوت گیرد بر اثر وی ببرد. مزدور یک روز ببود، ملول گشت، شنزبه را بر جای رها کرد و برفت و بازرگان را گفت : سقط شد.
شنزبه را به مدت انتعاشی حاصل آمد. و در طلب چراخور می پویید تا به مرغزاری رسید آراسته به انواع نبات و اصناف ریاحین. از رشک او رضوان انگشت غیرت گزیده و در نظاره ی او آسمان چشم حیرت گشاده :

به هر سو یکی آب دان چون گلاب              شناور شده ماغ بر روی آب
چو زنگی که بستر ز جوشن کند                 چو هندو که آیینه روشن کند
وَ اشجارُ سروٍ قَد تمیسُ کأَنَ مَشَت               بها زینبٌ فی نِسوةٍ خفراتِ

شنزبه آن را بپسندید که گفته اند :

و اذا انتهیتَ اِلیَ السَّلامَةِ فی مَداکَ فَلا تُجاوِز

و در امثال آمده است که اذا اَعشبت فانزِل. چون یک چندی آن جا ببود و قوت گرفت و فربه گشت بَطَر آسایش و مَستی نعمت بدو راه یافت. و به نشاط هر چه تمام تر بانگی بکرد بلند. و در حوالی آن مرغزار شیری بود و با او وحوش و سباع بسیار، همه در متابعت و فرمان او، و او جوان و رعنا و مستبد به رای خویش. هرگز گاو ندیده بود و آواز او ناشنوده. چندانکه بانگ شنزبه به گوش او رسید هراسی بدو راه یافت، و نخواست که سباع بدانند که او می هراسد بر جای ساکن می بود، و به هیچ جانب حرکت نمی کرد.
و در میان اتباع او دو شگال بودند یکی را کلیله نام بود و دیگر را دمنه، و هر دو دهای تمام داشتند. و دمنه حریص تر و بزرگ منش تر بود، کلیله را گفت : چه می بینی در کار مَلِک که بر جای قرار کرده است و حرکت و نشاط فروگذاشته ؟ کلیله گفت : این سخن چه بابت توست و تو را با این سوال چه کار ؟ و ما بر درگاه این ملک آسایشی داریم و طعمه ای می یابیم و از آن طبقه نیستیم که به مفاوَضت ملوک مشرف توانند شد تا سخن ایشان به نزدیک پادشاهان محل استماع تواند یافت. از این حدیث درگذر، که هر که به تکلف کاری جوید که سزاوار آن نباشد بدو آن رسد که به بوزنه رسید. دمنه گفت : چگونه ؟ گفت :

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 15:45  توسط مصرف کننده  | 

بوزنه ای درودگری را دید که بر چوبی نشسته بود و آن را می برید و دو میخ پیش او، هرگاه که یکی را بکوفتی دیگری که پیشتر کوفته بودی برآوردی. در این میان درودگر به حاجتی برخاست، بوزنه بر چوب نشست از آن جانب که بریده بود، اُنثیین او در شکاف چوب آویخته شد و آن میخ که در کار بود پیش از آنکه دیگری بکوفتی برآورد.

هر دو شق چوب به هم پیوست، اُنثیین او محکم در میان بماند، از هوش بشد. درودگر باز رسید وی را دست بردی سره بنمود تا در آن هلاک شد. و از اینجا گفته اند : «درودگری کار بوزنه نیست.»

دمنه گفت : بدانستم لکن هر که به ملوک نزدیکی جوید برای طمع قوت نباشد که شکم به هرجای و به هرچیز پر شود :
و هَل بَطنُ عَمرٍ غَیرُ شِبرٍ لمَطعَمِ ؟
فایده ی تقربِ به ملوک رفعتِ منزلت است و اصطناع دوستان و قهر دشمنان؛ و قناعت از دنائت همت و قلت مروت باشد.

از دنائت شُمَر قناعت را             همتت را که نام کرده است آز ؟

و هر که را همت او طعمه است در زمره ی بهایم معدود گردد، چون سگِ گرسنه که به استخوانی شاد شود و به پاره ای نان خشنود گردد، و شیر باز اگر در میان شکار خرگوش گوری بیند دست از خرگوش بدارد و روی به گور آرد

یُری الجُنبناءُ انَّ العَجزَ حَزمٌ              وَتِلکَ خَدیعَه الطّبعِ اللئیم
إذا ما کُنتَ فی أمر مَرومٍ                  فلا تَقتَع بِما دونَ النجومِ
با همت باز باش و با رای پلنگ          زیبا بگه شکار، پیروز به جنگ

و هر که به محل رفیع رسید اگر چه چون گل کوتاه زندگانی باشد عقلا آن را عمر دراز شمرند به حسن آثار و طیب ذکر، و آنکه به خمول راضی گردد اگر چه چون برگ سرو دیر پاید به نزدیک اهل فضل و مروت وزنی نیارد.

کلیله گفت : شنودم آنچه بیان کردی، لکن به عقل خود رجوع کن و بدان که هر طایفه ای را منزلتی است، و ما از آن طبقه نیستیم که این درجات را مرشح توانیم بود و در طلب آن قدم توانیم گزارد

فاقعِ کما أقعی أبوکَ عَلَی استِهِ                      رَأی أنَّ رَیماً فَوقهُ لایُعادلُه
تو سایه ای نشوی هرگز آسمان افروز           تو کـَه گلی نشوی هرگز آفتاب اندای

دمنه گفت : مراتب میان اصحاب مروت و ارباب همت مشترک و متنازَع است. هر که نفس شریف دارد خویشتن را از محل وضیع به منزلت رفیع می رساند، و هر که را رای ضعیف و عقل سخیف است از درجت عالی به رتبت خامل گراید. و بر رفتن بر درجات شرف بسیار مؤونتست و فرو آمدن از مراتب عز اندک عوارض، چه سنگ گران را به تحمل مشقت فراوان از زمین بر کـَتِف توان نهاد و بی تجشم زیادت به زمین انداخت. و هر که در کسب بزرگی مرد بلند همت را موافقت ننماید معذور است که :

اذا عَظُمَ المَطلوب قَلَ المُساعدُ

و ما سزاواریم بدانچه منزلت عالی جوییم و بدین خمول و انحطاط راضی نباشیم.

کلیله گفت : چیست این رای که اندیشیده ای ؟
گفت : من می خواهم که در این فرصت خویشتن را بر شیر عرضه کنم، که تردد و تحیر بدو راه یافتست، و او را به نصیحت من تفرجی حاصل آید و بدین وسیلت قربتی و جاهی یابم.
کلیله گفت : چه می دانی که شیر در مقام حیرتست ؟
گفت : به خرد و فراست خویش آثار و دلایل آن می بینم، که خردمند به مشاهدت ظاهر ِهَیآت، باطن ِصفت را بشناسد.
کلیله گفت : چگونه قربت و مکانت جویی نزدیک شیر ؟ که تو خدمت ملوک نکرده ای و رسوم آن ندانی.
دمنه گفت : چون مرد دانا و توانا باشد مباشرت کار بزرگ و حمل بار گران، او را رنجور نگرداند، و صاحب همتِ روشن رای را کسب، کم نیاید، و عاقل را تنهایی و غربت زیان ندارد.

