تبليغاتX
مصرف شده

مصرف شده

...

تا بی کران خویشم، گامی دگر نمانده
....
ای ابر همرهی کن تا تر کنم گلویی
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 21:24  توسط مصرف کننده  | 

بازگشتت مبارک ........ تولدت هم مبارک .......... شهادتت هم مبارک

سلام

 

بعد از دو سال تمام ...........

دوسال از عمری سوخته ........ مصرف شده ........

کجا بودم ....... یادم نمی آید درست . دوست دارم هنوز مصرف شده را ....... بخاطر همه ی خاطراتش . بخاطر همه ی سه نقطه های خالی اش . که نمیشد و نمیشود آنرا پر کرد .

دوست دارم الان که در دو سالگی ات بالاخره پسوردت را پس گرفتم ، ادامه ات بدهم .....

اینبار ولی مجنونی بی لیلا ....................................

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 14:9  توسط مصرف کننده  | 

برای رسیدن باید رفت

هميشه،

رفتن رسيدن نيست؛

ولي براي رسيدن،

بايد رفت؛

در بن بست هم،

راه آسمان باز است؛

پرواز بياموز.....

 

گاهی آن قدر نگران رسیدنیم که مهمترین چیز را از یاد می بریم و آن حرکت

است!

 
 
 
 
 
دوستي
دوست شما همان دعاي شماست كه مستجاب شده است.
مزرعه شماست كه در آن با عشق دانه مي كاريد و با شكر درو مي كنيد.
سفره طعام شماست
زيرا با گرسنگي نزد او مي آييد و در كنارش آرامش مي جوييد.
و خوشتر آنكه در دوستي هيچ مقصودي در ميان نباشدمگر آنكه روح شما ژرف تر و عظيم تر شود.
زيرا اگر عشق در پي چيزي جز كشف اسرار عشق باشد، به حقيقت عشق نيست بلكه، دامي است كه آدمي مي گسترد و در آن صيدي جز كالاي بيهوده نمي افتد.

و بگذار بهترين بخش هستي تواز آن دوستت باشد.
اگر او درياي وجودت را هنگام جزر آب ديده است ، بگذار در مد آب نيز آنرا تجربه كند.
زيرا اگر دوستت را بدان خاطر بخواهي كه ساعات خود را در صحبت او بر باد دهي ،
بهره آن دوستي چه خواهد بود؟
پس در صحبت او ساعاتي بجوي براي زيستن ( نه براي كشتن).
زيرا دوست براي آن است كه نياز تو را بر آورد نه تهي بودنت را پر كند.
و بگذار كه در پيوند شيرين دوستي خنده و شادي باشد و شريك شدن در لذتهاي يكديگر.
زيرا در شبنم نكته هاي ظريف و كوچك دل آدمي صبح خود را مي يابد و تازه و با طراوت مي شود.

جبران خلیل جبران

 
 
 
If you can't be a highway
Then just be a trail
اگر نمي تواني شاهراه باشي، كوره راهي باش
If you can't be the sun
be a star
اگر نمي تواني خورشيد باشي، ستاره باش
It isn’t by size that you
win or you fail
كميت ، نشانگر پيروزي و ناكامي نيست
Be the best of whatever
you are
بهترين هر آنچه هستي باش !
 
 
 
 
 
 

تو زیبا نیستی  من  کلک  زیبا  آفرین  دارم

تو شیدا نیستی من شور شیدا آفرین دارم

 

تو در بزم من این آوازه مستی به خود بستی

تو رسوا نیستی، من  جام  رسوا آفرین دارم

 

جنون گل کرد و مجنونی چو من از نو هویدا شد

تو  لیلا نیستی،  من  عشقِ  لیلا  آفرین  دارم

 

تو مشغول خود و من با تو در بیداری و خوابم

تو  رویا  نیستی،  من  فکر  رویا  آفرین  دارم

 

 در این  گلزار  از  هر  سو خرامد  سروِ  آزادی

 تو  رعنا  نیستی،  من  چشم  رعنا آفرین دارم

 

 تو سرگرمی که در جمعی منم تنهای سرگردان

تو  تنها  نیستی،  من  بخت   تنها   آفرین   دارم

 

تو سود اشک من هستی که جوشان تر ز دریایی

تو   دریا   نیستی،  من  اشک   دریا   آفرین  دارم

 

تو با  شیرینی  شعر  من  اینسان  مجلس آرایی

تو  گویا   نیستی،  من  طبع   گویا  آفرین  دارم

 

تو را چون طور و خود را همچو موسی در سخن دیدم

تو   سینا  نیستی،   من  برق   سینا  آفرین   دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 16:54  توسط مصرف کننده  | 

خداییش نیتم صاف و پاک بود ........ تقصیر حافظه

 

 

فال در ادامه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 10:55  توسط مصرف کننده  | 

دو حکایت از حکایت پارسایان

آن باش كه هستى

--------------------

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

 گویند شغالى ، چند پر طاوس بر خود بست و سر و روى خویش را آراست و به میان

 طاوسان در آمد. طاوس ها او را شناختند و با منقار خود بر او زخم ها زدند .

 شغال از میان آنان گریخت و به جمع همجنسان خود بازگشت ؛ اما گروه شغالان نیز

او را به جمع خود راه ندادند و روى خود را از او بر مى گرداندند .

 

شغالى نرمخوى و جهاندیده ، نزد شغال خودخواه و فریبكار آمد و گفت :

 

 اگر به آنچه بودى و داشتى ، قناعت مى كردى ، نه منقار طاوسان بر بدنت فرود مى

 آمد و نه نفرت همجنسان خود را بر مى انگیختى . آن باش كه هستى و خویشتن را

بهتر و زیباتر و مطبوع تر از آنچه هستى ، نشان مده كه به اندازه بود، باید نمود

-----------------------------------------

 

 

 

تا شب

---------------

 

 

 گویند: صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت . نمازگزاران ، همه او را

شناختند؛

پس ، از او خواستند كه پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید . پذیرفت .

 نماز جماعت تمام شد . چشم ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر

 پله نخست منبر نشست . بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود.

  آن گاه خطاب به جماعت گفت :

مردم !هر كس از شما كه مى داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد!

 

 كسى برنخاست . گفت :

حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است ، برخیزد!

 

 باز كسى برنخاست . گفت :

 شگفتا از شما كه به ماندن اطمینان ندارید؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید!

-----------------------------------------

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 6:59  توسط مصرف کننده  | 

گفت ما را هفت وادی در ره است

گفت ما را هفت وادی در ره است

چون گذشتی هفت وادی،درگه است
وا نیامد در جهان زین راه کس
نیست از فرسنگ آن آگاه کس
چون نیامد باز کس زین راه دور
چون دهندت آگهی ای ناصبور؟
چون شدند آن جایگه گم سر به سر
کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟
هست وادی طلب آغاز کار
وادی عشق است از آن پس ، بی کنار
پس سیم وادی است آن معرفت
پس چهارم وادی استغنا صفت
هست پنجم وادی توحید پاک
پس ششم وادی حیرت صعبناک
هفتمین وادی فقر است و فنا
بعد از این روی روش نبود تو را
در کشش افتی روش گم گرددت
گر بود یک قطره قلزم گرددت

وادی اول:طلب

ملک اینجا بایدت انداختن
ملک اینجا بایدت درباختن
در میان خونت باید آمدن
وز همه بیرونت باید آمدن
چون نماند هیچ معلومت به دست
دل بباید پاک کردن از هرچه هست
چون دل تو پاک گردد از صفات
تافتن گیرد ز حضرت نور ذات

وادی دوم:عشق

کس درین وادی بجز آتش مباد
وان که آتش نیست عیشش خوش مباد
عاشق آن باشد که چون آتش بود
گرم رو و سوزنده و سرکش بود
عاقبت اندیش نبود یک زمان
درکشد خوش خوش بر آتش صد جهان

وادی سوم:معرفت

چون بتابد آفتاب معرفت
از سپهر این ره عالی صفت
هر یکی بینا شود بر قدر خویش
بازیابد در حقیقت صدر خویش
سر ذراتش همه روشن شود
گلخن دنیا بر او گلشن شود
مغز بیند از درون نه پوست او
خود نبیند ذره ای جز دوست او

وادی چهارم:استغنا

هفت دریا یک شَمَر اینجا بود
هفت اخگر یک شرر اینجا بود
هشت جنت نیز اینجا مرده ای است
هفت دوزخ همچون یخ افسرده ای است

وادی پنجم:توحید

رویها چون زین بیابان درکنند
جمله سر از یک گریبان برکنند
گر بسی بینی عدد، گر اندکی
آن یکی باشد درین ره در یکی
چون بسی باشد یک اندر یک مدام
آن یک اندر یک ، یکی باشد تمام

وادی ششم:حیرت

مرد حیران چون رسد این جایگاه
در تحیر ماند و گم کرده راه
گر بدو گویند"مستی یا نه ای؟
نیستی گویی که هستی یا نه ای؟
در میانی یا برونی از میان؟
برکناری یا نهانی یا عیان؟
فانیی یا باقیی یا هردویی؟
یا نه ای هردو ، تویی یا نه تویی؟"
گوید:"اصلا می ندانم چیز من
وان "ندانم" هم ندانم نیز من
عاشقم اما ندانم بر کیم
نه مسلمانم نه کافر پس چیم
لیکن از عشقم ندارم آگهی
هم دلی پر عشق دارم هم تهی"

وادی هفتم:فقر و فنا

بعد از این وادی فقر است و فنا
کی بود اینجا سخن گفتن روا
عین وادی فراموشی بود
گنگی و کری و بیهوشی بود
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 5:43  توسط مصرف کننده  | 

روح و تن

بارها سردر گريبان کرده ام

خويش را در خويش حيران کرده ام

با دل خود گفتگو ها داشتم

روح را ز تن جدا انگاشتم

مرغ روحم تا خدا پر مي کشد

ليک تن خود را به بستر مي کشد

روح من با تن ندارد آشتي

گويدم با تن چرا بگذاشتي

روح و تن نا آشنايي مي کنند

روز و شب ميل جدايي مي کنند

روح سر در عرش اعلا مي کند

تن مرا در چاه دنيا مي کشد

روح گويد شهر من از تن جداست

زانکه تن بازيچه ي آز و هواست

جاي من اندر سراي خاک نيست

خاکيان پستند و اينجا پاک نيست

اين تن خاکي به گل دل بسته است

ليک روح از چاه دنيا خسته است

روح من همچو عقابي تيز پر

مي کند تا اوج ناپيدا سفر

ليک تن همچون کلاغي دلپريش

مي زند بر جيفه ها منقار خويش

تن کلاغ و مال دنيا جيفه دان

جيفه خواري نيست کار بخردان

هاتفي در گوش من گويد مدام

مرغ جان را از چه افکندي به دام

روح تو رودست و تن مرداب تو

روح چون کشتي و تن گرداب تو

روح را در قرب حق پرواز ده

نفس بازيگوش را آواز ده

پاک شو پر نور شو مهتاب شو

رود شو بيرون از اين مرداب شو

با عجوز زندگي خوشدل شدي

همچو کودک محو آب و گل شدي

زرق و برق زندگي شادت کند

حرفي از ويرنه آبادت کند

جهد کن از چاهک دنيا در آ

خيمه را بر کن از اين ويرانسرا

پنج حس نارسا و گنگ و کور

کي تو را هادي شود شهر نور

اين تن خاکي چو مرغ خانگيست

کاوشش در خاک از بي دانگيست

در پر او قدرت پرواز نيست

در گلويش معجز آواز نيست

بهر دانه گام در پرچين زند

پنجه و منقار در سرگين زند

مرغک بي پرو بال گند خوار

عشرتي دارد ولي در گند زار

قد قد او جلوه ي آواز اوست

بال بسته خود پرپرواز اوست

او چه داند نزهت هر باغ را

خود نديده جلوه گاه راغ را

بر فراز ابر او را راه نيست

هيچ از سير عقاب آگاه نيست

جنب و جوش وشادي اش در گلخنست

کي چنين مرغي سزايش گلشنست

او چه داند در فضاي پاک چيست

عرصه ي کنکاش او جز خاک نيست

خود نداند دامن گلشن کجاست

دسته دسته لاله و سوسن کجاست

اي برادر خاک ماواي تو نيست

اين سراي عاريت جاي تو نيست

بره آهويي ز مادر دور شد

از چميدن در چمن مهجور شد

از بيابان تا بيابان گام زد

ضجه ها هر بامداد و شام زد

از قضا با ماده گرگي يار شد

شير او نوشيد تا پروار شد

بره آهو با عدو سر کرده بود

زو خيال روي مادر کرده بود

گفت با خود کاين همان مام منست

شير گرمش شربت کام منست

بي خبر کان گرگ بود ‌آهو نبود

وانکه بايد مادري کرد او نبود

در کنار دشمن از خوش باوري

داشت از گرگ انتظار مادري

روزي آخر گرگ بر آهو پريد

سينه و قلب و تهيگاهش دريد

روزها بر بره آهو شام داد

تا طعام گرگ خون آشام شد

ما و تو هستيم آن آهوي دشت

همچو آن آهوست ما را سرگذشت

ما که روزي جا به جنت داشتيم

چاه دنيا را بهشت انگاشتيم

گرچه از آفات دنيا خسته ايم

باز هم بر رنج آن دل بسته ايم

با خود انگاريم دنيا مادر است

اي عجب اين قصه ما را باور است

غافل از آن کاين همان گرگست و بس

عاقبت ما را درد در يک نفس

مي خوراند تا گرانبارت کند

بهر صید خويش پروارت کند

مست خشمي مست دل مست فريب

طعمه ي دنيا شوي عما قريب

واي اگر دنيا تو را غافل کند

حلق و جلق و دلق تو کامل کند

آن زمان خود طعمه ي دنيا شوي

بي خبر از جنت الماوا شوي

ما بهشتي بوده ايم اي بي خبر

رخت خود زين دامگه بيرون ببر

اسب همت را از اين ميدان بتاز

بر تن خود بال پروازي بساز

اي بهشتي روي آور در بهشت

دل منه چون کودکان بر خاک و خشت

از خداييم اي رفيق با صفا

بازگشت ما بود سوي خدا

پاک شو تابشنوي بانگ از درون

گويدت کانا اليه راجعون

اثر مهدی سهیلی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 9:47  توسط مصرف کننده  | 

قاصدک ! هان چه خبر آوردی ؟

                        

 

 

قاصدک !

قاصدک ! هان چه خبر آوردی ؟

                                           از کجا وز که خبر آوردی ؟

                                                                         خوش خبر باشی اما ، اما !

گرد بام و در من ، بی ثمر می گردی

                                              انتظار خبری نيست مرا

                                                                 نه زياری ، نه ز ديار و دياری ، باری

برو آنجا که ترا منتظرند

                              برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

                                                                               برو آنجا که ترا منتظرند

قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند

                                                         دست بردار از اين در وطن خويش غريب
قاصدک تجربه های همه تلخ ،

                                        با دلم می گويند ،

                                                              که دروغی تو دروغ
                                                                                         که فريبی تو فريب

قاصدک !


قاصدک هان ، ولی آخر اي وای

راستی آيا رفتی با باد ؟

                                با توام ، آيا کجا رفتی آی ،

                                                                 راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی جايی ؟

                                    در اجاقی ، طمع شعله نمی بندم

                                                                          خردک شرری هست هنوز ؟!



قاصدک !


ابرهای همه عالم شب و روز

                                     در دلم می گريند

                                                            در دلم می گريند . . . . . .

                                                    اخوان ثالث

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 9:33  توسط مصرف کننده  | 

دنيا را نگه دارید ، می خواهم پياده شوم !!!

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

خواستم زندگی کنم :     راهــم را بستند !

 

ستایش  كردم       : گفتند خرافات است !

 

عاشق شدم          :   گفتند دروغ است !

 

گریستم               :   گفتند بهانه است !

 

خندیدم               :  گفتند دیوانه است !

 

دنيا را نگه دارید ، می خواهم پياده شوم !!!

 

                                         دکتر علی شريعتی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 9:30  توسط مصرف کننده  | 

سخنان امام حسين (ع) پيرامون طلب روزي

       

امام به شخصي خطاب فرمود: فلاني، در راه به دست آوردن روزي ستيزه گرانه تلاش مکن و بر قدر، همچون واگذار کننده بي اختيار، تکيه ننما، زيرا در جستجوي روزي برآمدن، از سنت است و خلاصه جويي از عفت. عفت مانع روزي نيست و حرص زياد روزي نمي اورد، همانا رزق تقسيم شده است و اجل حتمي است و به کار گيرنده حرص، جوينده گناه است.

 

·     اثر توانمندي

امام حسين فرمود: توانمند شدن بر دشمن، خشم را از بين مي برد و آتش کينه را خاموش مي سازد. هر به حال و کار خود داناتر است.

 

·     مدارا کليد مشکلات

امام حسين (ع) فرمود: هر که از تدبير باز ماند و از چاره ها ناتوان گردد، مدارا کليد گره گشاي اوست.

 

·     آثار صله ارحام

امام حسين (ع) فرمود: هر که دوست دارد اجل او تأخير افتد و روزيش فزوني گيرد بايد صله ارحام انجام دهد.

 

·     موارد صبر

در مواردي که حق تو را ملزم مي سازد، بر آنچه نمي پسندي، شکيبا باش و در مواردي که هواي نفس  تو را فرا مي خواند، از آنچه دوست مي داري، خود را نگهدار.

 

·     معناي بردباري

امير مومنان (ع) به حسين (ع) فرمود: فرزندم! حلم چيست؟

فرمود: فرو بردن خشم و بر خود مسلط بودن

 

·     نيکي بايد به خوب و بد

شخصي پيش امام حسين اظهار داشت: اگر نيکي به نا اهل برسد، تباه مي شود، امام حسين (ع) فرمود: چنين نيست، بلکه نيکوکاري همچون رگبار است که بايد به نيک و بد برسد.

 

·     هواي نفس

امام حسين (ع) فرمود: از اين هواهاي نفساني که مجموعه آنها گمراهي و سرانجام آنها آتش است بپرهيزيد.

 

·     بدي کردن، پوزش خواستن

امام حسين (ع) فرمود: کاري مکن که از آن پوزش بخواهي، زيرا مومن نه بد مي کند و نه عذر مي طلبد و منافق هر روز بد مي کند و عذر مي خواهد.

 

·     عذر بدتر از گناه

امام حسين (ع) فرمود: چه بسا گناهي که از عذر طلبي آن نيکوتر است.

 

·        عيب جويي نکردن از ديگران

امام حسين (ع) فرمود: هر که از کسي عيب جويي نکند، کنار هر عيب جويي خود، عذر خواهي را از دست نخواهد داد.

 

·     واقعيت غيبت

شخصي نزد امام از کسي غيبت کرد، امام فرمود: اي فلاني دست از غيبت بردار زيرا غيبت نان و خورش سگهاي دوزخ است.

 

·     دوري از عيبجويان

امام حسين (ع) فرمود: وقتي شنيدي که کسي به اعراض مردم تعدي مي کند سعي کن ترا نشناسد، زيرا بدترين عرض و ها نزد او آبروي آشنايان اوست.

 

·     نتيجه گناه

شخصي به امام حسين (ع) نامه نوشت که: با دو کلمه مختصر مرا پندي ده. حضرت نوشت: کسي که از راه نافرماني خدا درصدد چيزي برآيد، آنچه را اميد دارد زودتر از دست مي دهد و آنچه را بيم دارد زودتر سر مي رسد.

 

·    انواع برادران

امام حسين (ع) فرمود: برادران چهار گونه اند: برادري که به سود تو و به سود خود است، برادري که تنها به سود توست، برادري که به زيان توست و برادري که نه به سود تو و نه به سود خود است.

 

·     تصوير مرگ

امام حسين (ع) فرمود: اگر مردم، مرگ را باور مي کردند و آن را به همانگونه کههست به نظر مي آوردند دنيا ويران مي گشت.

 

·     اندرز گنهکار

شخصي خدمت امام حسين (ع) رسيد و گفت: من مردي گنهکارم و در برابر گناه تاب نمي آورم، مرا نصيحتي فرما!

فرمود: پنج کار را انجام ده، آنگاه هر چه خواهي گناه کن، اول: روزي خدا را مخور و هر چه خواهي کن. دوم: از قلمرو فرمانروايي خدا بيرون شو و هر چه خواهي کن. سوم: به جايي درآ، که خدا تو را نبيند و هر چه خواهي کن. چهارم: هر گاه فرشته مرگ آمد تا جان تو را گيرد او را از خود بران و هر چه خواهي کن. پنجم: هر گاه مالک دوزخ تو را در آتش افکند، در آتش مرو و هر چه خواهي کن.

 

·    اندرز غافلان

امام حسين (ع) فرمود: اگر سه چيز نبود، فرزند آدم هرگز براي چيزي سر خم نمي کرد: فقر، بيماري و مرگ.

 

·     بدترين اوصاف زمامداران

امام حسين (ع) مي فرمود: بدترين اوصاف زمامداران، ترس از دشمنان و بي رحمي بر ناتوانان و خودداري هنگام بخشش است.

 

·     نسخه دادن به پادشاهان

امام حسين (ع) فرمود: به هيچ پادشاهي دستور درمان مده، زيرا اگر سودش بخشد سپاست نمي گويد و اگر زيانش رساند تهمت مي زند.

 

·     ارزش اطعام مسلمان

امام حسين (ع) فرمود: اگر برادر مسلماني را اطعام کنم برايم محبوب تر است تا افقي از بردگان را آزاد کنم. پرسيدند افق چقدر است؟ ده هزار

خدا به همه ی ما توفیق عمل کردن به دستورات الهی را عنایت کند

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 9:26  توسط مصرف کننده  | 

سخنان امام حسين

 

 

 

 

·     نشانه هاي عاقل

امام حسين فرمود: عاقل، با کسي که مي ترسد او را دروغگو پندارد هم سخن نمي شود، از کسي که مي ترسد او را رد کند درخواستي نمي کند، به کسي که مي ترسد او را بفريبد تکيه نمي نمايد و به کسي که به اميد او اطميناني نيست اميد نمي بندد.

 

·     کمال عقل

امام حسين مي فرمايد: عقل، جز از راه پيروي حق به کمال نمي رسد.

 

·     نشانه هاي دانا و نادان

امام حسين مي فرمايد: از نشانه هاي اسباب قبولي اعمال، همنشيني با خردمندان است و از نشانه هاي اسباب ناداني، کشمکش با نابخردان است و از نشانه هاي دانا، نقادياو از گفتار خود و آگاهي او از اسرار  آراي گوناگون است.

 

·     دانا کيست؟

امام حسين مي فرمايد: اگر همه گفتار دانا نيکو و بحق بود، از خود پسندي در آستانه ديوانگي قرار مي گرفت. همانا دانا کسي است که حق گويي او فراوان باشد.

 

·     صفتهاي زيبا

امام حسين مي فرمود: دانش نطفه بارور معرفت است. تجربه هاي طولاني، فزوني عقل است، شرافت همان پارسايي است. قانع بودن، آسايش تن است، هر که تو را دوست دارد، از پليدي بازت مي دارد، هر که تو را دشمن دارد، بر نابکاري واردت مي سازد.

امام حسين مي فرمايد: هر اين پنج چيز را نداشته باشد، از زندگي خود چندان بهره اي نمي برد: عقل، دين، ادب، شرم و خوش خلقي.

 

·     شريف ترين مردم

شخصي از امام حسين پرسيد: شريف ترين مردم کيست؟

امام فرمود: آن که پيش از اندرز ديگران، خود پند گيرد و پيش از بيدار باش ديگران، خود بيدار شود.

عرض کرد: شهادت مي دهم که چنين کسي سعادتمند است.

 

·     تسليم در برابر خدا

از امام حسين پرسيدند: چگونه صبح کردي؟

فرمود: صبح نمودم در حاليکه پروردگارم بالاي سرم و آتش، پيش رويم، مرگ، جوينده ام و حساب الهي فراگيرم مي باشد و چنين روزي من، در گرو کردار خويشم، نه آنچه دوست دارم پيدا مي کنم، و نه آنچه نمي پسندم از خود مي رانم و همه کارها در اختيار ديگري است. اگر بخواهد عذابم مي کند و اگر بخواهد از من مي گذرد. بنابراين کدام فقيري از من نيازمندتر است.

 

·     ايمان و يقين

شخصي از امام حسين پرسيد: فاصله ميان ايمان و يقين چقدر است؟ فرمود: چهار انگشت.

گفت: چگونه؟ فرمود: ايمان آن است که آن را مي شنويم و يقين آن است که آن را مي بينيم و فاصله بين گوش و چشم چهار انگشت است.

پرسيد: ميان آسمان و زمين چقدر است؟ فرمود: يک دعاي مستجاب.

پرسيد : ميان مشرق و مغرب چقدر است؟ فرمود: به اندازه ي سير يک روز آفتاب.

پرسيد: عزت آدمي در چيست؟ فرمود: بي نيازيش از مردم.

پرسيد: زشت ترين چيزها چيست؟ فرمود: در پيران هرزگي و بيعاري است، در قدرتمندان،درنده خويي، در شريفان، دروغگويي، در ثروتمندان، بخل است و در عالمان حرص.

 

·     اوصاف مومن

امام حسين مي فرمايد: حقا که مومن ، خدا را حافظ خود گرفته و گفتار او را آيينه خود گزيده است. گاهي در اوصاف مومنان چشم مي دوزد و گاهي در ويژگيهاي سرکشان مي نگرد. از اينرو بهره وري او از کلام خدا، در لطايف و در ژرفاي معرفت خود غوطه ور است، از هوشمندي خود، در بلنداي يقين جايگزين است و در پاکي خود استوار است.

·     توکل

از امام حسين (ع) روايت شده است: عزت و بي نيازي از جايگاه خود بيرون آمده به گردش پرداختند، چون با توکل برخورد نمودند و در آن مقيم گشتند.

 

·     تسليم در برابر گزينش خدا

به امام حسين (ع) عرض شد ابوذر مي گويد: براي من، فقر محبوبتر از بي نيازي و مريضي، محبوبتر از سلامتي است. حضرت فرمود: خداي متعال ، ابوذر را رحمت کند، اما من مي گويم: هرکس به نيک گزيني خدا براي او مطمئن شود، جز آنچه را خدا برايش گزيده است آرزو نمي کند.

 

·     خير دنيا و آخرت

 امام حسين (ع) مي فرمايد: خداوند به هر راستگويي و نيکخويي و پاکدامني و پاک خوري روزي کند خير دنيا و آخرت را ويژه او ساخته است.

 

·     بهترين عبادت

امام حسين (ع) مي فرمايد: جمعي خدا را از شوق بهشت مي پرستند، اين عبادت سوداگران است و گروهي خدا را از بيم دوزخ مي پرستند، اين عبادت بردگان است و مردمي هم خدا را از روي شکر مي پرستند. اين عبادت آزادگان و بهترين عبادت است.

 

·     پاداش عبادت

امام حسين فرمود: هر خدا را آنگونه که حق پرستش اوست بپرستند، خدا از فيض خود به او بالاتر از آرزوها و کفايتش ارزاني دارد.

 

·     کبريايي ازآن خداوند است

يک نفر به امام حسين (ع) عرض کرد: در تو کبر وجود دارد؟ حضرت فرمود: همه کبريايي و عظمت از آن خداوند يگانه است که در ديگري نيست. خداي متعال فرمود: عزت، مخصوص خدا و رسول او و اهل ايمان است.

 

·     ادب چيست؟

از امام حسين (ع) پرسيدند: ادب چيست؟ فرمود: اين است که از خانه خود بيرون آيي و با هيچ برخورد نکني مگر آنکه او را برتر از خود ببيني.

 

·        پاداش سلام

امام حسين (ع) فرمود: سلام ، هفتاد حسنه دارد، شصت و نه حسنه آن، ازآن سلام کننده و يکي ازآن جوابگو است.