چو مرد برهنر خویش ایمنی دارد         شود پذیره ی دشمن به جستن پیکار

کلیله گفت که : پادشاه بر اطلاق اهل فضل و مروت را به کمال ِکرامات مخصوص نگرداند، لکن اقبال بر نزدیکان خود فرماید که در خدمت او منازل موروث دارند و به وسایل مقبول متحَرَّم باشند، چون شاخ رز که بر درخت نیکوتر و بارورتر نرود و بدانچه نزدیک تر باشد درآویزد.
دمنه گفت : اصحاب سلطان و اسلاف ایشان همیشه این مراتب منظور نداشته اند، بلکه به تدریج و ترتیب و جد و جهد آن درجات یافته اند، و من همان می جویم و از آن جهت می کوشم

و لَسَت أُبالی بعدَ ادراکیَ العُلی           أکان تُراثاً ما تناولتُ أم کسبَا
نسبت از خویش کنم چو گهر            نه چو خاکسترم کز آتش زاد

و هر که درگاه ملوک را ملازم گردد و، از تحمل رنج های صعب و تجرع شربت های بدگوار تجنب ننماید، و تیزی آتش خشم به صفای آب حلم بنشاند و، شیطان هوا را به افسون خرد در شیشه کند، و حرص فریبنده را بر عقل رهنمای استیلا ندهد و، بنای کارها بر کوتاه دستی ورای راست نهد و، حوادث را به رفق و مدارا تلقی نماید مراد، هر آینه در لباس هرچه نیکوتر او را استقبال کند.

کلیله گفت : انگار که به ملک نزدیک شدی به چه وسیلت منظور گردی و به کدام دالت منزلتی رسی ؟

گفت : اگر قربتی یابم و اخلاق او را بشناسم خدمت او را به اخلاص عقیدت پیش گیرم و همت بر متابعت رای و هوای او مقصور گردانم و از تقبیح احوال و افعال وی بپرهیزم، و چون کاری آغاز کند که به صواب نزدیک و به صلاح مُلک مقرون باشد آن را در چشم و دل وی آراسته گردانم و در تقریر فواید و منافع آن مبالغت نمایم تا شادی او به متانت رای و رزانت عقل خویش بیفزاید، و اگر در کاری خوض کند که عاقبت وخیم و خاتمت مکروه دارد و شر و مضرت و فساد و معرّت آن به مُلک او بازگردد پس از تامل و تدبر برفق هر چه تمام تر و عبارت هر چه نرم تر و تواضعی در ادای آن هر چه شامل تر غور و غایله ی آن با او بگویم و از وخامت عاقبت آن او را بیگاهانم، چنانکه از دیگر خدمتگاران امثال آن نبیند. چه مرد خردمند چرب زبان اگر خواهد حقی را در لباس باطل بیرون آرد و باطلی را در معرض حق فرا نماید.

باطلی گر حق کنم عالم مرا گردد مُقر        ور حقی باطل کنم منکر نگردد کس مرا

و نقاش چابک قلم صورت ها پردازد که در نظر انگیخته نماید و مسطح باشد، و مسطح نماید و انگیخته باشد.

نقاش چیره دست است آن ناخدای ترس               عنقا ندیده صورت عنقا کند همی

و هرگاه که مَلک هنرهای من بدید بر نواخت من حریص تر از آن گردد که من بر خدمت او.
کلیله گفت : اگر رای تو بر این کار مقرر است و عزیمت در امضای آن مصمم، باری نیک بر حذر باید بود که بزرگ خطری است. و حکما گویند بر سه کار اقدام ننماید مگر نادان : صحبت سلطان، و چشیدن زهر به گمان و، سر گفتن با زنان. و علما پادشاه را به کوه بلند تشبیه کنند که در او انواع ثمار و اصناف معادن باشد لکن مسکن شیر و مار و دیگر موذیات که بر رفتن در وی دشوار است و مقام کردن میان آن طایفه ی مخوف.
دمنه گفت : راست چنین است، لکن هر که از خطر بپرهیزد خطیر نگردد.

لَولا المشقة ُساد الناس کُلّهم                          الجُودُ یُفقرُ و الإقدامُ قَتالُ
از خطر خیزد خطر، زیرا که سوده ده چهل              برنبندد گر بترسد از خطر بازارگان

و در سه کار خوض نتوان کرد مگر به رفعت همت و قوت طبع : عمل سلطان و، بازارگانی دریا و، مغالبت دشمن. و علما گویند مقام صاحب مروت بدو موضع ستوده است : در خدمت پادشاه کامران مکرم، یا در میان زهاد قانع محترم.

کلیله گفت : ایزد تعالی خیر و خیرت و صلاح و سلامت بدین عزیمت، هرچند من مخالف آنم، مقرون گرداناد.

دمنه برفت و بر شیر سلام گفت. از نزدیکان خود بپرسید که این کیست. جواب دادند که فلان پسر فلان. گفت : آری پدرش را شناختم. پس او را بخواند و گفت : کجا می باشی ؟ گفت : بر درگاه ملک مقیم شده ام و آن را قبله ی حاجت و مقصد امید ساخته و منتظر می باشم که کاری افتد و من آن را به رای و خرد کفایت کنم. چه بر درگاه ملوک مهمات حادث گردد که به زیردستان در کفایت آن حاجت باشد

کاندر این ملک چو طاووس بکار است مگس

و هیچ خدمتگار اگر چه فرومایه باشد از دفع مضرتی و جَر منفعتی خالی نماند، و آن چوب خشک که به راه افنگنده اند آخر بکار آید، خلالی کنند تا گوش خارند، حیوانی که در او نفع و ضر و از او خیر و شر باشد چگونه بی انتفاع شاید گذاشت ؟ که :

گر دسته گل نیاید از ما           هم هیزم دیگ را بشائیم

چون شیر سخن دمنه بشنود معجب شد، پنداشت که نصیحتی خواهد کرد، روی به نزدیکان خویش آورد و گفت : مردم هنرمند با مروت اگرچه خامل منزلت و بسیار خصم باشد به عقل و مروت خویش پیدا آید در میان قوم، چنانکه فروغ آتش اگرچه فروزنده خواهد که پست سوزد به ارتفاع گراید.
دمنه بدین سخن شاد شد و دانست که افسون او در گوش شیر موثر آمد، گفت : واجب است بر کافه ی خَدَم و حَشَم ملک که آنچه ایشان را فراز آید از نصیحت باز نمایند و مقدار دانش و فهم خویش معلوم رای پادشاه گردانند، که ملک تا اتباع خویش را نیکو نشناسد و براندازه ی رای و روییت و اخلاص و مناصحتِ هریک واقف نباشد از خدمت ایشان انتفاعی نتواند گرفت و در اصطناع ایشان مثال نتواند داد. چه دانه مادام که در پرده ی خاک نهان است هیچ کس در پروردن او سعی ننماید، چون نقاب خاک از چهره ی خویش بگشاد و روی زمین را زیور زمردین بست معلوم گردد که چیست، لاشک آن را بپرورند و از ثمَرَت آن منفعت گیرند و هر که هست براندازه ی تربیت از او فایده توان گرفت. و عمده در همه ی ابواب اصطناع ملوک است، چنانکه گفته اند :

من همچو خار و خاکم، تو آفتاب و ابر         گل ها ولاله ها دهم ار تربیت کنی

و از حقوق رعیت بر مَلک آنست که هریک را بر مقدار مروت و یکدلی و نصیحت به درجه ای رساند، و به هوا در مراتب تقدیم و تاخیر نفرماید، و کسانی را که در کارها غافل و از هنرها عاطل باشند بر کافیان هنرمند و داهیان خردمند ترجیح و تفضیل روا ندارد، که دو کار از عزایم پادشاهان غریب نماید : حلیتِ سر بر پای بستن، و پیرایه ی پای بر سر آویختن. و یاقوت و مروارید را در سرب و ارزیز نشاندن در آن تحقیر جواهر نباشد لکن عقل فرماینده به نزدیک اهل خرد مطعون گردد. و انبوهی یاران که دوربین و کاردان نباشند عین مضرت است، و نَفاذ کار با اهل بصیرت و فهم تواند بود نه به انبوهی انصار و اعوان. و هر که یاقوت با خویشتن دارد گران بار نگردد و بدان هر غرض حاصل آید. و آنکه سنگ در کیسه کند رنجور گردد و روز حاجت بدان چیزی نیابد. و مرد دانا حقیر نشمرد صاحب مروت را اگر چه خامل منزلت باشد، چه پی از میان خاک برگیرند و از او زین ها سازند و مرکب ملوک شود و کمان ها راست کنند و به صحبت دست ملوک و اشراف عزیز گردد. و نشاید که پادشاه خردمندان را به خمول اَسلاف فروگذارد و بی هنران را به وسایل موروث، بی هنر مکتسَب، اصطناع فرماید بلکه تربیت پادشاه بر قدر منفعت باید که در صلاح ملک از هر یک بیند، چه اگر بی هنران خدمت اسلاف را وسیلت سعادت سازند خلل به کارها راه یابد و اهل هنر ضایع مانند. و هیچ کس به مردم از ذات او نزدیک تر نیست، چون بعضی از آن معلول شود به داروهایی علاج کنند که از راه های دور و شهرهای بیگانه آرند. و موش مردمان را هم سرایه و هم خانه است، چون موذی می باشد او را از خانه بیرون می فرستند و در هلاک او سعی واجب می بینند. و باز اگر چه وحشی وغریب است چون بدو حاجت و از او منفعت است به اکرامی هر چه تمام تر او را بدست آرند و از دست ملوک برای او مرکبی سازند.

چون دمنه از این سخن فارغ شد اعجاب شیر بدو زیادت گشت و جواب های نیکو و ثناهای بسیار فرمود و با او إِلفی تمام گرفت. و دمنه به فرصت خلوت طلبید و گفت : مدتی است تا ملک را بر یک جای مقیم می بینم و نشاط شکار و حرکت فرو گذاشته است، موجب چیست ؟ شیر می خواست که بر دمنه حال هراس خود پوشانیده دارد، در آن میان شنزبه بانگی بکرد بلند و آواز او چنان شیر را از جای ببرد که عنان تملک و تماسک از دست او بشد و راز خود بر دمنه بگشاد و گفت : سبب این آواز است که می شنوی. نمی دانم که از کدام جانب می آید، لکن گمان برم که قوت و ترکیب صاحب آن فراخور آواز باشد. اگر چنین است ما را اینجا مُقام صواب نباشد.

دمنه گفت : جز بدین آواز ملک را از وی هیچ رِیبتی دیگر بوده است ؟ گفت : نی. گفت : نشاید که ملک بدین موجب مکان خویش خالی گذارد و از وطن مألوف خود هجرت کند، چه گفته اند که آفت عقل تصلف است، و آفت مروت چُربک، و آفت دل ضعیف آواز قوی. و در بعضی امثال دلیل است که به هر آواز بلند و جثه قوی التفات نشاید نمود. شیر گفت : چگونه است آن ؟ گفت :

آورده اند که روباهی در بیشه ای رفت آن جا طبلی دید پهلوی درختی افگنده و هرگاه که باد بجستی شاخ درخت بر طبل رسیدی، آوازی سهمناک به گوش روباه آمدی. چون روباه ضخامت جثه بدید و مهابت آواز بشنید طمع دربست که گوشت و پوست فراخور آواز باشد می کوشید تا آن را بدرید الحق چربُوِی بیشتر نیافت. مرکب زیان در جولان کشید و گفت : بدانستم که هرکجا جثه ضخیم تر و آواز آن هایل تر منفعت آن کمتر.

و این مثل بدان آوردم تا رای ملک را روشن شود که بدین آواز متقسم خاطر نمی باید شد. و اگر مرا مثال دهد به نزدیک او روم و بیان حال و حقیقت کار، ملک را معلوم گردانم.

شیر را سخن موافق آمد. دمنه برحَسَب مراد و اشارت او برفت. چون از چشم شیر غایب گشت شیر تاملی کرد و از فرستادن دمنه پشیمان شد و با خود گفت : در امضای این رای مصیب نبودم، چه هر که بر درگاه ملوک بی جُرمی جفا دیده باشد و مدت رنج و امتحان او دراز گشته، یا مبتلا بوده به دوام مضرت و تنگی معیشت، و یا آنچه داشته باشد از مال و حرمت به باد داده، و یا از عملی که مقلد آن بوده ست معزول گشته، یا شریری معروف که به حرص و شرّه فتنه جوید و به اعمال خیر کم گراید، یا صاحب جُرمی که یاران او لذت عفو دیده باشند و او تلخی عقوبت چشیده، یا در گوش مال شریک بوده باشند و در حق او زیادت مبالغتی رفته، یا در میان اکفا خدمتی پسندیده کرده و یاران در احسان و ثمرت بر وی ترجیح یافته، و یا دشمنی در منزلت بر وی سبقت جسته و بدان رسیده، یا از روی دین و مروت اهلیت اعتماد و امانت نداشته، یا در آنچه به مضرت پادشاه پیوندد خود را منفعتی صورت کرده، یا به دشمن سلطان التجا ساخته و در آن قبول دیده، به حکم این مقدمات پیش از امتحان و اختبار تعجیل نشاید، فرمود پادشاه را در فرستادن او به جانب خصم و محرم داشتن در اسرار رسالت. و این دمنه دوراندیش است و مدتی دراز بر درگاه من رنجور و مهجور بوده است. اگر در دل وی آزاری باقی است ناگاه خیانتی اندیشد و فتنه ای انگیزد. و ممکن است که خصم را در قوت ذات و بسطت حال از من بیشتر یاود در صحبت و خدمت او رغبت نماید، و بدانچه واقف است از اسرار من او را بیاگاهاند.