 

·     بخيل کيست؟

امام حسين (ع) فرمود: بخيل کسي است که از سلام کردن بخل ورزد.

 

·     نشانه هاي خائن و بدکار

امام حسين مي فرمايد: « درستکار آسوده است، بي گناه بي باک، خيانتکار ترسان و بدهکار هراسان است. هرگاه آشفتگي و بلا بر عاقلي روي آورد اندوه خود را با دور انديشي مي زدايد و براي چاره جويي در خانه عقل را مي کوبد.

 

·     سلام قبل از کلام

مردي با امام حسين (ع) آغاز سخن کرد که خدا عافيتت بخشد، حالت چگونه است؟ فرمود: خدا عافيتت دهد سلام کردن بر سخن گفتن مقدم است. سپس فرمود: تا کسي سلام نداده به او اجازه سخن گفتن ندهيد.

 

·     صفات نيک

امام حسين (ع) در خطبه اي فرمود: هان اي مردم! در اخلاق شايسته و والا با هم رقابت کنيد و در سودهاي معنوي و بهشتي از هم پيشي گيريد، مپسنديد آن کار نيکي را که در آن شتاب ننموده ايد.

بدانيد که هر کار نيکي، سپاسي را بهره مي دهد و پاداشي را از پي مي آورد، چنانچه کار نيک را مجسم بنگريد، آن را در چهره انساني نيکو و زيبا مي ديديد که ناظران را مسرت مي بخشد. هر که بخشش کرد ، سروري يافت و هرکس بخل ورزيد، فرو مايه شد.

 

·     راستي و دروغ

امام حسين (ع) فرمود: راستي، عزت است و دروغ، ناتواني، اسرار امانت است و همسايگي، خويشاوندي، ياري رساني صميميت است و کار، تجربه آموزي، اخلاق نيک عبادت است و سکوت، زينت، تنگ نظري و آزمندي، فقر، بخشندگي دارايي و مهرباني، خردمندي است.

 

·     سوگند زياد

امام حسين (ع) فرمود: از سوگند زياد بپرهيزيد زيرا سوگند آدمي از چهار خصلت سرچشمه مي گيرد: يا از خواري است که در خود مي يابد و او را بر ذلت تصديق مردمش بر مي انگيزد و يا از ناتواني در منطق است که سوگندها را پرکننده خلأها و پيوند ساز سخنان بي ربط خود مي کند و يا از بدبيني مردم است که از آنان نسبت به خود سراغ دارد و مي داند که سخنش را جز با سوگند نمي پذيرند و يا از آن روست که زبان خود را بي انديشه بکار مي گيرد.

 

·     آداب سخن

امام حسين (ع) فرمود: پشت سر کسي که از تو ناپيداست چيزي مگو، مگر آنچه که مي پسندي او پشت سرت از تو گويد و همانند بنده اي رفتار کن که مي داند به گنهکاري خود گرفتار مي شود و به نيک رفتاري خود پاداش مي گيرد.

 

·        خوف از خدا

به امام حسين (ع) عرض شد: بيم تو از پروردگارت چه فراوان است؟ فرمود: در روز قيامت جز آنکس که در دنيا خوف خدا داشته کسي ايمن نيست.

 

·     گريه از خشيت الهي

روايت شده که امام حسين (ع) فرمود: گريستن از خشيت خدا، رهايي از آتش دوزخ است و فرمود: گريه ديده ها و خشيت دلها، رحمتي از خداست.

 

·     ياري در جوانمردي

امام حسي (ع) فرمود: آن که بخشش تو را نپذيرد، تو را در جوانمردي کمک کرده است.

 

·     انفال مال

امام حسين (ع) فرمود: مال تو اگر براي تو مقدر شده باشد آنرا انفاق خواهي کرد. بنابراين، آن را براي پس از خود مگذار که پس انداز غير تو مي شود، در حاليکه آن را از تو مي خواهند و حساب آن را از تو مي کشند و بدان که تو براي آن نمي ماني، و آن بر تو وفا نمي کند، پس آنرا بخور پيش از آنکه تو را بخورد.

 

·     نصايح امام

امام حسين (ع) فرمود: آنچه را طاقت نداري به عهده مگير، به آنچه نخواهي رسيد مپرداز، آنچه را قادر نيستي به شمار نياور، جز به اندازه اي که سود مي بري هزينه مکن، پاداش، جز به اندازه کارکرد خويش مخواه، جز به فرمانبرداري از خداي سبحان که به دست آورده اي شادمان مشو و جز آنچه که خود را براي آن شايسته مي بيني دريافت نکن.

 

·     شکر

امام حسين (ع) فرمود: شکرگزاري تو براي نعمت پيشين، نعمت تازه را سبب مي شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 9:13  توسط مصرف کننده  | 

از كلمات حضرت صادق (ع )


1 - بى نيازترين مردم كسى است كه گرفتار حرص نباشد.
2 - بى رغبتى نسبت به دنيا موجب راحتى قلب و سلامت بدن است .
3 - چون خدا خير بنده اى بخواهد او را نسبت به دنيا بى رغبت و نسبت به دين دانشمند كند و او را به عيوبش آگاه گرداند و به هر كه اين خصلتها داده شود خير دنيا و آخرت داده شده است .
4 - پيروان ما كسانى هستند كه در كارهاى نيك پيشقدمند و از انجام اعمال بد خوددارى مى كنند. نيكويى را آشكار مى كنند و به كارهاى خوب پيشى مى گيرند، و براى علاقه اى كه به رحمت خداوند جليل دارند. اينان از ما هستند و هر كجا كه ما باشيم با ما هستند.
5 - براى مؤ من چقدر زشت است خواهشى داشته باشد كه در راه خواستن آن خوار گردد.
6 - مؤ من از آهن سخت تر است ، زيرا اگر آهن در آتش گداخته شود رنگش ‍تغيير پيدا مى كند، ولى مؤ من اگر كشته شود و دوباره زنده گردد و مجددا او را بكشند، دل او از ايمان بر نمى گردد.
7 - حضرت صادق (ع ) در آخرين لحظه هاى عمر كه همه خويشانش ‍گرداگردش جمع بودند فرمود: شفاعت ما شامل حال كسى كه نماز را سبك بشمارد نخواهد شد.
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 9:3  توسط مصرف کننده  | 

روز دحوالارض مبارک

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 20:37  توسط مصرف کننده  | 

(داستان معراج پیامبر قسمت اول)

معراج پيامبر ...  معراج انسان الكاملي به عوج ملكوت ...

انساني كه به نمايندگي تمامي ابناء بشر به آسمان عروج ميكند و به سلام خداوند ندا ميدهد. كه: "سَلامٌ هِيَ حَتي مَطلعِ الفَجر".

 چنانكه به نَفَس دعاي آن صاحب دل بر ما منت ميگذارند و دعايمان را مستجاب ميكنند كه: " وَ لَقَد مَننا عَلي المُومِنين اِذ بَعَثَ فيهِم رَسُولاً"

یعنی: { ما بر شما منت نهاديم زماني كه برايتان رسول را مبعوث كرديم } و نعمتي بالاتر از اين نميتوان يافت چرا كه از ما منفصل نميشود.

 

و در اين باره از افلاطون پرسيدند كه چه نعمتي از خداوند بخواهيم؟ گفت: نعمتي كه خيرش از شما جدا نشود.

 

لذا پیامبر هم در عوج ملكوت و در آن عظمت از خداوند براي انسانها و فرقهای مختلف درخواست كرد كه :

اي دهنده عقلها فرياد رس

تانخواهي تو نخواهد هيچ كس

اي دهنده قُوت و تمكين و ثبات

خلق را زين بي ثباتي ده نجات

 

و همو بود كه وي را رحمة الآلمين خواندند.

 

 بعضي گويند: او كه خود به تمامي عقل بود پس چگونه بود كه ايشان را به مُزَمِّل ( كسيكه جامه به خود پيچيده ) ياد كردند؟

در جواب است كه او نماينده ابناء بشر است و به عقل تعبير ميشود كه:

خواند مزمل نبي را زان سبب

    كه برون آی از گليم اي بو الكرم

چون تو داري نور وحي شعشعي

رخ مكن پنهان به رقم مدعي

اين قم اليل كه شمعي اي همام

شمع دائم شب بود اندر قيام

 

و نظامي شاعر بزرگ گفته كه : او اُمي(بیسواد)بود، ولي اُمي بودنش تنها دو حرف است چرا كه از الف آدم تا ميم مسيح را مي دانست.

امي و گويا به زبان فصيح

از  الف آدم و ميم مسيح

همچو الف راست به صدق و صفا

اول و آخر شده بر انبيا

گوش جهان حلقه كش ميم اوست

خود دو جهان حلقه تصميم اوست

 

و چه ميتوان گفت از او كه شيخ محمود شبستري (عارف بنام) فرمود:

ز احمد تا احد يك ميم فرق است 

جهاني اندر آن يك ميم غرق است

 

بنابراين مقامش رفيع است.

و حقا كه هموست كه: "و الصبح اذا تنفس" و حقا كه: "و اليل اذا عسعس" تمام نيروهاي اهيمي هستند.

پس در مورد مقامش چيزي نميتوان گفت كه كتب فراوان گفته اند و او همچنان فراتر از آن است كه نوشته اند :

شرح اين گر من بگويم بر زبان

صد قيامت بگذرد وان ناتمام

گر تو ميدادي مرا پانصد زبان

كردمي وصف تو اي جان جهان

يك زبان دارم من آن هم منكسر

در خجالت از تو اي داناي سر

 

--------------

-----

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 20:58  توسط مصرف کننده  | 

(داستان معراج پیامبر قسمت دوم)

معراج پيامبر : عده اي معتقدند كه معراج دوازده سال بعد از بعثت وقوع يافته است و گروهي زمان معراج را يكسال و پنج ماه قبل از هجرت ميدانند طايفه اي نیز معراج آن حضرت را در ماه رمضان (شب هفدهم) و بروايتي دیگر بيست و يكم ماه رمضان آورده اند.

جالب است که بدانیم طبق احادث مختلف حضرت يكبار معراج نكرده بلكه چندين بار عروج كرده اند.

بهر حال حضرت محمد ميفرمايد: جبرئيل دست مرا گرفت و از مسجد بيرون آورد. مركبي را در ميان صفا و مروه ايستاده ديدم كه كوچكتر از اسب و بزرگتر از الاغ بود و ... و زيني بر پشت داشت.

 جبرئيل گفت اي محمد بر اين مركب سوار شو كه اين مركب ابراهيم عليه السلام است كه بر آن برنشست و به كعبه رفت.

 پس جبرئيل ركاب و ميكائيل عنان بگرفت و چون آن حضرت قصد سوار شدن كرد مركب تكاني بخود داد؛  جبرئيل فرياد برآورد كه شرم كن كه هيچ پيامبري گرامي تر از محمد بر تو سوار نشده است. آنگاه حضرت محمد بر مركب سوار شده و گروهي از فرشتگان از چپ و راست و پيش و پس حضرتش را همراهي ميكردند تا حضرت محمد به مسجد القصي رسيد.

 پس از طي مسيري ديگر جبرئيل خطاب به حضرت محمد صلي ا.. عرض كرد: اكنون در اين جا فرود آي؛ زمين طيبه است و زمين هجرت تو خواهد بود.

 حضرت محمد(ص) ميفرمايد: آنگاه فرود آمدم و مشاهده كردم كه در مدينه هستم و در آنجا نماز گزاردم و پس از اداي نماز، ديگر باره بر آن مركب سوار شده مدتي طي راه كردم. جبرئيل عرض كرد ديگر بار فرود آي، و من در آنجا نيز فرود آمدم آنجا طور سينا بود. نماز گزاردم و بر مركب بر نشستم و پس از مدتي جبرئيل گفت فرود آي، من فرود آمدم، آنجا  بيت اللحم و محل تولد عيسي عليه السلام بود.

 

نماز شام قیامت بهوش باز آرد

کسی که خورده بود می ز بامداد ازل

 

 در آنجا نيز نماز گزارده و سوار بر مركب شدم. جبرئيل پس از زماني ديگر گفت فرود آي و ما به مسجد الاقصي رسيده بوديم.

 در مسجد الاقصي گروهي از فرشتگان به استقبال ما آمدند و از سوي خداوند بشارت و كرامت آوردند و بر من بدينگونه سلام دادند كه :

 السلام و عليك يا اول و يا آخر و يا حاشر.

 پس از شنيدن اين شيوه خير مقدم به جبرئيل گفتم چگونه است كه اين فرشتگان اين چنين مرا پذيرا شده خير مقدم گفتند؟ عرض كرد تو اول كسي هستي كه شفاعت تو پذيرفته ميشود بدرستي كه تو اولين شفاعت كننده و آخرين انبيايي و بيداري و رستاخيز مردم در جهان به قدم تو ممكن ميگردد.

 جبرئيل پس از اين پاسخ، مرا فرود آورد و مركب را به حلقه در مسجد بست و اين همان مسجدي بود كه پيامبران مركب هاي خود را به آن در مي بستند.

------------

 من وارد مسجد الاقصي شدم، جمعي از پيامبران در آنجا حضور داشتند ( و بروايتي ارواح آنان) مرا سلام داده تحيت فرستادند؛ از جبرئيل سوال كردم اينان چه كساني هستند؟ گفت برادران تو، پيامبران خدايند. آنگاه جبرئيل براي نماز مرا به پيش راند و خود اذان بگفت و انبياء و فرشتگان مقرب همه و همه به من اقتدا كرده نماز گزاردند.

 

{کاش روزی قائم ال پیامبر بیاید و ما هم لیاقت اقتدا به نمازش را بیابیم.}

 

 آنگاه پرده دار بيت المقدس سه جام پيش آورد يكي از شير و يكي از آب و آن ديگري از شراب سرشار بود ... من نيز جام شير را بدست گرفتم و بنوشيدم. جبرئيل گفت هدايت يافتي و امت تو نيز هدايت شدند.

 توجه: ( تفسیر دکتر الهی قمشه ای در باب انتخاب شیر از این سه چام توسط حضرت رو حتما بخونید!)

 چون نماز به پايان رسید بعضي از انبياء كه حضور داشتند خداوند را درود و ثنا گفتند.

ابراهيم (ع) گفت: ستايش خدايي را كه بر من جامه دانش پوشاند و ملكي عظيم بداد و مرا پيشواي مردمان ساخت و آتش نمرود را بر من سرد كرد.

 موسي (ع) گفت: شكر و سپاس و ستايش خدايي را كه مرا كليم خويش كرد و فرعون و مردم را بدست من نابود ساخت و بني اسرائيل را نجات بخشيد و گروهي از قوم مرا مؤمن و در ايمان خود راسخ ساخت.

 داود (ع) گفت: شكر خداوند بزرگي را كه سلطنت پر قدرت به من داد و زبور به من آموخت و آهن را بدست من نرم كرد و كوهها را در زير پاي من قرار داد و مرا حكمت آموخت.

 سليمان (ع) گفت: ستايش خداوندي را كه باد و ديو و پري را در تحت فرمان من قرار داد و زبان پرندگان به من آموخت و پادشاهي بزرگي به من عطا كرد و سرزمين مرا پاك و مطهر ساخت و لطف الهي را در مورد من پاياني نيست.

 عيسي (ع) گفت: سپاس و ستايش خدايي را كه مرا مثالي براي خود گردانيد و مرا نمونه آدم ساخت، چنانكه فرمود " ان مثل عيسي عندا.. كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون " و مرا كتاب انجيل آموخت و درمان امراض را  به من بخشيد و مرا به آسمان برد ماردم را از شر و آزار دشمنان در امان داشت و در پناه خود آورد.

 

 حضرت محمد (ص) ميفرمايد پس از آنكه انبياء سخنان خود را به پايان بردند، من آغاز سخن كردم كه: حمد و سپاس آن خداوندگار جليل و پر شوكتي كه مرا رحمت عالميان كرد و ... قرآني براي من فرستاد كه مستدل ترين كلامهاست و ...  و مرا اول و آخر گردانيد و سينه مرا از الهامات خود آكنده ساخت و مرا فاتح و خاتم خواند.

 

 در اين هنگام ابراهيم روي به انبياء كرد و گفت براستي محمد برترين شماست آنگاه جبرئيل دست مرا گرفت و گفت حال به موضع صخره ميرويم و چون به معراج صخره رفتيم نردباني كه سر به آسمان داشت ظاهر گرديد و تا كنون چنين نردباني نديده بودم. فرشتگان از آن عروج ميكردند و به آسمان بالا و پائين ميرفتند. دو پهلوي نردبان يكي از ياقوت و ديگري از زمرد بود و ...

 ما از مركب پياده شده و بطرف آن نردبان رفتيم و از آن نردبان بالا رفتيم .

 {در روايت ديگري است كه حضرت ميفرمايد جبرئيل مرا با بالهاي خود سوار كرده و به آسمان برد.}

 

 اولين محل فرود ما باب الخطفه بود و صاحبِ الخطفه فرشته اي است كه اسمعيل نام دارد و شياطين را از آسمان با شهاب ميراند و تحت فرماندهي اسمعيل هفتاد فرشته است كه تحت فرمان هر يك از اين فرشتگان هفتاد هزار فرشته ديگر قرار دارند.

جبرئيل درِ باب الخطفه را بصدا آورد، پرسيدند كيست؟

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 20:57  توسط مصرف کننده  | 

(داستان معراج پیامبر قسمت سوم)

جبرئيل درِ باب الخطفه را بصدا آورد، پرسيدند كيست؟ پاسخ داد جبرئيل هستم. پرسيدند همراه تو كيست. گفت: رسول خداوند بزرگ. پاسخ آمد: آفرين بر او. پس در بگشودند و من به اسمعيل سلام گفتم و او نيز مرا سلام داد و گفت درود بر تو اي برادر شايسته و پيامبر بزرگ. ملائكي كه تحت فرمان اسمعيل بودند جملگي به من خوشامد گفتند و هر فرشته اي كه مرا ميديد شاد و خندان ميشد. آنگاه فرشته اي را ديدم كه پيش از او فرشته اي با آن همه بزرگي و عظمت نديده بودم صورتي كريه داشت و سخت غضبناك بود ولي با ديدار من لبخند و يا سروري در نگاهش مشاهده نشد و فقط مرا دعا كرد. به جبرئيل گفتم كيست و چه هراسي در دل من افكند. جبرئيل پاسخ داد حق هم همين است كه همه ما از او بهراسيم زيرا ... او مالك دوزخ است ...  [!]. از روزيكه جهنم را در اختيار او قرار داده اند همواره بر گناهكاران خشم ورزيده است. به مالك دوزخ سلام دادم او نيز به من سلام داد و گفت نگران مباش كه ترا در جهنم راه نباشد.

از جبرئيل خواستم كه به مالك جهنم بگويد كه جهنم را به من نشان دهد. مالك به فرمان جبرئيل دري از درهاي جهنم را باز كرد و از آنجا آتش دوزخ به آسمان شعله كشيد و آن چنان  آن آتش هراسناك بود كه ترسيدم مرا در خود فرو كشد. به جبرئل گفتم بگو تا آن آتش را فرو نشاند و مالك جهنم آن در را كه گشوده بود بست و آتش از نگاهم پنهان ماند.

از آنجا به سويي رفتيم كه با مردي گندمگون برخورد كرديم گفتم اين مرد كيست؟ گفت پدر تو آدم است بر او سلام كن. سلامش دادم و جواب دريافتم. گفت درود بر اين فرزند صالح و تو پيامبر شايسته اي هستي.

از آنجا عبور كرده به فرشته اي رسيديم كه جهان ما بطور كامل ميان دو زانوي او بود و لوحي از نور بدست داشت و بسيار اندوهگين بر آن مي نگريست. گفتم اين فرشته كيست كه اين چنين در جهان ما مينگرد. جبرئيل جواب داد او ملك الموت است گفتم مرا به او نزديك كن تا با او سخن بگويم. چون نزديك شدم سلام داده و جواب دريافت داشتم. جبرئيل گفت اين پيامبر رحمت است و او رحمتي است كه خداوند براي بندگانش فرستاده است. ملك الموت مرا درود و ثنا گفت و اظهار داشت : اي محمد من خبرهاي بسيار در امت تو ميبينم. گفتم اين رحمت الهي است و به جبرئيل گفتم اين فرشته كاري بس دشوار دارد. آيا او جان همه انسانها را خود مي ستاند؟ جبرئيل پاسخ مثبت داد. خطاب به ملك الموت گفتم اي ملك تو همه مردم جهان را زير نظر داري؟ گفت آري، جهان جملگي در چنگ من است و من هر حركت و هر عمل شما را زير نظر دارم و هيچ خانه اي نيست كه از نظر من دور بماند و زماني كه مردم بر مرده خود مي گريند با خود ميگويم نگرئيد كه من يك يك شما را به اين سرنوشت مبتلا خواهم كرد و يكي از شما را باقي نخواهم گذاشت. گفتم مرگ براي درهم شكستن آدم كافي نيست؟ گفت آنچه كه پس از مرگ ميابد دشوارتر است.

آنگاه به جماعتي رسيدم كه در برابر آنان مقدار زيادي گوشت تازه و مرغوب و مقداري گوشت مردار و نامرغوب و بدبو وجود داشت و همه آن جماعت از آن گوشت متعفن و فاسد شده مي خوردند،‌ پرسيدم اينان كيستند؟ گفتند گروهي از امت هستند كه حرام را بر حلال ترجيح دانسته اند.

سپس فرشته اي را ديدم كه نيمي بدن از آتش و نيمي از برف داشت و ندا در ميداد كه اي خداوندگاري كه بين آتش و سردي الفت دادي قلوب مؤمنين را به يكديگر پيوند بده و جبرئيل آن فرشته را به من نشان داد و گفت او نيكخواه ترين فرشتگان است و از روزي كه خلق شده است همواره اين ندا را در ميدهد.

پس از عبور از آن فرشته، با دو فرشته ديگر برخورد كرديم. يكي از آنان ميگفت: خداوندا هر كه در راه تو خير كند او را خير رسان؛ و آن ديگري ميگفت: خداوندا هر كه امساك كند مال او را نابود و تباه ساز.

از آنجا به گروهي رسيديم كه لبهايشان چون لبهاي شترها بود و فرشتگان با قيچي گوشت پهلوي آنان را ميبريدند و در دهان خودشان ميگذاردند. جبرئيل گفت:  اينان كساني هستند كه با مؤمنان به چشم تحقير نگرند و عيب جويي كنند.

آز آن جماعت نيز عبور كرده و به گروهي رسيديم كه سرهاي آنان را با سنگ ميكوفتند. جبرئيل گفت: اينان كساني هستند كه خواب را برنماز ترجيح داشته اند و نماز نمي گذاردند.

پس از گذشتن از آن گروه به گروه ديگري رسيديم كه فرشتگان آتش در دهان آنان ميريختند از جبرئيل پرسيدم اينان چه كساني هستند؟ جبرئيل گفت: اينان اموال يتيم را غصب كرده و ضايع ساخته اند. [ اشاره دارد به آيه" "الذين يالكلون اموال الايتامي ظلما" " انما ياكلون في بطونهم نارا" "و سيصلو سعيرا" در حقيقت كساني كه اموال يتيمان را ميخورند بر آنان ستم مي كنند و در شكمهايشان آتش وارد مي كنند و بزودي آتشي فروزان در جهنم بر آنان افروخته خواهد شد.]

از آنجا به گروهي رسيديم كه از بزرگي شكم نميتوانستند از جاي خود حركت كنند. جبرئيل گفت: اينان ربا خوارانند و اين جماعت را چون آل فرعون از بامداد تا شامگاه در آتش مي افكنند. اينان از خداوند خواهانند كه هر چه زود رستاخيز فرا رسد.

از آنجا به آسمان رهسپار شديم. در آنجا جبرئيل تقاضاي ورود كرد، درها گشاده شد و ما داخل شديم. در مرحل سير در آسمان دوم دو تن را كه با يكديگر شبيه بودند مشاهده كرديم. جبرئيل گفت: اينان خاله زادگان يكديگرند يكي از آنان يحيي و ديگر عيسي است. بر آنان سلام دادم، پاسخ شنيدم.

از آنجا به فرشتگاني كه مظهر فروتني و خشوع بودند عبور كردم و روي اين فرشتگان بدان سوي بود كه خداوند خواسته بود و هرگز بجانب ديگر توجه نميكردند و به بانگ هاي گوناگون خداوند راستايش ميكردند.

 

سپس راهي آسمان سوم شديم.

 

 در آسمان سوم جواني را ديدم كه بسيار زيبا روي بود. از جبرئيل پرسيدم او كيست؟ گفت: او يوسف برادر توست. بر او سلام كردم و بر من سلام داد و گفت: اي پيامبر شايسته  و اي برادر شايسته خوش آمدي. بدان كه در زمان شايسته اي مبعوث گرديدي. در آسمان سوم نيز فرشتگان فروتن و خاشع را ديدم.

 

از آنجا به آسمان چهارم رفتم

 

از مردي عبور كردم كه جبرئيل گفت: اين ادريس است. به او سلام داده و پاسخ دريافتم. در آسمان چهارم نيز تعدادي از فرشتگان فروتن و خاشع را ديدم.

آنگاه به فرشته اي عبور كرديم كه بر كرسي نشسته و هفتاد هزار فرشته تحت فرمان او بود كه هر يك از آن هفتاد هزار فرشته، هفتاد هزار فرشته تحت فرمان داشت. گمان كردم كه از اين فرشته، فرشته اي عالي مقامتر نباشد. ناگاه جبرئيل بر او بانك زد و او برخاست و او تا قيامت بر پاي خواهد بود.[! !]

 

از آنجا به آسمان پنجم رفتيم

 

مردي پير با چشماني گشاد يافتيم كه گروهي از امت او پيرامون او راگرفته بودند. جبرئيل گفت: اين هارون پسر عمران است كه امت او را دوست ميداشتند. بر او سلام كردم و جواب باز داد و گفت درود بر تو اي برادر شايسته و اي پيامبر شايسته. در آسمان پنجم نيز تعداد زيادي از فرشتگان فروتن وخاشع را مشاهده كرديم.

 

از آنجا به آسمان ششم وارد شديم

 

جبرئيل ابتدا اجازه ورود خواست درها گشاده شد و ما به آن حيطه راه يافتيم. در آنجا مردي بلند و گندمگون ديديم و اگر دو پيراهن هم بر تن ميكرد موي بدنش از پيراهن ها بيرون ميزد. جبرئيل گفت اين مرد موسي بن عمران است، بر او سلام كن، بر او سلام كردم و پاسخ شنيدم. در آن آسمان نيز ملائك خاشع را مشاهده كردم و چون از موسي عبور كردم صداي گريستن او را شنيدم كه با آوايي حزن آلود ميگفت: گمان بني اسرائيل آن است كه من برترين فرزند آدمم و حال آْنكه اين مرد از من افضل تر و برتر ميباشد و اين برتري ايجاب مي كند كه امت او برگزيده امت ها باشند.

 

از آنجا به آسمان هفتم وارد شديم.

 

مردي در آنجا ديدم كه اشمط بود يعني دو موي بود كه قسمتي از موهاي او سفيد و قسمت ديگر سياه بود [شمطاء (مؤنث) – آنكه موي سرش سفيد و سياه باشد]. و بر در بهشت بر كرسي نشسته بود. جبرئيل گفت اين پدر تو ابراهيم است و اين جا، جايگاه پرهيزكاران امت تو ميباشد. پس من اين آيه را بخواندم. "بدرستيكه برترين مردم زمان ابراهيم كساني هستند كه از او پيروي كردند و اين پيامبر و آن كساني كه به دين پيامبر ايمان آورده اند و خداوند ياور مؤمنان است".