شیر در این فکرت مضطرب گشت، می خاست و می نشست و چشم به راه می داشت. ناگاه دمنه از دور پدید آمد. اندکی بیارامید و بر جای خویش قرار گرفت. چون بدو پیوست پرسید که : چه کردی ؟ گفت : گاوی دیدم که آواز او به گوش ملک می رسید. گفت : مقدار قوت او چیست ؟ گفت : ندیدم او را نَخوتی و شکوهی که بر قوت او دلیل گرفتمی. چندان که به وی رسیدم بر وی سخن اکفا می گفتم و ننمود در طبع او زیادت طمع تواضعی و تعظیمی، و در ضمیر خویش او را هم مهابتی نیافتم که احترام بیشتر لازم شمردمی.

شیر گفت آن را بر ضعف حمل نتوان کرد و بدان فریفته نشاید گشت، که بادی سخت گیاهی ضعیف را نیفگند و درختای قوی را دراندازد و گوشک های محکم را بگرداند. و مهتران و بزرگان قصد زیردستان و اذناب در مذهب سیادت محظور شناسند و تا خصم بزرگوار قدر و کریم نباشد اظهار قوت و شوکت روا ندارند، و بر هریک مقاومت فراخور حال او فرمایند. چه در معالی کفائت نزدیک اهل مروت معتبر است.

نکند باز عزم صلح ملخ               نکند شیر قصد زخم شگال

دمنه گفت : مَلک کار او را چندین وزن نهند، و اگر فرماید بروم و او را بیارم تا مَلک را بنده ای مطیع و چاکری فرمان بردار باشد. شیر از این سخن شاد شد و به آوردن او مثال داد. دمنه به نزدیک گاو آمد و بادل قوی بی تردد و تحیر با وی سخن گفتن آغاز کرد و گفت : مرا شیر فرستاده است و فرموده که تو را به نزدیک او برم، و مثال داده که اگر مسارعت نمایی امانی دهم بر تقصیری که تا این غایت روا داشته ای و از خدمت و دیدار او تقاعد نموده، و اگر توقفی کنی برفور بازگردم و آنچه رفته باشد باز نمایم. گاو گفت : کیست این شیر ؟ دمنه گفت : ملک سِباع. گاو که ذکر ملک سباع شنود بترسید، دمنه را گفت : اگر مرا قوی دل گردانی و از بأس او ایمن کنی با تو بیایم. دمنه با او وثیقتی کرد و شرایط تاکید و اِحکام اندر آن به جای آورد و هر دو روی به جانب شیر نهادند.

چون به نزدیک او رسیدند گاو را گرم بپرسید و گفت : بدین نواحی کی آمده ای و موجب آمدن چه بوده است ؟ گاو قصه ی خود را باز گفت. شیر فرمود که : این جا مقام کن که از شفقت و اکرام و مبرت و انعام ما نصیبی تمام یاوی. گاو دعا و ثنا گفت و کمر خدمت به طوع و رغبت ببست. شیر او را به خویشتن نزدیک گردانید و در اعزاز و ملاطفت اطناب و مبالغت نمود، و روی به تفحص حال و استکشاف کار او آورد، و اندازه ی رای و خرد او به امتحان و تجربت بشناخت، و پس از تامل و مشاورت و تدبر و استخارت او را امکان اعتماد و محرم اسرار خویش گردانید. و هر چند اخلاق و عادات او را بیشتر آزمود ثقت او به وفور دانش و کفایت و کیاست و شمول فهم و حذاقت وی زیادت گشت، و هر روز منزلت وی در قبول و اقبال شریف تر و درجت وی در احسان و انعام مُنیف تر می شد، تا از جملگی لشکر و کافه ی نزدیکان درگذشت.

چون دمنه بدید که شیر در تقریب گاو چه ترحیب می نماید و هر ساعت در اصطفا و اجتبای وی می افزاید، دست حسد سرمه ی بیداری در چشم وی کشید و فروغ خشم آتش غیرت در مفرش وی پراگند تا خواب و قرار از وی بشد.

شئِزوً جنبِی کانی مُهدَاً                جعل القَینُ علی الدَّف ابرَ

نزدیک کلیله رفت و گفت : ای بذاذر، ضعف رای و عجز من می بینی ؟ همت بر فراغ شیر مقصور گردانیدم و در نصیب خویش غافل بودم، و این گاو را به خدمت آوردم تا قربت و مکانت یافت و من از محل و درجت خویش بیفتادم. کلیله گفت : که تو را همان پیش آمد که پارسا مرد را.

دمنه گفت : چگونه ؟ گفت :

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 15:44  توسط مصرف کننده  | 

زاهدی را پادشاهی کسوتی داد فاخر و خلعتی گران مایه، دزدی آن در وی بدید در آن طمع کرد و به وجه ارادت نزدیک او رفت و گفت : می خواهم تا در صحبت تو باشم و آداب طریقت درآموزم. بدین طریق محرم شد بر وی. زندگانی برفق می کرد تا فرصتی یافت و جامه تمام ببرد.

چون زاهد جامه ندید دانست که او بُرده ست. در طلب او روی به شهر نهاده بود، در راه بر دو نخجیر گذشت که جنگ می کردند، به سَورو یکدیگر را مجروح گردانیده، و روباهی بیامده بود و خون ایشان می خورد، ناگاه نخجیران سروی انداختند، روباه کشته شد. زاهد شبانگاه به شهر رسید جایی جست که پای افزار بگشاید. حالی خانه ی زنی بدکاری مهیا شد، و آن زن کنیزکان آنکاره داشت و یکی را از آن کنیزکان که در جمال رشک عروسان خلد بود، ماهتاب از بناگوش او نور دزدیدی و آفتاب پیش رخش سجده بردی، دل آویزی جگر خواری مجلس افروزی جهان سوزی چنانکه این ترانه در وصف او درست آید :

گر حسن تو بر فلک زند خرگاهی            از هر برجی جدا بتابد ماهی
و ر لطف تو در زمین بیابد راهی           صد یوسف سر برآرد از هر چاهی

به برنایی نوخط آشوب زنان و فتنه ی مردان بلند بالای باریک میان چست سخن نغز بذله قوی ترکیب.