من به ابراهيم سلام كردم و او نيز سلام داد و گفت: درود بر تو اي پيامبر شايسته و فرزند شايسته و مبعوث شده در زماني مناسب و شايسته. آنگاه ابراهيم گفت: اي محمد امت خود را بگو كه در بهشت براي خود درخت بسيار بكارند. گفتم چگونه ميتوانند در بهشت براي خود درخت بكارند گفت: با اداي كلمه "لا حول و لا قوت الا باا.."

در آسمان هفتم نيز فرشتگان خاشع را بديدم و درياهاي نور ديدم كه چشم را مجذوب خود ميساخت و درياهاي ظلمت ديدم كه نگاه را در خود فرو مي بلعيد و نيز درياهاي برف ديدم و هر زمان كه از مشاهده اين حالات بر من نگراني مستولي ميشد، جبرئيل مرا دلداري داده ميگفت: شادباش اي محمد و شكر خداوندي را كه ترا با يك چنين كرامتي شريك كرده است و به تو امكان داد تا اين شگفتي ها را مشاهده كني. ولي هنوز گوشه اي از عظمت خداوندگاري را نديده اي و عظمت الهي بسيار فراتر از قدرت ديد توست و ميان خداوند و خلقش نود هزار حجاب معنوي است و نزديكترين خلق به محل صدور وحي من هستم و ميان من و اسرافيل چهار واسطه است كه يكي از نور، ديگري از ظلمت، سومي از ابر، و چهارمي از آب است.[!  !]

آنگاه با جبرئيل به بيت المعمور رفتم و دو ركعت نماز بگزاردم و در اين هنگام جمعي از اصحاب خويش را ديدم كه عده اي از آنان جامه سفيد به تن داشتند و جمع ديگري از آنان جامه هايشان چركين بود. گروه نخستين وارد بيت المعمور شدند ولي گروهي كه جامه هايشان چركين بود اجازه ورود به بيت المعمور را نيافتند و هنگامي كه از بيت المعمور خارج شدم دو نهر آب ديدم كه نام يكي كوثر بود و آن ديگر نهر رحمت خوانده ميشد. پس از كوثر آب نوشيده و در نهر رحمت غسل كردم و اين دو رود همراه من جاري بودند تا به بهشت وارد شد و در دو سوي نهرها خانه هاي خود و اهل بيت خود و زنان طاهره و پاك خويش را ديدم؛  خاك بهشت از مشك بود و دختري ديدم كه آب تني ميكرد گفتم تو كيستي؟ گفت: من از زيد بن حارثه ام. در آنجا مرغان بهشت از نظر جثه و بزرگي به اندازه شتران بزرگ و عظيم بود. و انارهاي بهشت به اندازه سطل هاي عظيم بود و در آنجا درخت بزرگ و تناوري را مشاهده كردم كه شاخه هاي آن بر فراز همه خانه ها سايه افكنده بود. در اين جا جبرئيل گفت اين درخت طوبي است.

چون از بهشت بيرون آمديم جبرئيل گفت آن درياها را كه ديدي حجابي است بين نور عرش و زمين و اگر اين درياها وجود نداشت هر چه در زمين وجود داشت ميسوخت و بيت المعمور خانه اي است در آسمان هفتم بر فراز كعبه كه اگر سنگي از ان رها شود بر كعبه فرود نيايد و مانع از فرود آمدن آن به كعبه ميشود.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 20:56  توسط مصرف کننده  | 

 
   تشرف سيد بحرالعلوم

 

 سيد بحرالعلوم(ره) به قصد تشرف به سامرا تنها به راه افتاد. در بين راه راجع

 به اين مسئله، كه گريه بر امام حسين(ع) گناهان را مي آمرزد، فكر مي كرد.

 همان وقت متوجه شد كه شخص عربي كه سوار بر اسب است به او رسيد و

 سلام كرد. بعد پرسيد: جناب سيد درباره چه چيز به فكر فرو افتادي؟ و در

چه انديشه اي؟ اگر مسئله علمي است بفرمائيد شايد من هم اهل باشم؟ سيد

 بحرالعلوم فرمود: در اين باره فكر مي كنم كه چطور مي شود خداي تعالي

اين همه ثواب به زائرين و گريه كنندگان بر حضرت سيد الشهدا (ع) مي دهد،

 مثلا در هر قدمي كه در راه زيارت بر ميدارد، ثواب يك حج و يك عمره در

نامه عملش نوشته مي شود و براي يك قطره اشك تمام گناهان صغيره و

كبيره اش آمرزيده مي شود؟ آن سوار عرب فرمود: تعجب نكن من براي شما

 مثالي مي آورم تا مشكل حل شود. سلطاني به همراه درباريان خود به شكار

 مي رفت. در شكارگاه از همراه همراهيانش دور افتاد و به سختي فوق العاده

 اي افتاد و بسيار گرسنه شد. خيمه اي را ديد و وارد آن خيمه شد. در آن

سياه چادر، پيرزني را با پسرش ديد. آنان در گوشه خيمه عنيزه اي( بزشيرده)

 داشتند و از راه مصرف شير اين بز، زندگي خود را مي گرداندند. وقتي

سلطان وارد شد، او را نشناختند، ولي به خاطر پذيرايي از ميهمان، آن بز را

سربريده و كباب كردند زيرا چيز ديگري براي پذيرايي نداشتند. سلطان شب

را همان جا خوابيد و روز بعد، از ايشان جدا شد و هر طوري بود خود را به در

 باريان رسانيد و جريان را براي اطرافيان نقل كرد. در نهايت از ايشان سوال

 كرد: اگر بخواهم پاداش ميهمان نوازي پيرزن و فرزندش را داده باشم، چه

 عملي بايد انجام بدهم؟ يكي از حضار گفت: به او صد گوسفند بدهيد.ديگري

كه از وزرا بود، گفت: صد گوسفند و صد اشرفي بدهيد. يكي ديگر گفت: فلان

 مزرعه را به ايشان بدهيد. سلطان گفت: هر چه بدهم كم است، زيرا اگر

سلطنت وتاج و تختم را هم بدهم آن وقت مقابله به مثل كرده ام. چون آنها

 هر چه را كه داشتند به من دادند. من هم بايد هر چه را كه دارم به ايشان

بدهم تا سر به سر شود. بعد سوار عرب به سيد فرمود: حال جناب بحرالعلوم،

 حضرت سيد الشهدا(ع) هر چه از مال و منال و اهل و عيال و پسر و برادر و

دختر و خواهر و سر و پيكر داشت، همه را در راه خدا داد،‌پس اگر خداوند به

 زائرين و گريه كنندگان آن حضرت ،‌درجاتي عنايت مي كند. در عين حال

اينها را جزاي كامل براي فداكاري آن حضرت نمي داند. چون شخص عرب

اين مطالب را فرمود، از نظر سيد بحرالعلوم غايب شد.

 

 

 

 

ای نگار باوفایم !

نگران آن جمعه ای هستم که دلم برای تو نگیرد !

و نگران صبح جمعه ای هستم که همه در مکّه حاضرند و من ازقافله جا مانده باشم .گل

مولای عزیزم ! امان از این لحظه ی غمناک غروب جمعه که طلوع غمهاست !

فدایت شوم ! جمعه ای دیگر به پایان رسید و تو جانا نیامدی !

امّا آنقدر جمعه ها را می شمریم و منتظریم تا فرا رسد آن جمعه ای که قرین با آمدن و ظهور توست !

تمام طول هفته را به جمعه چشم دوخته ایم  .......

امّا با حلول جمعه ، میترسم باز پرستوهای غم و اندوه ، پیام انتظار را بیاورند و هنوز وجود آلوده ی ما زمان آمدنت را مهیّا نکرده باشد !

و جمعه ها یکی پس از دیگری سپری شوند و غصّه و بغض انتظار آنقدر گلویمان را بفشارد و عمر بگذرد و جان از کالبد تن رها شود و لیاقت دیدن روی ماهت نصیب نشود !

آقا جانم ! عزیز زهرا ! خودت آقایی و سرور ، کمکمان کن تا آن شویم که خدا میخواهد و شما می پسندید !

اگر آلوده ایم ! اگر روسیاهیم ! ولی دل در گرو عشق تو مولا داریم و بیقرار و منتظر آن آدینه هستیم که مقارن با حضور سبز و فرمانروایی توست و دیگر کلمه ی " انتظار " معنا و مفهومی ندارد .

پس " اللّهمّ عجّل لولیک الفرج " را آنقدر با ذرّه ذرّه سلولهایمان زمزمه می کنیم تا پرده ی غیبت دریده شود و نور وجودت سراسر گیتی را نور افشان کند . انشا الله

  

........ خدای مهربانم ! دیگر تاب و توان غم انتظار را نداریم ، فرج آقامون رو نزدیک گردان تا ما همه ی بنده گانت ، در این جادّه تاریک زندگی دنیا تا رسیدن سرافرازانه به جوار رحمت و کرامتت ، همسفری مهربان داشته باشیم .

 http://i2.tinypic.com/73klzro.gif  http://i2.tinypic.com/73klzro.gif  http://i2.tinypic.com/73klzro.gif  http://i2.tinypic.com/73klzro.gif  http://i2.tinypic.com/73klzro.gif  http://i2.tinypic.com/73klzro.gif  http://i2.tinypic.com/73klzro.gif  http://i2.tinypic.com/73klzro.gif  http://i2.tinypic.com/73klzro.gif 

او خواهد آمد........

وکلمه  " انتظار "   از واژه نامه ها حذف خواهد شد .

" اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج "

 

 
 
 
 
 

(هر جا باشید٬ خداوند همه شما را حاضر می کند )

 

امام صادق علیه السلام : به یکی از یاران مخصوص به نام مفضل فرمودند:

هنگامی که امام قائم علیه السلام از سوی خداوند اجازه خروج وظهور بگیرد٬ خدا را به اسم اکبر در لغت عبرانی بخواند و313 نفر از اصحابش که از افراد نخستین در مورد قبول ولایت امام هستند٬ مانندپاره های ابر پاییزی به سوی او می شتابند٬ جمعی شبانگاه از بستر خود ناپدید شوند وصبح گاه در مکه باشند وجمعی در روز دیده شوند که بر روی ابر حرکت می کنند .

پس فرمود :این آیه  (هر کجا باشید خداوند همه را حاضر می کند)

در باره آنها نازل شده است .

 

  او همچون شهاب فروزانی خواهد آمد ...

 

                                                  او می آید

 

اللهم عجل فرج مولانا صاحب الزمان علیه السلام

 

                                      بار خدایا فرج مولای ما صاحب الزمان رازودتربرسان .

 

 

 

                همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

 

                                چه زیان تورا که من هم برسم به آرزویی

 

رسول خدا (ص) :

اهل زمین وآسمان در نبود اوغمگینند٬ چه بسیار مردان وزنان مومنی که درنبود اودر اندوه وافسوس وسر گردانی به سر می برند.

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 20:48  توسط مصرف کننده  | 

بازديد از درهاي بهشت و جهنم

پيامبر اسلام(ص)در سفر عظيم آسماني«معراج»با هم سفر گرامي خود جبرئيل از بهشت وجهنم ديدن کردند،انواع نعمتهاي درخشان بهشت را از نزديک ديدند،شعله هاي وحشت آور وعذاب هاي گوناگون دوزخ را نيز مشاهده کردند،هنگام مراجعت،جبرئيل از رسولخدا(ص)پرسيد:آيا آنچه که بر روي درهاي بهشت وجهنم نوشته شده بود خواندي يا نه؟حضرت فرمود:نه نخواندم.جبرئيل عرض کرد:بهشت هشت در دارد ودر هر دري چهار سخن نوشته شده است که آموختن وعمل کردن بهر يک از آن سخنان بهتر است از تمام دنيا وآنچه که در دنيا هست.حضرت فرمود:بايد برگرديم وباهم آن نوشته ها را بخوانيم،با اين ترتيب رسول گرامي(ص)و واسطه وحي الهي «جبرئيل»بسوي بهشت رهنمون گشتند،ابتدا از درهاي بهشت ديدن کرده سپس بسوي دوزخ رفته واز درهاي آن نيز ديدن نمودند.


 

نوشته هاي روي درهاي بهشت


 

رسول اکرم(ص)وجبرئيل سخناني را که بر روي هشتگانه بهشت نگاشته شده بود يکي پس از ديگري قرائت کردند،آن نوشته هاي روي در ها از اول تا آخر به اين ترتيب بود:


 

در درب اول:«لااله الا الله محمد رسول الله علي ولي الله»براي هر چيزي زينتي است ولي زينت زندگي سعادتمندانه وبا طراوت دنيا بستگي به چهار موضوع دارد:*_قناعت کردن*_اجتناب از کينه*_ترک حسد و رشک*_همنشيني با نيکان واهل سعادت.


 

در درب دوم: «لااله الا الله محمد رسول الله علي ولي الله» براي هر چيزي آرايش وشيريني است ولي شيريني وکامراني آخرت به چهار کردار بستگي دارد:*_دست نوازش بسر يتيم کشيدن*_مهرباني به بيوه زنان کردن*_کوشش در راه بر آوردن نياز منديهاي مسلمانان*_احترام ومهرباني به تهيدستان کردن.


 

در درب سوم: «لااله الا الله محمد رسول الله علي ولي الله» براي هر چيزي زيور وحلاوتي است ولي زيور تندرستي وسلامتي در دنيا به داشتن چهار روش است*_کم خوردن*_کم سخن گفتن*_کم خوابيدن*_شهوتراني کم کردن.


 

در درب چهارم: «لااله الا الله محمد رسول الله علي ولي الله» آنکس که ايمان بخدا وقيامت دارد به  پدر ومادرش نيکي مي کند،آنکس که معتقد بخدا وقيامت است يا سخن نيک مي گويد ويا ساکت ميشود.


 

در درب پنجم: «لااله الا الله محمد رسول الله علي ولي الله» کسيکه مي خواهد ذليل و بيچاره نشود،کسي را ذليل و بيچاره نکند،کسيکه ميخواهد به او فحش وناسزا نگويند،خودش بکسي ناسزا نگويد،کسيکه ميخواهد به او ظلم نشود،ظلم نکند،کسيکه مي خواهد به دستگيره هاي محکم نجات خود دست يابد به کلمه «لا اله الا الله محمد رسول الله»متمسک شود.


 

در درب ششم: «لااله الا الله محمد رسول الله علي ولي الله» کسيکه مي خواهد قبر او با وسعت باشد همواره به مسجد آمد وشد کند. کسيکه دوست دارد در قبر،کرمهاي زيرزمين اورا نخورند مسجد را جاروب کرده وتميز نمايد.کسيکه ميخواهد قبرش تاريک نباشد چراغ مسجد را روشن کند. کسيکه دوست دارد که بدنش تر وتازه در قبر بماند براي مسجد فرش بخرد.


 

در درب هفتم: «لااله الا الله محمد رسول الله علي ولي الله»


 

در درب هشتم: «لااله الا الله محمد رسول الله علي ولي الله» آنکس که ميخواهد از اين درهاي هشتگانه وارد بهشت شود به کمک چهار عمل،اجازه ورود به او داده خواهد شد:*_صدقه*_سخاوت*_حسن خلق*_اذيت وآزار نرساندن به بندگان خدا.


 

نوشته هاي روي درهاي جهنم:


 

سپس به ديدار نوشته هاي درهاي جهنم رفتيم ديديم  سخناني روي درهاي هفتگانه دوزخ به اين رديف نوشته شده است:


 

در درب اول:سه طايفه مورد لعن خداوند هستند:*_دروغگويان*_بخيلان*_ستمگران.


 

در درب دوم:آنکس که اميدوار بخدا بود سعادتمند است.آنکس که از خدا ترسيد از حوادث محفوظ وايمن است.آنکس که بغير خدااميدوار است واز غير خدا ميترسد،هلاکت وغرور او را گرفته است.


 

در درب سوم:کسيکه ميخواهد در روز قيامت برهنه نباشد،برهنگان را بپوشاند کسيکه ميخواهد در روز قيامت گرسنه نباشد به گرسنگان طعام دهد.


 

در درب چهارم:آنکس که با سلام اهانت ميکند خدا او را ذليل وخوار کند آنکس که به خاندان جليل پيامبر اسلام(ص) توهين کند،خدا او را ذليل وخوار کند،آنکس که ستمکار را در ستم بر ديگران کمک کند،خدا او را ذليل نمايد.


 

در درب پنجم:پيروي از هوي وهوس نکن،چون هوي وهوس در برابر ايمان است،گفتار بي مورد وسخنان زيادي که سود بخش نيست نگو،تا از نظر خداوند نيفتي ، ياور ظالم نباش! زيرا بهشت براي ستمگران آفريده نشده است.


 

در درب ششم:من به انسانهائي که در راه کسب معاش وسعادت وآبروي خود،تلاش ميکنند،حرام هستم،من با آنهائي که کمک به امور خيريه ميکنند حرام هستم،من به آنهائيکه روزه ميگيرند حرام هستم.


 

در درب هفتم:پيش از آنکه خداوند به حساب شما رسيدگي کند،به حساب خودتان برسيد،پيش از آنکه خداوند شما را سرزنش کند ،خود را سرزنش کنيد،پيش از آنکه  شما را به محکمه عدل الهي رهنمون سازند خدا را همواره بخوانيد.

 

 


وجه يا خصلت مشترک دعا و خاک چيست؟

خاک عاشقي مي داند
گريه مي کند
رنج مي کشد
و صبر مي کند
سر به آستان مرگ مي گذارد
بر شانه هايش مي گريد
اما نمي ميرد

 

خاک عاشقي صبور است

 

بر برگ هاي پاييز بوسه مي زند
تقدير جهان را عوض مي کند
جوانه ها را بيدار
و درختها را خواب مي کند
اما خود، هرگز نمي خوابد

 

خاک عاشقي صبور است

 

که سالها و سالها
براي آسمان صبر مي کند
و من، همانم
که از خاک آمده ام
چون خاک عاشقم
و چون خاک، روزي،
صبوري را هم خواهم آموخت.

                                     ((جبران خليل جبران))

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 10:21  توسط مصرف کننده  | 

دیو و پری

مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد . ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ، پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد.بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم . سپس يك جعبه به دست او داد . پسر ، كنجكاو ولي نااميد ، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا ، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود ، يافت .با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت : با تمام مال و دارايي كه داري ، يك انجيل به من ميدهي؟ كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده . يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل از اينكه اقدامي بكند ، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد . هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد . اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد . در كنار آن ، يك برچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است . چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجاتهايمان را از دست داده ايم فقط براي اينكه به آن صورتي كه انتظار داريم رخ نداده اند ... ؟!!!

 

 

احساسم را به من بازپس دهید
که زیستن بدون احساس بودن از نبودن هم سخت تر است
چه شده ا‌ست ؟! چرا روح مرا به زنجیر می‌کشید
سایه‌ی لطفتان هیمه‌ی آتشی‌است که بر جان من شعله میکشد. رهایم کنید
من نمی‌خواهم از شما هیچ نمی‌خواهم
نه مهربانی نه رحم نه عشق نه دوستی نه محبت نه نگاه
فقط احساسم را به من بازپس دهید تا باشم
من پرواز خواهم کرد تا خود خورشید و با خورشید یکی خواهم شد
و در میان بهت و حیرت تو از خورشید خواهم گذشت
و از عدمی که تو بر من آفریده بودی گذر خواهم کرد. حتی از ازل نیز خواهم گذشت
تا به سرزمینی تهی برسم که مرا آنجا آفریدند. مرا در هراس هیچ طعام دادند
و در عظمتی به پهنای تمام نبودنها پرواز دادند
من با احساسم تا خود آشیانه پرواز خواهم کرد
سینه‌ی آسمان را خواهم شکافت و تا نهایتِ بینهایت پرواز خواهم کرد
و تو - تقدیر - تنها نظاره‌گر پرواز من خواهی بود
 و دیگر هیچ...

 

 

 

 

جادوی عشق

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند

 

 

 

دیو و پری

یه روز خدا فرشته هاش رو جمع كرد و گفت كه میخواهد یه موجود تازه خلق كنه تا فرشته ها از اون موجود تازه یاد بگیرند كه خوبی یعنی چی؟... خدا اون موجود رو از نیستی آفرید و اسمش رو انسان گذاشت. فرشته گفتند خدایا این چی داره كه ما نداریم و خدا گفت انسان دل داره و توی دلش یه دنیای بزرگ.فرشته ها پرسیدند توی دنیای دلش چی زندگی میكنه؟خدا گفت خیلی چیزها و یه پری و یه دیو كه دیو دلش هنوز بیدار نشده... بعد خدا به فرشته ها گفت كه به انسان سجده كنید و همه سجده كردند جز یه فرشته كه اسمش ابلیس بود.ابلیس گفت خدایا من از انسان برترم و خدا گفت نیستی و ابلیس گفت اجازه بده تا ثابت كنم. وخدا اجازه داد.یه روز كه آدم توی بهشت بود یه اشتباهی كرد و با ابلیس دوست شد و ابلیس دیو دل آدم رو بیدار كرد.خدا آدم رو صدا زد و گفت اینجا جای كسانیه كه دیو دلشون بیدار نباشه پس تو برو به یه جای دیگه هروقت دیو دلت خوابید دوباره بیا.... آدم گفت چشم... خدا گفت یادت نره ها من منتظرت میمونم تا دوباره برگردی و آدم گفت چشم.... و آدم به دنیا اومد........ اما كم كم یادش رفت كه خدا چی گفته بود .همیشه روی زمین دنبال بهشت بود... دنبال همه اون خوبی ها كه خدا برای انسانیت به او هدیه كرده بود... توی دلش همیشه جنگ بود.جنگ بین دیو و پری... دیو و پری زورشون به هم نمی رسید.به خاطر همین همیشه دیو یا پری به آدم میگفتند كه به من كمك كن... و آدم گاهی به دیو و گاهی به پری كمك میكرد اما همیشه جنگ ادامه داشت.... سالها گذشت.... وقتی خدا دید كه آدم نمی تونه دیو دلش رو شكست بده یه فرشته فرستاد و فرشته اومد و به آدم یاد داد كه چطوری باید دیو دلش رو شكست بده و سالها گذشت........ دیو خیلی قلدر بود و به این راحتی نابود نمی شد وسالها گذشت...... خدا به آدم فرزندانی داد وبازهم سالها گذشت...... یه روز كه آدم خیلی خسته بود از اینكه بهشت رو پیدا نمیكرد و از اینكه جنگ بین دیو و پری توی دلش تموم نمیشد سرش رو روی خاك گذاشت و گریه كرد ....... به یاد اون روزی افتاد كه توی بهشت بود یاد همه اون زیبائی های بهشت و همه اون خوبی ها... و آدم باز هم گریه كرد....... وقتی سر از سجده بلند كرد دید كه دلش آروم شده و دیو دلش خوابیده... خدا دو باره آدم رو صدا زد و آدم با صدای خدا دوباره به بهشت برگشت.اما یادش رفت كه به فر زندانش یاد بده كه اگر دیو دلتون خستتون كرده و اگر دلتون برای بهشت تنگ شده باید چی كار كنید..... و خدا بازهم فرشتگانی فرستاد و فرشته ها به فرزندان آدم یاد دادند كه شما از كجا او میدید و دوباره باید برگردید و اگر دیو دلتون رو شكست دادید بر می گردید به بهشت و اگر پری دلتون رو كشتید دیگه هیچ وقت به بهشت بر نمی گردید چون جای دیو ها توی بهشت نیست و دیو ها باید برگردند به خونه خودشون كه اسمش جهنمه...... وفرشته ها رفتند و سالهای زیادی گذشت...... بعضی از انسانها یاد گرفتند و همیشه یاد شون موند كه باید دیو رو شكست بدن و چطور باید این كار رو انجام بدن و برگردند به بهشت آخه خدا منتظر اونهاست ..... اما اكثر انسانها یادشون رفت و همیشه روی زمین با پری دلشون جنگیدند و با دیو دلشون رفیق شدند و همیشه روی زمین دنبال بهشت گشتند و ندیدند كه مردانی به بهشت باز می گردند... .

 

 

 

 

 

 

 گزيده ي شازده كوچولو

عباراتى از متن شازده كوچولو به کلمات قصار انتخابى افزوديم تا قالب گزين گويه پيدا کند.
- کمتر آدم بزرگى اين را به ياد مى آورد که اول بچه بوده.
- کسى که راهش را بگيرد و برود زياد دور نمى رود.
- آدم بزرگها عدد و رقم دوست دارند.آدم بزرگها اين جورند ديگر.
- بچه ها بايد نسبت به آدم بزرگها خيلى گذشت داشته باشند.
- ولى ما {بچه کوچکها }که معنى زندگى را مى فهميم البته به شماره ها مى خنديم.
- همه مردم از نعمت دوست برخوردار نبوده اند.
- چه رازآميز است عالم اشک.
- حق اين است که کردار بسنجيم نه گفتار را.
- حق اين است که پشت نيرنگهاى کوچک آدم ها، پى به محبتشان ببريم.
- دنيا براى شاهان بسيار ساده شده است و آنها همه مردم را رعيت خود مى دانند.
- بايد از هر کس کارى را خواست که از او برمى آيد.
- قدرت بيش از هر چيز متکى به عقل است.
- محاکمه کردن خود بسيار مشکلتر از محاکمه کردن ديگرى است.اگر بتوانى درباره خودت درست حکم کنى معلوم مى شود که حکيم { = داناى } واقعى هستى.
- اين آدم بزرگها واقعاً که چقدر عجيب و غريب و غير عادى اند.
- در نظر خود پسندان، ديگر مردم همه از ارادتمندان ايشان اند.
- خود پسندان فقط صداى تحسين را مى شنوند.
- آدم بزرگها جدى اند، حوصله حرفهاى ياوه را ندارند.
- هر کس ممکن است که در عين حال هم وفادار به دستور و کار باشد و هم تنبل .
- کسى که به چيز ديگرى غير از وجود خودش مشغول است تنها کسى است که مضحک نيست.
- کسى که مى خواهد خوشمزگى کند گاهى مختصر دروغى هم مى گويد.
- آيا ستاره ها براى اين روشنند که هر کس بتواند روزى ستاره خودش را پيدا کند
- آدم پيش آدمها هم احساس تنهايى مى کند.
- آدم ها ريشه ندارند و به دردسر مى افتند.باد آنها را با خودش به اين طرف و آن طرف مى برد.
- ساکنان زمين از قوه تخيل محرومند.آنچه مى شنوند تکرار مى کنند.
- اهلى کردن يعنى پيوند بستن.اگر تو مرا اهلى کنى هر دو به هم احتياج خواهيم داشت.تو براى من يگانه جهان خواهى شد و من براى تو يگانه جهان خواهم شد.
- هيچ چيز کامل نيست.
- اگر تو مرا اهلى کنى و با من پيوند ببندى، زندگى ام چنان روشن خواهد شد که انگار نور آفتاب بر آن تابيده است.صداى پاى تو برايم مثل نغمه موسيقى خواهد بود.گندمزارها چيزى به ياد من نمى آورند. ولى تو موهاى طلايى دارى. پس وقتى اهلى ام کنى و با من پيوند ببندى معجزه مى شود! گندم که طلايى رنگ است ياد تو را برايم زنده مى کند و من زمزمه باد را در گندمزارها دوست خواهم داشت.
- فقط چيزهايى را که اهلى کنى و با آنها پيوند ببندى مى توانى بشناسى.
- آدم بزرگها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند.همه چيزها را ساخته و آماده مى خرند.ولى چون کسى نيست که دوست بفروشد آدمها ديگر دوستى ندارند.
- زبان سرچشمه سوء تفاهم هاست.
- در صورتى که اهلى ام کنى و با من عهد و پيمان ببندى، اگر در ساعت چهار بعد از ظهر بيايى، من از ساعت سه بعد از ظهر حس مى کنم که خوشبختم.هر چه ساعت پيشتر مى رود، خوشبختيم بيشتر مى شود.در ساعت چهار به هيجان مى آيم و نگران مى شوم و آن وقت قدر خوشبختى را مى فهمم.
- فقط با چشم دل مى توان خوب ديد.اصل چيزها از چشم سر پنهان است.
- آدم بزرگها اين حقيقت را فراموش کرده اند که همان مقدار وقتى که براى گلت صرف کرده اى باعث ارزش و اهميت گلت شده است.انسان مسئول هميشگى آن گل مى شود.
- آدم هيچ وقت آن جايى که هست راضى نيست.
- چه خوب است که آدم، حتى در دم مرگ، دوستى داشته باشد.
- چيزى که مايه زيبايى خانه و صحرا و ستاره است از چشم سر پنهان است.
- چراغ را بايد محافظت کرد: چه بسا اندک بادى آن را خاموش کند.
- آدمها آنچه را مى جويند نمى يابند و با اين همه آنچه به دنبالش مى گردند بسا که در يک گل يا در اندکى آب يافت شود.
- چشم نابيناست.با دل بايد جست وجو کرد.
- اگر کسى به سؤالى جواب ندهد، ولى سرخ شود اين خود به معنى جواب مثبت است.
- آنچه مهم است با چشم ديده نمى شود.
-اين تن آدم مثل يک پوسته کهنه دور انداختنى است. پوسته هاى کهنه دور افتاده که غصه ندارند.