چنان کس کش اندر طبایع اثر               ز گرمی و تری بود بیشتر

مفتون شده بود و البته نگذاشتی که دیگر حریفان گرد او گشتندی

چشمی که ترا دیده بوَد ای دلبر         پس چون نگرد به روی معشوق دگر ؟

زن از قصور دخل می جوشید و بر کنیزک بس نمی آمد که حجاب حیا از میان برداشته بود و جان بر کف دست نهاده. به ضرورت در حیلت ایستاد تا برنا را هلاک کند، و این شب که زاهد نزول کرد تدبیر آن ساخته بود و فرصت آن نگاه داشته، و شراب های گران در ایشان پیموده تا هر دو مستان شدند و درگشتند. چون هر دو را خواب در ربود قدری زهر در ماسوره ای نهاد، و یک سر ماسوره در اسافل برنا بداشت و دیگر سر در دهان گرفت تا زهر در وی دمد، پیش از آنکه دم برآورد بادی از خفته جدا شد و زهر تمام در حلق زن بپراگند. زن بر جای سرد شد. و از گزاف نگفته اند :

جزاء مقبل الاست الضراط

و زاهد این حال را مشاهدت می کرد

الا ان غدا نحرو الدوجَی مُتخضبن           بدالقِ صبح الی یلیقُ غِرابهُ

چندانکه صبح صادق عرصه ی گیتی را به جمال خویش منور گردانید زاهد خود را ظلمت فسق و فساد آن جماعت باز رهانید و منزلی دیگر طلبید. کفشگری بدو تبرک نمود و او را به خانه خویش مهمان کرد، و قوم را در معنی نیک داشت او وصایت کرد و خود به ضیافت بعضی از دوستان رفت. و قوم او دوستی داشت، و سفیر میان ایشان زن حجامی بود. زن حجام را بدو پیغام داد که : شوی من مهمان رفت، تو برخیز و بیا چنانکه من دانم و تو.

مرد شبانگاه حاضر شده بود. کفشگر مست باز رسید، او را بر در خانه دید و پیش از آن بدگمانی داشته بود، به خشم در خانه آمد و زن را نیک بزد و محکم بر ستون بست و بخفت. چندان که خلق بیارامید زن حجام بیامد و گفت : مرد را چندین منتظر چرا می داری ؟ اگر بیرون خواهی رفت زودتر باش و اگر نه خبر کن تا بازگردد. گفت : ای خواهر اگر شفقتی خواهی کرد زودتر مرا بگشای و دستوری ده تا تو را بدل خویش ببندم و دوست خویش را عذری خواهم و در حال بازآیم، موقع منت اندر آن هر چه مشکورتر باشد. زن حجام به گشادن او و بستن خود تن در داد و او را بیرون فرستاد. در این میان کفشگر بیدار شد و زن را بانگ کرد زن حجام از بیم جواب نداد که او را بشناسد، به کرات خواند هیچ نیارست گفتن. خشم کفشگر زیادت گشت و نِشگِرده برداشت پیش ستون آمد. و بینی زن حجام ببرید و در دست او داد که : بنزدیک معشوق تحفه فرست.

چون زن کفشگر باز رسید خواهر خوانده را بینی بریده یافت، تنگ دل شد و عذرها خواست و او را بگشاد و خود را بر ستون بست، و او بینی در دست به خانه رفت. و این همه را زاهد می دید و می شنود. زن کفشگر ساعتی بیارامید و دست به دعا برداشت و در مناجات آمد و گفت : ای خداوند، اگر می دانی که شوی با من ظلم کرده است و تهمت نهاده ست تو به فضل خویش ببخشای و بینی به من باز ده. کفشگر گفت : ای نابکار جادو این چه سخن است ؟ جواب داد گفت : برخیز ای ظالم و بنگر تا عدل و رحمت آفریدگار عز اسمه بینی در مقابله ی جور و تهوُر خویش، که چون برائت ساحت من ظاهر بود ایزد تعالی بینی به من باز داد و مرا میان خلق مثله و رسوا نگذاشت. مرد برخاست و چراغ بیفروخت زن را به سلامت دید و بینی برقرار. در حال به اعتذار مشغول گشت و به گناه اعتراف نمود و از قوم به لطف هرچه تمام تر بحلی خواست و توبه کرد که بی وضوح بینتی و ظهور حجتی بر امثال این کار اقدام ننماید و به گفتار نمّام دیو مردم و چُربک شِریرِ فتنه انگیز، زن پارسا و عیال نهفته را نیازارد، و به خلاف رضای این مستوره که دعای او را البته حجابی نیست کاری نپیوندد.

و زن حجام بینی در دست به خانه آمد، در کار خویش حیران و وجه حیلت مشتبه، که به نزدیک شوهر و همسرایگان این معنی را چه عذر گوید، و اگر سوال کنند چه جواب دهد. در این میان حجام از خواب درآمد و آواز داد و دست افزار خواست و به خانه ی محتشمی خواست رفت. زن دیری توقف کرد و سُتـُره تنها بدو داد. حجام در تاریکی شب از خشم بینداخت. زن خویشتن از پای درافکند و فریاد برآورد که بینی بینی. حجام متحیر گشت و همسرایگان درآمدند و او را ملامت کردند.

حتی تجلی الصبحُ فی جنباته           کالماءِ یلمعُ من خلال الطحلُبِ

چون صبح جهان افروز مشاطه وار کِله ی ظلمانی را از پیش برداشت و جمال روز روشن را بر اهل عالم جلوه کرد، اقربای زن جمله شدند و حجام را پیش قاضی بردند و قاضی پرسید که : بی گناه ظاهر و جرم ِمعلوم مثله کردن این عورت چرا روا داشتی ؟ حجام متحیر گشت و در تقریر حجت عاجز شد. قاضی به قصاص و عقوبت او حکم کرد.

زاهد برخاست گفت : قاضی را در این باب تامل واجب است، که دزد جامه ی من نبرد و روباه را نخجیران نکشتند، و زن بدکار را زهر هلاک نکرد، و حجام بینی قوم نبرید، بلکه ما این همه بلاها به نفس خویش کشیدیم. قاضی دست از حجام بداشت و روی به زاهد آورد تا بیان آن نکت بشنود.
زاهد گفت : اگر مرا آرزوی مرید بسیار و تبع انبوه نبودی و به تُرَّهات دزد فریفته نگشتمی آن فرصت نیافتمی؛ و اگر روباه در حرص و شرَّه مبالغت ننمودی و خون خوردن فرو گذاشتی آسیب نخجیران بدو نرسیدی؛ و اگر زن بدکار قصد جوان غافل نکردی جان شیرین به باد ندادی؛ و اگر زن حجام بر ناشایست تحریض و در فساد موافقت روا نداشتی مثله نشدی.