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 9:15  توسط مصرف کننده  | 

۱۲ ایه از انجیل

حیف هکه این پستمو فقط مثل یه پست بزارم .....

 

بنابراین میزارمش تو معرفی وبلاگ که روزی چند دفعه ببینمش :

 

 

 

حضرت علی (َع) فرمودند: از انجیل ۱۲ ایه برگزیدم و به عربی بازگرداندم و روزانه سه نوبت در انها می نگرم:

* ای ادمیزاد تا ان هنگام که در تحت قدرت و سلطنت منی از شکوه هیچ کس پروا نکن و بدان که قدرت و سلطنت من بر تو همیشگی است و جاودان

* ای ادمیزاد تا ان گاه که خزینه ها از ارزاق پردارم از نرسیدن روزی خویش میندیش و بدان که خزائن من پیوسته پر خواهد بود

* ای ادمیزاد تا ان زمان که مرا توانی یافت به هیچ کس دیگر دل مبند و بدان که هروقت مرا جویا شوی نیکوکار و نزدیک به خود خواهی یافت

* ای ادمیزاد به حق خودم سوگند که من دوست دار توام پس به حقی که بر تو دارم سوگندت می دهم که دوست دار من باشی

* ای ادمیزاد تا ان هنگام که هنوز از صراط نگذشته ای از خشم من ایمن مشو

* ای ادمیزاد همه چیز را به خاطر تو افریدم و ترا به خاطر عبادت خودم.پس مبادا که در راه انچه برای تو افریدم از انچه تو را برای ان افریدم در گذری

* ای ادمیزاد ترا از خاک و پس از ان از نطفه و علقه و مفعه افریدم. افرینش تو مرا رنجی و دشواری نداشت.اینک می پنداری که از رساندن قرص نانی به تو در رنج و دشواری وارد شوم

* ای ادمیزاد محض خاطر خویش بر من اشفته می شوی. لیکن بخاطر من بر خود اشفته و خشمگین نمی گردی

* ای ادمیزاد روزی تو بر من فرض است و مرا نیز بر تو فرایضی است. لیکن بدان که در انجام فرایض نسبت به من سر پیچی کنی من نه انم که از فرض و عهده ی خویش سرباز زنم

* ای ادمیزاد هرکس تو را برای خودش می خواهد اما من تو را برای خودت خواهانم پس از من مگریز

*ای ادمیزاد اگر به انچه روزیت کرده ام راضی و خشنود باشی جان و تن خویش را در اسایش و راحت نهاده ای و انسانی سزاوار و ستوده ای. لیکن اگر به قسمت من رضا ندهی چنان دنیا را بر تو مسلط سازم که چونان حیوان وحشی با دید پیاپی حیران و سرگردان گردی و به هرحال بر فزون تر از انچه روری مقسوم تو کرده ام دست نخواهی یافت

* هرگاه در برابر من به بندگی ایستادی چنان باش که بنده ای خاکسار در برابر پادشاهی شکوهمند ایستاده و چنان باش که در منظر خویش مرا میابی که اگر تو مرا نتوانی دید من تو را می بینم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 22:0  توسط مصرف کننده  | 

بوي يوسف


امام زمان عليه السلام

بر نخواهم داشت دست از دامنت                                                      بوي يوسف مي‌دهد پيراهن

ز انتظارات گشت چشمانم سفيد                                                       كو نسيمي كآورد سوي من

گشته‌ام در رهگذارت خاك راه                                                            تا كه بنشينم به چين دامنت

دوستان را نيست چشم ديدنم                                                           كاش بنشينم به چشم دشمنت

پشتم از دست محبّانت شكست                                                         تا ابد افتاده‌ام بر گردنت

تا نفس دارم بيا تا با غزل                                                                   پاك سازم خستگي را از تنت

چند بايد عندليبي مثل من                                                               در قفس باشد مقيم گلشنت؟

كم مبادا از سر «قصري» دمي                                                             سايه گيسو پريشان كردنت

     

                                                                                                 كيومرث عباسي (قصري)

 



و اگر اهل شهرها و آباديها، ايمان مى‏آوردند و تقوا پيشه مى‏كردند، بركات آسمان و زمين را بر آنها مى‏گشوديم ولى (آنها حق را) تكذيب كردند ما هم آنان را به كيفر اعمالشان مجازات كرديم‏

آيا اهل اين آباديها، از اين ايمنند كه عذاب ما شبانه به سراغ آنها بيايد در حالى كه در خواب باشند؟

آيا اهل اين آباديها، از اين ايمنند كه عذاب ما هنگام روز به سراغشان بيايد در حالى كه سرگرم بازى هستند؟!

آيا آنها خود را از مكر الهى در امان مى‏دانند؟! در حالى كه جز زيانكاران، خود را از مكر (و مجازات) خدا ايمن نمى‏دانند!

(سوره اعراف آيات 96 تا 99)




فصل پرواز در راه است

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 15:46  توسط مصرف کننده  | 

شازده کوچولو- قسمت اول

اهدانام‌چه

به لئون ورث Leon Werth

از بچه‌ها عذر می‌خواهم که این کتاب را به یکی از بزرگ‌ترها هدیه کرده‌ام. برای این کار یک دلیل حسابی دارم: این «بزرگ‌تر» به‌ترین دوست من تو همه دنیا است. یک دلیل دیگرم هم آن که این «بزرگ‌تر» همه چیز را می‌تواند بفهمد حتا کتاب‌هایی را که برای بچه‌ها نوشته باشند. عذر سومم این است که این «بزرگ‌تر» تو فرانسه زندگی می‌کند و آن‌جا گشنگی و تشنگی می‌کشد و سخت محتاج دلجویی است. اگر همه‌ی این عذرها کافی نباشد اجازه می‌خواهم این کتاب را تقدیم آن بچه‌ای کنم که این آدم‌بزرگ یک روزی بوده. آخر هر آدم بزرگی هم روزی روزگاری بچه‌ای بوده (گیرم کم‌تر کسی از آن‌ها این را به یاد می‌آورد). پس من هم اهدانام‌چه‌ام را به این شکل تصحیح می‌کنم:

به لئون ورث

موقعی که پسربچه بود

آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری

من هم برگردان فارسی این شعر بزرگ را به دو بچه‌ی دوست‌داشتنی دیگر تقدیم می‌کنم: دکتر جهانگیر کازرونی و دکتر محمدجواد گلبن

احمد شاملو

۱

یک بار شش سالم که بود تو کتابی به اسم قصه‌های واقعی -که درباره‌ی جنگل بِکر نوشته شده بود- تصویر محشری دیدم از یک مار بوآ که داشت حیوانی را می‌بلعید. آن تصویر یک چنین چیزی بود:

یک مار بوآ که دارد حیوانی را می‌بلعد

تو کتاب آمده بود که: «مارهای بوآ شکارشان را همین جور درسته قورت می‌دهند. بی این که بجوندش. بعد دیگر نمی‌توانند از جا بجنبند و تمام شش ماهی را که هضمش طول می‌کشد می‌گیرند می‌خوابند».

این را که خواندم، راجع به چیزهایی که تو جنگل اتفاق می‌افتد کلی فکر کردم و دست آخر توانستم با یک مداد رنگی اولین نقاشیم را از کار درآرم. یعنی نقاشی شماره‌ی یکم را که این جوری بود:

نقاشی شماره‌ی یکم — مار شبیه به کلاه

شاهکارم را نشان بزرگ‌تر ها دادم و پرسیدم از دیدنش ترس‌تان بر می‌دارد؟
جوابم دادند: -چرا کلاه باید آدم را بترساند؟

نقاشی من کلاه نبود، یک مار بوآ بود که داشت یک فیل را هضم می‌کرد. آن وقت برای فهم بزرگ‌ترها برداشتم توی شکم بوآ را کشیدم. آخر همیشه باید به آن‌ها توضیحات داد. نقاشی دومم این جوری بود:

نقاشی دوم — مار و فیل درونش

بزرگ‌ترها بم گفتند کشیدن مار بوآی باز یا بسته را بگذارم کنار و عوضش حواسم را بیش‌تر جمع جغرافی و تاریخ و حساب و دستور زبان کنم. و این جوری شد که تو شش سالگی دور کار ظریف نقاشی را قلم گرفتم. از این که نقاشی شماره‌ی یک و نقاشی شماره‌ی دو ام یخ‌شان نگرفت دلسرد شده بودم. بزرگ‌ترها اگر به خودشان باشد هیچ وقت نمی‌توانند از چیزی سر درآرند. برای بچه‌ها هم خسته کننده است که همین جور مدام هر چیزی را به آن‌ها توضیح بدهند.

ناچار شدم برای خودم کار دیگری پیدا کنم و این بود که رفتم خلبانی یاد گرفتم. بگویی نگویی تا حالا به همه جای دنیا پرواز کرده ام و راستی راستی جغرافی خیلی بم خدمت کرده. می‌توانم به یک نظر چین و آریزونا را از هم تمیز بدهم. اگر آدم تو دل شب سرگردان شده باشد جغرافی خیلی به دادش می‌رسد.

از این راه است که من تو زندگیم با گروه گروه آدم‌های حسابی برخورد داشته‌ام. پیش خیلی از بزرگ‌ترها زندگی کرده‌ام و آن‌ها را از خیلی نزدیک دیده‌ام گیرم این موضوع باعث نشده در باره‌ی آن‌ها عقیده‌ی بهتری پیدا کنم.

هر وقت یکی‌شان را گیر آورده‌ام که یک خرده روشن بین به نظرم آمده با نقاشی شماره‌ی یکم که هنوز هم دارمش محکش زده‌ام ببینم راستی راستی چیزی بارش هست یا نه. اما او هم طبق معمول در جوابم در آمده که: «این یک کلاه است». آن وقت دیگر من هم نه از مارهای بوآ باش اختلاط کرده‌ام نه از جنگل‌های بکر دست نخورده نه از ستاره‌ها. خودم را تا حد او آورده‌ام پایین و باش از بریج و گلف و سیاست و انواع کرات حرف زده‌ام. او هم از این که با یک چنین شخص معقولی آشنایی به هم رسانده سخت خوش‌وقت شده.

۲

این جوری بود که روزگارم تو تنهایی می‌گذشت بی این که راستی راستی یکی را داشته باشم که باش دو کلمه حرف بزنم، تااین که زد و شش سال پیش در کویر صحرا حادثه‌یی برایم اتفاق افتاد؛ یک چیز موتور هواپیمایم شکسته بود و چون نه تعمیرکاری همراهم بود نه مسافری یکه و تنها دست به کار شدم تا از پس چنان تعمیر مشکلی برآیم. مساله‌ی مرگ و زندگی بود. آبی که داشتم زورکی هشت روز را کفاف می‌داد.

شب اول را هزار میل دورتر از هر آبادی مسکونی رو ماسه‌ها به روز آوردم پرت افتاده‌تر از هر کشتی شکسته‌یی که وسط اقیانوس به تخته پاره‌یی چسبیده باشد. پس لابد می‌توانید حدس بزنید چه جور هاج و واج ماندم وقتی کله‌ی آفتاب به شنیدن صدای ظریف عجیبی که گفت: «بی زحمت یک برّه برام بکش!» از خواب پریدم.
-ها؟
-یک برّه برام بکش...

چنان از جا جستم که انگار صاعقه بم زده. خوب که چشم‌هام را مالیدم و نگاه کردم آدم کوچولوی بسیار عجیبی را دیدم که با وقار تمام تو نخ من بود. این به‌ترین شکلی است که بعد ها توانستم از او در آرم، گیرم البته آن‌چه من کشیده‌ام کجا و خود او کجا! تقصیر من چیست؟ بزرگ‌تر ها تو شش سالگی از نقاشی دل‌سردم کردند و جز بوآی باز و بسته یاد نگرفتم چیزی بکشم.

با چشم‌هایی که از تعجب گرد شده بود به این حضور ناگهانی خیره شدم. یادتان نرود که من از نزدیک‌ترین آبادی مسکونی هزار میل فاصله داشتم و این آدمی‌زاد کوچولوی من هم اصلا به نظر نمی‌آمد که راه گم کرده باشد یا از خستگی دم مرگ باشد یا از گشنگی دم مرگ باشد یا از تشنگی دم مرگ باشد یا از وحشت دم مرگ باشد. هیچ چیزش به بچه‌یی نمی‌بُرد که هزار میل دور از هر آبادی مسکونی تو دل صحرا گم شده باشد.

این بهترین شکلی است که بعدها از او در آوردم.

وقتی بالاخره صدام در آمد، گفتم:
-آخه... تو این جا چه می‌کنی؟
و آن وقت او خیلی آرام، مثل یک چیز خیلی جدی، دوباره در آمد که:
-بی زحمت واسه‌ی من یک برّه بکش.

آدم وقتی تحت تاثیر شدید رازی قرار گرفت جرات نافرمانی نمی‌کند. گرچه تو آن نقطه‌ی هزار میل دورتر از هر آبادی مسکونی و با قرار داشتن در معرض خطر مرگ این نکته در نظرم بی معنی جلوه کرد باز کاغذ و خودنویسی از جیبم در آوردم اما تازه یادم آمد که آن‌چه من یاد گرفته‌ام بیش‌تر جغرافیا و تاریخ و حساب و دستور زبان است، و با کج خلقی مختصری به آن موجود کوچولو گفتم نقاشی بلد نیستم.
بم جواب داد: -عیب ندارد، یک بَرّه برام بکش.

از آن‌جایی که هیچ وقت تو عمرم بَرّه نکشیده بودم یکی از آن دو تا نقاشی‌ای را که بلد بودم برایش کشیدم. آن بوآی بسته را. ولی چه یکه‌ای خوردم وقتی آن موجود کوچولو در آمد که: -نه! نه! فیلِ تو شکم یک بوآ نمی‌خواهم. بوآ خیلی خطرناک است فیل جا تنگ کن. خانه‌ی من خیلی کوچولوست، من یک بره لازم دارم. برام یک بره بکش. بره‌ی مریض
-خب، کشیدم.
با دقت نگاهش کرد و گفت:
-نه! این که همین حالاش هم حسابی مریض است. یکی دیگر بکش. قوچ
-کشیدم.
لبخند با نمکی زد و در نهایت گذشت گفت:
-خودت که می‌بینی... این بره نیست، قوچ است. شاخ دارد نه... بره‌ی پیر
باز نقاشی را عوض کردم.
آن را هم مثل قبلی ها رد کرد:
-این یکی خیلی پیر است... من یک بره می‌خواهم که مدت ها عمر کند...

باری چون عجله داشتم که موتورم را پیاده کنم رو بی حوصلگی جعبه‌ای کشیدم که دیواره‌اش سه تا سوراخ داشت، و از دهنم پرید که: جعبه
-این یک جعبه است. بره‌ای که می‌خواهی این تو است.

و چه قدر تعجب کردم از این که دیدم داور کوچولوی من قیافه‌اش از هم باز شد و گفت:
-آها... این درست همان چیزی است که می‌خواستم! فکر می‌کنی این بره خیلی علف بخواهد؟
-چطور مگر؟
-آخر جای من خیلی تنگ است...
-هر چه باشد حتماً بسش است. بره‌یی که بت داده‌ام خیلی کوچولوست.
-آن قدرهاهم کوچولو نیست... اِه! گرفته خوابیده...

و این جوری بود که من با شهریار کوچولو آشنا شدم.

۳

خیلی طول کشید تا توانستم بفهمم از کجا آمده. شهریار کوچولو که مدام مرا سوال پیچ می‌کرد خودش انگار هیچ وقت سوال‌های مرا نمی‌شنید. فقط چیزهایی که جسته گریخته از دهنش می‌پرید کم کم همه چیز را به من آشکار کرد. مثلا اول بار که هواپیمای مرا دید (راستی من هواپیما نقاشی نمی‌کنم، سختم است.) ازم پرسید:
-این چیز چیه؟
-این «چیز» نیست: این پرواز می‌کند. هواپیماست. هواپیمای من است.

و از این که به‌اش می‌فهماندم من کسی‌ام که پرواز می‌کنم به خود می‌بالیدم.
حیرت زده گفت: -چی؟ تو از آسمان افتاده‌ای؟
با فروتنی گفتم: -آره.
گفت: -اوه، این دیگر خیلی عجیب است!
و چنان قهقهه‌ی ملوسی سر داد که مرا حسابی از جا در برد. راستش من دلم می‌خواهد دیگران گرفتاری‌هایم را جدی بگیرند.
خنده‌هایش را که کرد گفت: -خب، پس تو هم از آسمان می‌آیی! اهل کدام سیاره‌ای؟...

بفهمی نفهمی نور مبهمی به معمای حضورش تابید. یکهو پرسیدم:
-پس تو از یک سیاره‌ی دیگر آمده‌ای؟
آرام سرش را تکان داد بی این که چشم از هواپیما بردارد.

اما جوابم را نداد، تو نخ هواپیما رفته بود و آرام آرام سر تکان می‌داد.
گفت: -هر چه باشد با این نباید از جای خیلی دوری آمده باشی...

مدت درازی تو خیال فرو رفت، بعد بره‌اش را از جیب در آورد و محو تماشای آن گنج گرانبها شد. تصویری از شهریار کوچولو بر روی زمین

فکر می‌کنید از این نیمچه اعتراف «سیاره‌ی دیگر»ِ او چه هیجانی به من دست داد؟ زیر پاش نشستم که حرف بیشتری از زبانش بکشم:
-تو از کجا می‌آیی آقا کوچولوی من؟ خانه‌ات کجاست؟ بره‌ی مرا می‌خواهی کجا ببری؟
مدتی در سکوت به فکر فرورفت و بعد در جوابم گفت:
-حسن جعبه‌ای که بم داده‌ای این است که شب‌ها می‌تواند خانه‌اش بشود.
-معلوم است... اما اگر بچه‌ی خوبی باشی یک ریسمان هم بِت می‌دهم که روزها ببندیش. یک ریسمان با یک میخ طویله...
انگار از پیش‌نهادم جا خورد، چون که گفت:
-ببندمش؟ چه فکر ها!
-آخر اگر نبندیش راه می‌افتد می‌رود گم می‌شود.

دوست کوچولوی من دوباره غش غش خنده را سر داد:
-مگر کجا می‌تواند برود؟
-خدا می‌داند. راستِ شکمش را می‌گیرد و می‌رود...
-بگذار برود...اوه، خانه‌ی من آن‌قدر کوچک است!
و شاید با یک خرده اندوه در آمد که:
-یک‌راست هم که بگیرد برود جای دوری نمی‌رود...

۴

به این ترتیب از یک موضوع خیلی مهم دیگر هم سر در آوردم: این که سیاره‌ی او کمی از یک خانه‌ی معمولی بزرگ‌تر بود.این نکته آن‌قدرها به حیرتم نینداخت. می‌دانستم گذشته از سیاره‌های بزرگی مثل زمین و کیوان و تیر و ناهید که هرکدام برای خودشان اسمی دارند، صدها سیاره‌ی دیگر هم هست که بعضی‌شان از بس کوچکند با دوربین نجومی هم به هزار زحمت دیده می‌شوند و هرگاه اخترشناسی یکی‌شان را کشف کند به جای اسم شماره‌ای به‌اش می‌دهد. مثلا اسمش را می‌گذارد «اخترک ۳۲۵۱».

دلایل قاطعی دارم که ثابت می‌کند شهریار کوچولو از اخترک ب۶۱۲ آمده‌بود.

شهریار کوچولو بر اخترکِ ب۶۱۲

این اخترک را فقط یک بار به سال ۱۹۰۹ یک اخترشناس ترک توانسته بود ببیند اخترشناسِ ترک در حالِ دیدنِ اخترکِ ب۶۱۲ که تو یک کنگره‌ی بین‌المللی نجوم هم با کشفش هیاهوی زیادی به راه انداخت اما واسه خاطر لباسی که تنش بود هیچ کس حرفش را باور نکرد. اخترشناسِ ترک در کنگره‌ی بین‌المللیِ نجوم، با لباس قدیمی آدم بزرگ‌ها این جوری‌اند!

بختِ اخترک ب۶۱۲ زد و، ترک مستبدی ملتش را به ضرب دگنک وادار به پوشیدن لباس اروپایی‌ها کرد. اخترشناس به سال ۱۹۲۰ دوباره، و این بار با سر و وضع آراسته برای کشفش ارائه‌ی دلیل کرد و این بار همه جانب او را گرفتند. اخترشناسِ ترک در کنگره‌ی بین‌المللیِ نجوم، با لباس جدید

به خاطر آدم بزرگ‌هاست که من این جزئیات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برای‌تان نقل می‌کنم یا شماره‌اش را می‌گویم چون که آن‌ها عاشق عدد و رقم‌اند. وقتی با آن‌ها از یک دوست تازه‌تان حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره‌ی چیزهای اساسی‌اش سوال نمی‌کنند که هیج وقت نمی‌پرسند «آهنگ صداش چه‌طور است؟ چه بازی‌هایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می‌کند یا نه؟» -می‌پرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق می‌گیرد؟» و تازه بعد از این سوال‌ها است که خیال می‌کنند طرف را شناخته‌اند.

اگر به آدم بزرگ‌ها بگویید یک خانه‌ی قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتماً به‌شان گفت یک خانه‌ی صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند بشود که: -وای چه قشنگ!

یا مثلا اگر به‌شان بگویید «دلیل وجودِ شهریارِ کوچولو این که تودل‌برو بود و می‌خندید و دلش یک بره می‌خواست و بره خواستن، خودش بهترین دلیل وجود داشتن هر کسی است» شانه بالا می‌اندازند و باتان مثل بچ‌ه‌ها رفتار می‌کنند! اما اگر به‌شان بگویید «سیاره‌ای که ازش آمده‌بود اخترک ب۶۱۲ است» بی‌معطلی قبول می‌کنند و دیگر هزار جور چیز ازتان نمی‌پرسند. این جوری‌اند دیگر. نباید ازشان دل‌خور شد. بچه‌ها باید نسبت به آدم بزرگ‌ها گذشت داشته باشند.

اما البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک می‌کنیم می‌خندیم به ریش هرچه عدد و رقم است! چیزی که من دلم می‌خواست این بود که این ماجرا را مثل قصه‌ی پریا نقل کنم. دلم می‌خواست بگویم: «یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری یه شهریار کوچولو بود که تو اخترکی زندگی می‌کرد همه‌اش یه خورده از خودش بزرگ‌تر و واسه خودش پیِ دوستِ هم‌زبونی می‌گشت...»، آن هایی که مفهوم حقیقی زندگی را درک کرده‌اند واقعیت قضیه را با این لحن بیشتر حس می‌کنند. آخر من دوست ندارم کسی کتابم را سرسری بخواند. خدا می‌داند با نقل این خاطرات چه بار غمی روی دلم می‌نشیند. شش سالی می‌شود که دوستم با بَرّه‌اش رفته. این که این جا می‌کوشم او را وصف کنم برای آن است که از خاطرم نرود. فراموش کردن یک دوست خیلی غم‌انگیز است. همه کس که دوستی ندارد. من هم می‌توانم مثل آدم بزرگ‌ها بشوم که فقط اعداد و ارقام چشم‌شان را می‌گیرد. و باز به همین دلیل است که رفته‌ام یک جعبه رنگ و چند تا مداد خریده‌ام. تو سن و سال من واسه کسی که جز کشیدنِ یک بوآی باز یا یک بوآی بسته هیچ کار دیگری نکرده -و تازه آن هم در شش سالگی- دوباره به نقاشی رو کردن از آن حرف‌هاست! البته تا آن‌جا که بتوانم سعی می‌کنم چیزهایی که می‌کشم تا حد ممکن شبیه باشد. گیرم به موفقیت خودم اطمینان چندانی ندارم. یکیش شبیه از آب در می‌آید یکیش نه. سرِ قدّ و قواره‌اش هم حرف است. یک جا زیادی بلند درش آورده‌ام یک جا زیادی کوتاه. از رنگ لباسش هم مطمئن نیستم. خب، رو حدس و گمان پیش رفته‌ام؛ کاچی به زِ هیچی. و دست آخر گفته باشم که تو بعضِ جزئیات مهم‌ترش هم دچار اشتباه شده‌ام. اما در این مورد دیگر باید ببخشید: دوستم زیر بار هیچ جور شرح و توصیفی نمی‌رفت. شاید مرا هم مثل خودش می‌پنداشت. اما از بختِ بد، دیدن بره‌ها از پشتِ جعبه از من بر نمی‌آید. نکند من هم یک خرده به آدم بزرگ‌ها رفته‌ام؟ «باید پیر شده باشم».

۵

هر روزی که می‌گذشت از اخترک و از فکرِ عزیمت و از سفر و این حرف‌ها چیزهای تازه‌ای دست‌گیرم می‌شد که همه‌اش معلولِ بازتاب‌هایِ اتفاقی بود. و از همین راه بود که روز سوم از ماجرایِ تلخِ بائوباب ها سردرآوردم.

این بار هم بَرّه باعثش شد، چون شهریار کوچولو که انگار سخت دودل مانده‌بود ناگهان ازم پرسید:
-بَرّه‌ها بته‌ها را هم می‌خورند دیگر، مگر نه؟
-آره. همین جور است.
-آخ! چه خوشحال شدم!

نتوانستم بفهمم این موضوع که بَرّه‌ها بوته‌ها را هم می‌خورند اهمیتش کجاست اما شهریار کوچولو درآمد که:
-پس لابد بائوباب ها را هم می‌خورند دیگر؟

یک گله فیل که در اخترکِ ب۶۱۲ روی هم چیده شده‌اند من برایش توضیح دادم که بائوباب بُتّه نیست. درخت است و از ساختمان یک معبد هم گنده‌تر، و اگر یک گَلّه فیل هم با خودش ببرد حتا یک درخت بائوباب را هم نمی‌توانند بخورند.
از فکر یک گَلّه فیل به خنده افتاد و گفت: -باید چیدشان روی هم.
اما با فرزانگی تمام متذکر شد که: -بائوباب هم از بُتِّگی شروع می‌کند به بزرگ شدن.
-درست است. اما نگفتی چرا دلت می‌خواهد بره‌هایت نهال‌های بائوباب را بخورند؟
گفت: -دِ! معلوم است!

و این را چنان گفت که انگار موضوع از آفتاب هم روشن‌تر است؛ منتها من برای این که به تنهایی از این راز سر در آرم ناچار شدم حسابی کَلّه را به کار بیندازم.

راستش این که تو اخترکِ شهریار کوچولو هم مثل سیارات دیگر هم گیاهِ خوب به هم می‌رسید هم گیاهِ بد. یعنی هم تخمِ خوب گیاه‌های خوب به هم می‌رسید، هم تخمِ بدِ گیاه‌هایِ بد. اما تخم گیاه‌ها نامریی‌اند. آن‌ها تو حرمِ تاریک خاک به خواب می‌روند تا یکی‌شان هوس بیدار شدن به سرش بزند. آن وقت کش و قوسی می‌آید و اول با کم رویی شاخکِ باریکِ خوشگل و بی‌آزاری به طرف خورشید می‌دواند. اگر این شاخک شاخکِ تربچه‌ای گلِ سرخی چیزی باشد می‌شود گذاشت برای خودش رشد کند اما اگر گیاهِ بدی باشد آدم باید به مجردی که دستش را خواند ریشه‌کنش کند.

باری، تو سیاره‌ی شهریار کوچولو گیاه تخمه‌های وحشتناکی به هم می‌رسید. یعنی تخم درختِ بائوباب که خاکِ سیاره حسابی ازشان لطمه خورده بود. بائوباب هم اگر دیر به‌اش برسند دیگر هیچ جور نمی‌شود حریفش شد: تمام سیاره را می‌گیرد و با ریشه‌هایش سوراخ سوراخش می‌کند و اگر سیاره خیلی کوچولو باشد و بائوباب‌ها خیلی زیاد باشند پاک از هم متلاشیش می‌کنند.

شهریار کوچولو در حال نظافت ِ اخترکش شهریار کوچولو بعدها یک روز به من گفت: «این، یک امر انضباطی است. صبح به صبح بعد از نظافتِ خود باید با دفت تمام به نظافتِ اخترک پرداخت. آدم باید خودش را مجبور کند که به مجردِ تشخیص دادن بائوباب‌ها از بته‌های گلِ سرخ که تا کوچولواَند عین هم‌اَند با دقت ریشه‌کن‌شان بکند. کار کسل‌کننده‌ای هست اما هیچ مشکل نیست.»

یک روز هم بم توصیه کرد سعی کنم هر جور شده یک نقاشی حسابی از کار درآرم که بتواند قضیه را به بچه‌های سیاره‌ی من هم حالی کند. گفت اگر یک روز بروند سفر ممکن است به دردشان بخورد. پاره‌ای وقت‌ها پشت گوش انداختن کار ایرادی ندارد اما اگر پای بائوباب در میان باشد گاوِ آدم می‌زاید. اخترکی را سراغ دارم که یک تنبل‌باشی ساکنش بود و برای کندن سه تا نهال بائوباب امروز و فردا کرد...».

آن وقت من با استفاده از چیزهایی که گفت شکل آن اخترک را کشیدم.

اخترکِ تنبل‌باشی با سه درختِ بائوباب

هیچ دوست ندارم اندرزگویی کنم. اما خطر بائوباب‌ها آن‌قدر کم شناخته شده و سر راهِ کسی که تو چنان اخترکی سرگیدان بشود آن قدر خطر به کمین نشسته که این مرتبه را از رویه‌ی همیشگی خودم دست بر می‌دارم و می‌گویم: «بچه‌ها! هوای بائوباب‌ها را داشته باشید!»

اگر من سرِ این نقاشی این همه به خودم فشار آورده‌ام فقط برای آن بوده که دوستانم را متوجه خطری کنم که از مدت‌ها پیش بیخ گوش‌شان بوده و مثلِ خودِ من ازش غافل بوده‌اند. درسی که با این نقاشی داده‌ام به زحمتش می‌ارزد. حالا ممکن است شما از خودتان بپرسید: «پس چرا هیچ کدام از بقیه‌ی نقاشی‌های این کتاب هیبتِ تصویرِ بائوباب‌ها را ندارد؟» -خب، جوابش خیلی ساده است: من زور خودم را زده‌ام اما نتوانسته‌ام از کار درشان بیاورم. اما عکس بائوباب‌ها را که می‌کشیدم احساس می‌کردم قضیه خیلی فوریت دارد و به این دلیل شور بَرَم داشته بود.

۶

آخ، شهریار کوچولو! این جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و دل‌گیر تو سر درآوردم. تا مدت‌ها تنها سرگرمیِ تو تماشای زیباییِ غروب آفتاب بوده. به این نکته‌ی تازه صبح روز چهارم بود که پی بردم؛ یعنی وقتی که به من گفتی:
-غروب آفتاب را خیلی دوست دارم. برویم فرورفتن آفتاب را تماشا کنیم... شهریار کوچولو در اخترکش مشغولِ تماشای غروبِ آفتاب
-هوم، حالاها باید صبر کنی...
-واسه چی صبر کنم؟
-صبر کنی که آفتاب غروب کند.

اول سخت حیرت کردی بعد از خودت خنده‌ات گرفت و برگشتی به من گفتی:
-همه‌اش خیال می‌کنم تو اخترکِ خودمم!
-راستش موقعی که تو آمریکا ظهر باشد همه می‌دانند تو فرانسه تازه آفتاب دارد غروب می‌کند. کافی است آدم بتواند در یک دقیقه خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا کند. متاسفانه فرانسه کجا این‌جا کجا! اما رو اخترک تو که به آن کوچکی است همین‌قدر که چند قدمی صندلیت را جلو بکشی می‌توانی هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنی.
-یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
و کمی بعد گفت:
-خودت که می‌دانی... وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می‌برد.
-پس خدا می‌داند آن روز چهل و سه غروبه چه‌قدر دلت گرفته بوده.

اما مسافر کوچولو جوابم را نداد.

۷

روز پنجم باز سرِ گوسفند از یک راز دیگر زندگی شهریار کوچولو سر در آوردم. مثل چیزی که مدت‌ه‌ا تو دلش به‌اش فکر کرده باشد یک‌هو بی مقدمه از من پرسید:
-گوسفندی که بُتّه ها را بخورد گل ها را هم می‌خورد؟
-گوسفند هرچه گیرش بیاید می‌خورد.
-حتا گل‌هایی را هم که خار دارند؟
-آره، حتا گل‌هایی را هم که خار دارند.
-پس خارها فایده‌شان چیست؟

من چه می‌دانستم؟ یکی از آن: سخت گرفتار باز کردن یک مهره‌ی سفتِ موتور بودم. از این که یواش یواش بو می‌بردم خرابیِ کار به آن سادگی‌ها هم که خیال می‌کردم نیست برج زهرمار شده‌بودم و ذخیره‌ی آبم هم که داشت ته می‌کشید بیش‌تر به وحشتم می‌انداخت.
-پس خارها فایده‌شان چسیت؟

شهریار کوچولو وقتی سوالی را می‌کشید وسط دیگر به این مفتی‌ها دست بر نمی‌داشت. مهره پاک کلافه‌ام کرده بود. همین جور سرسری پراندم که:
-خارها به درد هیچ کوفتی نمی‌خورند. آن‌ها فقط نشانه‌ی بدجنسی گل‌ها هستند.
-دِ!
و پس از لحظه‌یی سکوت با یک جور کینه درآمد که:
-حرفت را باور نمی‌کنم! گل‌ها ضعیفند. بی شیله‌پیله‌اند. سعی می‌کنند یک جوری تهِ دل خودشان را قرص کنند. این است که خیال می‌کنند با آن خارها چیزِ ترسناکِ وحشت‌آوری می‌شوند...

لام تا کام به‌اش جواب ندادم. در آن لحظه داشتم تو دلم می‌گفتم: «اگر این مهره‌ی لعنتی همین جور بخواهد لج کند با یک ضربه‌ی چکش حسابش را می‌رسم.» اما شهریار کوچولو دوباره افکارم را به هم ریخت:
-تو فکر می‌کنی گل‌ها...
من باز همان جور بی‌توجه گفتم:
-ای داد بیداد! ای داد بیداد! نه، من هیچ کوفتی فکر نمی‌کنم! آخر من گرفتار هزار مساله‌ی مهم‌تر از آنم!
هاج و واج نگاهم کرد و گفت:
-مساله‌ی مهم!

مرا می‌دید که چکش به دست با دست و بالِ سیاه روی چیزی که خیلی هم به نظرش زشت می‌آمد خم شده‌ام.
-مثل آدم بزرگ‌ها حرف می‌زنی!
از شنیدنِ این حرف خجل شدم اما او همین جور بی‌رحمانه می‌گفت:
-تو همه چیز را به هم می‌ریزی... همه چیز را قاتی می‌کنی!
حسابی از کوره در رفته‌بود.

موهای طلایی طلائیش تو باد می‌جنبید.
-اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ روئه توش زندگی می‌کند. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستاره‌را تماشا نکرده هیچ وقت کسی را دوست نداشته هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید: «من یک آدم مهمم! یک آدم مهمم!» این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده: او آدم نیست، یک قارچ است!
-یک چی؟
-یک قارچ! گلِ سرخ
حالا دیگر رنگش از فرط خشم مثل گچ سفید شده‌بود:
-کرورها سال است که گل‌ها خار می‌سازند و با وجود این کرورها سال است که برّه‌ها گل‌ها را می‌خورند. آن وقت هیچ مهم نیست آدم بداند پس چرا گل‌ها واسه ساختنِ خارهایی که هیچ وقتِ خدا به هیچ دردی نمی‌خورند این قدر به خودشان زحمت می‌دهند؟ جنگ میان برّه‌ها و گل‌ها هیچ مهم نیست؟ این موضوع از آن جمع زدن‌های آقا سرخ‌روئه‌یِ شکم‌گنده مهم‌تر و جدی‌تر نیست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همه‌ی دنیا تک است و جز رو اخترک خودم هیچ جای دیگر پیدا نمیشه و ممکن است یک روز صبح یک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی این که بفهمد چه‌کار دارد می‌کند به یک ضرب پاک از میان ببردش چی؟ یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست واسه احساس وشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید: «گل من یک جایی میان آن ستاره‌هاست»، اما اگر برّه گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستاره‌ها پِتّی کنند و خاموش بشوند. یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟
دیگر نتوانست چیزی بگوید و ناگهان هِق هِق کنان زد زیر گریه.

حالا دیگر شب شده‌بود. اسباب و ابزارم را کنار انداخته‌بودم. دیگر چکش و مهره و تشنگی و مرگ به نظرم مضحک می‌آمد. رو ستاره‌ای، رو سیاره‌ای، رو سیاره‌ی من، زمین، شهریارِ کوچولویی بود که احتیاج به دلداری داشت! به آغوشش گرفتم مثل گهواره تابش دادم به‌اش گفتم: «گلی که تو دوست داری تو خطر نیست. خودم واسه گوسفندت یک پوزه‌بند می‌کشم... خودم واسه گفت یک تجیر می‌کشم... خودم...» بیش از این نمی‌دانستم چه بگویم. خودم را سخت چُلمَن و بی دست و پا حس می‌کردم. نمی‌دانستم چه‌طور باید خودم را به‌اش برسانم یا به‌اش بپیوندم...p چه دیار اسرارآمیزی است دیار اشک!

۸

راه شناختن آن گل را خیلی زود پیدا کردم:
تو اخترکِ شهریار کوچولو همیشه یک مشت گل‌های خیلی ساده در می‌آمده. گل‌هایی با یک ردیف گلبرگ که جای چندانی نمی‌گرفته، دست و پاگیرِ کسی نمی‌شده. صبحی سر و کله‌شان میان علف‌ها پیدا می‌شده شب از میان می‌رفته‌اند. اما این یکی یک روز از دانه‌ای جوانه زده بود که خدا می‌دانست از کجا آمده رود و شهریار کوچولو با جان و دل از این شاخکِ نازکی که به هیچ کدام از شاخک‌های دیگر نمی‌رفت مواظبت کرده‌بود. بعید بنود که این هم نوعِ تازه‌ای از بائوباب باشد اما بته خیلی زود از رشد بازماند و دست‌به‌کارِ آوردن گل شد. شهریار کوچولو که موقعِ نیش زدن آن غنچه‌ی بزرگ حاضر و ناظر بود به دلش افتاد که باید چیز معجزه‌آسایی از آن بیرون بیاید. اما گل تو پناهِ خوابگاهِ سبزش سر فرصت دست اندکار خودآرایی بود تا هرچه زیباتر جلوه‌کند. رنگ‌هایش را با وسواس تمام انتخاب می‌کرد سر صبر لباس می‌پوشید و گلبرگ‌ها را یکی یکی به خودش می‌بست. دلش نمی‌خواست مثل شقایق‌ها با جامه‌ی مچاله و پر چروک بیرون بیاید.

شهریار کوچولو و گلِ سرخ نمی‌خواست جز در اوج درخشندگی زیبائیش رو نشان بدهد!...

هوه، بله عشوه‌گری تمام عیار بود! آرایشِ پر راز و رمزش روزها و روزها طول کشید تا آن که سرانجام یک روز صبح درست با بر آمدن آفتاب نقاب از چهره برداشت و با این که با آن همه دقت و ظرافت روی آرایش و پیرایش خودش کار کرده بود خمیازه‌کشان گفت:
-اوه، تازه همین حالا از خواب پا شده‌ام... عذر می‌خواهم که موهام این جور آشفته‌است...

شهریار کوچولو نتوانست جلو خودش را بگیرد و از ستایش او خودداری کند:
-وای چه‌قدر زیبائید!
گل به نرمی گفت:
-چرا که نه؟ من و آفتاب تو یک لحظه به دنیا آمدیم...
شهریار کوچولو شستش خبردار شد که طرف آن‌قدرها هم اهل شکسته‌نفسی نیست اما راستی که چه‌قدر هیجان انگیز بود!
-به نظرم وقت خوردن ناشتایی است. بی زحمت برایم فکری بکنید.
و شهریار کوچولوی مشوش و در هم یک آبپاش آب خنک آورده به گل داده‌بود. شهریار کوچولو در حالِ تماشای گلِ سرخ

با این حساب، هنوزهیچی نشده با آن خودپسندیش که بفهمی‌نفهمی از ضعفش آب می‌خورد دل او را شکسته بود. مثلا یک روز که داشت راجع به چهارتا خارش حرف می‌زد یک‌هو در آمده بود که: ببر و گلِ سرخ
-نکند ببرها با آن چنگال‌های تیزشان بیایند سراغم!
شهریار کوچولو ازش ایراد گرفته‌بود که:
-تو اخترک من ببر به هم نمی‌رسد. تازه ببرها که علف‌خوار نیستند.
گل به گلایه جواب داده بود:
-من که علف نیستم.
و شهریار کوچولو گفته بود:
-عذر می‌خواهم...
-من از ببرها هیچ ترسی ندارم اما از جریان هوا وحشت می‌کنم. تو دستگاه‌تان تجیر به هم نمی‌رسد؟ شهریار کوچولو در حالِ پوشاندنِ گلِ سرخ
شهریار کوچولو تو دلش گفت: «وحشت از جریان هوا... این که واسه یک گیاه تعریفی ندارد... چه مرموز است این گل!»
-شب مرا بگذارید زیر یک سرپوش. این جا هواش خیلی سرد است. چه جای بدی افتادم! جایی که پیش از این بودم... شهریار کوچولو در حالِ گذاشتنِ سرپوش روی گلِ سرخ

اما حرفش را خورده بود. آخر، آمدنا هنوز به شکل دانه بود. امکان نداشت توانسته‌باشد دنیاهای دیگری را بشناسد. شرم‌سار از این که گذاشته بود سر به هم بافتن دروغی به این آشکاری مچش گیربیفتد دو سه بار سرفه کرده بود تا اهمالِ شهریار کوچولو را به‌اش یادآور شود:
-تجیر کو پس؟
-داشتم می‌رفتم اما شما داشتید صحبت می‌کردید!
و با وجود این زورکی بنا کرده‌بود به سرفه کردن تا او احساس پشیمانی کند.

به این ترتیب شهریار کوچولو با همه‌ی حسن نیّتی که از عشقش آب می‌خورد همان اول کار به او بد گمان شده‌بود. حرف‌های بی سر و تهش را جدی گرفته‌بود و سخت احساس شوربختی می‌کرد.

یک روز دردِدل کنان به من گفت: -حقش بود به حرف‌هاش گوش نمی‌دادم. هیچ وقت نباید به حرف گل‌ها گوش داد. گل را فقط باید بوئید و تماشا کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر می‌کرد گیرم من بلد نبودم چه‌جوری از آن لذت ببرم. قضیه‌ی چنگال‌های ببر که آن جور دَمَغم کرده‌بود می‌بایست دلم را نرم کرده باشد...»

یک روز دیگر هم به من گفت: «آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم. من بایست روی کرد و کارِ او در باره‌اش قضاوت می‌کردم نه روی گفتارش... عطرآگینم می‌کرد. دلم را روشن می‌کرد. نمی‌بایست ازش بگریزم. می‌بایست به مهر و محبتی که پشتِ آن کلک‌های معصومانه‌اش پنهان بود پی می‌بردم. گل‌ها پُرَند از این جور تضادها. اما خب دیگر، من خام‌تر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم!».

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 9:21  توسط مصرف کننده  | 

شازده کوچولو- قسمت دوم

۹

گمان کنم شهریار کوچولو برای فرارش از مهاجرت پرنده‌های وحشی استفاده کرد.

گمان کنم شهریار کوچولو برای فرارش از مهاجرت پرنده‌های وحشی استفاده کرد.

صبح روز حرکت، اخترکش را آن جور که باید مرتب کرد، آتش‌فشان‌های فعالش را با دقت پاک و دوده‌گیری کرد: شهریار کوچولو در حالِ پاک کردنِ آتش‌فشان. دو تا آتش‌فشان فعال داشت که برای گرم کردن ناشتایی خیلی خوب بود. یک آتش‌فشان خاموش هم داشت. منتها به قول خودش «آدم کف دستش را که بو نکرده!» این بود که آتش‌فشان خاموش را هم پاک کرد. آتش‌فشان که پاک باشد مرتب و یک هوا می‌سوزد و یک‌هو گُر نمی‌زند. آتش‌فشان هم عین‌هو بخاری یک‌هو اَلُو می‌زند. البته ما رو سیاره‌مان زمین کوچک‌تر از آن هستیم که آتش‌فشان‌هامان را پاک و دوده‌گیری کنیم و برای همین است که گاهی آن جور اسباب زحمت‌مان می‌شوند.

شهریار کوچولو با دل‌ِگرفته آخرین نهال‌های بائوباب را هم ریشه‌کن کرد. فکر می‌کرد دیگر هیچ وقت نباید برگردد. اما آن روز صبح گرچه از این کارهای معمولیِ هر روزه کُلّی لذت برد موقعی که آخرین آب را پای گل داد و خواست بگذاردش زیرِ سرپوش چیزی نمانده‌بود که اشکش سرازیر شود.
به گل گفت: -خدا نگهدار!
اما او جوابش را نداد.
دوباره گفت: -خدا نگهدار!
گل سرفه‌کرد، گیرم این سرفه اثر چائیدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت:
-من سبک مغز بودم. ازت عذر می‌خواهم. سعی کن خوشبخت باشی.
از این که به سرکوفت و سرزنش‌های همیشگی برنخورد حیرت کرد و سرپوش به دست هاج‌وواج ماند. از این محبتِ آرام سر در نمی‌آورد.
گل به‌اش گفت: -خب دیگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از این موضوع خبردار نشد تقصیر من است. باشد، زیاد مهم نیست. اما تو هم مثل من بی‌عقل بودی... سعی کن خوشبخت بشوی... این سرپوش را هم بگذار کنار، دیگر به دردم نمی‌خورد.
-آخر، باد...
-آن قدرهاهم سَرمائو نیستم... هوای خنک شب برای سلامتیم خوب است. خدانکرده گُلم آخر.
-آخر حیوانات...
-اگر خواسته‌باشم با شب‌پره‌ها آشنا بشوم جز این که دو سه تا کرمِ حشره را تحمل کنم چاره‌ای ندارم. شب‌پره باید خیلی قشنگ باشد. جز آن کی به دیدنم می‌آید؟ تو که می‌روی به آن دور دورها. از بابتِ درنده‌ها هم هیچ کَکَم نمی‌گزد: «من هم برای خودم چنگ و پنجه‌ای دارم».
و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد. بعد گفت:
-دست‌دست نکن دیگر! این کارت خلق آدم را تنگ می‌کند. حالا که تصمیم گرفته‌ای بروی برو!

و این را گفت، چون که نمی‌خواست شهریار کوچولو گریه‌اش را ببیند. گلی بود تا این حد خودپسند...

۱۰

خودش را در منطقه‌ی اخترک‌های ۳۲۵، ۳۲۶، ۳۲۷، ۳۲۸، ۳۲۹ و ۳۳۰ دید. این بود که هم برای سرگرمی و هم برای چیزیادگرفتن بنا کرد یکی‌یکی‌شان را سیاحت کردن.

اخترکِ اول مسکن پادشاهی بود که با شنلی از مخمل ارغوانی قاقم بر اورنگی بسیار ساده و در عین حال پرشکوه نشسته بود و همین که چشمش به شهریار کوچولو افتاد داد زد:
-خب، این هم رعیت!
شهریار کوچولو از خودش پرسید: -او که تا حالا هیچ وقت مرا ندیده چه جوری می‌تواند بشناسدم؟
دیگر اینش را نخوانده‌بود که دنیابرای پادشاهان به نحو عجیبی ساده شده و تمام مردم فقط یک مشت رعیت به حساب می‌آیند.

پادشاه در سیاره‌اش

پادشاه که می‌دید بالاخره شاهِ کسی شده و از این بابت کبکش خروس می‌خواند گفت: -بیا جلو بهتر ببینیمت. شهریار کوچولو با چشم پیِ جایی گشت که بنشیند اما شنلِ قاقمِ حضرتِ پادشاهی تمام اخترک را دربرگرفته‌بود. ناچار همان طور سر پا ماند و چون سخت خسته بود به دهن‌دره افتاد.
شاه به‌اش گفت: -خمیازه کشیدن در حضرتِ سلطان از نزاکت به دور است. این کار را برایت قدغن می‌کنم. شهریار کوچولو که سخت خجل شده‌بود در آمد که:
-نمی‌توانم جلوِ خودم را بگیرم. راه درازی طی‌کرده‌ام و هیچ هم نخوابیده‌ام...
پادشاه گفت: -خب خب، پس بِت امر می‌کنم خمیازه بکشی. سال‌هاست خمیازه‌کشیدن کسی را ندیده‌ام برایم تازگی دارد. یاالله باز هم خمیازه بکش. این یک امر است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر این جوری من دست و پایم را گم می‌کنم... دیگر نمی‌توانم.
شاه گفت: -هوم! هوم! خب، پس من به‌ات امر می‌کنم که گاهی خمیازه بکشی گاهی نه.
تند و نامفهوم حرف می‌زد و انگار خلقش حسابی تنگ بود.

پادشاه فقط دربند این بود که مطیع فرمانش باشند. در مورد نافرمانی‌ها هم هیچ نرمشی از خودش نشان نمی‌داد. یک پادشاهِ تمام عیار بود گیرم چون زیادی خوب بود اوامری که صادر می‌کرد اوامری بود منطقی. مثلا خیلی راحت در آمد که: «اگر من به یکی از سردارانم امر کنم تبدیل به یکی از این مرغ‌های دریایی بشود و یارو اطاعت نکند تقسیر او نیست که، تقصیر خودم است».
شهریار کوچولو در نهایت ادب پرسید: -اجازه می‌فرمایید بنشینم؟
پادشاه که در نهایتِ شکوه و جلال چینی از شنل قاقمش را جمع می‌کرد گفت: -به‌ات امر می‌کنیم بنشینی.

منتها شهریار کوچولو مانده‌بود حیران: آخر آن اخترک کوچک‌تر از آن بود که تصورش را بشود کرد. واقعا این پادشاه به چی سلطنت می‌کرد؟ گفت: -قربان عفو می‌فرمایید که ازتان سوال می‌کنم...
پادشاه با عجله گفت: -به‌ات امر می‌کنیم از ما سوال کنی.
-شما قربان به چی سلطنت می‌فرمایید؟
پادشاه خیلی ساده گفت: -به همه چی.
-به همه‌چی؟
پادشاه با حرکتی قاطع به اخترک خودش و اخترک‌های دیگر و باقی ستاره‌ها اشاره کرد.
شهریار کوچولو پرسید: -یعنی به همه‌ی این ها؟
شاه جواب داد: -به همه‌ی این ها.
آخر او فقط یک پادشاه معمولی نبود که، یک پادشاهِ جهانی بود.
-آن وقت ستاره‌ها هم سربه‌فرمان‌تانند؟
پادشاه گفت: -البته که هستند. همه‌شان بی‌درنگ هر فرمانی را اطاعت می‌کنند. ما نافرمانی را مطلقا تحمل نمی‌کنیم.

یک چنین قدرتی شهریار کوچولو را به شدت متعجب کرد. اگر خودش چنین قدرتی می‌داشت بی این که حتا صندلیش را یک ذره تکان بدهد روزی چهل و چهار بار که هیچ روزی هفتاد بار و حتا صدبار و دویست‌بار غروب آفتاب را تماشا می‌کرد! و چون بفهمی نفهمی از یادآوریِ اخترکش که به امان خدا ول‌کرده‌بود غصه‌اش شد جراتی به خودش داد که از پادشاه درخواست محبتی بکند:
-دلم می‌خواست یک غروب آفتاب تماشا کنم... در حقم التفات بفرمایید امر کنید خورشید غروب کند.
-اگر ما به یک سردار امر کنیم مثل شب‌پره از این گل به آن گل بپرد یا قصه‌ی سوزناکی بنویسد یا به شکل مرغ دریایی در آید و او امریه را اجرا نکند کدام یکی‌مان مقصریم، ما یا او؟
شهریار کوچولو نه گذاشت، نه برداشت، گفت: -شما.
پادشاه گفت: -حرف ندارد. باید از هر کسی چیزی را توقع داشت که ازش ساخته باشد. قدرت باید پیش از هر چیز به عقل متکی باشد. اگر تو به ملتت فرمان بدهی که بروند خودشان را بیندازند تو دریا انقلاب می‌کنند. حق داریم توقع اطاعت داشته باشیم چون اوامرمان عاقلانه است.
شهریار کوچولو که هیچ وقت چیزی را که پرسیده بود فراموش نمی‌کرد گفت: -غروب آفتاب من چی؟
-تو هم به غروب آفتابت می‌رسی. امریه‌اش را صادر می‌کنیم. منتها با شَمِّ حکمرانی‌مان منتظریم زمینه‌اش فراهم بشود.
شهریار کوچولو پرسید: -کِی فراهم می‌شود؟
پادشاه بعد از آن که تقویم کَت و کلفتی را نگاه کرد جواب داد:
-هوم! هوم! حدودِ... حدودِ... غروب. حدودِ ساعت هفت و چهل دقیقه... و آن وقت تو با چشم‌های خودت می‌بینی که چه‌طور فرمان ما اجرا می‌شود!

شهریار کوچولو خمیازه کشید. از این که تماشای آفتاب غروب از کیسه‌اش رفته‌بود تاسف می‌خورد. از آن گذشته دلش هم کمی گرفته‌بود. این بود که به پادشاه گفت:
-من دیگر این‌جا کاری ندارم. می‌خواهم بروم.
شاه که دلش برای داشتن یک رعیت غنج می‌زد گفت:
-نرو! نرو! وزیرت می‌کنیم.
-وزیرِ چی؟
-وزیرِ دادگستری!
-آخر این جا کسی نیست که محاکمه بشود.
پادشاه گفت: -معلوم نیست. ما که هنوز گشتی دور قلمرومان نزده‌ایم. خیلی پیر شده‌ایم، برای کالسکه جا نداریم. پیاده‌روی هم خسته‌مان می‌کند.
شهریار کوچولو که خم شده‌بود تا نگاهی هم به آن طرف اخترک بیندازد گفت: -بَه! من نگاه کرده‌ام، آن طرف هم دیارالبشری نیست.
پادشاه به‌اش جواب داد: -خب، پس خودت را محاکمه کن. این کار مشکل‌تر هم هست. محاکمه کردن خود از محاکمه‌کردن دیگران خیلی مشکل تر است. اگر توانستی در مورد خودت قضاوت درستی بکنی معلوم می‌شود یک فرزانه‌ی تمام عیاری.
شهریار کوچولو گفت: -من هر جا باشم می‌توانم خودم را محاکمه کنم، چه احتیاجی است این جا بمانم؟ پادشاه گفت: -هوم! هوم! فکر می‌کنیم یک جایی تو اخترک ما یک موش پیر هست. صدایش را شب ها می‌شنویم. می‌توانی او را به محاکمه بکشی و گاه‌گاهی هم به اعدام محکومش کنی. در این صورت زندگی او به عدالت تو بستگی پیدا می‌کند. گیرم تو هر دفعه عفوش می‌کنی تا همیشه زیر چاق داشته باشیش. آخر یکی بیش‌تر نیست که.
شهریار کوچولو جواب داد: -من از حکم اعدام خوشم نمی‌آید. فکر می‌کنم دیگر باید بروم.
پادشاه گفت: -نه!