إذا المرءُ لم یَأت ما أزیَنَه      وَ لَم یرضَ من امره ِأمکنه
فدعهُ فقد ساء تدبیرُهُ            سیضحکُ یوماً و یبکی سَنَه

کلیله گفت : این مثل بدان آوردم تا بدانی که این محنت تو به خود کشیدی و از نتایج عاقبت آن غافل بودی. دمنه گفت : چنین است و این کار من کردم. اکنون تدبیر خلاص من چگونه می بینی ؟ کلیله گفت : تو چه اندیشیده ای ؟

گفت : می اندیشم که به لطایف حیَل و بدایع تمویهات گرد این غرض درآیم و به هر وجه که ممکن گردد بکوشم تا او را درگردانم، که اهمال و تقصیر را در مذهب حمیت رخصت نبینم و اگر غفلتی روا دارم به نزدیک اصحاب مروت معذور نباشم. و نیز منزلتی نو نمی جویم و در طلب زیادتی قدم نمی گزارم که به حرص و گرم شکمی منسوب شوم. و سه غرض است که عاقلان روا دارند در تحصیل آن انواع فکرت و دقایق حیلت به جای آوردن و جدنمودن :
در طلب نفع سابق تا به منزلت و خیر سابق برسد و از مضرت آزموده بپرهیزد؛ و نگاه داشتن منفعت حال و بیرون آوردن نفس از آفت وقت؛ و تیمار داشت مستقبل در احراز خیر و دفع شر.
و من چون امیدوار می باشم به منزلت خود باز رسم و جمال حال من تازه شود طریق آن است که به حیلت در پی گاو ایستم تا پشت زمین را وداع کند و در دل خاک منزلی آبادان گرداند، که فراغ دل و صلاح کار شیر در آن است، چه در ایثار او افراط کرده است و به رِکـّت رای منسوب گشته.

کلیله گفت که : در اصطناع گاو و افراشتن منزلت وی شیر را عاری نمی شناسم. دمنه گفت : در تقریب او مبالغتی رفت و به دیگر ناصحان استخفاف روا داشت تا مستزید گشتند، و منافع خدمت ایشان از او و فواید قربت او از ایشان منقطع شد. و گویند که آفت مُلک شش چیز است :
حرمان و فتنه و هوا و خلاف روزگار و تنگ خویی و نادانی. حرمان آن است که نیک خواهان را از خود محروم گرداند و اهل رای و تجربت را نومید فروگذارد؛ و فتنه آنکه جنگ های ناپیوسان و کارهای نااندیشیده حادث گردد و شمشیرهای مخالف از نیام برآید؛ و هوا مولع بودن به زنان و شکار و سماع و شراب و امثال آن؛ و خلاف روزگار و به او قحط و غَرق و حرق و آنچه بدین ماند؛ و تنگ خویی افراط خشم و کراهیت و غلو در عقوبت و سیاست؛ و نادانی تقدیم نمودن ملاطفت در مواضع مخاصمت و به کار داشتن مناقشت به جای مجاملت.

کلیله گفت : دانستم. لکن چگونه در هلاک گاو سعی توانی پیوست و او را قوت از تو زیادت است و یار و معین بیش دارد ؟ دمنه گفت : بدین معانی نشاید نگریست، که بنای کارهای به قوت ذات و استیلای اعوان نیست، و گفته اند :

الرایُ قبلَ شجاعةِ الشُّجعانِ               هوَ اوَّلٌ هیَ المَحلُّ الثانی

و آنچه به رای و حیلت توان کرد به زور و قوت دست ندهد. و به تو نرسیده است که زاغی به حیلت مار را هلاک کرد ؟ گفت : چگونه ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 15:43  توسط مصرف کننده  | 

آورده اند که زاغی در کوه بر بالای درختی خانه داشت، و در آن حوالی سوراخ ماری بود، هرگاه که زاغ بچه بیرون آوردی مار به خوردی.

چون از حد بگذشت و زاغ درماند شکایت آن بر شگال که دوست وی بود بکرد و گفت : می اندیشم که خود را از بلای این ظالم جان شکر باز رهانم. شگال پرسید که : به چه طریق قدم در این کار خواهی نهاد ؟ گفت : می خواهم که چون مار در خواب شود ناگاه چشم های جهان بینش برکنم، تا در مستقبل نور دیده و میوه ی دل من از قصد او ایمن گردد. شگال گفت : این تدبیر بابت خردمندان نیست، چه خردمند قصد دشمن بر وجهی کند که در آن خطر نباشد. و زینهار تا چون ماهی خوار نکنی که در هلاک پنج پایک سعی پیوست، جان عزیز بباد داد.

زاغ گفت : چگونه ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 15:42  توسط مصرف کننده  | 

کلیله و دمنه - باب الاسد و الثور - حکایت پنجم

گفت : آورده اند که ماهی خواری بر لب آبی وطن ساخته بود، و به قدر حاجت ماهی می گرفتی و روزگاری در خِصب و نعمت می گذاشت. چون ضعف پیری بدو راه یافت از شکار بازماند. با خود گفت : دریغا عمر که عنان گشاده رفت و از وی جز تجربت و ممارست عوضی به دست نیامد که در وقت پیری پای مردی یا دست گیری تواند بود. امروز بنای کار خود، چون از قوت بازمانده ام، بر حیلت باید نهاد و اسباب قوت که قوام معیشتست از این وجه باید ساخت.

پس چون اندوهناکی بر کنار آب بنشست. پنج پایک از دور او را بدید، پیش تر آمد و گفت : تو را غمناک می بینم. گفت : چگونه غمناک نباشم، که مادت معیشت من آن بود که هر روز یگان دوگان ماهی می گرفتمی و بدان روزگار کرانه می کرد، و مرا بدان سد رمقی حاصل می بود و در ماهی نقصان بیشتر نمی افتاد ؟ و امروز دو صیاد از اینجا می گذشتند و با یکدیگر می گفت که : «در این آب گیر ماهی بسیار است، تدبیر ایشان بباید کرد.»
یکی از ایشان گفت : «فلان جای بیشتر است چون از ایشان بپردازیم روی بدین ها آریم.» و اگر حال بر این جمله باشد مرا دل از جان برباید داشت و بر رنج گرسنگی بل تلخی مرگ دل بنهاد.

پنج پایک برفت و ماهیان را خبر کرد و جمله نزدیک او آمدند و او را گفتند : المستشارُ مُوتَمَنُ، و ما با تو مشورت می کنیم و خردمند در مشورت اگر چه از او دشمن چیزی پرسد شرط نصیحت فرو نگذارد خاصه در کاری که نفع آن بدو بازگردد. و بقای ذات تو بدوام تناسل ما متعلق است. در کار ما چه صواب بینی ؟ ماهی خوار گفت : با صیاد مقاومت صورت نبندد، و من در آن اشارتی نتوانم کرد. لکن در این نزدیکی آب گیری می دانم که آبش به صفا پرده درتر از گریه ی عاشق است و غمازتر از صبح صادق، دانه ی ریگ در قعر آن بتوان شمرد و بیضه ی ماهی از فراز آن بتوان دید.

اذا عَلَتهَا الصَّبا ائبدَت لها حبکا               مثلَ الجَواشِن مصقولاً حواشیها
لا یبلغ السمَکُ المحصورُ غایتها             لِبُعدِ مابین قاصیها وَدَنیها

اگر بدان تحویل توانید کرد در امن و راحت و خصب و فراغت افتید. گفتند : نیکو راییست. لکن نقل بی معونت و مظاهرت تو ممکن نیست. گفت : دریغ ندارم مدت گیرد و ساعت تا ساعت صیادان بیایند و فرصت فایت شود. بسیار تضرع نمودند و منتها تحمل کردند تا بران قرارداد که هر روز چند ماهی ببردی و بر بالایی که در آن حوالی بود بخوردی. و دیگران در آن تحویل تعجیل و مسارعت می نمودند و با یک دیگر پیش دستی و مسابقت می کردند، و خود به چشم عبرت در سهو و غفلت ایشان می نگریست و به زبان عظت می گفت که : هر که بلاوه ی دشمن فریفته شود و بر لئیم ظُفُر و بدگوهر اعتماد روا دارد سزای او اینست.

چون روزها بران گذشت پنج پایک هم خواست که تحویل کند. ماهی خوار او را بر پشت گرفت و روی بدان بالا نهاد که خوابگاه ماهیان بود. چون پنج پایک از دور استخوان ماهی دید بسیار، دانست که حال چیست. اندیشید که خردمند چون دشمن را در مقام خطر بدید و قصد او در جان خود مشاهدت کرد اگر کوشش فروگذارد در خون خویش سعی کرده باشد؛ و چون بکوشید اگر پیروز آید نام گیرد، و اگر به خلاف آن کاری اتفاق افتد باری کرم و حمیت و مردانگی و شهامت او مطعون نگردد، و با سعادتِ شهادت او را ثواب مجاهدت فراهم آید. پس خویشتن بر گردن ماهی خوار افگند و حلق او محکم بیفشرد چنانکه بی هوش از هوا درآمد و یکسر به زیارت مالک رفت.

پنج پایک سرخویش گرفت و پای در راه نهاد تا به نزدیک بقیت ماهیان آمد، و تعزیت یاران گذشته و تهنیت حیات ایشان بگفت و از صورت حال اعلام داد. همگنان شاد گشتند و وفات ماهی خوار را عمر تازه شمردند.

و انَّ حیاة المرءِ بعدَ عدوِه                و ان کانَ یوماً واحداً لکثیرُ
مرا شربتی از پس بد سگال            بود خوش تر از عمر هفتاد سال

و این مثل بدان آوردم که بسیار کس به کـَید و حیلت، خویشتن را هلاک کرده است. لکن من تو را وجهی نمایم که اگر بر آن کار توانا گردی سبب بقای تو و موجب هلاک مار باشد.
زاغ گفت : از اشارت دوستان نتوان گذشت و رای خردمند را خلاف نتوان کرد.
شگال گفت : صواب آن می نماید که در اوج هوا پرواز کنی و در بام ها و صحراها چشم می اندازی تا نظر بر پیرایه ای گشاده افگنی که ربودن آن میسر باشد. فرود آیی و آن را برداری و هموارتر می روی چنانکه از چشم مردمان غایب نگردی. چون نزدیک مار رسی بر وی اندازی تا مردمان که در طلب پیرایه آمده باشند نخست تو را باز رهانند آنگاه پیرایه بردارند.

زاغ روی به آبادانی نهاد زنی را دید پیرایه بر گوشه ی بام نهاده و خود به طهارت مشغول گشته؛ در ربود و بر آن ترتیب که گفته بود بر مار انداخت. مردمان که در پی زاغ بودند در حال سر مار بکوفتند و زاغ باز رست.

دمنه گفت : این مثل بدان آوردم تا بدانی که آنچه به حیلت توان کرد به قوت ممکن نباشد. کلیله گفت : گاو را که با قوت و زور خرد و عقل جمع است به مکر با او چگونه دست توان یافت ؟
دمنه گفت : چنین است. لکن به من مغرور است و از من ایمن، به غفلت او را بتوانم افکند. چه کمین غدر که از مأمن گشایند جای گیرتر افتد، چنانکه خرگوش به حیلت شیر را هلاک کرد. چگونه ؟ گفت :

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 15:36  توسط مصرف کننده  | 

رسیدن به کمال

رسیدن به کمال

در نیویورک، بروکلین مدرسه ای هست که مربوط به بچه  های دارای

ناتوانی ذهنی است . در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک

مالی برای مدرسه بود پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز

 برای شنوندگان آن فراموش نمی شود...

 او با گریه فریاد زد: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟

 هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه

 من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی  تونه

 چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره .

 کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟! افرادی که در جمع بودند شوکه و

 اندوهگین شدند ... پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه

 ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه در روشی هست که

 دیگران با اون رفتار می کنند و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت :

 یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که

 بیسبال بازی می کردند. شایا پرسید: بابا به نظرت اونا منو بازی

 میدن...؟! پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً

 بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای

 بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها رو می کنه. پس به یکی

 از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟! اون بچه

 به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها را بخواهد ولی جوابی نگرفت و

 خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر

 می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم ...

 درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این

 غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما

 همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا

 توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه...

 اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی

 از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی

 پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو

 انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر

 افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و

 شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...اما بجای اینکار، اون

 توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شایا،

 برو به خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال شایا به خط اول ندویده

 بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که

 شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی

 پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که

 چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت

 کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!! شایا بسمت خط

 دوم دوید. در این هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق

 حلقه زده بودند. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به

  3 !!! وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند:

 شایا، برو به خط خانه...! شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن

 شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتند ماننداینکه اون یک

ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه...

 پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت:

 اون 18 پسر به کمال رسیدند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 15:20  توسط مصرف کننده  | 

داستان

اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده.

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!

چه اتفاقي افتاده؟

در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!!

چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.

متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.

در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!!

مرد شديدا منقلب شد.

ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!!

اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کني.

 

Pure soul needs to pure food to live as a babe needs the special food  to grow.


O God!
You are wonderful & Mighty in every way!
Stay beside me and guide me
In everything I do today!

Thank you for the friends & loved ones
You have chosen for me
Watch over, guide and protect them,
Your Love and beauty let them see.

Thanks for the food you have
Graciously
Bestowed me with,
There is plenty, cups are overflowing
Enough so to others I can give

Dear Lord , show me something I can do
So others can see your love through me,
Use me Lord in your service
That's de way I want to be.

Allow me to carry your message
Putting me aside, on a shelf
And most of all Father, in your kindness
Please protect me from myself!