اما شهریار کوچولو که آماده‌ی حرکت شده بود و ضمنا هم هیچ دلش نمی‌خواست اسباب ناراحتی سلطان پیر بشود گفت:
-اگر اعلی‌حضرت مایلند اوامرشان دقیقا اجرا بشود می‌توانند فرمان خردمندانه‌ای در مورد بنده صادر بفرمایند. مثلا می‌توانند به بنده امر کنند ظرف یک دقیقه راه بیفتم. تصور می‌کنم زمینه‌اش هم آماده باشد...
چون پادشاه جوابی نداد شهریار کوچولو اول دو دل ماند اما بعد آهی کشید و به راه افتاد.
آن‌وقت پادشاه با شتاب فریاد زد: -سفیر خودمان فرمودیمت!
حالت بسیار شکوهمندی داشت.

شهریار کوچولو همان طور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند!

۱۱

اخترک دوم مسکن آدم خود پسندی بود.
خود پسند چشمش که به شهریار کوچولو افتاد از همان دور داد زد: -به‌به! این هم یک ستایشگر که دارد می‌آید مرا ببیند!

خودپسند در سیاره‌اش

آخر برای خودپسندها دیگران فقط یک مشت ستایش‌گرند.
شهریار کوچولو گفت: -سلام! چه کلاه عجیب غریبی سرتان گذاشته‌اید!
خود پسند جواب داد: -مال اظهار تشکر است. منظورم موقعی است که هلهله‌ی ستایشگرهایم بلند می‌شود. گیرم متاسفانه تنابنده‌ای گذارش به این طرف‌ها نمی‌افتد.
شهریار کوچولو که چیزی حالیش نشده بود گفت:
-چی؟
خودپسند گفت: -دست‌هایت را بزن به هم دیگر.
شهریار کوچولو دست زد و خودپسند کلاهش را برداشت و متواضعانه از او تشکر کرد.
شهریار کوچولو با خودش گفت: «دیدنِ این تفریحش خیلی بیش‌تر از دیدنِ پادشاه‌است». و دوباره بنا کرد دست‌زدن و خودپسند با برداشتن کلاه بنا کرد تشکر کردن.

پس از پنج دقیقه‌ای شهریار کوچولو که از این بازی یک‌نواخت خسته شده بود پرسید: -چه کار باید کرد که کلاه از سرت بیفتد؟
اما خودپسند حرفش را نشنید. آخر آن‌ها جز ستایش خودشان چیزی را نمی‌شنوند.
از شهریار کوچولو پرسید: -تو راستی راستی به من با چشم ستایش و تحسین نگاه می‌کنی؟
-ستایش و تحسین یعنی چه؟
-یعنی قبول این که من خوش‌قیافه‌ترین و خوش‌پوش‌ترین و ثروت‌مندترین و باهوش‌ترین مرد این اخترکم.
-آخر روی این اخترک که فقط خودتی و کلاهت.
-با وجود این ستایشم کن. این لطف را در حق من بکن.
شهریار کوچولو نیم‌چه شانه‌ای بالا انداخت و گفت: -خب، ستایشت کردم. اما آخر واقعا چیِ این برایت جالب است؟

شهریار کوچولو به راه افتاد و همان طور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند!

۱۲

تو اخترک بعدی می‌خواره‌ای می‌نشست. دیدار کوتاه بود اما شهریار کوچولو را به غم بزرگی فرو برد.

می‌خواره در سیاره‌اش


به می‌خواره که صُم‌بُکم پشت یک مشت بطری خالی و یک مشت بطری پر نشسته بود گفت: -چه کار داری می‌کنی؟
می‌خواره با لحن غم‌زده‌ای جواب داد: -مِی می‌زنم.
شهریار کوچولو پرسید: -مِی می‌زنی که چی؟
می‌خواره جواب داد: -که فراموش کنم.
شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می‌سوخت پرسید: -چی را فراموش کنی؟
می‌خواره همان طور که سرش را می‌انداخت پایین گفت: -سر شکستگیم را.
شهریار کوچولو که دلش می‌خواست دردی از او دوا کند پرسید: -سرشکستگی از چی؟
می‌خواره جواب داد: -سرشکستگیِ می‌خواره بودنم را.

این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شهریار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -این آدم بزرگ‌ها راستی‌راستی چه‌قدر عجیبند!

۱۳

اخترک چهارم اخترک مرد تجارت‌پیشه بود. این بابا چنان مشغول و گرفتار بود که با ورود شهریار کوچولو حتا سرش را هم بلند نکرد.

مردِ تجارت‌پیشه در سیاره‌اش

شهریار کوچولو گفت: -سلام. آتش‌سیگارتان خاموش شده.
-سه و دو می‌کند پنج. پنج و هفت دوازده و سه پانزده. سلام. پانزده و هفت بیست و دو. بیست و دو و شش بیست و هشت. وقت ندارم روشنش کنم. بیست و شش و پنج سی و یک. اوف! پس جمعش می‌کند پانصدویک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار هفتصد و سی و یک.
-پانصد میلیون چی؟
-ها؟ هنوز این جایی تو؟ پانصد و یک میلیون چیز. چه می‌دانم، آن قدر کار سرم ریخته که!... من یک مرد جدی هستم و با حرف‌های هشت‌من‌نه‌شاهی سر و کار ندارم!... دو و پنج هفت...
شهریار کوچولو که وقتی چیزی می‌پرسید دیگر تا جوابش را نمی‌گرفت دست بردار نبود دوباره پرسید:
-پانصد و یک میلیون چی؟
تاجر پیشه سرش را بلند کرد:
-تو این پنجاه و چهار سالی که ساکن این اخترکم همه‌اش سه بار گرفتار مودماغ شده‌ام. اولیش بیست و دو سال پیش یک سوسک بود که خدا می‌داند از کدام جهنم پیدایش شد. صدای وحشت‌ناکی از خودش در می‌آورد که باعث شد تو یک جمع چهار جا اشتباه کنم. دفعه‌ی دوم یازده سال پیش بود که استخوان درد بی‌چاره‌ام کرد. من ورزش نمی‌کنم. وقت یللی‌تللی هم ندارم. آدمی هستم جدی... این هم بار سومش!... کجا بودم؟ پانصد و یک میلیون و...
-این همه میلیون چی؟
تاجرپیشه فهمید که نباید امید خلاصی داشته باشد. گفت: -میلیون‌ها از این چیزهای کوچولویی که پاره‌ای وقت‌ها تو هوا دیده می‌شود.
-مگس؟
-نه بابا. این چیزهای کوچولوی براق.
-زنبور عسل؟
-نه بابا! همین چیزهای کوچولوی طلایی که وِلِنگارها را به عالم هپروت می‌برد. گیرم من شخصا آدمی هستم جدی که وقتم را صرف خیال‌بافی نمی‌کنم.
-آها، ستاره؟
-خودش است: ستاره.
-خب پانصد میلیون ستاره به چه دردت می‌خورد؟
-پانصد و یک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار و هفتصد و سی و یکی. من جدیّم و دقیق.
-خب، به چه دردت می‌خورند؟
-به چه دردم می‌خورند؟
-ها.
-هیچی تصاحب‌شان می‌کنم.
-ستاره‌ها را؟
-آره خب.
-آخر من به یک پادشاهی برخوردم که...
-پادشاه‌ها تصاحب نمی‌کنند بل‌که به‌اش «سلطنت» می‌کنند. این دو تا با هم خیلی فرق دارد.
-خب، حالا تو آن‌ها را تصاحب می‌کنی که چی بشود؟
-که دارا بشوم.
-خب دارا شدن به چه کارت می‌خورد؟
-به این کار که، اگر کسی ستاره‌ای پیدا کرد من ازش بخرم.
شهریار کوچولو با خودش گفت: «این بابا هم منطقش یک خرده به منطق آن دائم‌الخمره می‌بَرَد.» با وجود این باز ازش پرسید:
-چه جوری می‌شود یک ستاره را صاحب شد؟
تاجرپیشه بی درنگ با اَخم و تَخم پرسید: -این ستاره‌ها مال کی‌اند؟
-چه می‌دانم؟ مال هیچ کس.
-پس مال منند، چون من اول به این فکر افتادم.
-همین کافی است؟
-البته که کافی است. اگر تو یک جواهر پیدا کنی که مال هیچ کس نباشد می‌شود مال تو. اگر جزیره‌ای کشف کنی که مال هیچ کس نباشد می‌شود مال تو. اگر فکری به کله‌ات بزند که تا آن موقع به سر کسی نزده به اسم خودت ثبتش می‌کنی و می‌شود مال تو. من هم ستاره‌ها را برای این صاحب شده‌ام که پیش از من هیچ کس به فکر نیفتاده بود آن‌ها را مالک بشود.
شهریار کوچولو گفت: -این ها همه‌اش درست. منتها چه کارشان می‌کنی؟
تاجر پیشه گفت: -اداره‌شان می‌کنم، همین جور می‌شمارم‌شان و می‌شمارم‌شان. البته کار مشکلی است ولی خب دیگر، من آدمی هستم بسیار جدی.
شهریار کوچولو که هنوز این حرف تو کَتَش نرفته‌بود گفت:
-اگر من یک شال گردن ابریشمی داشته باشم می‌توانم بپیچم دور گردنم با خودم ببرمش. اگر یک گل داشته باشم می‌توانم بچینم با خودم ببرمش. اما تو که نمی‌توانی ستاره‌ها را بچینی!
-نه. اما می‌توانم بگذارم‌شان تو بانک.
-اینی که گفتی یعنی چه؟
-یعنی این که تعداد ستاره‌هایم را رو یک تکه کاغذ می‌نویسم می‌گذارم تو کشو درش را قفل می‌کنم.
-همه‌اش همین؟
-آره همین کافی است.

شهریار کوچولو فکر کرد «جالب است. یک خرده هم شاعرانه است. اما کاری نیست که آن قدرها جدیش بشود گرفت». آخر تعبیر او از چیزهای جدی با تعبیر آدم‌های بزرگ فرق می‌کرد.
باز گفت: -من یک گل دارم که هر روز آبش می‌دهم. سه تا هم آتش‌فشان دارم که هفته‌ای یک بار پاک و دوده‌گیری‌شان می‌کنم. آخر آتش‌فشان خاموشه را هم پاک می‌کنم. آدم کفِ دستش را که بو نکرده! رو این حساب، هم برای آتش‌فشان‌ها و هم برای گل این که من صاحب‌شان باشم فایده دارد. تو چه فایده‌ای به حال ستاره‌ها داری؟

تاجرپیشه دهن باز کرد که جوابی بدهد اما چیزی پیدا نکرد. و شهریار کوچولو راهش را گرفت و رفت و همان جور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند!

۱۴

اخترکِ پنجم چیز غریبی بود. از همه‌ی اخترک‌های دیگر کوچک‌تر بود، یعنی فقط به اندازه‌ی یک فانوس پایه‌دار و یک فانوس‌بان جا داشت.

فانوس‌بان در حالِ روشن کردنِ فانوس در سیاره‌اش

شهریار کوچولو از این راز سر در نیاورد که یک جا میان آسمان خدا تو اخترکی که نه خانه‌ای روش هست نه آدمی، حکمت وجودی یک فانوس و یک فانوس‌بان چه می‌تواند باشد. با وجود این تو دلش گفت:
-خیلی احتمال دارد که این بابا عقلش پاره‌سنگ ببرد. اما به هر حال از پادشاه و خودپسند و تاجرپیشه و مسته کم عقل‌تر نیست. دست کم کاری که می‌کند یک معنایی دارد. فانوسش را که روشن می‌کند عین‌هو مثل این است که یک ستاره‌ی دیگر یا یک گل به دنیا می‌آورد و خاموشش که می‌کند پنداری گل یا ستاره‌ای را می‌خواباند. سرگرمی زیبایی است و چیزی که زیبا باشد بی گفت‌وگو مفید هم هست.

وقتی رو اخترک پایین آمد با ادب فراوان به فانوس‌بان سلام کرد:
-سلام. واسه چی فانوس را خاموش کردی؟
-دستور است. صبح به خیر!
-دستور چیه؟
-این است که فانوسم را خاموش کنم. شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.
-پس چرا روشنش کردی باز؟
فانوس‌بان جواب داد: -خب دستور است دیگر.
شهریار کوچولو گفت: -اصلا سر در نمیارم.
فانوس‌بان گفت: -چیز سر در آوردنی‌یی توش نیست که. دستور دستور است. روز بخیر!
و باز فانوس را خاموش کرد.
بعد با دستمال شطرنجی قرمزی عرق پیشانیش را خشکاند و گفت:
-کار جان‌فرسایی دارم. پیش‌تر ها معقول بود: صبح خاموشش می‌کردم و شب که می‌شد روشنش می‌کردم. باقی روز را فرصت داشتم که استراحت کنم و باقی شب را هم می‌توانستم بگیرم بخوابم...
-بعدش دستور عوض شد؟
فانوس‌بان گفت: -دستور عوض نشد و بدبختی من هم از همین جاست: سیاره سال به سال گردشش تندتر و تندتر شده اما دستور همان جور به قوت خودش باقی مانده است.
-خب؟
-حالا که سیاره دقیقه‌ای یک بار دور خودش می‌گردد دیگر من یک ثانیه هم فرصت استراحت ندارم: دقیقه‌ای یک بار فانوس را روشن می‌کنم یک بار خاموش.
-چه عجیب است! تو اخترک تو شبانه روز همه‌اش یک دقیقه طول می‌کشد!
فانوس‌بان گفت: -هیچ هم عجیب نیست. الان یک ماه تمام است که ما داریم با هم اختلاط می‌کنیم.
-یک ماه؟
-آره. سی دقیقه. سی روز! شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.

شهریار کوچولو به فانوس‌بان نگاه کرد و حس کرد این مرد را که تا این حد به دستور وفادار است دوست می‌دارد. یادِ آفتاب‌غروب‌هایی افتاد که آن وقت‌ها خودش با جابه‌جا کردن صندلیش دنبال می‌کرد. برای این که دستی زیر بال دوستش کرده باشد گفت:
-می‌دانی؟ یک راهی بلدم که می‌توانی هر وقت دلت بخواهد استراحت کنی.
فانوس‌بان گفت: -آرزوش را دارم.
آخر آدم می‌تواند هم به دستور وفادار بماند هم تنبلی کند.
شهریار کوچولو دنبال حرفش را گرفت و گفت:
-تو، اخترکت آن‌قدر کوچولوست که با سه تا شلنگ برداشتن می‌توانی یک بار دور بزنیش. اگر آن اندازه که لازم است یواش راه بروی می‌توانی کاری کنی که مدام تو آفتاب بمانی. پس هر وقت خواستی استراحت کنی شروع می‌کنی به راه‌رفتن... به این ترتیب روز هرقدر که بخواهی برایت کِش می‌آید.
فانوس‌بان گفت: -این کار گرهی از بدبختی من وا نمی‌کند. تنها چیزی که تو زندگی آرزویش را دارم یک چرت خواب است.
شهریار کوچولو گفت: -این یکی را دیگر باید بگذاری در کوزه.
فانوس‌بان گفت: -آره. باید بگذارمش در کوزه... صبح بخیر!
و فانوس را خاموش کرد.

شهریار کوچولو میان راه با خودش گفت: گرچه آن‌های دیگر، یعنی خودپسنده و تاجره اگر این را می‌دیدند دستش می‌انداختند و تحقیرش می‌کردند، هر چه نباشد کار این یکی به نظر من کم‌تر از کار آن‌ها بی‌معنی و مضحک است. شاید به خاطر این که دست کم این یکی به چیزی جز خودش مشغول است.

از حسرت آهی کشید و همان طور با خودش گفت:
-این تنها کسی بود که من می‌توانستم باش دوست بشوم. گیرم اخترکش راستی راستی خیلی کوچولو است و دو نفر روش جا نمی‌گیرند.

چیزی که جرات اعترافش را نداشت حسرت او بود به این اخترک کوچولویی که، بخصوص، به هزار و چهارصد و چهل بار غروب آفتاب در هر بیست و چهار ساعت برکت پیدا کرده بود.

۱۵

اخترک ششم اخترکی بود ده بار فراخ‌تر، و آقاپیره‌ای توش بود که کتاب‌های کَت‌وکلفت می‌نوشت.

جغرافی‌دان در سیاره‌اش

همین که چشمش به شهریار کوچولو افتاد با خودش گفت:
-خب، این هم یک کاشف!
شهریار کوچولو لب میز نشست و نفس نفس زد. نه این که راه زیادی طی کرده بود؟
آقا پیره به‌اش گفت: -از کجا می‌آیی؟
شهریار کوچولو گفت: -این کتاب به این کلفتی چی است؟ شما این‌جا چه‌کار می‌کنید؟
آقا پیره گفت: -من جغرافی‌دانم.
-جغرافی‌دان چه باشد؟
-جغرافی‌دان به دانشمندی می‌گویند که جای دریاها و رودخانه‌ها و شهرها و کوه‌ها و بیابان‌ها را می‌داند.
شهریار کوچولو گفت: -محشر است. یک کار درست و حسابی است.
و به اخترک جغرافی‌دان، این سو و آن‌سو نگاهی انداخت. تا آن وقت اخترکی به این عظمت ندیده‌بود.
-اخترک‌تان خیلی قشنگ است. اقیانوس هم دارد؟
جغرافی‌دان گفت: -از کجا بدانم؟
شهریار کوچولو گفت: -عجب! (بد جوری جا خورده بود) کوه چه‌طور؟
جغرافی‌دان گفت: -از کجا بدانم؟
-شهر، رودخانه، بیابان؟
جغرافی‌دان گفت: از این‌ها هم خبری ندارم.
-آخر شما جغرافی‌دانید؟
جغرافی‌دان گفت: -درست است ولی کاشف که نیستم. من حتا یک نفر کاشف هم ندارم. کار جغرافی‌دان نیست که دوره‌بیفتد برود شهرها و رودخانه‌ها و کوه‌ها و دریاها و اقیانوس‌ها و بیابان‌ها را بشمرد. مقام جغرافی‌دان برتر از آن است که دوره بیفتد و ول‌بگردد. اصلا از اتاق کارش پا بیرون نمی‌گذارد بلکه کاشف‌ها را آن تو می‌پذیرد ازشان سوالات می‌کند و از خاطرات‌شان یادداشت بر می‌دارد و اگر خاطرات یکی از آن‌ها به نظرش جالب آمد دستور می‌دهد روی خُلقیات آن کاشف تحقیقاتی صورت بگیرد.
-برای چه؟
-برای این که اگر کاشفی گنده‌گو باشد کار کتاب‌های جغرافیا را به فاجعه می‌کشاند. هکذا کاشفی که اهل پیاله باشد.
-آن دیگر چرا؟
b-چون آدم‌های دائم‌الخمر همه چیز را دوتا می‌بینند. آن وقت جغرافی‌دان برمی‌دارد جایی که یک کوه
بیشتر نیست می‌نویسد دو کوه.
شهریار کوچولو گفت: -پس من یک بابایی را می‌شناسم که کاشف هجوی از آب در می‌آید.
-بعید نیست. بنابراین، بعد از آن که کاملا ثابت شد پالان کاشف کج نیست تحقیقاتی هم روی کشفی که کرده انجام می‌گیرد.
-یعنی می‌روند می‌بینند؟
-نه، این کار گرفتاریش زیاد است. از خود کاشف می‌خواهند دلیل بیاورد. مثلا اگر پای کشف یک کوه بزرگ در میان بود ازش می‌خواهند سنگ‌های گنده‌ای از آن کوه رو کند.
جغرافی‌دان ناگهان به هیجان در آمد و گفت: -راستی تو داری از راه دوری می‌آیی! تو کاشفی! باید چند و چون اخترکت را برای من بگویی.
و با این حرف دفتر و دستکش را باز کرد و مدادش را تراشید. معمولا خاطرات کاشف‌ها را اول بامداد یادداشت می‌کنند و دست نگه می‌دارند تا دلیل اقامه کند، آن وقت با جوهر می‌نویسند.
گفت: -خب؟
شهریار کوچولو گفت: -اخترک من چیز چندان جالبی ندارد. آخر خیلی کوچک است. سه تا آتش‌فشان دارم که دوتاش فعال است یکیش خاموش. اما، خب دیگر، آدم کف دستش را که بو نکرده.
جغرافی‌دان هم گفت: -آدم چه می‌داند چه پیش می‌آید.
-یک گل هم دارم.
-نه، نه، ما دیگر گل ها را یادداشت نمی‌کنیم.
-چرا؟ گل که زیباتر است.
-برای این که گل‌ها فانی‌اند.
-فانی یعنی چی؟
جغرافی‌دان گفت: -کتاب‌های جغرافیا از کتاب‌های دیگر گران‌بهاترست و هیچ وقت هم از اعتبار نمی‌افتد. بسیار به ندرت ممکن است یک کوه جا عوض کند. بسیار به ندرت ممکن است آب یک اقیانوس خالی شود. ما فقط چیزهای پایدار را می‌نویسیم.
شهریار کوچولو تو حرف او دوید و گفت: -اما آتش‌فشان‌های خاموش می‌توانند از نو بیدار بشوند. فانی را نگفتید یعنی چه؟
جغرافی‌دان گفت: -آتش‌فشان چه روشن باشد چه خاموش برای ما فرقی نمی‌کند. آن‌چه به حساب می‌آید خود کوه است که تغییر پیدا نمی‌کند.
شهریار کوچولو که تو تمام عمرش وقتی چیزی از کسی می‌پرسید دیگر دست بردار نبود دوباره سوال کرد: -فانی یعنی چه؟
-یعنی چیزی که در آینده تهدید به نابودی شود.
-گل من هم در آینده نابود می‌شود؟
-البته که می‌شود.
شهریار کوچولو در دل گفت: «گل من فانی است و جلو دنیا برای دفاع از خودش جز چهارتا خار هیچی ندارد، و آن وقت مرا بگو که او را توی اخترکم تک و تنها رها کرده‌ام!»
این اولین باری بود که دچار پریشانی و اندوه می‌شد اما توانست به خودش مسلط بشود. پرسید: -شما به من دیدن کجا را توصیه می‌کنید؟
جغرافی‌دان به‌اش جواب داد: -سیاره‌ی زمین. شهرت خوبی دارد...

و شهریار کوچولو هم چنان که به گلش فکر می‌کرد به راه افتاد.

۱۶

لاجرم، زمین، سیاره‌ی هفتم شد.

زمین، فلان و بهمان سیاره نیست. رو پهنه‌ی زمین یک‌صد و یازده پادشاه (البته بامحاسبه‌ی پادشاهان سیاه‌پوست)، هفت هزار جغرافی‌دان، نه‌صد هزار تاجرپیشه، پانزده کرور می‌خواره و شش‌صد و بیست و دو کرور خودپسند و به عبارت دیگر حدود دو میلیارد آدم بزرگ زندگی می‌کند. برای آن‌که از حجم زمین مقیاسی به دست‌تان بدهم بگذارید به‌تان بگویم که پیش از اختراع برق مجبور بودند در مجموع شش قاره‌ی زمین وسایل زندگیِ لشکری جانانه شامل یکصد و شصت و دو هزار و پانصد و یازده نفر فانوس‌بان را تامین کنند.

روشن شدن فانوس‌ها از دور خیلی باشکوه بود. حرکات این لشکر مثل حرکات یک باله‌ی تو اپرا مرتب و منظم بود. اول از همه نوبت فانوس‌بان‌های زلاندنو و استرالیا بود. این‌ها که فانوس‌هاشان را روشن می‌کردند، می‌رفتند می‌گرفتند می‌خوابیدند آن وقت نوبت فانوس‌بان‌های چین و سیبری می‌رسید که به رقص درآیند. بعد، این‌ها با تردستی تمام به پشت صحنه می‌خزیدند و جا را برای فانوس‌بان‌های ترکیه و هفت پَرکَنِه‌ی هند خالی می کردند. بعد نوبت به فانوس‌بان‌های آمریکای‌جنوبی می‌شد. و آخر سر هم نوبت فانوس‌بان‌های افریقا و اروپا می‌رسد و بعد نوبت فانوس‌بان‌های آمریکای شمالی بود. و هیچ وقتِ خدا هم هیچ‌کدام این‌ها در ترتیب ورودشان به صحنه دچار اشتباه نمی‌شدند. چه شکوهی داشت! میان این جمع عظیم فقط نگه‌بانِ تنها فانوسِ قطب شمال و همکارش نگه‌بانِ تنها فانوسِ قطب جنوب بودند که عمری به بطالت و بی‌هودگی می‌گذراندند: آخر آن‌ها سالی به سالی همه‌اش دو بار کار می‌کردند.

۱۷

آدمی که اهل اظهار لحیه باشد بفهمی نفهمی می‌افتد به چاخان کردن. من هم تو تعریف قضیه‌ی فانوس‌بان‌ها برای شما آن‌قدرهاروراست نبودم. می‌ترسم به آن‌هایی که زمین ما را نمی‌سناسند تصور نادرستی داده باشم. انسان‌ها رو پهنه‌ی زمین جای خیلی کمی را اشغال می‌کنند. اگر همه‌ی دو میلیارد نفری که رو کره‌ی زمین زندگی می‌کنند بلند بشوند و مثل موقعی که به تظاهرات می‌روند یک خورده جمع و جور بایستند راحت و بی‌درپسر تو میدانی به مساحت بیست میل در بیست میل جا می‌گیرند. همه‌ی جامعه‌ی بشری را می‌شود یک‌جا روی کوچک‌ترین جزیره‌ی اقیانوس آرام کُپه کرد.

البته گفت‌وگو ندارد که آدم بزرگ‌ها حرف‌تان را باور نمی‌کنند. آخر تصور آن‌ها این است که کلی جا اشغال کرده‌اند، نه این‌که مثل بائوباب‌ها خودشان را خیلی مهم می‌بینند؟ بنابراین به‌شان پیش‌نهاد می‌کنید که بنشینند حساب کنند. آن‌ها هم که عاشق اعداد و ارقامند، پس این پیش‌نهاد حسابی کیفورشان می‌کند. اما شما را به خدا بی‌خودی وقت خودتان را سر این جریمه‌ی مدرسه به هدر ندهید. این کار دو قاز هم نمی‌ارزد. به من که اطمینان دارید. شهریار کوچولو پاش که به زمین رسید از این که دیارالبشری دیده نمی‌شد سخت هاج و واج ماند.

شهریار کوچولو وسطِ کویر

تازه داشت از این فکر که شاید سیاره را عوضی گرفته ترسش بر می‌داشت که چنبره‌ی مهتابی رنگی رو ماسه‌ها جابه‌جا شد. شهریار کوچولو و مار

شهریار کوچولو همین‌جوری سلام کرد.
مار گفت: -سلام.
شهریار کوچولو پرسید: -رو چه سیاره‌ای پایین آمده‌ام؟
مار جواب داد: -رو زمین تو قاره‌ی آفریقا.
-عجب! پس رو زمین انسان به هم نمی‌رسد؟
مار گفت: -این‌جا کویر است. تو کویر کسی زندگی نمی‌کند. زمین بسیار وسیع است.
شهریار کوچولو رو سنگی نشست و به آسمان نگاه کرد. گفت: -به خودم می‌گویم ستاره‌ها واسه این روشنند که هرکسی بتواند یک روز مال خودش را پیدا کند!... اخترک مرا نگاه! درست بالا سرمان است... اما چه‌قدر دور است!
مار گفت: -قشنگ است. این‌جا آمده‌ای چه کار؟
شهریار کوچولو گفت: -با یک گل بگومگویم شده.
مار گفت: -عجب!
و هر دوشان خاموش ماندند.
دست آخر شهریار کوچولو درآمد که: -آدم‌ها کجاند؟ آدم تو کویر یک خرده احساس تنهایی می‌کند.
مار گفت: -پیش آدم‌ها هم احساس تنهایی می‌کنی.
شهریار کوچولو مدت درازی تو نخ او رفت و آخر سر به‌اش گفت: -تو چه جانور بامزه‌ای هستی! مثل یک انگشت، باریکی.
مار گفت: -عوضش از انگشت هر پادشاهی مقتدرترم.
شهریار کوچولو لب‌خندی زد و گفت: -نه چندان... پا هم که نداری. حتا راه هم نمی‌تونی بری...
-من می‌تونم تو را به چنان جای دوری ببرم که با هیچ کشتی‌یی هم نتونی بری.
مار این را گفت و دور قوزک پای شهریار کوچولو پیچید. عین یک خلخال طلا. و باز درآمد که: -هر کسی را لمس کنم به خاکی که ازش درآمده بر می‌گردانم اما تو پاکی و از یک سیّاره‌ی دیگر آمده‌ای...
شهریار کوچولو جوابی بش نداد.
-تو رو این زمین خارایی آن‌قدر ضعیفی که به حالت رحمم می‌آید. روزی‌روزگاری اگر دلت خیلی هوای اخترکت را کرد بیا من کمکت کنم... من می‌توانم...
شهریار کوچولو گفت: -آره تا تهش را خواندم. اما راستی تو چرا همه‌ی حرف‌هایت را به صورت معما درمی‌آری؟

مار گفت: -حلّال همه‌ی معماهام من.
و هر دوشان خاموش شدند.

۱۸

شهریار کوچولو کویر را از پاشنه درکرد و جز یک گل به هیچی برنخورد: یک گل سه گل‌برگه. یک گلِ ناچیز.

یک گُل وسطِ کویر


شهریار کوچولو گفت: -سلام.
گل گفت: -سلام.
شهریار کوچولو با ادب پرسید: -آدم‌ها کجاند؟
گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیده‌بود. این بود که گفت: -آدم‌ها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد. سال‌ها پیش دیدم‌شان. منتها خدا می‌داند کجا می‌شود پیداشان کرد. باد این‌ور و آن‌ور می‌بَرَدشان؛ نه این که ریشه ندارند؟ بی‌ریشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده.
شهریار کوچولو گفت: -خداحافظ.
گل گفت: -خداحافظ.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 9:19  توسط مصرف کننده  | 

شازده کوچولو- قسمت آخر

۱۹

از کوه بلندی بالا رفت.

شهریار کوچولو بر قله‌ی کوهِ بلند

تنها کوه‌هایی که به عمرش دیده بود سه تا آتش‌فشان‌های اخترک خودش بود که تا سر زانویش می‌رسید و از آن یکی که خاموش بود جای چارپایه استفاده می‌کرد. این بود که با خودش گفت: «از سر یک کوه به این بلندی می‌توانم به یک نظر همه‌ی سیاره و همه‌ی آدم‌ها را ببینم...» اما جز نوکِ تیزِ صخره‌های نوک‌تیز چیزی ندید.
همین جوری گفت: -سلام.
طنین به‌اش جواب داد: -سلام... سلام... سلام...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستید شما؟
طنین به‌اش جواب داد: -کی هستید شما... کی هستید شما... کی هستید شما...
گفت: -با من دوست بشوید. من تک و تنهام.
طنین به‌اش جواب داد: -من تک و تنهام... من تک و تنهام... من تک و تنهام...

آن‌وقت با خودش فکر کرد: «چه سیاره‌ی عجیبی! خشک‌ِخشک و تیزِتیز و شورِشور. این آدم‌هاش که یک ذره قوه‌ی تخیل ندارند و هر چه را بشنوند عینا تکرار می‌کنند... تو اخترک خودم گلی داشتم که همیشه اول او حرف می‌زد...»

۲۰

اما سرانجام، بعد از مدت‌ها راه رفتن از میان ریگ‌ها و صخره‌ها و برف‌ها به جاده‌ای برخورد. و هر جاده‌ای یک‌راست می‌رود سراغ آدم‌ها.
گفت: -سلام.
و مخاطبش گلستان پرگلی بود.

شهریار کوچولو در گلستانِ پرگل


گل‌ها گفتند: -سلام.
شهریار کوچولو رفت تو بحرشان. همه‌شان عین گل خودش بودند. حیرت‌زده ازشان پرسید: -شماها کی هستید؟
گفتند: -ما گل سرخیم.

آهی کشید و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان یکی هست و حالا پنج‌هزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو یک گلستان! فکر کرد: «اگر گل من این را می‌دید بدجور از رو می‌رفت. پشت سر هم بنا می‌کرد سرفه‌کردن و، برای این‌که از هُوشدن نجات پیدا کند خودش را به مردن می‌زد و من هم مجبور می‌شدم وانمود کنم به پرستاریش، وگرنه برای سرشکسته کردنِ من هم شده بود راستی راستی می‌مرد...» و باز تو دلش گفت: «مرا باش که فقط بایک دانه گل خودم را دولت‌مندِ عالم خیال می‌کردم در صورتی‌که آن‌چه دارم فقط یک گل معمولی است. با آن گل و آن سه تا آتش‌فشان که تا سرِ زانومَند و شاید هم یکی‌شان تا ابد خاموش بماند شهریارِ چندان پُرشوکتی به حساب نمی‌آیم.»

شهریار کوچولو در حالِ احساسِ شوربختی

رو سبزه‌ها دراز شد و حالا گریه نکن کی گریه‌کن.

۲۱

آن وقت بود که سر و کله‌ی روباه پیدا شد.

شهریار کوچولو و روباه


روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من این‌جام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل این‌جا نیستی. پی چی می‌گردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیاره‌ی دیگر است؟
-آره.
شکارچی -تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.

روباه در حالِ انتظار فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

۲۲

شهریار کوچولو گفت: -سلام.
سوزن‌بان گفت: -سلام.
شهریار کوچولو گفت: -تو چه کار می‌کنی این‌جا؟
سوزن‌بان گفت: -مسافرها را به دسته‌های هزارتایی تقسیم می‌کنم و قطارهایی را که می‌بَرَدشان گاهی به سمت راست می‌فرستم گاهی به سمت چپ. و همان دم سریع‌السیری با چراغ‌های روشن و غرّشی رعدوار اتاقک سوزن‌بانی را به لرزه انداخت.
-عجب عجله‌ای دارند! پیِ چی می‌روند؟
سوزن‌بان گفت: -از خودِ آتش‌کارِ لکوموتیف هم بپرسی نمی‌داند!
سریع‌السیر دیگری با چراغ‌های روشن غرّید و در جهت مخالف گذشت .
شهریار کوچولو پرسید: -برگشتند که؟
سوزن‌بان گفت: -این‌ها اولی‌ها نیستند. آن‌ها رفتند این‌ها برمی‌گردند.
-جایی را که بودند خوش نداشتند؟
سوزن‌بان گفت: -آدمی‌زاد هیچ وقت جایی را که هست خوش ندارد.
و رعدِ سریع‌السیرِ نورانیِ ثالثی غرّید.
شهریار کوچولو پرسید: -این‌ها دارند مسافرهای اولی را دنبال می‌کنند؟
سوزن‌بان گفت: -این‌ها هیچ چیزی را دنبال نمی‌کنند. آن تو یا خواب‌شان می‌بَرَد یا دهن‌دره می‌کنند. فقط بچه‌هاند که دماغ‌شان را فشار می‌دهند به شیشه‌ها.
شهریار کوچولو گفت: -فقط بچه‌هاند که می‌دانند پیِ چی می‌گردند. بچه‌هاند که کُلّی وقت صرف یک عروسک پارچه‌ای می‌کنند و عروسک برای‌شان آن قدر اهمیت به هم می‌رساند که اگر یکی آن را ازشان کِش برود می‌زنند زیر گریه...

سوزن‌بان گفت: -بخت، یارِ بچه‌هاست.

۲۳

شهریار کوچولو گفت: -سلام!
پیله‌ور گفت: -سلام.
این بابا فروشنده‌ی حَب‌های ضد تشنگی بود. خریدار هفته‌ای یک حب می‌انداخت بالا و دیگر تشنگی بی تشنگی.
شهریار کوچولو پرسید: -این‌ها را می‌فروشی که چی؟
پیله‌ور گفت: -باعث صرفه‌جویی کُلّی وقت است. کارشناس‌های خبره نشسته‌اند دقیقا حساب کرده‌اند که با خوردن این حب‌ها هفته‌ای پنجاه و سه دقیقه وقت صرفه‌جویی می‌شود.
-خب، آن وقت آن پنجاه و سه دقیقه را چه کار می‌کنند؟
ـ هر چی دل‌شان خواست...

چشمه

شهریار کوچولو تو دلش گفت: «من اگر پنجاه و سه دقیقه وقتِ زیادی داشته باشم خوش‌خوشک به طرفِ یک چشمه می‌روم...»

۲۴

هشتمین روزِ خرابی هواپیمام تو کویر بود که، در حال نوشیدنِ آخرین چک‌ّه‌ی ذخیره‌ی آبم به قضیه‌ی پیله‌وره گوش داده بودم. به شهریار کوچولو گفتم:
-خاطرات تو راستی راستی زیباند اما من هنوز از پسِ تعمیر هواپیما برنیامده‌ام، یک چکه آب هم ندارم. و راستی که من هم اگر می‌توانستم خوش‌خوشک به طرف چشمه‌ای بروم سعادتی احساس می‌کردم که نگو!
درآمد که: -دوستم روباه...
گفتم: -آقا کوچولو، دورِ روباه را قلم بگیر!
-واسه چی؟
-واسه این که تشنگی کارمان را می سازد. واسه این!
از استدلال من چیزی حالیش نشد و در جوابم گفت:
-حتا اگر آدم دَمِ مرگ باشد هم داشتن یک دوست عالی است. من که از داشتن یک دوستِ روباه خیلی خوشحالم...
به خودم گفتم نمی‌تواند میزان خطر را تخمین بزند: آخر او هیچ وقت نه تشنه‌اش می‌شود نه گشنه‌اش. یه ذره آفتاب بسش است...
اما او به من نگاه کرد و در جواب فکرم گفت: -من هم تشنه‌م است... بگردیم یک چاه پیدا کنیم...
از سرِ خستگی حرکتی کردم: -این جوری تو کویرِ برهوت رو هوا پیِ چاه گشتن احمقانه است.
و با وجود این به راه افتادیم.

پس از ساعت‌ها که در سکوت راه رفتیم شب شد و ستاره‌ها یکی یکی درآمدند. من که از زور تشنگی تب کرده بودم انگار آن‌ها را خواب می‌دیدم. حرف‌های شهریار کوچولو تو ذهنم می‌رقصید.
ازش پرسیدم: -پس تو هم تشنه‌ات هست، ها؟
اما او به سوآلِ من جواب نداد فقط در نهایت سادگی گفت: -آب ممکن است برای دلِ من هم خوب باشد...
از حرفش چیزی دستگیرم نشد اما ساکت ماندم. می‌دانستم از او نباید حرف کشید.
خسته شده بود. گرفت نشست. من هم کنارش نشستم. پس از مدتی سکوت گفت:
-قشنگیِ ستاره‌ها واسه خاطرِ گلی است که ما نمی‌بینیمش...
گفتم: -همین طور است
و بدون حرف در مهتاب غرق تماشای چین و شکن‌های شن شدم.
باز گفت: -کویر زیباست.

و حق با او بود. من همیشه عاشق کویر بوده‌ام. آدم بالای توده‌ای شن لغزان می‌نشیند، هیچی نمی‌بیند و هیچی نمی‌شنود اما با وجود این چیزی توی سکوت برق‌برق می‌زند.
شهریار کوچولو گفت: -چیزی که کویر را زیبا می‌کند این است که یک جایی یک چاه قایم کرده...
از این‌که ناگهان به راز آن درخشش اسرارآمیزِ شن پی بردم حیرت‌زده شدم. بچگی‌هام تو خانه‌ی کهنه‌سازی می‌نشستیم که معروف بود تو آن گنجی چال کرده‌اند. البته نگفته پیداست که هیچ وقت کسی آن را پیدا نکرد و شاید حتا اصلا کسی دنبالش نگشت اما فکرش همه‌ی اهل خانه را تردماغ می‌کرد: «خانه‌ی ما تهِ دلش رازی پنهان کرده بود...»
گفتم: -آره. چه خانه باشد چه ستاره، چه کویر، چیزی که اسباب زیبایی‌اش می‌شود نامریی است!
گفت: -خوشحالم که با روباه من توافق داری.

چون خوابش برده بود بغلش کردم و راه افتادم. دست و دلم می‌لرزید.انگار چیز شکستنیِ بسیار گران‌بهایی را روی دست می‌بردم. حتا به نظرم می‌آمد که تو تمام عالم چیزی شکستنی‌تر از آن هم به نظر نمی‌رسد. تو روشنی مهتاب به آن پیشانی رنگ‌پریده و آن چشم‌های بسته و آن طُرّه‌های مو که باد می‌جنباند نگاه کردم و تو دلم گفتم: «آن چه می‌بینم صورت ظاهری بیش‌تر نیست. مهم‌ترش را با چشم نمی‌شود دید...»
باز، چون دهان نیمه‌بازش طرح کم‌رنگِ نیمه‌لبخندی را داشت به خود گفتم: «چیزی که تو شهریار کوچولوی خوابیده مرا به این شدت متاثر می‌کند وفاداری اوست به یک گل: او تصویرِ گل سرخی است که مثل شعله‌ی چراغی حتا در خوابِ ناز هم که هست تو وجودش می‌درخشد...» و آن وقت او را باز هم شکننده‌تر دیدم. حس کردم باید خیلی مواظبش باشم: به شعله‌ی چراغی می‌مانست که یک وزش باد هم می‌توانست خاموشش کند.
و همان طور در حال راه رفتن بود که دمدمه‌ی سحر چاه را پیداکردم.

۲۵

شهریار کوچولو درآمد که: -آدم‌ها!... می‌چپند تو قطارهای تندرو اما نمی‌دانند دنبال چی می‌گردند. این است که بنامی‌کنند دور خودشان چرخک‌زدن.
و بعد گفت: -این هم کار نشد...
چاهی که به‌اش رسیده‌بودیم اصلا به چاه‌های کویری نمی‌مانست. چاه کویری یک چاله‌ی ساده است وسط شن‌ها. این یکی به چاه‌های واحه‌ای می‌مانست اما آن دوروبر واحه‌ای نبود و من فکر کردم دارم خواب می‌بینم.
گفتم: -عجیب است! قرقره و سطل و تناب، همه‌چیز روبه‌راه است.
خندید تناب را گرفت و قرقره را به کار انداخت

شهریار کوچولو در حالِ کشیدنِ آب از چاه

و قرقره مثل بادنمای کهنه‌ای که تا مدت‌ها پس از خوابیدنِ باد می‌نالد به ناله‌درآمد.
گفت: -می‌شنوی؟ ما داریم این چاه را از خواب بیدار می‌کنیم و او دارد برای‌مان آواز می‌خواند...
دلم نمی‌خواست او تلاش و تقلا کند. بش گفتم: -بدهش به من. برای تو زیادی سنگین است.
سطل را آرام تا طوقه‌ی چاه آوردم بالا و آن‌جا کاملا در تعادل نگهش داشتم. از حاصل کار شاد بودم. خسته و شاد. آواز قرقره را همان‌طور تو گوشم داشتم و تو آب که هنوز می‌لرزید لرزش خورشید را می‌دیدم.
گفت: -بده من، که تشنه‌ی این آبم.
ومن تازه توانستم بفهمم پی چه چیز می‌گشته!

سطل را تا لب‌هایش بالا بردم. با چشم‌های بسته نوشید. آبی بود به شیرینیِ عیدی. این آب به کُلّی چیزی بود سوایِ هرگونه خوردنی. زاییده‌ی راه رفتنِ زیر ستاره‌ها و سرود قرقره و تقلای بازوهای من بود. مثل یک چشم روشنی برای دل خوب بود. پسر بچه که بودم هم، چراغ درخت عید و موسیقیِ نماز نیمه‌شب عید کریسمس و لطف لب‌خنده‌ها عیدیی را که بم می‌دادند درست به همین شکل آن همه جلا و جلوه می‌بخشید.
گفت: -مردم سیاره‌ی تو ور می‌دارند پنج هزار تا گل را تو یک گلستان می‌کارند، و آن یک دانه‌ای را که پِیَش می‌گردند آن وسط پیدا نمی‌کنند...
گفتم: -پیدایش نمی‌کنند.
-با وجود این، چیزی که پیَش می‌گردند ممکن است فقط تو یک گل یا تو یک جرعه آب پیدا بشود...
جواب دادم: -گفت‌وگو ندارد.
باز گفت: -گیرم چشمِ سَر کور است، باید با چشم دل پی‌اش گشت.

من هم سیراب شده بودم. راحت نفس می‌کشیدم. وقتی آفتاب درمی‌آید شن به رنگ عسل است. من هم از این رنگ عسلی لذت می‌بردم. چرا می‌بایست در زحمت باشم...
شهریار کوچولو که باز گرفته بود کنار من نشسته بود با لطف بم گفت: -هِی! قولت قول باشد ها!
-کدام قول؟
-یادت است؟ یک پوزه‌بند برای بَرّه‌ام... آخر من مسئول گلمَم!
طرح‌های اولیه‌ام را از جیب درآوردم. نگاه‌شان کرد و خندان‌خندان گفت: -بائوباب‌هات یک خرده شبیه کلم شده.
ای وای! مرا بگو که آن‌قدر به بائوباب‌هام می‌نازیدم.
-روباهت... گوش‌هاش بیش‌تر به شاخ می‌ماند... زیادی درازند!
و باز زد زیر خنده.
-آقا کوچولو داری بی‌انصافی می‌کنی. من جز بوآهای بسته و بوآهای باز چیزی بلد نبودم بکشم که.
گفت: -خب، مهم نیست. عوضش بچه‌ها سرشان تو حساب است.
با مداد یک پوزه‌بند کشیدم دادم دستش و با دلِ فشرده گفتم:
-تو خیالاتی به سر داری که من ازشان بی‌خبرم...
اما جواب مرا نداد. بم گفت: -می‌دانی؟ فردا سالِ به زمین آمدنِ من است.
بعد پس از لحظه‌ای سکوت دوباره گفت: -همین نزدیکی‌ها پایین آمدم.
و سرخ شد.

و من از نو بی این که بدانم چرا غم عجیبی احساس کردم. با وجود این سوآلی به ذهنم رسید: -پس هشت روز پیش، آن روز صبح که تو تک و تنها هزار میل دورتر از هر آبادی وسطِ کویر به من برخوردی اتفاقی نبود: داشتی برمی‌گشتی به همان جایی که پایین‌آمدی...
دوباره سرخ شد
و من با دودلی به دنبال حرفم گفتم:
-شاید به مناسبت همین سال‌گرد؟...
باز سرخ شد. او هیچ وقت به سوآل‌هایی که ازش می‌شد جواب نمی‌داد اما وقتی کسی سرخ می‌شود معنیش این است که «بله»، مگر نه؟
به‌اش گفتم: -آخر، من ترسم برداشته...
اما او حرفم را برید:
-دیگر تو باید بروی به کارت برسی. باید بروی سراغ موتورت. من همین‌جا منتظرت می‌مانم. فردا عصر برگرد...

منتها من خاطر جمع نبودم. به یاد روباه افتادم: اگر آدم گذاشت اهلیش کنند بفهمی‌نفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریه‌کردن بکشد.

۲۶

کنار چاه دیوارِ سنگی مخروبه‌ای بود. فردا عصر که از سرِ کار برگشتم از دور دیدم که آن بالا نشسته پاها را آویزان کرده،

شهریار کوچولو نشسته بر دیوارِ سنگی و مار در پایینِ آن

و شنیدم که می‌گوید:
-پس یادت نمی‌آید؟ درست این نقطه نبود ها!
لابد صدای دیگری به‌اش جوابی داد، چون شهریار کوچولو در رَدِّ حرفش گفت:
-چرا چرا! روزش که درست همین امروز است گیرم محلش این جا نیست...
راهم را به طرف دیوار ادامه دادم. هنوز نه کسی به چشم خورده بود نه صدای کسی را شنیده بودم اما شهریار کوچولو باز در جواب درآمد که:
-... آره، معلوم است. خودت می‌توانی ببینی رَدِّ پاهایم روی شن از کجا شروع می‌شود.
همان جا منتظرم باش، تاریک که شد می‌آیم.
بیست متری دیوار بودم و هنوز چیزی نمی‌دیدم. پس از مختصر مکثی دوباره گفت:
-زهرت خوب هست؟ مطمئنی درد و زجرم را کِش نمی‌دهد؟
با دل فشرده از راه ماندم اما هنوز از موضوع سر در نیاورده بودم.
گفت: -خب، حالا دیگر برو. دِ برو. می‌خواهم بیایم پایین!

آن وقت من نگاهم را به پایین به پای دیوار انداختم و از جا جستم! یکی از آن مارهای زردی که تو سی ثانیه کَلَکِ آدم را می‌کنند، به طرف شهریار کوچولو قد راست کرده بود. من همان طور که به دنبال تپانچه دست به جیبم می‌بردم پا گذاشتم به دو، اما ماره از سر و صدای من مثل فواره‌ای که بنشیند آرام روی شن جاری شد و بی آن که چندان عجله‌ای از خودش نشان دهد باصدای خفیف فلزی لای سنگ‌ها خزید.
من درست به موقع به دیوار رسیدم و طفلکی شهریار کوچولو را که رنگش مثل برف پریده بود تو هوا بغل کردم.
-این دیگر چه حکایتی است! حالا دیگر با مارها حرف می‌زنی؟
شال زردش را که مدام به گردن داشت باز کردم به شقیقه‌هایش آب زدم و جرعه‌ای به‌اش نوشاندم. اما حالا دیگر اصلا جرات نمی کردم ازش چیزی بپرسم. با وقار به من نگاه کرد و دستش را دور گردنم انداخت. حس کردم قلبش مثل قلب پرنده‌ای می‌زند که تیر خورده‌است و دارد می‌میرد.
گفت: -از این که کم و کسرِ لوازم ماشینت را پیدا کردی خوش‌حالم. حالا می‌توانی برگردی خانه‌ات...
-تو از کجا فهمیدی؟
درست همان دم لب‌واکرده‌بودم بش خبر بدهم که علی‌رغم همه‌ی نومیدی‌ها تو کارم موفق شده‌ام!
به سوآل‌های من هیچ جوابی نداد اما گفت: -آخر من هم امروز بر می‌گردم خانه‌ام...
و بعد غم‌زده درآمد که: -گیرم راه من خیلی دورتر است... خیلی سخت‌تر است...

حس می‌کردم اتفاق فوق‌العاده‌ای دارد می‌افتد. گرفتمش تو بغلم. عین یک بچه‌ی کوچولو. با وجود این به نظرم می‌آمد که او دارد به گردابی فرو می‌رود و برای نگه داشتنش از من کاری ساخته نیست... نگاه متینش به دوردست‌های دور راه کشیده بود.
گفت: بَرِّه‌ات را دارم. جعبه‌هه را هم واسه بره‌هه دارم. پوزه‌بنده را هم دارم.
و با دلِ گرفته لبخندی زد.
مدت درازی صبر کردم. حس کردم کم‌کمَک تنش دوباره دارد گرم می‌شود.
-عزیز کوچولوی من، وحشت کردی...
-امشب وحشت خیلی بیش‌تری چشم به‌راهم است.

دوباره از احساسِ واقعه‌ای جبران ناپذیر یخ زدم. این فکر که دیگر هیچ وقت غش‌غش خنده‌ی او را نخواهم شنید برایم سخت تحمل‌ناپذیر بود. خنده‌ی او برای من به چشمه‌ای در دلِ کویر می‌مانست.
-کوچولوئَکِ من، دلم می‌خواهد باز هم غش‌غشِ خنده‌ات را بشنوم.
اما به‌ام گفت: -امشب درست می‌شود یک سال و اخترَکَم درست بالای همان نقطه‌ای می‌رسد که پارسال به زمین آمدم.
-کوچولوئک، این قضیه‌ی مار و میعاد و ستاره یک خواب آشفته بیش‌تر نیست. مگر نه؟
به سوال من جوابی نداد اما گفت: -چیزی که مهم است با چشمِ سَر دیده نمی‌شود.
-مسلم است.
-در مورد گل هم همین‌طور است: اگر گلی را دوست داشته باشی که تو یک ستاره‌ی دیگر است، شب تماشای آسمان چه لطفی پیدا می‌کند: همه‌ی ستاره‌ها غرق گل می‌شوند!
-مسلم است...
-در مورد آب هم همین‌طور است. آبی که تو به من دادی به خاطر قرقره و ریسمان درست به یک موسیقی می‌مانست... یادت که هست... چه خوب بود.
-مسلم است...
-شب‌به‌شب ستاره‌ها را نگاه می‌کنی. اخترک من کوچولوتر از آن است که بتوانم جایش را نشانت بدهم. اما چه بهتر! آن هم برای تو می‌شود یکی از ستاره‌ها؛ و آن وقت تو دوست داری همه‌ی ستاره‌ها را تماشا کنی... همه‌شان می‌شوند دوست‌های تو... راستی می‌خواهم هدیه‌ای بت بدهم...
و غش غش خندید.
-آخ، کوچولوئک، کوچولوئک! من عاشقِ شنیدنِ این خنده‌ام!
-هدیه‌ی من هم درست همین است... درست مثل مورد آب.
-چی می‌خواهی بگویی؟
-همه‌ی مردم ستاره دارند اما همه‌ی ستاره‌ها یک‌جور نیست: واسه آن‌هایی که به سفر می‌روند حکم راهنما را دارند واسه بعضی دیگر فقط یک مشت روشناییِ سوسوزن‌اند. برای بعضی که اهل دانشند هر ستاره یک معما است واسه آن بابای تاجر طلا بود. اما این ستاره‌ها همه‌شان زبان به کام کشیده و خاموشند. فقط تو یکی ستاره‌هایی خواهی داشت که تنابنده‌ای مِثلش را ندارد.
-چی می‌خواهی بگویی؟
-نه این که من تو یکی از ستاره‌هام؟ نه این که من تو یکی از آن‌ها می‌خندم؟... خب، پس هر شب که به آسمان نگاه می‌کنی برایت مثل این خواهد بود که همه‌ی ستاره‌ها می‌خندند. پس تو ستاره‌هایی خواهی داشت که بلدند بخندند!
و باز خندید.
-و خاطرت که تسلا پیدا کرد (خب بالاخره آدمی‌زاد یک جوری تسلا پیدا می‌کند دیگر) از آشنایی با من خوش‌حال می‌شوی. دوست همیشگی من باقی می‌مانی و دلت می‌خواهد با من بخندی و پاره‌ای وقت‌هام واسه تفریح پنجره‌ی اتاقت را وا می‌کنی... دوستانت از این‌که می‌بینند تو به آسمان نگاه می‌کنی و می‌خندی حسابی تعجب می‌کنند آن وقت تو به‌شان می‌گویی: «آره، ستاره‌ها همیشه مرا خنده می‌اندازند!» و آن‌وقت آن‌ها یقین‌شان می‌شود که تو پاک عقلت را از دست داده‌ای. جان! می‌بینی چه کَلَکی به‌ات زده‌ام...
و باز زد زیر خنده.
-به آن می‌ماند که عوضِ ستاره یک مشت زنگوله بت داده باشم که بلدند بخندند...
دوباره خندید و بعد حالتی جدی به خودش گرفت:
-نه، من تنهات نمی‌گذارم.