** LIGHT CANDLES INSTEAD OF CURSING DARKNESS **

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 6:29  توسط مصرف کننده  | 

طلب باران

 


    هنگامي که موسي به همراه قومش جهت طلب باران به بيابان رفتند خداي موسي به پيامبرش وحي فرمود (يا موسي در ميان شما بنده اي گنهکار وجود دارد، تا هنگامي که او در ميان شماست باران رحمتم را برشما نازل نخواهم کرد)موسي مشغول ابلاغ کلام وحي شد تا جهت نزول برکات الهي از آن فرد ناشناس گنهکار بخواهد که از ميان آنها بيرون رود.       


   ناگهان ابرهاي رحمت بربالاي سر ايشان شروع به باريدن گرفت.


    موسي عرضه داشت پروردگارا چه حکمتي در اين بود با اينکه فردي ازميان ما خارج نشد اينگونه فرمودي؟


    کلام وحي اينچنين برقلب موسي فرود آمد:همين که شروع به ابلاغ نمودي بنده ام توبه نمود و به پرودگارش اينگونه عرضه داشت :خدايا اگر بخواهم الان از ميان جمع برخيزم آبرويم خواهد رفت مولاي من از من در گذد تا من نيز از تکرار گناهانم درگذرم.


    موسي عرضه داشت : بارالهي مي خواهم اين بنده ات را که به واسطه اش باران رحمتت را نازل نمودي بشناسم.


کلام وحي چنين بر او فرود آمد: آن هنگام که بنده ام گنهکار بود نخواستم تا حتي تو پيامبر نامش را بداني حال که به درگاه ما روي آورده چگونه او را به تو بشناسانم؟


    دلستانه:


    خدايا چندين مدت است که بر بيابان خشکيده دل من نيز خشکسالي باريده است هرچه در طلب ابر رحمتت نماز باران


 مي خوانم وحي وجدان نازل مي شود که تا غير مرا در خود داري ابر رحمتم باريدن نخواهد گرفت!


    خدايا نکند رسوايم سازي که ديگر به تو پناه آورده ام هيهات که پناهگاهي همچو تو بي پناهي همچو من را راه ندهد

استغفر الله الذي لا اله الاهو الحي و القيوم ذو الجلال و الاکرام واتوب اليه
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 1:21  توسط مصرف کننده  | 

نجار زندگی خود باش

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند. صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد. سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد. نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری! نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد. در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد. یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.

این داستان ماست. ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد. گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم. اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست. شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود. یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود. مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید
.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 4:12  توسط مصرف کننده  | 

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

  جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا ......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 1:14  توسط مصرف کننده  | 

چند تا ...

 

 

 

وقتي پادشاه اوديانا پانصد جامه به انادانا {گويا وي از افراد مقدس بوده}داد از او پرسيد با اين پانصد جامه چه ميکنيد؟

 

پاسخ داد: اي پادشاه بسياري از برادران تن پوش ژنده وکهنه دارند ميخواهم انها را در ميان اين برادران پخش کنم.

 

با جامه هاي کهنه چه خواهيد کرد ؟

 

از انها رويه تشک خواهيم ساخت.

 

رويه هاي تشک کهنه را چه کار خواهيد کرد ؟

 

انها را روکش بالش مي کنيم.

 

با روبالشي هاي کهنه چه خواهيد کرد؟

 

از انها زير انداز مي سازيم.

 

زير اندازهاي کهنه را چه ميکنيد؟

 

انها را براي خشک کردن پا به کار مي بريم.

 

پا خشک کن هاي کهنه را چه کار ميکنيد؟

 

انرا براي زمين پاک کردن مي گذاريم.

 

زمين روب هاي کهنه را چه ميکنيد؟

 

اي پادشاه انها را ريز ريز ميکنيم ومانند کاه در گل مي زنيم وبا ان گل ديوارهاي خانه را روکش مي کنيم.

 

واقعا مغز ادم سوت ميکشد که يک لباس کهنه چه مراحلي را طي مي کند .وباور کنيد هنوز تا هنوز که ژاپن کشور ثروتمندي است اي نوع کارها به فرمهاي ديگر در ان انجام ميشود .

 

براي مثال در کشور ژاپن بخش قابل توجهي از مواد بازيافت به مدارس ميرود وبه عنوان مواد اوليه دانش اموزان هزاران کاردستي زيبا با ان درست مي کنند.

 

ويا در اين کشور يک صرفه جوييهاي در مصرف اب وبرق وسوخت ميشود که ادم تعجب ميکند.

 

اين مطلب براي من جالب بود که صرفه جويي وبه  حساب خرج کردن در مردم ژاپن ريشه دار است .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 22:32  توسط مصرف کننده  | 

به سجده افتادن

 

  

فَأُلْقِیَ السَّحَرَةُ سَاجِدِینَ

پس ساحران به سجده افتادند...

 

این نقطه‌ی اوج داستان ساحران را دوست دارم. به سجده افتادن باید حالت غریبی باشد. چیزی ورای سجده کردن. در سجده کردن انسان مختار است و تصمیم می‌گیرد؛ اما به سجده افتادن یعنی زیر بار عظمتی یا حقیقتی قلبت چنان فرو بریزد و خرد شود که دیگر نتوانی روی پاهایت بایستی.

 

و ساحران به سجده افتادند...

 

قَالُواْ آمَنَّا بِرِبِّ الْعَالَمِینَ رَبِّ مُوسَى وَهَارُونَ

 

نمی‌دانم خدا در آن لحظه با قلب ساحران چه کرده. آیا به خاطر شناختشان از سحر بود که تبدیل عصا به ماری عظیم‌الجثه چنان منقلبشان کرد؟ آیا از میان مردمی که شاهد بودند تنها آنان حقیقت و عظمت این تبدیل را دریافت کردند؛ یا دل‌هایشان پذیرای حق بود و مردمی برگزیده بودند. آن همه ایمان و یقین به یکباره چگونه بر قلب ساحران نازل شد که رضا و بخشش خدا را بی‌درنگ بر سخت‌ترین شکنجه‌ها را برگزیدند.

 

قَالَ آمَنتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَکُمْ

 

إِنَّهُ لَکَبِیرُکُمُ الَّذِی عَلَّمَکُمُ السِّحْرَ فَلَسَوْفَ تَعْلَمُونَ

 

لَأُقَطِّعَنَّ أَیْدِیَکُمْ وَأَرْجُلَکُم مِّنْ خِلَافٍ وَلَأُصَلِّبَنَّکُمْ أَجْمَعِینَ

 

....

 

قَالُوا لَا ضَیْرَ إِنَّا إِلَى رَبِّنَا مُنقَلِبُونَ . إِنَّا نَطْمَعُ أَن یَغْفِرَ لَنَا رَبُّنَا خَطَایَانَا أَن کُنَّا أَوَّلَ الْمُؤْمِنِینَ

 

گفتند باکى نیست ما روى به سوى پروردگار خود مى‏آوریم. ما امیدواریم که پروردگارمان گناهانمان را بر ما ببخشاید [چرا] که نخستین ایمان‏آورندگان بودیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 13:27  توسط مصرف کننده  |