شهریار کوچولو تنها


-ظاهر آدمی را پیدا می‌کنم که دارد درد می‌کشد... یک خرده هم مثل آدمی می‌شوم که دارد جان می‌کند. رو هم رفته این جوری‌ها است. نیا که این را نبینی. چه زحمتی است بی‌خود؟
-تنهات نمی‌گذارم.
اندوه‌زده بود.
-این را بیش‌تر از بابت ماره می‌گویم که، نکند یک‌هو تو را هم بگزد. مارها خیلی خبیثند. حتا واسه خنده هم ممکن است آدم را نیش بزنند.
-تنهات نمی‌گذارم.
منتها یک چیز باعث خاطر جمعیش شد:
-گر چه، بار دوم که بخواهند بگزند دیگر زهر ندارند.

شب متوجه راه افتادنش نشدم. بی سر و صدا گریخت.
وقتی خودم را به‌اش رساندم با قیافه‌ی مصمم و قدم‌های محکم پیش می‌رفت. همین قدر گفت: -اِ! این‌جایی؟
و دستم را گرفت.
اما باز بی‌قرار شد وگفت: -اشتباه کردی آمدی. رنج می‌بری. گرچه حقیقت این نیست، اما ظاهرِ یک مرده را پیدا می‌کنم.
من ساکت ماندم.
-خودت درک می‌کنی. راه خیلی دور است. نمی‌توانم این جسم را با خودم ببرم. خیلی سنگین است.
من ساکت ماندم.
-گیرم عینِ پوستِ کهنه‌ای می‌شود که دورش انداخته باشند؛ پوست کهنه که غصه ندارد، ها؟
من ساکت ماندم.
کمی دل‌سرد شد اما باز هم سعی کرد:
-خیلی با مزه می‌شود، نه؟ من هم به ستاره‌ها نگاه می‌کنم. هم‌شان به صورت چاه‌هایی در می‌آیند با قرقره‌های زنگ زده. همه‌ی ستاره‌ها بم آب می‌دهند بخورم...
من ساکت ماندم.
-خیلی با مزه می‌شود. نه؟ تو صاحب هزار کرور زنگوله می‌شوی من صاحب هزار کرور فواره...
او هم ساکت شد، چرا که داشت گریه می‌کرد...
-خب، همین جاست. بگذار چند قدم خودم تنهایی بروم.
و گرفت نشست، چرا که می‌ترسید.

شهریار کوچولو نشسته


می‌دانی؟... گلم را می‌گویم... آخر من مسئولشم. تازه چه قدر هم لطیف است و چه قدر هم ساده و بی‌شیله‌پیله. برای آن که جلو همه‌ی عالم از خودش دفاع کند همه‌اش چی دارد مگر؟ چهارتا خار پِرپِرَک!

من هم گرفتم نشستم. دیگر نمی‌توانستم سر پا بند بشوم.
گفت: -همین... همه‌اش همین و بس...
باز هم کمی دودلی نشان داد اما بالاخره پا شد و قدمی به جلو رفت. من قادر به حرکت نبودم.

کنار قوزکِ پایش جرقه‌ی زردی جست و... فقط همین! یک دم بی‌حرکت ماند. فریادی نزد. مثل درختی که بیفتد آرام‌آرام به زمین افتاد که به وجود شن از آن هم صدایی بلند نشد.

شهریار کوچولو در حالی که آرام‌آرام به زمین می‌افتد

۲۷

شش سال گذشته است و من هنوز بابت این قضیه جایی لب‌ترنکرده‌ام. دوستانم از این که مرا دوباره زنده می‌دیدند سخت شاد شدند. من غم‌زده بودم اما به آن‌ها می‌گفتم اثر خستگی است.
حالا کمی تسلای خاطر پیدا کرده‌ام. یعنی نه کاملا... اما این را خوب می‌دانم که او به اخترکش برگشته. چون آفتاب که زد پیکرش را پیدا نکردم. پیکری هم نبود که چندان وزنی داشته باشد... و شب‌ها دوست دارم به ستاره‌ها گوش بدهم. عین هزار زنگوله‌اند.
اما موضوع خیلی مهمی که هست، من پاک یادم رفت به پوزه‌بندی که برای شهریار کوچولو کشیدم تسمه‌ی چرمی اضافه کنم و او ممکن نیست بتواند آن را به پوزه‌ی بَرّه ببندد. این است که از خودم می‌پرسم: «یعنی تو اخترکش چه اتفاقی افتاده؟ نکند بره‌هه گل را چریده باشد؟...»
گاه به خودم می‌گویم: «حتما نه، شهریار کوچولو هر شب گلش را زیر حباب شیشه‌ای می‌گذارد و هوای بره‌اش را هم دارد...» آن وقت است که خیالم راحت می‌شود و ستاره‌ها همه به شیرینی می‌خندند.
گاه به خودم می‌گویم: «همین کافی است که آدم یک بار حواسش نباشد... آمدیم و یک شب حباب یادش رفت یا بَرّه شب نصف‌شبی بی‌سروصدا از جعبه زد بیرون...» آن وقت است که زنگوله‌ها همه تبدیل به اشک می‌شوند!...

یک راز خیلی خیلی بزرگ این جا هست: برای شما هم که او را دوست دارید، مثل من هیچ چیزِ عالم مهم‌تر از دانستن این نیست که تو فلان نقطه‌ای که نمی‌دانیم، فلان بره‌ای که نمی‌شماسیم گل سرخی را چریده یا نچریده...

خب. آسمان را نگاه کنید و بپرسید: «بَرّه گل را چریده یا نچریده؟» و آن وقت با چشم‌های خودتان تفاوتش را ببینید...

و محال است آدم بزرگ‌ها روح‌شان خبردار بشود که این موضوع چه قدر مهم است!

بدونِ شهریار کوچولو

در نظر من این زیباترین و حزن‌انگیزترین منظره‌ی عالم است. این همان منظره‌ی دو صفحه پیش است گیرم آن را دوباره کشیده‌ام که به‌تر نشان‌تان بدهم: «ظهور شهریار کوچولو بر زمین در این جا بود؛ و بعد در همین جا هم بود که ناپدید شد».

آن قدر به دقت این منظره را نگاه کنید که مطمئن بشوید اگر روزی تو آفریقا گذرتان به کویر صحرا افتاد حتما آن را خواهید شناخت. و اگر پاداد و گذارتان به آن جا افتاد به التماس ازتان می‌خواهم که عجله به خرج ندهید و درست زیر ستاره چند لحظه‌ای توقف کنید. آن وقت اگر بچه‌ای به طرف‌تان آمد، اگر خندید، اگر موهایش طلایی بود، اگر وقتی ازش سوالی کردید جوابی نداد، لابد حدس می‌زنید که کیست. در آن صورت لطف کنید و نگذارید من این جور افسرده خاطر بمانم:
بی درنگ بردارید به من بنویسید که او برگشته.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 9:17  توسط مصرف کننده  | 

دکتر شریعتی :
 کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛
 اول آنکه کچل بود ،
دوم اینکه سیگار می کشید
و سوم اینکه که تهوع آور بود چون در آن سن و سال زن داشت !
چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ، آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 20:6  توسط مصرف کننده  | 

جای پای گل نرگس

و کسی هیچ نگفت،

 

     پشت این قهقهه ساکت و تلخ،

 

                       چه غمی پنهان است...!

 

  و بیا بغض فروخورده ی هق هق را بین،

 

                   که چه غوغا کَردست...!؟

 

و دلم صحراییست،

 

      خشک و بی آب و علف،

 

                     عزم رفتن دارم ...

 

                                مقصدم، هیچ کجا...

 

کاش می برد مرا تا آنجا،

 

            نفس ملتهب همنفسی،

 

                که مرا تشنه ی خود ساخته است...

 

کاش آن بارش عطرآگینش،

 

                     نظری بر دل ما می افکند!

 

و زِ باغ گل یاس،

 

      پرتو نور و صفا می آورد...!

 

و چه زیبا می شد،

 

       که دلم معبد سبز خورشید،

 

              حرم سرخ شقایق می ماند...

 

                       جای پای گل نرگس می شد...!

 

     و چه زیبا می شد...؟!

 

 

 

 

 

 

 

"من طلبني وجدني و من وجدني عرفني ومن عرفني احبني و من احبني عشقني ومن عشقني عشقته ومن عشقته قتلته ومن قتلته فعلي ديته ومن علي ديته فانا ديته"

كسى كه مرا بطلبد، مى‏يابد و كسى كه مرا يافت، در نهايت عاشقم مى‏شود و كسى كه عاشق من شد، من نيز به او عشق مى‏ورزم و كسى كه من عاشق او شدم او را مى‏كُشم و بالاخره كسى كه من او را كشتم، ديه او بر گردن من است، كسى هم كه ديه او برگردن من باشد، من خود ديه‏اش خواهم بود.


ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست * تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز

 

 

 

ساقی بده پیمانه ای زان می که بی خویشم کند
بر حسن شورانگیز تو عاشق تر از پیشم کند
سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند

 

 

 

 

آنگاه که تنها شدی و در جست و جوی یک تکیه گاه مطمئن هستی، بر من توکل نما. (نمل/79)
آنگاه که نومیدی بر جانت پنجه افکنده و رها نمی شوی، به من امیدوار باش. (زمر/53)
آنگاه که سر مست زندگانی دنیا و مغرور به آن شوی، به یاد قیامت باش. (فاطر/ 5)
آنگاه که در پی تعالی و کمال هستی، نیتت را پاک و الهی کن. (فاطر/ 29-30)
آنگاه که دوست داری به آرزوهایت برسی، به درگاهم دعا کن تا اجابت نمایم. (غافر/60)
آنگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد، به یاد من باش که من همواره به یاد تو هستم. (بقره/152)
آنگاه که دوست داری با من هم سخن شوی، نماز را به یاد من بخوان. (طه/14)
آنگاه که روحت تشنه نیایش و راز و نیاز است، آهسته مرا بخوان. (اعراف/55)
آنگاه  که شیطان همواره در پی وسوسه توست، به من پناه ببر. (مومنون/97)
آنگاه که لغزش ها روحت را آزرده ساخت، در توبه به روی تو باز است. (قصص/67)

 

به كجا چنين شتابان

گون از نسيم پرسيد

دل من گرفته زين جا

هوس سفر نداري

زغبار اين بيابان؟

همه آرزويم اما

چه كنم كه بسته پايم.

به كجا چنين شتابان؟

به هر آن كجا كه باشد، به جز اين سرا، سرايم.

سفرت به خير اما تو و دوستي، خدا را

 چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي،

به شكوفه ها، به باران،

برسان سلام ما را.

 

  • دل گون نه فقط گرفته، بلكه شكسته است كه همين دل شكسته اش او را از اين كوير وحشت عبور مي دهد و آنچنان زميني بودنش را رهايي بخشد كه بر فراز زمين به پرواز درآيد، نه فقط به سمت باران بلكه به سمت آسمان به سمت نور السماوات و الارض ... اما اين فقط دل شكسته اش نيست كه ياراي كمك به او را دارد بلكه آن كه دستش را مي گيرد و زمين را به حسرت ريشه هايش مي گذارد آن نور است و ... و دل شكسته ي گون راهي است براي رسيدنش هر چند شرمسار از تيرگي اش است.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 9:5  توسط مصرف کننده  | 

سفر زیارتی،سیاحتی و همیشگی آخرت

    نام: انسان           نام خانوادگی: آدمی زاد            نام پدر: آدم          نام مادر: حوا

   لقب: اشرف مخلوقات            نژاد: خاکی                صادره از: دنیا

   ساکن: کهکشان راه شیری، منظومه شمسی، زمین            مقصد: برزخ

    ساعت حرکت و پرواز: هر وقت که خدا صلاح بداند

   مکان: ان شاالله بهشت اگر نشد چاره ای نیست جزجهنم

   وسایل مورد نیاز:

   ۱. دو متر پارچه                                     ۲. نماز اول وقت

   ۳. عمل نیک                                        ۴. ولایت ائمه اطهار

   ۵. انجام واجبات و ترک محرمات                  ۶.امر به معروف و نهی از منکر

   ۷.اعمال صالح، تقوا، ایمان                          ۸. دعای والدین و مومنین

    توجه:

   - خواهشمند است جهت رفاه حال خود خمس و زکات را قبل از پرواز پرداخت نمایید.

   - از آوردن ثروت، مقام، منزل و ماشین حتی داخل فرودگاه خودداری نمایید.

   - حتما قبل از حرکت به بستگان خود توضیح دهید تا از آوردن دسته گلهای سنگین،

   سنگ قبر گران و تجملاتی و نیز مراسم پرخرج خودداری نمایند.

   - جهت یادگاری، قبل از پرواز اموال خود را بین فرزندان مشخص نمایید.

   - از آوردن بار اضافی از قبیل حق الناس، غیبت، تهمت و غیره خودداری نمایید.

   « برای کسب اطلاعات بیشتر به قرآن و سنت پیامبر(ص) مراجعه نمایید»

   تماس و مشاوره به صورت شبانه روزی، رایگان، مستقیم و بدون وقت قبلی می باشد.

   در صورتی که قبل از پرواز به مشکلی برخوردید با شماره های زیر تماس حاصل

   فرمایید:

   ۱۸۶ سوره بقره ( هنگامي كه بندگانم از تو درباره من بپرسند ، [ بگو : ] يقيناً من نزديكم ،

   دعاى دعا كننده را زمانى كه مرا بخواند اجابت مي  كنم ; پس بايد دعوتم را بپذيرند و به

   من ايمان آورند ، تا [ به حقّ و حقيقت ] راه يابند [ و به مقصد اعلى برسند ] )

   ۴۵ سوره نساء ( و خدا به دشمنان شما داناتر است . و بس است كه خدا سرپرست شما باشد ،

   و كافى است كه خدا ياور شما باشد )

   ۱۲۹ سوره توبه ( پس اگر [ منافقان ] از حق روى گرداندند ، بگو : خدا مرا بس است ،

   هيچ معبودى جز او نيست ، فقط بر او توكل كردم ، و او پروردگار عرش بزرگ است )

   ۵۵ سوره اعراف ( پروردگارتان را از روى فروتنى و زارى و مخفيانه بخوانيد [ و از آداب

    و شرايط دعا تجاوز نكنيد ] ; يقيناً خدا متجاوزان را دوست ندارد )

   ۲ و ۳ سوره طلاق ( و چون به پايان زمان [ عدّه ] نزديك شدند ، آنان را [ با رجوع به

   زوجيت ] به صورتى شايسته [ كه رعايت همه حقوق همسردارى است ] نگه داريد يا از

    آنان به طرزى شايسته [ كه پرداخت همه حقوق شرعيه اوست ]جدا شويد ، و [ هنگام

   جدايى ، ] دو عادل از خودتان را گواه [ طلاق ] گيريد . [ و شما اى گواهان ! ] گواهى را

   براى خدا اقامه كنيد . به وسيله اين [ حقايق ] به كسى كه همواره به خدا و روز قيامت

    ايمان دارد ، اندرز داده مي  شود و هر كه از خدا پروا كند ، خدا براى او راه بيرون

    شدن [ از مشكلات و تنگناها را ] قرار مي  دهد .(2)

   و او را از جايى كه گمان نمي  برد روزى مي  دهد ، و كسى كه بر خدا توكل كند ، خدا

   برايش كافى است ، [ و ] خدا فرمان و خواسته اش را [ به هر كس كه بخواهد ]

    مي  رساند ; يقيناً براى هر چيزى اندازه اى قرار داده است .(3) )

   امیدوارم سفر آسوده ای در پیش داشته باشید.

سرپرست کاروان: حضرت عزرائیل(ع)

 

 

 

 

 

 

 

«فانا يحيط علمنا بانبائكم ولا يعزب عنا شىء من اخباركم».

 مجالس المفيد، بحارالانوار، ج 53، ص 175

براستى كه علم ما بر اوضاع شما، احاطه دارد و هيچ چيز از احوال شما بر ما

پوشيده نيست.

غير مهملين لمراعاتكم ولا ناسين لذكر كم و لولا ذلك، لنزل بكم اللاوا و اصطلمكم الاعداء

غيبة الطوسى، ص 292

ما در رسيدگى به شما كوتاهى نكنيم و ياد شما را از خاطر نبريم، و اگر چنين بود

سختى شديد بر شما وارد مي شد و دشمنان شما را ريشه كن مي ساختند.

« امام زمان (عج) »

 

مولاي من ؛ گناهانم را مي بيني و به اموراتم رسيدگي ميكني ! ! !

در مقابل اين همه بزرگواري چه كنم جز سكوت...

 

 

 

 

 

   يا ضامن آهو

امام رضا علیه السلام می فرمایند:

خمـس مـن لـم تكـن فيه فلاتـرجـوه لشـى ء مـن الـدنيـا و الاخـرة:

من لم تعرف الوثاقة فى ارومته, و الكرم فى طباعه, والرصانة فى خلقه,

والنبل فى نفسه و المخافة لربه.

پنج چيز است كه در هر كس نباشد اميد چيزى از دنيا و آخرت به او نداشته باش:

1- كسى كه در نهادش اعتماد نبيني .

2- و كسى كه در سرشتش كرم نيابي .

3- و كسـى كه در آفرينشش استواري نبينى .

4- و كسى كه در نفسش نجابت نيابى .

5- و كسى كه از خدايش ترسناك نباشد.

                                                      بحار الانوا ر ج ۷۸ ص ۳۳۹وتحف العقول ص۴۴۶

 

                         عيد مبارك

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 8:45  توسط مصرف کننده  | 

قلم و کاغذ و شیدا

در کنار پنجره از سر ناامیدی نشسته بودم

                          و غمگینانه به خاطراتمان می اندشیدم.

که کاغذ و قلم صدایم کردند...

                      بیا......بیا چرا نمی نویسی؟

                                                 بیا برایش بنویس.

نگاهم را از پنجره جدا نکردم.......ولی جوابشان را دادم...که...

چه چیز بنویسم؟؟؟؟

قلم پیش آمد و گفت: از شرح حالت از شیدایی ات ... از غصه هایت در فراقش بنویس.

گفتم: چرا بنویسم؟

                      چرا بنویسم؟ وقتیکه نمیدانم آیا او نوشته هایم را می خواند یا نه ؟؟؟

کاغذ خود را به باد سپرد و به پرواز در آمد و خود را در آغوشم انداخت وگفت: تو چته؟ چرا اینجوری شدی؟

     تو مگه همونی نیستی که گفتی تا دنیا دنیاست براش می نویسی....

                                       مگه نگفتی تنها همدمهای تو...من و قلم هستیم......؟

اینجا بود که اشک از گوشه ی چشمام  فروریخت و بغض تنهایی ام ناگهان ترکید...

کاغذ اشکم و پاک کرد و گفت: من و قلم سالهاست که با هم انس گرفتیم...

                            و سالهاست شرح فراق و وصال عاشقان رو تو دلمون جا دادیم..

میدونی؟؟؟.... تو اولین کسی نیستی که به پای عشقش داره می سوزه و می سازه...

                 تو اولین کسی نیستی که اشکاش به خاطر دوری از عزیزش جاری میشه...

ولی تو با نوشتنت خیلی دلها رو آروم می کنی...

          تو با نوشتنت به خیلی ها رسم عاشقی رو یاد میدی....

بهشون یاد میدی یه عاشق چطور باید پای عشقش بمونه... بسوزه و بسازه ...

تو بنویس.....تو بنویس از دلت... برای دلت... به خاطر دلت ... تو بنویس ...

شاید یه روزی ... یه جایی ... یه کسی در خونت و زد ... تو هم در و بروش باز کردی و م.... پشت در باشه و اون روز.....

این بار کاغذ آغوشش رو باز کرد و من خودم و تو آغوشش انداختم و کاغذ گریه کرد و گفت: بهت قول میدم که اون نوشته ها ت و می خونه... پس بنویس.

براش بنویس ...شاید اون هم به اندازه ی تو غصه دار باشه و با خوندن دست نوشته های دلت آروم بشه...پس بنویس.

ناگهان صدای قلم منو به خودم آورد...

قلم گفت: بیام...

گفتم: نه...من میام.

بلند شدم و قلم رو تو دستام گرفتم و روی کاغذ اشک آلودم نوشتم...

مینویسم...

مینویسم از دلم... برای دلم ... به خاطر دلم.

می نویسم از عشقم... به خاطر عشقم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 0:23  توسط مصرف کننده  | 

نمی پرسم...

 

فقط

 

خوشحالم به خوشحالیت!.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 8:26  توسط مصرف کننده  | 

چندتا داستان قشنگ

دخترک با دقت تمام داشت بزرگترين قلب ممکن را توي ساحل با يک چوب روي ماسه‏ها ترسيم

 ميکرد. شايد فکر مي‏کرد که  هرچه  اين قلب را بزرگتر درست کند، يعني اينکه بيشتر دوستش

دارد! بعد از اينکه قلب ماسه‏اي‏اش  کامل  شد سعي  کرد با دستهايش  گوشه‏هايش را  صيقل

بدهد تا صاف صاف بشود،  شايد  مي‏خواست  موقعي که دريا آن را  با خودش مي‏برد، اين قلب

 ماسه‏اي جائي گير نکند! از زاويه هاي مختلف به آن نگاه کرد، شايد مي‏خواست اينطوري  آن را

 خوب بشناسد و مطمئن بشود، همان چيزي شده که دلش مي‏خواست! به  قلب  ماسه‏اي‏اش

 لبخندي زد و از روي شيطنت هم يک چشمک به قلب ماسه‏اي هديه داد. دلش نيامد که يک تير

ماسه‏اي را به يک قلب ماسه‏اي شليک کند! براي همين هم خيلي آرام چوبي را که در دستش

 بود مثل  يه پيکان گذاشت روي  قلب ماسه‏اي. حالا ديگر  کامل شده بود و فقط نياز به مواظبت

 داشت. نشست پيش قلب ماسه‏اي و  با دستش قلب ماسه‏اي را  نوازش کرد و  در سکوت به

 قلب ماسه اي قول داد تا هميشه مواظبش باشد. براي  اينکه  باد قلبش را ندزدد با دستهايش

 يک ديوار شني دور قلبش درست کرد. دلش  مي‏خواست پيش  قلب  ماسه‏اي‏اش بماند  ولي

 وقت رفتن بود، نگاهي به قلب ماسه‏اي کرد و رفت. چند قدمي دور نشده بود که دوباره برگشت

 و به قلب ماسه اي قول داد که زود برمي‏گردد و بقيه راه را دويد.

 فردا صبح دخترک در راه براي قلب ماسه‏اي گلي چيد و رفت به ديدنش. وقتي به قلب ماسه‏اي

 رسيد، آرام همانجا نشست و گلها را پرپر کرد و بر روي قلب ماسه‏اي ريخت.

قلب ماسه‏اي با عبور چرخ يک ماشين شکسته شده بود ...

 

 

 

پسرک

زن با وجود خستگی از کار شبانه به مدرسه پسرش رفته بود و حالا که از آنجا بر می گشت غم بر

شدت خستگی اش می افزود  و حرفهای مدیر را  که می گفت : "پسرتان دو هفته ای است که به

مدرسه نمی آید ..." در ذهن مرور می کرد.

با خود گفت: "از او دیگر توقع نداشتم"...

در این فکر بود که صدای آشنایی از پشت سر  او را به خود آورد : " نان خشکیه ... پلاستیک پاره

می خریم..."

برگشت و نگاه غمگینش در چشمان سرد و خسته پسرش جا خوش کرد ...

 

 

 

 

 

خدایا,مرا کنار نگذار!"

 

آهنگری بود كه با  وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید.  روزی یكی  از

دوستانش كه اعتقادی به خدا نداشت  از او پرسید: « تو چگونه می توانی خدایی را كه رنج و بیماری

نصیبت می كند دوست داشته باشی؟ »

آهنگر سر  به زیر آورد  و گفت: « وقتی كه می خواهم وسیله ای آهنی بسازم  یك تكه آهن را در كوره

قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می كوبم تا به شكل دلخواهم درآید. اگر به صورت

دلخواهم درآمد می دانم كه  وسیله  مفیدی  خواهد بود اگر نه آن را كنار می گذارم.

همین موضوع باعث شده است كه همیشه به درگاه خداوند دعا  كنم كه « خدایا! مرا در كوره های

رنج قرار ده اما كنار نگذار! »

 

 

 

 

 

"فرشته غمگین"

 

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت. دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد.

پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند.

شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند.

هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود. مرد وقتی جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است، فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟

دخترک به پدرش گفت: پدر جان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم.

پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.


اشکهایش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت...

 

 

 

 

 

 

"دست نوازش"


روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد . ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.

او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟

بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت”:من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند.” يکي ديگر گفت:”شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد”.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد: اين دست چه کسي است،داگلاس؟ داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بکشد.


شما چطور؟!  آيا تا بحال بر سر کودکي دست نوازش کشيده ايد؟


 

 

 

 

"احساس پاک"

 

مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت، زنبيل سنگين را داخل خانه كشيد. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و ميخواست كار بدی را كه علي كوچولو انجام داده، به مادرش بگويد. وقتی مادرش را ديد به او گفت: « مامان، مامان ! وقتی من داشتم تو حياط بازی ميكردم و بابا داشت با تلفن صحبت می كرد علي با يه ماژيك روی ديوار اطاقی را كه شما تازه رنگش كرده ايد، خط خطی كرد ». مادر آهی کشيد و فرياد زد : « حالا علي كجاست؟ » و رفت به اطاق علی.

علی كوچولو از ترس زير تخت خوابش قايم شده بود. وقتی مادر او را پيدا كرد، سر او داد كشيد: « تو پسر خيلی بدی هستی » و بعد تمام ماژيكهايش را شكست و ريخت توی سطل آشغال. علی از غصه گريه کرد.

ده دقيقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذيرايی شد قلبش گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد. علي روی ديوار با ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود و درون قلب نوشته بود:))  مادر دوستت دارم((  

مادر در حالی که اشک ميريخت به آشپزخانه برگشت و يك تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آويزان كرد.

 

بعد از آن مادر هرروز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه ميکرد…

 

 

 

 

"اسکناس مچاله"

 

 

 

 

 

 

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟


دست همه حاضرین بالا رفت.


سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگاه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟


و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.


این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟

 

 

و باز دست همه بالا رفت.

 

سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.

و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و ...

 

... و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.

 

 

 

 

"دخترک گل فروش"

 

دخترك گل فروش سالها بود كه در آرزوی خریدن یك كفش قرمز، پولهایی را كه از فروختن گل های مریم

 

به دست آورده بود، در قلك كوچكش جمع می كرد. آن روز صبح هم مثل همیشه، در فكر و رویایش بود

 

كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبیلی به گوشه ای پرتاب شد. وقتی چشمانش را باز كرد خود را روی

 

تختی سپید و تمیز دید كه در كنار آن هدیه ای قرار داشت.


دخترك با خوشحالی هدیه را باز كرد.  یك جفت كفش قرمز بود !!!


چشمان دخترك لبریز از شادی شد.


ولی افسوس . . .

 

او نمی دانست كه پاهایش دیگر توان رفتن ندارد ...

 

 

"عشق بی پایان"


 پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید . عابرانی که رد

می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .

پرستاران ابتدا زخم‌های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا

جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله‌اش را پرسیدند .

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود !

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم

نمی‌شناسد !

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه

پیش او می‌روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است ...!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 0:7  توسط مصرف کننده  |